1-از امام صادق‏عليه السلام روايت شده است كه فرمود: روزى رسول‏خداصلى الله عليه وآله به خانه فاطمه وارد شد. فاطمه را ديد كه لباسى از پشم شتر دربركرده است و به دست خويش آرد مى‏كند و درهمان حال به فرزندش شيرمى‏دهد. رسول خدا با ديدن اين منظره گريست و فرمود: دخترم تلخى دنيارا به خاطر شيرينى آخرت بچش. فاطمه زهرا گفت: خداوند را براى‏نعمتهايى كه داده مى‏ستايم و به خاطر داده‏هايش ثنا مى‏گويم. پس اين آيه‏فرود آمد. (وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى‏) (1)
"و بزودى خداوند بتو ببخشد تا راضى شوى

 

2-شيخ صدوق از اميرمؤمنان روايت كرده است كه فرمود:
فاطمه آنقدر با مشك آب مى‏آورد كه بند مشك در سينه‏اش اثر نهاد،و آنقدر دستاس مى‏كرد كه دستش زبر شد و پينه بست، و آنقدر خانه رامى‏رُفت كه لباسهايش گردآلود مى‏شد، و آنقدر آتش در زير ديگ‏مى‏افروخت كه لباسهايش دودآلود و سياه مى‏شد

3-فاطمه همگام با اميرالمؤمنين مشكلات زندگى را در شرايطى‏دشوار تحمّل كرد.
از امام باقرعليه السلام نقل شده كه فرمود: "فاطمه به على تعهد داد كه‏كارهاى خانه مثل خمير كردن و نان پختن و رُفتن را انجام دهد و على نيزبه او تعهد داد كه كارهاى بيرون از خانه را انجام دهد مانند هيزم آوردن‏وغذا تهيه كردن. روزى على از فاطمه پرسيد: آيا چيزى دارى؟ فاطمه‏گفت: سوگند به آن كسى كه حقت را بزرگ كرده سه روز است كه چيزى‏ندارم تا از شما پذيرائى كنم!
پرسيد: پس چرا به من خبر ندادى؟! فاطمه گفت: زيرا رسول خداصلى الله عليه وآله‏مرا نهى كرد از اينكه چيزى از تو بخواهم او فرمود: از پسر عمويت چيزى‏نخواه، اگر چيزى آورد كه آورد وگرنه از او درخواست مكن. پس‏على‏عليه السلام از منزل بيرون رفت، مردى را ديد و از او يك دينار وام گرفت،شب بود كه به طرف منزل مى‏رفت. در راه با مقداد بن اسود برخورد كردو از او پرسيد چه پيش آمده كه در چنين وقتى از منزل بيرون آمده‏اى؟مقداد پاسخ داد: اى اميرمؤمنان سوگند بحق آنكسى كه حق ترا بزرگ قرارداده است، گرسنگى سبب شده كه بيرون بيايم. راوى مى‏گويد از امام‏باقرعليه السلام پرسيدم: آيا رسول خداصلى الله عليه وآله در اين موقع زنده بود؟ فرمود: آرى‏رسول خدا زنده بود.
امام على به مقداد فرمود مرا نيز گرسنگى بيرون كشانده، من يك‏دينار وام گرفتم، ولى ترا بر خود مقدّم مى‏دارم و دينار را به مقداد دادوخود به طرف خانه روانه شد. رسول خدا را ديد كه در خانه نشسته‏وفاطمه هم مشغول خواندن نماز بود و چيزى سرپوشيده درميان ايشان‏ديده مى‏شد. چون فاطمه زهرا نمازش را به پايان رساند آن چيز را به‏طرف خود كشيد. امّا ديدند كاسه بزرگى پر از گوشت و نان است. حضرت‏على پرسيد: اين از كجا برايت آمده است؟ فاطمه پاسخ داد: از جانب‏خداست و خداوند هركه را خواهد بدون حساب روزى دهد.
رسول خدا به على فرمود: آيا نمى‏خواهى داستان كسى را كه مانند تووفاطمه بوده است برايت بازگو كنم؟ پاسخ داد: بلى. فرمود: مَثَل تو مَثَل‏داستان زكرياست كه در محراب بر مريم وارد شد و غذايى نزد او ديد ازوى پرسيد: مريم! اين غذا از كجا آمده است؟ پاسخ داد: از جانب‏خداوند و خداوند هركه را بخواهد بى‏حساب روزى دهد.
آنان يكماه از آن ظرف غذا خوردند و اين ظرف همان است كه‏حضرت قائم در آن غذا ميخورد و اكنون نزد ماست."

 

در حديث معتبر ديگرى آمده است كه نزديك عيد بود و لباسهاى امام‏حسن و امام حسين‏عليهما السلام كهنه شده بود از اين رو به مادرشان گفتند:فرزندان فلانى براى خود لباس نو دوخته‏اند، مادر تو براى عيد ما لباس نونمى‏دوزى؟ فرمود: لباس شما هم اگر خداوند بخواهد برايتان دوخته‏مى‏شود. همين كه عيد رسيد جبرئيل با دو جامه زيباى بهشتى نزد رسول‏خدا آمد. آن‏حضرت پرسيد: برادرم جبرئيل، اين چيست؟ جبرئيل‏موضوع گفتگوى امام حسن و امام حسين با حضرت زهرا را بيان كردوگفت: فاطمه بديشان جواب داد اگر خداوند بخواهد برايتان لباس‏دوخته مى‏شود. سپس جبرئيل گفت: چون خداوند سخن فاطمه را شنيدفرمود: خوش نداريم كه سخن فاطمه را تكذيب كنيم كه فرموده بود اگرخدا بخواهد برايشان لباس دوخته مى‏شود.