سلام بر خوبان و پاک دلان و مهربانان . باز هم در خیری یا بهتر در بهشتی برویمان باز شد بفرمایید .

سلام علیکم .با اجازه شما امر خیری را بعنوان پیشنهاد سر راه شما قرار میدهم . مجمع خیرین تشکیل دادیم با نظارت و کنترل حقیر برای رفع مشکل جهیزیه خانواده های محروم و مستضعف .

به این شکل . اعضایی که در این مجمع عضو میشوند بدلخواه خودشون مبلغی را قبول فرموده ماهانه پرداخت کنند از ده هزار تو مان تا ببالا هرچه خوشون دوست دارند و بر اساس این مبلغ که ماهانه جمع میشود کالاهایی از فروشگاهها بطور قسطی خریداری میکنیم و قسط این اجناس را از همین جمع اوری ماهانه که دوستان لطف میکنند و میدهند پرداخت میشود . از حضرتعالی تقاضا میشود در این امر خدا پسندانه شرکت نموده و عضو شوید تا ذخیره و پسندازی برای اخرت و دنیای شما و فرزندان شما باشد

*شماره حساب 6104337674518756

*حتما با اعضا جلساتی خواهیم داشت و از نظرات سازنده شمااستفاده خواهیم کرد

*ضمنا این اولین ماه پرداخت ماهانه است که پانصد هزار تومان واریز شده است

*ضمنا از همکارنتون در این امر دعوت کنید

*این مبلغ برای یک ماه دو ماه نیست برای طولانی مدت است که ما کالای قسطی یکساله یا دوساله میگیریم دوستان پای کار باشند

*احقر العباد قلی پور امام جماعت مسجد امام حسین –ع-مینودشت

هدایت یک جوان با نام امام حسین علیه السّلام

 

هدایت یک جوان با نام امام حسین علیه السّلام
استاد علی اکبر مهدی پور در کتاب «جرعه ای از کرامات امام حسین» می نویسد:
یکی از خطبای ارجمند در قائمیّه اصفهان در ایام نیمه شعبان سال 1389ش برفراز منبر گفت:
دو ماه پیش با جوانی به نام رضا آشنا شدم که سرنوشت خود را برای من تعریف کرد. گفت: من جوانی شرّ بودم... جز نماز و روزه هرکاری انجام می دادم.
شب عاشورا پدر و مادرم به حسینیه رفتند، من به دنبال کثافت کاری خود بودم، در مسیر خود دختری را سوار کردم که می خواست به حسینیه برود، او را به زور به محلّی بردم و خواستم به او تعدّی کنم، هرچه گریه و تضرّع کرد و گفت: شب عاشوراست، اعتنا نکردم.
گفت: من علویّه هستم، به پاس حرمت مادرم حضرت زهرا مرا رها کن، اعتنا نکردم.
گفت: بیا امشب با امام حسین معامله کن، امام حسین دست عطوفتش را برسر تو بکشد.
نام امام حسین در تمام اعماق دلم تأثیر گذاشت، او را سوار کردم و دم در حسینیه پیاده اش کردم.
به خانه برگشتم، تلویزیون را روشن کردم، داستان عاشورا را تعریف می کرد و در نصف صفحۀ تلویزیون تعزیه را نشان می داد که بر سر کودکان تازیانه می زدند. بی اختیار اشکم جاری شد، مدتی نشستم و گریه کردم.
مادرم آمد، تا وارد خانه شد، پرسید: رضا چه شده؟ گفتم:هیچ، گفت:نه، از همه جای اتاق، بوی امام حسین می آید.
فردا بی اختیار به حسینیه رفتم. همۀ بچه های محل مرا می شناختند و می دانستند که من اهل هیأت نیستم، چون سرتاپا شرّ هستم.
رئیس هیأت گفت: آقا رضا! تو هم حسینی شدی؟ گذرنامه ات را بده تو را ببرم کربلا.
گفتم: پول ندارم، گفت: با هزینۀ خودم می برم.
به فاصلۀ چند روز رفتم کربلا، همه رفتند حرم، من خجالت می کشیدم.
بالاخره من هم رفتم.
چند ماه بعد هم مرا به مکه برد. از مکه برگشتم، مادرم گفت: رضا! دختری برایت درنظر گرفتیم.
رفتند خواستگاری، روز بعد من رفتم، دختر برایم چایی آورد، تا چشمش به من افتاد، فریاد زد: یا زهرا! و بیهوش شد.
وقتی به هوش آمد، گفت: دیشب حضرت زهرا علیها السّلام را در عالم رؤیا دیدم، عکس این جوان را به من نشان داد و فرمود: فردا من برای تو خواستگار می فرستم، مبادا رد کنی.
یک جوان شرّ، با شنیدن نام امام حسین علیه السّلام دگرگون می شود، حسینی می شود، کربلایی می شود، حاجی می شود، مورد عنایت حضرت زهرا علیها السّلام قرار می گیرد، از راه حلال به خواسته اش می رسد و زندگی اش سر و سامان می گیرد.(1)
الحق که یاد امام حسین، اشک بر امام حسین کیمیاست، کجای عالم چنین کیمیایی سراغ دارید؟! مس وجود انسان ها را از طلا هم بالاتر می برد.

السلام علیک یا ابا عبدلله -ع-. غارتگری دشمنان را بخوان

 


وقتى امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، دشمنان بى رحم كه به خاطر دنيا به جنگ حسين عليه السلام آمده بودند، آنچه بدست آوردند، غارت كردند، حتى لباس آن حضرت را به يغما برده و پيكر غرقه به خون آن بزرگوار را برهنه، روى خاك گرم كربلا گذاشتند.

المهموم ص 202 آمده است).  

ادامه نوشته