مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: اینکه خدا چیزی را می‌‌دهد و می‌گیرد، به این دلیل است که به هوش بیایند، آگاه شوند و کفران نکنند. والاّ صِرف دادن و ندادن نعمت مطرح نیست، بیدار شدن عباد است که قیمت دارد. یکی گفت: خدا نعمت های زیادی به ما داد و نعمت‌های زیادی را هم گرفت. مهم نیست. مهم این است که ما را با خودش آشنا کرد. عمری که از انسان گذشت تازه می‌فهمد که این دادن و ندادن چیزی نبود. اصل کار آشنا کردن با خودش بود. در حالی که ما گریه کردیم که چرا گرفتی؟ چرا کم دادی؟
 وقتی انسان با خداوند آشنا شد کارش به جایی می‌رسد که خطاب به معبودش می‌گوید: حال که ما را با خودت آشنا کردی هر کاری می خواهی بکن. خدا هم متقابلاً می‌گوید: حالا که با ما آشنا شدی تو هم هر کاری می‌خواهی بکن. عباد خدا وقتی با خداکار می‌کنند، اینطورند.
 تمام خلق پیش علم خدا سفیه‌اند و او حکیم است. تنها اوست که می‌داند چه چیزی برای ما خوب است و چه چیزی بد. اختلاف هم در همین جاست. هر چه را که ما می‌خواهیم به ما نمی‌دهد. هرچه را که خودش صلاح می‌داند می‌دهد. لذا خُلق ما تنگ است و اخمهایمان دائماً توی هم است، به همین خاطر آن چیزی را هم که خدا می دهد نمی‌بینیم. خدا نکند انسان از دست یکی خُلقش تنگ باشد. هرچه او کار خوب انجام دهد نمی‌بیند، بلکه برعکس هم می‌بیند. انسان چون سفیه است چیزهایی را که برای مضّر است می‌خواهد و یا چیزی را می‌خواهد که نفعی برایش ندارد. ولی خدا برای مخلوقاتش چیزهای خوب می‌خواهد، زیرا او حکیم است. ریشه‌ی اختلاف هم اینجاست.
 بیشتر ظلم‌ها از روی احتیاجات بشر است. حتّی فرعون که ادعای خدایی کرد از روی احتیاج بود. او می‌خواست خدا باشد، تا دیگر محتاج کسی نباشد و نمی‌دانست که غنا در محتاج بودن به خداست.
 حتی اگر ثروتمندی مال و قدرت داشت، ولی ظلم کرد، معلوم می‌شود که محتاج است. غنی مطلق ظلم نمی‌کند.
 لذا می‌گوید: یا داوود، تو می‌خواهی، من هم می‌خواهم این نمی‌شود. اُریدُ وَ تُریدُ نمی‌شود الا ما اُریدُ و اگر آنچه من می‌خواهم را قبول نکنی. مثل مردمی که با خدای خود طرفند. البته ما همه محزون می‌شویم و همین حزن نشانه‌ی طرفیّت با خداست، اما چون آن را اظهار نمی‌کنیم خدا گناه نمی‌نویسد. صرف اینکه غصه‌دار می‌شود، عیب ندارد. زیرا ضعیف است و چاره ندارد. اما اگر داد و بیداد کند و چیزی را بشکند آنجا او را ادب می‌کنند. شما هم اگر بچه‌ات چنین کند او را مؤاخذه می‌کنی. خدای با آن بزرگی با ما به این کوچکی همانمعامله‌ای را می‌کند که ما با کوچکترهای خود انجام می‌دهیم.

=======================

کتاب طوبی محبّت – جلد دوم ص 45

 مجالس حاج محمّد اسماعیل دولابی

=======================

حکایت: فرعون و شیطان –

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.

: روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
 فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شبب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید کهه شیطان وارد شد.
 شیطان گفت: خاک بر سر خدایی کهه نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
 بعد خطاب به فرعون گفت: من با اینن همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
  شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم کهازنسل او همانند تو به وجود می آی