271- دسيسه ابوبكر و عمر براى غصب فدك
چند روزى از وفات جانسوز خاتم الانبياء محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم ) نگذشته بود (چنان كه مى دانيد ابوبكر با دسيسه هاى عمر) با زور و ظلم و تعدى جلافت بر تخت خلافت نشست و خود را خليفه پيامبر خواند و مردمان ناآگاه هم از او متابعت كرده و بيعت نمودند و او تصميم گرفت ((فدك )) را كه ((هبه )) و يا ((ارث )) پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر فاطمه (سلام الله عليها) بود به تصرف خود در آورده و با غصب كردن آن محل معين ، اقتصاد خانه ولايت را به هم زد و خلافت (شوم ) خود را تثبيت كند.
دستور داد ضوابط (زحمتكشان ) آن ملك را اخراج نمايند و اگر نرفتند آنها را كتك بزنند. اين مطلب به سمع مبارك صديقه طاهره فاطمه زهرا (سلام الله عليها) رسيد، آن بانوى مكرمه با حالت عصبانيت پيش ابوبكر آمده و با حجت و دليل با او سخن گفته و بر كار او اعتراض نمود.
در اين جا مكالمات حضرت زهرا (سلام الله عليها) با ابوبكر را در آن مجلس اختصارا نقل مى شود:
مرحوم شيخ عباس قمى در كتاب بيت الاحزان مى نويسد:
هنگامى كه فاطمه زهرا (سلام الله عليها) از دستور ابوبكر اطلاع يافت كه (ضوابط) او را از فدك خارج كرده اند، نزد ابوبكر رفت و فرمود: چرا مرا از ارث خود كه پدرم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) برايم ارث گذاشته باز مى دارى ؟ و وكيل و نماينده مرا از آن جا (فدك ) خارج نموده اى ؟ با اين كه پدر بزرگوارم آن ملك را به فرمان خدا براى من قرار داده .
ابوبكر گفت : براى گفته هاى خودت شاهد بياور كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن جا را ملك خاص تو قرار داده است ؟
حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) رفت و ام ايمن را به عنوان شاهد نزد ابوبكر آورد. ام ايمن رو به ابوبكر كرد و گفت : اى پسر قحافه ! گواهى نمى دهم ، مگر اين كه در مورد اعتبار خودم از زبان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) استدلال كنم . تو را به خدا قسم ، آيا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) درباره من گفته است : ان ام ايمن امراة من اهل الجنة ؛ كه هر آينه ام ايمن بانويى است از اهل بهشت ؟
ابوبكر گفت : آرى مى دانم كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) درباره تو چنين گفته است .
ام ايمن گفت : شهادت و گواهى مى دهم بر اين كه وقتى آيه و آت ذاالقربى حقه ؛ اى پيامبر، حق نزديكان خود را بپرداز)) بر رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شد، پيامبر خدا به امر و فرمان خدا ((فدك )) را بر فاطمه (سلام الله عليها) واگذار نمود و آن جا را ملك خاص فاطمه (سلام الله عليها) كرد و همچنين اميرالمؤمنين على (عليه السلام) نيز بر همين مطلب گواهى داد و براى ابوبكر ثابت شد كه فدك ملك شخصى فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است و بر همين اساس نامه اى (قباله اى ) در مورد رد فدك به فاطمه زهرا (سلام الله عليها) نوشت و به آن بانوى مكرمه و مجلله داد(311).
272 - ماجراى كوچه
شافعى و ابن ابى الحديد گويند: ابوكر بعد از سخنان فاطمه (سلام الله عليها) درباره فدك متاءثر شد و گريه كرد، و نوشت : ((من فدك را به فاطمه رد نمودم )). اما عمر نامه را گرفت و پاره كرد(312).
شيخ مفيد در يك حديث بلند، ماجراى كوچه را چنين نقل مى كند:
ابوبكر، كاغذى طلبيد و رد فدك را در آن نوشت و به فاطمه (سلام الله عليها) داد.
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) با گرفتن سند، از نزد ابوبكر بيرون آمد؛ ولى در راه عمر با او ملاقات كرد، و از جريان نامه پرسيد.
فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: اين نامه ، سند رد فدك است كه ابوبكر برايم نوشته .
عمر گفت : آن را به من بده .
فاطمه (سلام الله عليها) امتناع ورزيد. عمر با لگد به سينه و پهلوى فاطمه زد! به طورى كه فرزندش محسن سقط شد! و چنان سيلى به صورت آن بانو زد كه گوشواره اش شكست ! سپس سند را گرفت و پاره كرد؛ و همين خشونت باعث شد كه فاطمه (سلام الله عليها) بسترى گرديد و بعد از 75 روز بيمارى ، از دنيا رفت (313).
273- دفاع فاطمه از فدك
امير مؤمنان على (عليه السلام) فرمود: زهرا جان ! تو تنها نزد ابابكر برو، او از ديگرى (عمر) نرم تر است و طلب فدك كن .
چون حضرت زهرا (سلام الله عليها) به نزدش آمد و مطالبى فرمود، او گفت : راست مى گويى . و كاغذى طلب كرد و سند رد فدك را به فاطمه (سلام الله عليها) بر گرداند.
چون زهرا (سلام الله عليها) از مجلس او بيرون آمد و رقعه فدك دستش ‍ بود. عمر او را ديد و گفت : اى دختر محمد! اين چه كاغذ و نامه اى است كه همراه تو مى باشد؟
فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: نامه فدك است كه ابابكر به من برگردانده است .
عمر گفت : نامه را به من بده ؛ و زهرا (سلام الله عليها) امتناع كرد. پس او با پايش بر فاطمه (سلام الله عليها) زد. در حالى كه حامله به پسرى به نام محسن بود، سقط شد و به اين ظلم كفايت نكرد و سيلى به صورت زهرا (سلام الله عليها) زد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود: گويا مى بينم گوشواره اى كه در گوش ‍ داشت ، از شدت ضربت سيلى شكست و نامه فدك را از فاطمه (سلام الله عليها) گرفت و پاره كرد.
و از ضربتى كه عمر به او زد 75 روز مريض شد و سپس رحلت كرد.(314)
274- دفاع فاطمه از حق خود
به فاطمه (سلام الله عليها) خبر رسيد كه ابوبكر زمين فدك را تصرف كرده است . همراه زنان بنى هاشم به راه افتاد تا به نزد ابوبكر وارد شد و گفت :
اى ابوبكر! مى خواهى زمينى را كه پيامبر براى من قرار داده و آن را بر من از طريقى كه مسلمانان با جنگ آن را تصرف نكرده اند بخشيده است از من بگيرى ؟ آيا نشنيده اى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمود: احترام هر كس با فرزندش حفظ مى شود و تو مى دانى كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) براى فرزندانش جز اين باقى نگذارده است .
وقتى ابوبكر گفتار او را شنيد و زنان را همراه او ديد، دواتى خواست تا فدك را براى او بنويسد. عمر داخل شد و گفت : اى خليفه پيامبر، برايش ‍ ننويس تا شاهد بر ادعايش بياورد.
فاطمه (سلام الله عليها) گفت : باشد، شاهد مى آورم .
گفت : چه كسى ؟
فاطمه (سلام الله عليها) جواب داد: على و ام ايمن .
عمر گفت : شهادت زن عجمى كه زبان فصيح ندارد مورد قبول نيست ، على نيز اطراف نان خودش آتش جمع مى كند. (منظورش آن است كه چون فدك به على مى رسد، شهادت او به نفع خودش مى باشد، لذا قبول نيست (315)).
275- گواهان فاطمه در مالكيت فدك
ابوبكر به دنبال شاهدان حضرت زهرا (سلام الله عليها) فرستاد و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين - عليهم السلام - و ام ايمن و اسماء بنت عميس (كه همسر ابوبكر بود) آمدند و به همه آنچه حضرت زهرا (سلام الله عليها) فرموده بود شهادت دادند.
از جمله ام ايمن چنين گفت : از پيامبر شنيدم كه مى فرمود: ((فاطمه سيده زنان اهل بهشت است )). آيا كسى كه سيده زنان بهشت است چيزى را كه مالك نباشد ادعا مى كند؟ من نيز زنى از اهل بهشتم و من هم به آنچه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نشنيده باشم شهادت نمى دهم .
گفت : ام ايمن ! اين قصه ها را كنار بگذار، به چه چيزى شهادت مى دهى ؟
ام ايمن گفت : اى ابوبكر! شهادت نخواهم داد تا درباره آنچه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود از تو اقرار بگيرم . تو را به خدا قسم مى دهم ، آيا مى دانى كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرموده است : ((ام ايمن زنى از اهل بهشت است ))؟
ابوبكر گفت : بلى .
ام ايمن گفت : اكنون شهادت مى دهم كه جبرئيل نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و گفت : خداوند تعالى مى فرمايد: و آت ذاالقربى حقه ؛ به كسى كه با تو قرابت دارد، حقش را عطا كن )). پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: منظور از ذوالقربى كيست ؟
اى جبرئيل ، از پروردگار سؤ ال كن كه اينان كيستند؟ عرض كرد: ذوى القربى ، فاطمه (سلام الله عليها) است . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فدك را به امر پروردگار به فاطمه (سلام الله عليها) داد، و او آن را تحويل گرفت و قبول كرد. سپس پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اى ام ايمن و اى على ! شاهد باشيد. سپس اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين (عليه السلام) و اسماء، نظير سخن ام ايمن درباره ملكيت فدك شهادت دادند(316).
276- اهانت عمر به ساحت مقدس فاطمه
اميرالمؤمنين (عليه السلام) به حضرت زهرا (سلام الله عليها) فرمود: نزد ابوبكر برو، در حالى كه تنها باشد، چرا كه از عمر زودتر منفعل مى شود. نزد او برو و چنين بگو: ادعاى مقام پدرم و خلافت او را كرده اى و جاى او نشسته اى ؟ اگر فدك ملك تو هم بود و من از تو مى خواستم كه آن را به من ببخشى بر تو واجب بود آن را به من بدهى .
حضرت زهرا (سلام الله عليها) نزد ابوبكر آمد و اين مطالب را به او گفت .
ابوبكر گفت : راست مى گويى . سپس ورقه اى خواست و بر آن نوشته اى مبنى بر باز گرداندن فدك نوشت .
حضرت زهرا (سلام الله عليها) نوشته را برداشت و از نزد ابوبكر بيرون آمد.
عمر به آن حضرت رسيد و گفت : اى دختر محمد! اين نوشته اى كه همراه توست چيست ؟
فرمود: نوشته اى است كه ابوكر براى بر گرداندن فدك برايم نوشته است .
عمر گفت : آن را به من بده . ولى حضرت ابا كرد و آن را نداد.
در اين جا براى گرفتن كاغذ جسارتى عظيم به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نمود كه قلم در اداى آن گريان و زبان از گفتن آن شرمنده است .
به قيمت اهانت به ساحت اقدس بانوى جهان ، عمر نوشته را از آن حضرت گرفت و ابتدا با آب دهان نوشته آن را محو كرد و سپس آن را پاره نمود(317).
277 - نفرين زهرا(سلام الله عليها)بر عمر
محروم شيخ عباس قمى (ره ) مى نويسد:
وقتى فاطمه زهرا(سلام الله عليها) قباله فدك را از ابوبكر گرفت و از خانه او بيرون آمد، در مسير راه به عمر بن خطاب بر خورد و آن پليد از صدقه طاهره (سلام الله عليها) پرسيد: از كجا مى آيى و منازعه شما با خليفه به كجا رسيد؟
بانوى بانوان فرمود: اينك نوشته اى به من داده كه فدك حق من است و كسى حق مداخله در آن جا را ندارد.
عمر سخت برآشفت و با زور و تعدى ، آن نوشته را از دست فاطمه (سلام الله عليها) گرفت و پاره كرد. وقتى فاطمه زهرا (سلام الله عليها) با اين جسارت و بى شرمى را از عمر ديد، محزون و دل شكسته گرديد و زبان به نفرين آن بى دين گشوده و فرمود:
يابن خطاب مزقت كتابى مزق الله بطنك ...؛ اى پسر خطاب ! نامه مرا پاره كردى ، خداوند شكم تو را پاره كند)).
چنان كه مى دانيد، بعدها دعاى آن مظلومه معصومه به اجابت رسيد و شكم آن ظالم و ستمگر را دريدند و روح پليدش در سقر مقر يافت . لعنت خدا بر او و بر تمام ظالمان دنيا باد(318).

________________________________________
278- استدلال على (عليه السلام) در مورد فدك
حضرت على (عليه السلام) به مسجد نزد ابوبكر آمد، ديد مهاجران و انصار در اطراف ابوبكر حلقه زده اند. به ابوبكر فرمود: چرا فاطمه (سلام الله عليها) را از ملك موروثى كه از پدرش به او ارث رسيده ممنوع ساخته اى ، با توجه به اين كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در زمان حياتش ، آن ملك را در اختيار فاطمه (سلام الله عليها) گذارده است ؟!
ابوبكر گفت : فدك فيى ء (ملك به دست آمده و واگذارى كفار) است و به همه مسلمين تعلق دارد، اگر فاطمه (سلام الله عليها) شاهد بياورد كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را ملك او كرده است ، ما هم آن را به او واگذار مى كنيم ، و گرنه او هيچ گونه حقى از آن ندارد.
حضرت على (عليه السلام) فرمود: اى ابوبكر! تو درباره ما برخلاف حكم خدا در حق مسلمانان ، حكم مى كنى .
ابوبكر گفت : چنين نيست .
على (عليه السلام) فرمود: هرگاه ملكى در دست مسلمانى باشد و در اختيار او قرار گرفته باشد و من ادعا كنم كه آن ملك مال من است ، از چه كسى بينه (دو شاهد عادل ) مى طلبى ؟
ابوبكر گفت : از تو مطالبه بينه (دو شاهد عادل ) مى كنم .
على (عليه السلام) فرمود: پس چرا از فاطمه (سلام الله عليها) در مورد ملكى كه در اختيار او قرار گرفته و صاحب ((يد)) است مطالبه بينه مى كنى ، با اين كه در زمان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) و بعد از او نيز، فدك تحت اختيار فاطمه (سلام الله عليها) بود، و تو از مسلمين بر اساس قوانين قضاوت در مورد ملكى كه در دستشان است ، مطالبه بينه (دو شاهد عادل ) نمى كنى ، آن گونه كه از من مطالبه بينه كردى ، كه من ادعاى ملكى كه در اختيار ديگرى است ، نمودم .
ابوبكر در برابر اين استدلال ، خاموش شد و سخن نگفت .
عمر گفت : اى على ! اين سخنان را رها كن كه ما نيروى استدلال در برابر تو را نداريم ، اگر گواهان عادل آوردى ، قبول مى كنيم ، و گرنه فدك مال همه مسلمين است ، و تو و فاطمه (سلام الله عليها) بر آن حقى نداريد.
على (عليه السلام) بار ديگر خطاب به ابوبكر فرمود: آيا قرآن را خوانده اى ؟
ابوبكر گفت : آرى .
على (عليه السلام) فرمود: به من خبر بده كه اين آيه (33 سوره احزاب ) در شاءن چه كسى نازل شده است :
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا؛ خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد)).
آيا اين آيه در حق ما نازل شده ، يا در حق غير ما؟
ابوبكر گفت : در حق شما نازل شده است .
على (عليه السلام) فرمود: اگر (فرضا) چند شاهد گوامى بدهند كه فاطمه (سلام الله عليها) العياذ بالله كار بدى كرده است ، تو درباره فاطمه (سلام الله عليها) چگونه رفتار مى كنى ؟
ابوبكر گفت : ((حد)) الهى را بر او جارى مى سازم ، چنان كه بر ساير زنان جارى مى كنم .
على (عليه السلام) فرمود: در اين صورت از كافران خواهى بود.
ابوبكر گفت : چرا؟
على (عليه السلام) به ابوبكر فرمود: زيرا گواهى خدا را در مورد پاكى فاطمه (طبق آيه فوق ) رد كرده اى ، و گواهى مردم را پذيرفته اى ، چنان كه حكم خدا و حكم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را رد كرده اى ، آن جا كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به امر خدا، فدك را براى فاطمه (سلام الله عليها) قرار داده ، و فاطمه (سلام الله عليها) در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را تصرف نموده است ، اين قرارداد را رد مى كنى ، و ليكن گواهى يك نفر اعرابى را كه بر پاشنه خود ادرار مى كند (مانند ((اوس بن حدثان )) كه گواهى داد پيامبر ارث نمى گذارد) را مى پذيرى و بر اين اساس ، فدك را از حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) گرفتى و گفتى : فدك فيى ء همه مسلمين است ، با اين كه رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
البينة على من ادعى و اليمين على من ادعى عليه ؛ گواهى آوردن بر كسى است كه ادعا مى كند (يعنى بر مدعى است ) و سوگند ياد كردن بر كسى است كه ادعا بر او مى شود)) (يعنى بر منكر است ).
تو قول (و قانون ) رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) را رها كردى (و گواهى را از منكر خواستى ، نه از مدعى ).
در اين هنگام مردم با قيافه هاى خشمگين و متعجب به هم ديگر نگاه كردند و سر و صدا از هر طرف بلند شد.
بعضى گفتند: سوگند به خدا، على راست مى گويد.
آن گاه على (عليه السلام) به خانه خود مراجعت نمود.
سپس فاطمه (سلام الله عليها) به مسجد آمد و به طواف قبر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) پرداخت و اشعارى مى خواند كه نخستين شعر آن اين است .
قد كان بعدك انباء و هنبثة          - لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب
((اى پدر! بهد از تو اخبار و آشوبها بر خاست كه اگر تو بودى و حضور داشتى ، اختلاف زياد نمى شد(319))).
279 - غضب فاطمه بر ابوبكر
مسلم از عايشه نقل كرده كه گفت :
فاطمه زهرا(سلام الله عليها) و عباس عموى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزد ابوبكر آمده و از وى خواسته كه ميراث آنها را كه از پيامبر به آنها رسيده ، به آنها برگرداند.
ابوبكر گفت : من از پيامبر شنيدم كه گفت : ((ما پيامبران ، از خود ارثى به جاى نخواهيم گذاشت و آنچه را از خود مى گذاريم ، از بيت المال است !))
در اين هنگام فاطمه (سلام الله عليها) بر ابوبكر غضبناك شده و او را ترك كرده و تا زنده بود با وى سخن نگفت و زمانى كه از دنيا رفت ، على (عليه السلام) بدون آن كه به ابوبكر اطلاع دهد، فاطمه (سلام الله عليها) را شبانه دفن كرد(320).
280 - دفاع ام سلمه از فاطمه
در كتاب ((الدر النظيم )) جمال الدين يوسف بن حاتم فقيه شامى آمده است :
وقتى كه ام سلمه (يكى از همسران نيك رسول خدا) از سخنان ابوبكر به فاطمه (سلام الله عليها) آگاه شد گفت : ((به راستى آيا سزاوار است كه چنين سخنانى به مانند فاطمه (سلام الله عليها) گفته شود! سوگند به خدا فاطمه ، انسيه حورا، و جان پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، او در دامنهاى پرهيزكاران تربيت شده و دستهاى فرشتگان او را برداشته ، و در آغوش بانوان پاك ، رشد كرده و در پرتو تربيت نيك و پرورش پاك ، بزرگ شده است ، آيا شما مى پنداريد كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) او را از ميراث خود محروم ساخت و به او اعلام ننموده است ؟! با اين كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: ((و انذر عشيرتك الاقربين ، و خويشاوندان نزديك را انذار كن (321))).
آيا پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه (سلام الله عليها) را از (كيفر گناه ) انذار كرده ، ولى فاطمه مخالف پدر نموده است ؟ با اين كه فاطمه (سلام الله عليها) بهترين زنان جهان و مادر سيد جوانان و هم طراز مريم دختر عمران است ، رسالتهاى خدا به وسيله پدر او ختم شد. سوگند به خدا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه (سلام الله عليها) را از گرما و سرما حفظ مى كرد و دست راستش را متكاى او قرار مى داد و با دست چپش او را مى پوشانيد.
اى مسلمين ! آرام باشيد، شما در منظر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستيد، او شما را مى نگرد و شما بر خداى بزرگ وارد مى شويد. واى بر شما! به زودى سرنوشت اعمال خود را مى نگريد.
گويند: آن سال حقوق ماهيانه ام سلمه به خاطر اين اعتراض قطع شد(322).
281 - ايراد خطبه فدكيه
عبدالله بن حسن مثنى ، به اسناد خود از پدران گرامى اش ، كه درود خداوند بر آنان باد، چنين نقل مى كند:
ابوبكر عزم خود را بر گرفتن فدك از فاطمه (سلام الله عليها) جزم كرد. چون به سمع و نظر حضرت رسيد، روسرى بر سر افكند و خود را در چادرى پيچيده ، با گروهى از زنان قومش ، در حالى كه خدمتكاران پاى در ركاب بودند، به جانب مسجد در راه شد. حضرت در حالى كه خود را سخت مستور داشته بود، همچون پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) - بدون هيچ كاستى - قدم از قدم برمى داشت ، تا اين كه بر ابوبكر وارد شد. ابوبكر در مسجد نشسته بود و گروهى از مهاجرين و انصار بر گردش ‍ حلقه زده بودند. براى دور ماندن آن حضرت از نگاه نامحرمان ، مستوره اى در مسجد آويخته شد و حضرت در پس پرده قرار گرفتند.
آنگاه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) صداى خود را به ناله دلخراشى بلند كرد. مسجد لرزيد و حاضران به گريه افتادند. سپس لختى سكوت كرد تا مجلس از جنب و جوش باز ايستد. چون فريادها و همهمه ها به سكوت گراييد، كلام خود را با سپاس و ستايش از خداوند و درود بر رسول خدا و پدر بزرگوار خود آغاز نمود. ديگر بار، ناله ها به اوج خود رسيد. با برقرارى آرامش مجدد حضرت خطبه مشهور فدكيه را ايراد فرمود(323).
282 - استدلال فاطمه درباره فدك
حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در خطبه فدكيه فرمودند: شما خيال مى كنيد كه ما هيچ گونه ارثى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نداريم ، آيا از احكام جاهليت پيروى مى كنيد؟
افحكم الجاهلية يبغون و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون ، آيا آنها حكم جاهليت را (از تو) مى خواهند، و چه كسى براى افراد با ايمان بهتر از خدا حكم مى كند(324)؟!
آيا نمى فهميد، آيا ترديد داريد كه من ((دختر پيغمبر)) هستم ؟ با اين كه چون آفتاب روشن است كه من دختر پيامبرم . اى مسلمانان ! آيا رواست كه من از ارث خود محروم گردم ؟
اى پسر ابوقحافه ! آيا در قرآن مجيد است كه تو از پدرت ارث ببرى ، ولى به عقيده تو من نبايد از پدرم ارث ببرم .
لقد جئت شيئا فريا، كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى (325))).
آيا عمدا كتاب خدا را ترك كرده ، و احكام آسمانى را پشت سر انداختى ؟ آن جا كه خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: و ورث سليمان داود؛ و سليمان از داود، ارث برد(326))).
و در داستان حضرت يحيى بن زكريا از قول زكريا مى فرمايد: فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب : تو به قدرتت ، جانشينى به من ببخش كه وارث من و آل يعقوب باشد(327))).
و نيز مى فرمايد: ((و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله ، و خويشاوندان ، نسبت به يكديگر (از ديگران ) در احكامى كه خداوند مقرر داشته . سزاوارترند(328).
و مى فرمايد: يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين ؛ خداوند به شما درباره فرزندانتان سفارش مى كند كه (از ميراث براى پسر به اندازه سهم دو دختر باشد(329))).
و مى فرمايد: ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا على المتقين ؛ اگر ثروتى از خود به جاى گذاشت ، وصيت به پدر و مادر و نزديكان به طور شايسته كند، اين حقى است بر پرهيزكاران (330))). شما گمان مى بريد كه از براى من حظ و نصيبى (از ارث پدر) نيست و نبايد از پدرم ارث ببرم و قرابتى بين ما وجود ندارد.
آيا خداوند متعال در اين آيات شريفه ، همه مردم را به طور عموم در نظر گرفته است ، و همه طبقات مشمول اين آيات نيستند؟ و پدرم از عموميت اين آيات ، خارج است ؟
آيا من و پدرم از افراد يك امت و آيين نيستيم ؟ آيا شما در تشخيص عموم و خصوص و دلالت آيات قرآن از پدرم و پسر عمويم آگاه تريد.
امروز چنين كنيد، ولى فرداى قيامت ، خداى بزرگ بين ما و شما داورى مى كند. در آن روز پيشواى ما پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و در آن وعده گاه ، اهل باطل در خسران عظيمى قرار گرفته اند، ولى پشيمانى آنها هيچ گونه سودى به حالشان نخواهد داشت . ((و لكل نباء مستقر، هر خبرى (كه خداوند تعالى به شما داده سرانجام ) قرارگاهى دارد(331))).
((فسوف تعلمون من ياءتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم (332)، به زودى خواهيد دانست كه چه كسى عذاب خوار كننده به سراغش ‍ خواهد آمد، و مجازات جاودان بر او وارد خواهد شد(333))).
283 - گفتار جانكاه فاطمه به على
امير مؤمنان على (عليه السلام) در خانه منتظر فاطمه (سلام الله عليها) بود. فاطمه (سلام الله عليها) پس از خطبه و گريه در كنار قبر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) برخاست و هيجان زده به سوى خانه رهسپار شد. وقتى كه وارد اتاق گرديد و چشمش به على (عليه السلام ) افتاد (به عنوان شكايت و دادخواهى ) خطاب به آن حضرت گفت :
((اى پسر ابوطالب ! مانند كودك در رحم مادر خود را پيچيده اى و گوشه نشين شده (و زانو به بغل گرفته اى )، و مانند شخص متهم در كنج خانه پنهان گشته اى ؟ تو آن كسى بودى كه شاه پرهاى بازها را درهم شكستى ، اينك از پرهاى مرغهاى ناتوان ، درمانده شده اى ؟! اين پسر ابوقحافه است ، كه از روى ظلم عطاى پدرم ، و قوت فرزندانم را گرفته و با من آشكارا دشمنى مى كند و در سخن گفتن با كمال خشونت با من برخورد مى نمايد، به طورى كه فرزندان قبيله (اوس و خزرج ) از يارى من دست برداشتند و مهاجران مرا يارى نكردند، و همه جماعت ، سر در گريبان فرو بردند و چشمها را به پائين انداختند. ديگر هيچ كس از من دفاع نكرد، و از ظلم آنها جلوگيرى ننمود. همانا خشمگين از خانه بيرون رفتم و اكنون پريشان و سرافكنده بازگشتم و تو نيز اين گونه پريشان نشسته اى ؟ تو آن كسى هستى كه گرگان عرب را شكار مى كردى ، ولى اينك مگسها تو را از پاى درآورده اند، نه گويندگان را منع نمودى و نه باطل گرايان را به جاى خود نشاندى ! طاقتم به سر آمده است ، كاش پيش ‍ از اين حوادث تلخ مرده بودم . اكنون كه به ساحت تو درشتى كردم و بى حرمتى نمودم ، خداوند عذر خواه من است ، خواه مرا يارى كرده باشى و يا واگذاشته باشى .
اى واى بر من در هر روز! و اى واى بر من در هر شب ! كه پناه من رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رحلت كرد، بازويم از فراق او ناتوان گشت ، شكايتم را نزد پدرم مى برم ، و از خدا در دفع دشمن ، كمك مى خواهم . خدايا! قدرت تو از همه بيشتر است ، و عذاب و كيفر تو از همه شديدتر مى باشد(334).))
284 - قطع صداى مظلوميت فاطمه
قبل از ساختن بيت الاءحزان درختى به نام ((اراكه )) در بقيع بود كه سايه داشت و زهرا (سلام الله عليها) هنگام ظهر از سايه آن استفاده مى كردند و غروب به منزل باز مى گشتند. عمر نيمه شبى آن درخت را قطع كرد، تا ديگر زهرا(سلام الله عليها) گريه نكند و صداى مظلوميتش ‍ به گوش مردم نرسد(335).
285 - شكوه بر سر قبر پيامبر
از حضرت زينب (سلام الله عليها) دخت گرامى على (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
چون ابوبكر بر آن شد كه فاطمه (سلام الله عليها) را از فدك و عوالى ممنوع و محروم سازد (و كار از كار گذشت ) و فاطمه (سلام الله عليها) از اين كه ابوبكر فدك را باز پس دهد، نااميد گشت ، به سوى قبر پدرش ‍ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت و خود را به روى قبر انداخت و از اعمالى كه آن قوم در حق وى انجام داده بودند به آن حضرت شكوه نمود، و آن قدر گريست تا تربت قبر شريف با اشكهاى حضرتش تر شد، و زارى و شيون سر داد، و در پايان آن همه شيون عرضه داشت :
همانا پس از تو خبرها و غوغايى به پا شد كه اگر بودى اين همه گرفتارى و دشوارى رخ نمى داد. ما به مانند زمينى كه از باران محروم بماند، تو را از دست داده ايم ، و در قوم تو اختلال پديد آمده و شاهد باش كه دست از ايمان شسته اند. جبرئيل پيوسته با آوردن آيات مونس ما بود. و تو از ما پنهان شدى و با رفتن تو تمام خيرات از ما پوشيده گشت . تو ماه درخشان و نور پرفروغى بودى كه از تو كسب نور مى شد، و از جانب خداى باعزت كتاب بر تو نازل مى گشت . پس از پيامبر، مردانى با چهره هاى درهم و خشن با ما رو به رو شدند و به ما توهين و استخفاف نمودند، و تمام خيرات به تاراج رفته است . آن كس كه به ما خانواده ستم روا داشته ، به زودى خواهد دانست كه روز قيامت به چه سرانجام شومى دچار خواهد شد. ما با مصايبى رو به رو شديم كه هيچ كس از مخلوقات ، چه عرب و چه عجم ، بدان گرفتار نيامده است . ما تا زنده ايم و تا چشمانمان باقى است در سوگ فقدان تو مى گرييم و از ديدگانمان سرشك غم مى باريم (336).
و:فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در بستر بيمارى
286 - ناتوانى فاطمه در اثر بيمارى
حضرت على (عليه السلام) پرستارى زهرا (سلام الله عليها) را به عهده گرفتند و اسماء بنت عميس او را يارى و كمك مى كرد. حتى رختخوابش ‍ را خادمه پهن مى كرد و جمع مى نمود، چنان كه قبل از وفات به ((سلمى )) زن ابى رافع ، كه پرستارى حضرتش مى كرده ، فرمود: رختخواب مرا در وسط اتاق بگذار... و در عيادت ابوبكر و عمر، به زنانى كه اطرافش نشسته بودند فرمود: صورت مرا برگردانيد، يعنى نمى توانست خودش را به اين طرف و آن طرف كند(337).
287 - ملاقات عمر و ابوبكر از فاطمه
زهرا(سلام الله عليها) در حالى كه خانه از صحابه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) و بنى هاشم و زنان مهاجر و انصار پر است ، به آن دو اجازه ورود مى دهد. آن دو داخل مى آيند مسرورند كه از رسوايى نجات يافتند، غافل از اين كه در دام رسوايى بزرگ ترى افتادند. زهرا(سلام الله عليها) ملحفى بر رو كشيده ، روى خود را به ديوار كرده و حتى جواب سلامشان را هم نمى دهد. آنان مى خواهند تفقدى كنند، اما زهرا (سلام الله عليها) مى گويد تا جواب سؤ الم را ندهيد، كلامى نخواهم گفت .
مى گويند: بپرس اى دختر رسول خدا!
اتاق را سكوت عميقى فرا گرفته است و همه بى صبرانه در انتظار پايان كار.
زهرا(سلام الله عليها) مى پرسيد: آيا شما دو نفر شنيديد كه پدرم رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمود: ((فاطمه پاره تن من است ؛ هر كس او را بيازارد، مرا آزرده و هر كه مرا اذيت كند، خدا را آزرده است )).
آن دو گفتند: چه كسى است كه نشنيده باشد؟ بله ، ما هم به دفعات از پدرت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) اين را شنيده ايم .
زهرا(سلام الله عليها) پس از اين اقرار، دستهاى خود را به آسمان برداشت و آن گاه بلند و قاطع ، آن گونه كه همه بشنوند، گفت : خدايا! شاهد باش كه اينها مرا اذيت كردند و شكايتشان را به تو و رسولت خواهم نمود. نه ! هرگز از شما راضى نخواهم شد، تا پدرم را ملاقات كنم ، و از رفتار زشت شما برايش بگويم ، تا بين ما قضاوت كند(338).
و باز افزود: من در هر نماز كه بخوانم ، شما را نفرين مى كنم (339).
و اين پايان مجلس بود و شروع رسوايى بزرگ تر.
آن دو عرق رسوايى بر پيشانى شان نشست . فكر اين جا را نكرده بودند. سرافكنده و خجل از منزل آن حضرت بيرون رفتند، در حالى كه هم چون مار گزيده به خود مى پيچيدند.
صحابه و زنان نيز از خانه خارج شدند. در شهر ولوله افتاد. هر كس را مى ديدى ، از اقرار آن دو و نفرين زهرا(سلام الله عليها) سخن مى گفت (340).
288-؛ دستور ساختن نوع تابوت
در چند حديث از طريق شيعه و اهل سنت آمده كه اسماء مى گويد:
فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در هنگام وفات خود به من فرمود: مادر جان ! من از اين وضعى كه درباره حمل جنازه زنها مرسوم است شرم مى كنم و خوش ندارم كه جنازه زنان را روى تخته اى مى گذارند و پارچه اى روى آن مى اندازند و پستى و بلنديهاى بدن او براى بيننده آشكار است .
اسماء مى گويد: بدو عرض كردم : من چيزى را كه در حبشه ديده ام ، هم اكنون ترتيب داده نزد شما مى آورم و نشانت مى دهم .
سپس چند عدد چوب تر و تختى آوردم و آن چوبها را خم كرده ، دو طرف آن را بر كنار تخت بسته و چادرى روى آن كشيدم . فاطمه (سلام الله عليها) كه آن را ديد خوشحال شد و تبسم كرد.
اسماء گويد: از روزى كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از دنيا رفته بود، تا به آن روز، تبسم بر لبان دختر پيغمبر را نديده بودم (341).
در روايتى ديگر است كه فرمود: چه چيز خوب و نيكويى است ، كه بدان وسيله جنازه زن از مرد تشخيص داده نمى شود(342).
و در حديثى است كه فرمود: اصنعى لى مثله استرينى سترك الله من النار(343)؛ براى من نيز يك چنين چيزى را درست كن و مرا مستور كن ، خدايت از آتش دوزخ مستور دارد(344))).
289- پيشنهاد عباس ، عموى پيامبر
شيخ طوسى روايت كرده است : هنگامى كه بيمارى فاطمه (سلام الله عليها) شدت يافت ، عباس (عموى پيامبر) به عنوان عيادت ، به خانه فاطمه (سلام الله عليها) آمد، به او گفته شد كه حال فاطمه (سلام الله عليها) بسيار ناگوار است و هيچ كس را به خانه اى كه در آن بسترى است ، راه نمى دهد.
عباس به خانه خود مراجعت كرد و براى اميرمؤمنان على (عليه السلام) پيام فرستاد و به قاصد خود گفت : از قول من به على (عليه السلام) بگو: ((اى برادرزاده ، عمويت سلام مى رساند و مى گويد: سوگند به خدا از بيمارى و دردمندى حبيبه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) و نور چشم پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) و نور چشم فاطمه (سلام الله عليها) آن چنان اندوهگين و غمزده شده ام كه وجودم درهم شكسته شده است . گمان مى برم كه او نخستين كس از ما باشد كه به رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) ملحق مى شود، و آن حضرت او را براى بهترين مقامات بهشت ، برگزيده و به پيشگاه خداى بزرگ مى برد. اگر مى دانى كه فاطمه (سلام الله عليها) ناچار از دنيا مى رود، اجازه بده فردا جماعتى از مهاجران و انصار را جمع كنم ، تا در تشييع جنازه و نماز او شركت كنند و به پاداش آن نايل شوند كه اين كار براى عظمت اسلام ، كار نيكى است )).
حضرت على (عليه السلام) به قاصد عباس ، كه به گفته راوى ((عمار ياسر)) بود، فرمود: ((سلام مرا به عمويم عباس برسان و بگو: خداوند محبت شما را از ما كم نكند، پيشنهاد تو را دريافتم و راءى شما نيكو است ، ولى مى دانى كه آنها همواره به فاطمه (سلام الله عليها) ظلم كردند و او را از حقش باز داشتند و از ميراث پدرش محروم نمودند و سفارش پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را در حق او رعايت نكردند و رعايت حق الهى را ننمودند و خداوند براى دوران كافى است و از ستمگران انتقام خواهد گرفت . و من اى عمو! از تو مى خواهم كه مرا ببخشى و مرا در ترك پيشنهاد تو معذور بدارى ، زيرا فاطمه (سلام الله عليها) وصيت كرده كه امر را پنهان سازم (345).
290- سفارشهاى فاطمه به على
هنگام وفات حضرت زهرا(سلام الله عليها) على (عليه السلام) سر فاطمه (سلام الله عليها) را برداشته به سينه چسبانيد و بدو فرمود: هر وصيتى دارى بنما كه من آن را انجام خواهم داد.
فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: خدايت پاداش نيك دهد اى پسر عموى رسول خدا! نخستين وصيت من آن است كه پس از من ، ((امامه )) دختر خواهرم را به ازدواج خويش درآورى ، چون او نسبت به فرزندان من همانند خودم مهربان است ، و مردان نيز ناچارند همسرى از زنان داشته باشند.
وصيت ديگر من آن است كه احدى از اين مردم كه به من ستم كرده و حق مرا گرفتند، در تشييع جنازه من و ديگر مراسم آن حاضر شوند، زيرا اينان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند؛ مبادا بگذارى يكى از آنها و يا پيروان آنها بر جنازه اى نماز بگذارند...
اى اباالحسن ! مرا شب هنگام ، در آن وقت كه ديده ها همه خواب رفته اند، دفن كن (346).
291- ديدن پدر در خواب
حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) در روز آخر از حياتش بر بستر ساده خود افتاده ، و لاغرى و ضعف فوق العاده اى او را از هر سو احاطه كرده و از آن بزرگوار جز اسكلتى و پوست و استخوانى باقى نمانده بود.
ساعتى از ساعات آن روز را خوابيده ، و ظاهرا در آن لحظات ، پدر خويش را به خواب ديد، و شايد كه آن بار اولين و آخرين بارى بود كه حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) پدر بزرگوار خويش را در خواب ديد.
آرى ، ايشان پدر خويش را در قصرى از در سفيد ديد، و وقتى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) چشمش به حضرت فاطمه (سلام الله عليها) افتاد، فرمود: دختر عزيزم ! به سوى من بيا، من مشتاق ديدن تو هستم .
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: به خدا قسم ، من به ديدار شما مشتاق تر و آرزومندترم .
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به وى فرمود: تو امشب در نزد من خواهى بود(347).
 
________________________________________
292- كار در روز آخر
در روز آخر حيات ، حضرت فاطمه (سلام الله عليها) گاه نشسته و گاه ايستاده به طرف محلى كه در خانه براى شست و شو وجود داشت و در آن آب جمع شده بود، رفت و شروع به شستن لباسهاى اطفال با دستهاى لرزان خود كرد. آن گاه يك يك كودكان را فرا خوانده و شروع به شست و شوى سر آنان با آب و گل سر شور نمود؛ زيرا كه چيزى جز گل سر شور نيافته بود.
على (عليه السلام) در اين هنگام به منزل وارد مى شود كه همسر عزيزش ‍ بستر بيمارى را ترك كرده و به انجام اعمال خانه مشغول است . هنگامى كه به وى نگاه كرد، در خويش رقت قلبى احساس نمود كه وى با اين حالت بيمارى چگونه و چرا مشغول انجام كارهاى مشكلى است كه در موقع سلامت آنها را انجام مى داد؟ پس تعجبى ندارد كه از او علت بلند شدن از بستر و پرداختن به آن كارها را با وجود بيمارى سؤ ال كند؟
ولى حضرت صديقه (سلام الله عليها) با صراحت پاسخ داد: چون امروز آخرين روز عمر من است ، خود برخاستم تا سر و لباس كودكانم را بشويم ؛ زيرا كه آنان به زودى يتيم گرديده و بدون مادر خواهند شد!!
293- گريه فاطمه در زمان رحلت براى على
از جعفر بن محمد، از پدران بزرگوارش (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
هنگامى كه زمان رحلت حضرت فاطمه (سلام الله عليها) رسيد، گريه اش ‍ گرفت . امير مؤمنان على (عليه السلام) از آن حضرت پرسش نمود: اى بانوى من ! چرا گريه مى كنى ؟
فرمود: گريه من براى پيشامدهايى است كه پس از وفات من خواهى ديد.
على (عليه السلام) فرمود: گريه نكن ! به خدا سوگند اين مطالب در راه خدا برايم كوچك است .
آن گاه حضرت زهرا(سلام الله عليها) به او وصيت كرد كه ابوبكر و عمر را در تشييع جنازه اش خبر نكند. على (عليه السلام) نيز اين كار را انجام داد(348).
294- وصاياى فاطمه زهرا
امام صادق (عليه السلام) و او از پدرانش نقل كرده كه فاطمه (سلام الله عليها) هنگام احتضار به امير مؤمنان على (عليه السلام) چنين وصيت كرد:
هنگامى كه از دنيا رفتم ، خودت مرا غسل بده و كفن كن و نماز بر جنازه ام بخوان و در قبر بگذار، و لحد مرا بچين و خاك بر قبرم بريز و سپس بالاى سر، مقابل صورتم بنشين ، و بسيار قرآن بخوان و دعا كن ؛ زيرا آن هنگام ، ساعتى است كه ميت به انس با زنده ها نياز دارد، و من تو را به خدا مى سپارم ، و وصيت مى كنم كه با فرزندانم به نيكى رفتار كنى .
سپس دخترش ام كلثوم را به سينه اش چسبانيد و به على (عليه السلام) فرمود: وقتى اين دختر به حد بلوغ رسيد، اثاثيه خانه از آن او باشد و خداوند پشتيبان او شود(349).
زينب در كنار بستر مادر
نابكاران و كوردلانى كه مى خواستند على (عليه السلام) را به بيعت با خليفه وادارند، آمده بودند تا او را به زور از خانه اش بيرون ببرند. على بيرون نرفت ، زهرا پيش آمد و با ضربات ((مغيره )) و ((قنفذ)) نقش زمين گشت و با بدنى مجروح در بستر بيمارى قرار گرفت . و سرانجام زينب به سوگ مادر نشست (350).
زهرا(سلام الله عليها) چون در بستر مرگ قرار گرفت ، به دختر پنج ساله اش وصيت كرد: ((هرگز از دو برادرت جدا مشو. پيوسته با آنان باش و از آنان نگهدارى كن . براى آنها به جاى من مادر باش (351).))
زينب به چشم خود ديد كه چگونه پدرش جسم پاك مادر را غسل داده و چگونه اشك مى ريزد، چه سان ناتوان شده و از خدا صبر و بردبارى مى طلبد؟!
هنگام دفن مادر، كه به نظر مى رسد در خانه انجام گرفت ، با چشم تيزبين مى ديد كه زهرا را زير خاكها پنهان مى كنند، و با ياد نمودن رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از ستم امت و ستمگران رياست طلب شكوه مى كنند(352).
زينب با ديدن چنين مناظرى رو به سوى قبر پيامبر كرد و گفت : با مرگ مادر جاى خالى تو براى ما محقق شد، و ديگر ديدار ممكن نيست (353).
296- وصيت فاطمه به دخترش زينب
آن روز، چهار ساله گلستان عصمت و عفاف در كنار بستر مظلومه تاريخ ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها)، همراه اسماء بنت عميس زانوى غم را بغل گرفته و خيره خيره بر چهره تكيده مادر نگاه مى كرد.
مادر از او خواست كه نزديك بستر آيد. سپس به او دو امانت گرانبها سپرد و فرمود: ((دخترم زينب ! دو بقچه اى كه به تو مى سپارم ، يكى از آنها متعلق به دختر ابوذر غفارى است و ديگرى مال خودت ، كه در آن پيراهنى براى حسين است . اما بدان هرگاه كه او، اين پيراهن را از تو طلب نمايد، وقت وصل و همراهى شما سر رسيده و حسين براى شهادت مهيا مى گردد.))
فاطمه (سلام الله عليها) رو به اسماء نمود و فرمود: ((من اندكى به خواب مى روم . لحظاتى بعد سراغم بيا و مرا صدا نما. اگر جواب تو را ندادم ، برو على و اولادم را مطلع كن كه زهرا از دنيا رخت سفر بربسته است .))
سپس مشغول خواندن سوره يس گشت : ((يس ، والقرآن الحكيم ...)).
اسماء لحظاتى بعد زهرا(سلام الله عليها) را صدا مى زند؛ اما چيزى نمى شنود و در مى يابد كه دختر پيغمبر از دنيا چشم فرو بسته است .
زينب بعد از سكوت مادر با حالت صيحه و گريه خود را بر بدن مطهر او مى اندازد و صدا مى زند و مى گويد: ((مادر! سلام ما را به جدمان رسول خدا برسان . مادر! گويى ما امروز رسول خدا را از دست داديم . مادر(354)!...))
297- وصيت به بخشيدن همه اموال

زيدبن على بن الحسين (عليه السلام) مى گويد: حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) وصيت كرد كه تمام اموال نقدينه اش را بين بنى هاشم و بنى عبدالمطلب تقسيم كنند و حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) اين كار را كرد و طبق وصيت او عمل نمود(355))).
298- ملاقات زنان مدينه از فاطمه
بنا بر برخى از روايات و تواريخ ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بيش از نود روز پس از پدر نزيست . اگر چه برخى ديگر از تواريخ مدتى كمتر از اين ذكر كرده اند. اما در همين مدت كوتاه نيز، وى همواره اندوهگين و ماتم زده و بيمار بود.
گروهى از زنان مهاجر و انصار به ديدارش آمدند تا از او عيادت كنند، آنان به او گفتند: سلام بر تو اى دختر رسول خدا! چگونه شب را به روز آوردى ؟
پاسخ داد: به خدا سوگند، شب را در حالى به روز آورده ام كه دنياى شما در نظرم ناخوشايند است و بر مردان شما خشمگينم . تا آنان را فرو بردم ، آن قدر كال و نارس بودند كه فورا از دهانم بيرون افكندمشان . از وقتى به باطن آنها پى بردم ، از ايشان بيزار و آزرده شدم . پس زشتى و پليدى باد بر سست راءيان و ياوه گويان و بزدلان . چه بد است آنچه براى خودشان پيشاپيش فرستادند، كه خداوند بر ايشان خشم خواهد گرفت و در عذاب او جاودانه خواهند زيست . ناگزير زمام خلافت را به گردن ايشان افكندم و دشواريهاى آن را به خودشان وانهادم . پس بريده باد بينى و گوش مردم ستمكار! آخر اينان براى چه خلافت را از ابوالحسن باز داشتند؟ به خدا سوگند، آنان جز به خاطر ترس از شمشير و نيز جنگاورى وى و شجاعتهاى او در راه خدا از او كينه به دل ندارند.
به خدا سوگند، اگر زمام مركب خلافت را كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به دست او سپرده بود، در دست او مى گذارند و از وى دفاع و پيروى مى كردند، به خوبى آن را مهار مى كرد، آن گاه به نرمى و راحتى ، آنان را به راهشان مى برد و هدايت مى كرد، كه او پايگاه استوار رسالت و اساس مستحكم نبوت ، مهبط روح الامين و در كار دنيا و آخرت خبير بود. هشدار، كه اين خسارتى آشكار بود. به خدا سوگند اگر خلافت بدو سپرده مى شد، نه مركب خسته و مجروح مى شد نه راكب به ستوه مى آمد، آنان را به درستى به سرچشمه گوارا و زلال رستگارى مى رساند و بركات از آسمان و زمين برايشان فرو مى باريد. به زودى خداوند بدان چه كرده اند آنان را خواهد گرفت .
بياييد و گوش فرا دهيد! تا اين روزگار شگفت را به شما بنمايانم ، و اگر پس از اين حادثه به شگفت آيند ايشان را چه سود؟ به كدام تكيه گاه پشت دادند يا به كدامين ريسمان دست آويختند؟ چه بد ياور و چه بد همنشينى و همراهى برگزيدند، و ستمگران چه بد عوضى براى خود گرفتند!
پرهاى كوتاه را به جاى شاهپرها گرفتند و اسب درمانده را به جاى اسب رهوار برگزيدند، و دنباله رو را به جاى امام پذيرفتند، افسوس بر قومى كه خيال مى كنند كار نيك انجام مى دهند! بدانيد اينان تبهكارانند. آيا كسى كه به سوى حق رهنمود مى شود، سزاوارتر است كه پيروى شود، چه سان داورى مى كنيد؟
اينك روزگار آبستن است ، پس بنگريد تا چه مى زايد!. آن گاه قدح هاى بزرگ بياوريد و آنها را از خون تازه و زهر كشنده پر كنيد. آن گاه است كه بيهوده كاران به زيان مى افتند و آيندگان كه از پى ما مى آيند بدان چه اينان كرده اند، آگاه خواهند شد. پس بر اين عاقبت موحش هولناك دل خوش ‍ داريد و با خاطرى آسوده بخوابيد، مژده باد بر شما شمشيرهاى بران و خودكامگى هاى ستمگران و آشوبهاى هميشگى و فراگير. پس كشت و محصول شما كم و اندك است .
افسوس بر آنان ! دريغا كه خبرها بر آنان پوشيده شد، آيا ما مى دانيم شما را بدان پاى بند كنيم ، در صورتى كه شما خود آنان را ناخوش ‍ مى داريد(356)؟
ز:شهادت فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
299- خبر شهادت فاطمه در معراج
امام صادق (عليه السلام) نقل كرده است كه چون پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به معراج بردند، خداوند به او وحى كرد: من تو را در سه چيز امتحان كنم تا ببينم كه صبر تو چگونه است ؟
حضرت فرمود: تسليم امر تو هستم و مرا حول و قوتى نيست مگر به تو. و پرسيد آن سه چيز كدام است ؟
حق تعالى ندا فرمود:... اما قتل و كشته شدن اهل بيت تو بعد از تو... اما دختر تو فاطمه ، بر او ظلم نمايند و او را از حقش محروم كنند و او را بزنند، چندان كه طفلى كه در رحم دارد سقط شود و بدون اجازه وارد خانه او شوند و خوارى خانه او را فرا گيرد و سرانجام از شدت درد همان ضربت به شهادت برسد(357).
300- آخرين لحظات عمر
ساعت احتضار فرا رسيد. در اين هنگام پرده برداشته شد و حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) نگاهى تند و عميق افكند و فرمود: سلام بر جبرئيل ، سلام بر رسول خدا، پروردگارا! مرا با پيامبرت محشور كن و در رضوان خود و جوار رحمت و خانه ات دارالسلام مسكن و ماءوا ده .
آن گاه فرمود: آيا آنچه را كه من مى بينم شما هم مى بينيد.
گفتند، شما چه مى بينى ؟
فرمود: اين موكب هاى اهل آسمانها است و اين هم جبرئيل است ، و اين هم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است كه مى فرمايد: دختر عزيزم ! پيش من آى ؛ زيرا آنچه در پيش دارى ، براى تو بهتر خواهد بود.
آن گاه چشمان خويش را باز كرد...و فرمود: و سلام بر تو اى قابض ارواح ! زود مرا قبض روح كن و اذيتم مكن .
سپس فرمود: پروردگارا! به سوى تو مى آيم ، نه به سوى آتش .
پس چشمهايش بسته شد، دستها و پاهاى خود را دراز كرده و از دنيا رفت (358).
301- درد دل فاطمه با اسماء
مرحوم اربلى در كتاب ((كشف الغمه )) روايت كرده كه گويد:
فاطمه (سلام الله عليها) پس از پدر خود چهل روز زنده بود، چون هنگام مرگش فرا رسيد به اسماء فرمود: جبرئيل براى پيغمبر كافورى از بهشت آورد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را سه قسمت كرد: يك قسمت را براى خود و قسمتى را نيز براى على و يك ثلث آن را نيز براى من گذارد كه وزن آن به اندازه چهل درهم بود. اكنون آن را - كه در فلان جا است - نزد من حاضر كن ، و آن گاه جامه اش را بر سر كشيد و فرمود: ساعتى صبر كن ، آن گاه مرا صدا بزن و اگر ديدى پاسخ تو را ندادم ، بدان كه من از دنيا رفته و به پدر خود ملحق گشته ام .
اسماء ساعتى صبر كرد، آن گاه پيش من آمده و صدا زد:
يا بنت محمد المصطفى ! يا بنت اكرم من حملته النساء! يا بنت خير من وطى الحصا! يا بنت من كان من ربه قاب قوسين او ادنى ! اى دختر مصطفى ! و اى دختر آن كسى كه زنان گرامى تر از او حمل نكردند! و اى دختر آن كس كه بهتر از او كسى قدم روى خاك نگذارد! و اى دخت آن كسى كه مقام قرب او نسبت به پروردگارش قاب قوسين او ادنى بود!.
و چون ديد پاسخى نمى شنود، دست دراز كرد و پارچه را از روى صورت فاطمه برداشت و مشاهده نمود كه از دنيا رفته است !
اسماء خود را روى زهرا(سلام الله عليها) انداخته او را مى بوسيد و مى گفت : فاطمه جان ! وقتى نزد پدرت رفتى ، سلام اسماء دختر عميس را به او برسان (359).
302- حسن و حسين ، كنار جنازه مادر
اسماء پس از وفات فاطمه زهرا(سلام الله عليها) گريبانش را پاره كرد و سراسيمه از خانه بيرون آمد، حسن و حسين (عليه السلام) را در بيرون خانه ملاقات كرد.
آنها گفتند: مادر كجاست ؟
اسماء، سخنى نگفت . آنها به سوى خانه روانه شدند و ديدند كه مادرشان رو به قبله دراز كشيده ، حسين (عليه السلام) مادرش را حركت داد. ناگهان دريافت كه مادرش از دنيا رفته است به برادرش حسن (عليه السلام) رو كرد و گفت : اى مادرم ! خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد. آجرك الله فى الوالدة .
امام حسن (عليه السلام) خود را به روى مادر انداخت ، گاهى او را مى بوسيد و گاهى مى گفت : اى مادرم ! با من سخن بگو، قبل از آن كه روح از بدنم خارج شود.
امام حسين (عليه السلام) پيش آمده و پاهاى مادر خويش را مى بوسيد و مى گفت : مادرم ! من پسرت حسين هستم ، قبل از آن كه قلبم شكافته شود و بميرم ، با من سخن بگو(360).
303- گزارش به على (عليه السلام)
اسماء به حسن و حسين (عليه السلام) فرمود: برويد نزد پدرتان على (عليه السلام)، و وفات مادرتان را به او خبر دهيد. حسن و حسين (عليه السلام ) از خانه بيرون آمدند، در حالى كه فرياد مى زدند: يا محمداه ! يا احمداه ! اليوم جد دلنا موتك اذ ماتت امنا؛ آه ! اى محمد! امروز مصيبت فقدان تو براى ما تجديد شد، چرا كه مادرمان از دنيا رفت )).
سپس حسن و حسين (عليه السلام) وارد مسجد شدند، على (عليه السلام) در مسجد بود. آنها شهادت فاطمه (سلام الله عليها) را به او خبر دادند. على (عليه السلام) از اين خبر چنان دگرگون شد كه بى حال افتاد، آب به صورتش پاشيدند، وقتى حالش خوب شد، با ندايى جانسوز فرمود:
بمن العزاء يا بنت محمد كنت بك اتعزى ففيم العزاء من بعدك ؛ اى دختر محمد! به چه كسى خود را تسليت بدهم ، تا زنده بودى مصيبتم را به تو تسليت مى دادم ، اكنون بعد از تو چگونه آرام بگيرم (361)؟
304- على بر سر پيكر فاطمه
على (عليه السلام) بعد از شنيدن خبر جانسوز مرگ فاطمه (سلام الله عليها) به سرعت وارد منزل شد، ديد فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در بستر خود خوابيده و يك قطيفه مصرى روى خود كشيده است .
على (عليه السلام) او را صدا زد، جوابى نشنيد. به طرف راست و چپ فاطمه رفت ، صديقه را صدا كرد، اما جواب نشنيد. عباى خود را كنار گذاشت ، عمامه را برداشت ، دامن قبا را بالا زد و سر زهرا(سلام الله عليها) را در دامن خود نهاد را در دامن خود نهاد و صدا نمود: يا زهرا! يا زهرا!... اما فاطمه سخنى نگفت . اميرالمؤمنين گفت : اى دختر محمد! جوابى نشنيد... گفت : يا فاطمة ! كلمينى ؛ اى دختر پيغمبر! با من صحبت كن ))، من على پسر عموى تو هستم .
حضرت مى فرمايد: فاطمه (سلام الله عليها) چشمش را باز كرد، (يعنى قبل از مرگ كامل كه بنا بر علم امروز مدتى طول مى كشد، به درخواست مقام ولايت و قدرت لايزال الهى ، فاطمه حيات مجدد يافت ) و به صورت على (عليه السلام) نگريست و به گريه افتاد.
سپس سخنانى با يك ديگر در ميان گذاشتند و بعد از مدتى كوتاه ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) از دنيا رفت (362).
305- بخشش پيراهن در شب عروسى
على (عليه السلام) از زهرا(سلام الله عليها) زمان رحلت پرسيد: در اين دستمال بسته چيست ؟
آن را گشود، ديد پارچه اى ابريشمى و سبز است و در آن پارچه كاغذ سفيدى است كه بر روى آن چيزهايى نوشته شده و نور از آن مى درخشد، فرمود: اى ابوالحسن ! هنگامى كه پدرم مرا به همسرى تو در آورد، در شب عروسى دو پيراهن داشتم ؛ يكى نو و ديگرى كهنه و وصله دار. سر نماز بودم كه كسى در زد و سائلى از پشت در مى گفت : اى خاندان نبوت و معدن خير و جوانمردى ! مردم عادت دارند كه براى خوردن به منازل عروسى بروند، چون براى عموم مردم غذا آماده است . اگر شما پيراهن كهنه اى داريد، من نيازمند آن مى باشم ؛ زيرا مردى فقيرم . اى خاندان حضرت محمد! فقير شما برهنه است .
من پيراهن نو خود را برداشته و به او دادم و لباس كهنه را پوشيدم . صبح كه با لباس كهنه در حضور تو بودم رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) بر من وارد شد و فرمود: دخترم مگر تو لباس نداشتى ، چرا آن را نپوشيدى ؟ گفتم : اى پدر! آن را به سائلى صدقه دادم . فرمود: بسيار كار خوبى كردى ، اگر به خاطر شوهرت لباس نو را خودت مى پوشيدى و لباس كهنه را صدقه مى دادى ، در هر دو حالت توفيق شامل تو مى شد. عرض كردم : اى رسول خدا! به تو هدايت يافته و به تو اقتدا كرديم ؛ هنگامى كه با مادرم خديجه ازدواج كردى ، هر آنچه را كه به تو داده بود، در راه خدا انفاق كردى تا حدى كه سائلى به تو رسيد و تو پيراهن خود را به او دادى و حصير بر خود پوشيدى . جبرئيل نازل شد اين آيه را آورد: و لاتبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا(363).
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) گريست و مرا به سينه اش ‍ چسباند، جبرئيل نازل شده و گفت : خداوند سلام رسانده و مى فرمايد: به فاطمه سلام برسان و به او بگو، هر چه مى خواهى طلب كن و اگر هر آنچه در آسمان و زمين است بخواهى به تو داده خواهد شد. به او بشارت بده كه من او را دوست مى دارم . به من فرمود: دخترم ! پروردگارت به تو سلام رسانده ، مى گويد: هر آنچه مى خواهى طلب كن . عرض كردم : پدر جان ! لذت خدمتگزارى او مرا از سؤ ال كردن از او باز داشته است ، من نيازى جز نگاه كردن به چهره بزرگوارانه او در بهشت برين ندارم . فرمود: دخترم ! دستهايت را بالا بياور. من دستهايم را بالا بردم و حضرت نيز دستهايش را بالا برده ، گفت : خداوندا! امتم را ببخشاى ، و من آمين مى گفتم .
جبرئيل پيامى از سوى خداوند متعال آورد كه خداوند مى فرمايد: من آن عده از گنهكاران امت تو را كه در دلشان محبت فاطمه و مادرش و شوهرش و فرزندانش را داشته باشند، بخشودم . فرمود: من در اين باره سندى مى خواهم . خداوند به جبرئيل دستور داد ديبايى سبز و ديبايى سپيد بياورد كه بر روى آن نوشته شده است : كتب ربكم على نفسه الرحمة (364).
جبرئيل و ميكائيل و حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر آن گواهى داده و امضا كردند.
حضرت فرمود: دخترم اين نوشته در اين بسته است ، روز وفاتت كه رسيد، وصيت كن در قبرت بگذارند. روز قيامت كه مردم سر از قبر بر دارند و گناهكاران مسلم و حتمى شدند و آنان را به سوى دوزخ بكشانند، اين امانت را تسليم من كن تا آنچه را خداوند بر من و تو ارزانى داشته ، از خداوند بخواهم . تو و پدرت براى جهانيان رحمت هستيد.
306- وصيت نامه فاطمه
وقتى على بن ابى طالب (عليه السلام) به بالين حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نشست و پرده را از روى صورت وى برداشت ، ديد آن حضرت وصيت نامه اى نوشته است به اين مضمون :
((بسم الله الرحمن الرحيم
((اين آن چيزى است كه فاطمه دختر پيغمبر خدا وصيت مى كند. او شهادت به وحدانيت خداوند مى دهد و شهادت مى دهد كه پيغمبر اكرم بنده خدا و فرستاده او است و اين كه بهشت حق است و جهنم حق است و قيامت كه شكى در آن نيست خواهد آمد و خداى تعالى مردم را از قبرها در روز قيامت زنده مى كند.
((اى على ! من فاطمه دختر محمدم ، خداى تعالى مرا با تو همسر قرار داد تا در دنيا و آخرت مال تو باشم ، تو به من از ديگران سزاوارترى كه امور مرا عهده دار باشى . مرا در شب حنوط كن و در شب غسلم بده و كفن كن و نماز بخوان و مرا در شب دفن كن و به احدى جريان را نگو و با تو وداع مى كنم و تو را به خدا مى سپارم و به فرزندان من تا روز قيامت سلام مرا برسان .))
307- سوگوارى زينب هنگام رحلت مادر
صاحب كتاب ناسخ التواريخ مى نويسد: به هنگام رحلت حضرت زهراى اطهر(سلام الله عليها) زينب در حالى كه چادرش بر زمين كشيده مى شد، جلو آمده و فرياد زد: اى پدر، اى رسول خدا! هم اكنون محروميت ديدار تو برايمان معلوم گرديد و شناخته شد.
علامه مجلسى اين روايت را از ((روضه )) نقل مى كند:
ام كلثوم بيرون آمد، در حالى كه چادرى بر سر افكنده بود كه قسمت پايين آن بر زمين كشيده مى شد و پيراهنى بر تن كرده كه اندامش را پوشيده بود، صدا مى زد: اى بابا، اى رسول خدا! هم اكنون به راستى تو را از دست داديم ، به طورى كه ديدارى ديگر نخواهد بود(365).
308- اجازه ملاقات ندادن به عايشه
ابن عبدالبر نوشته است : چون دختر پيغمبر زندگانى را بدرود گفت ، عايشه خواست به حجره او برود، اسماء طبق وصيت او را راه نداد.
عايشه شكايت به پدر برد كه اين زن خثعميه (366) ميان من و دختر پيغمبر در آمده است و نمى گذارد من نزد جسد او بروم . به علاوه ، براى او حجله اى چون حجله عروسان ساخته است .
ابوبكر به در حجره دختر پيغمبر آمد و گفت : اسماء چرا نمى گذارى كه زنان پيغمبر نزد دختر او بروند؟ چرا براى دختر پيغمبر حجله ساخته اى ؟
اسماء گفت : فاطمه زهرا(سلام الله عليها) به من وصيت كرده است كه كسى بر او داخل نشود. چيزى را كه براى نعش او ساخته ام ، وقتى زنده بود به او نشان دادم و به من دستور داد مانند آن را برايش بسازم .
ابوبكر گفت : حال كه چنين است ، هر چه به تو گفته ، چنان كن (367).
ابن عبدالبر نوشته است : نخستين كس از زنان كه در اسلام براى او بدين سان نعش ساختند، فاطمه (سلام الله عليها) دختر پيغمبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) بود. سپس مانند آن را براى زينب بنت جحش (زن پيغمبر) آماده كردند(368).
309- وداع حسين با مادرشان
در روايت ورقه آمده است :
اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: مشغول غسل دادن فاطمه (سلام الله عليها) شدم ، او را در درون پيراهن ، بى آن كه پيراهنش را از تن بيرون آورم غسل دادم ، به خدا قسم فاطمه (سلام الله عليها) پاك و پاكيزه بود، سپس ‍ از باقى مانده حنوط رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) او را حنوط كردم و كفن بر او پوشاندم و پيچيدم . وقتى كه خواستم بندهاى كفن را ببندم ، صدا زدم :
اى كلثوم ، اى زينب ، اى سكينه ، اى فضه ، اى حسن و اى حسين ! هلموا تزودوا من امكم ؛ بياييد و از ديدار مادرتان توشه برگيريد، كه وقت فراق و لقاى بهشت است )).
حسن و حسين (عليه السلام) آمدند و با آه و ناله مى گفتند: واحسرتاه ! لاتنطغى ابدا من فقد جدنا محمد المصطفى و امنا فاطمة الزهراء...؛ آه ! چه شعله حسرت و اندوهى كه هرگز خاموش شدنى نيست ، براى فقدان جدمان محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مادرمان فاطمه (سلام الله عليها)، اى مادر حسن ! و اى مادر حسين ! وقتى كه با جدمان ملاقات كردى ، سلام ما را به او برسان ، و به او بگو: ما بعد از تو در دنيا يتيم مانديم )).
امير مؤمنان على (عليه السلام) فرمود: انى اشهد الله انها قد حنت و انت و مدت يديها و ضمتهما الى صدرها مليا؛ خدا را گواه مى گيرم كه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) ناله اى جانكاه كشيد و دستهاى خود را دراز كرد و فرزندان خويش را مدتى به سينه اش چسبانيد)).
ناگاه شنيدم هاتفى در آسمان صدا زد: يا ابا الحسن ارفعهما عنها فلقد ابكيا والله ملائكة السماء؛ اى على ! حسن و حسين را از سينه مادرشان بلند كن ، كه سوگند به خدا اين حالت آنها، فرشتگان آسمان را به گريه انداخت ، و دوستان مشتاق دوست خود مى باشند)).
آن گاه حسن و حسين (عليه السلام) را از سينه مادرشان ، بلند كرد(369).
 
________________________________________
310- غسل دهنده فاطمه
مفضل بن عمر مى گويد: به حضرت صادق (عليه السلام) عرض كردم : چه كسى فاطمه (سلام الله عليها) را غسل داد؟
فرمود: اميرالمؤمنين (عليه السلام)
من از فرمايش حضرت دلم گرفت .
حضرت فرمود: گويا از شنيدن اين جمله دلگير شدى ؟
عرض كردم : آرى ، چنين شدم .
فرمود: دلگير نشو! او صديقه است و جز صديق كسى نبايد او را غسل دهد. مگر نمى دانى كه مريم (سلام الله عليها) را كسى جز حضرت عيسى (عليه السلام) غسل نداد(370)؟...
311- نماز بر جنازه فاطمه
در كتاب ((روضة الواعظين )) آمده است : وقتى شب شد و خواب به چشمها چيره گشت و پاسى از شب گذشت ، حضرت على (عليه السلام) همراه حسن و حسين ، عمار، مقداد، عقيل ، زبير، ابوذر، سلمان ، بريده ، و چند نفر از خواص بنى هاشم ، جنازه را از خانه بيرون آوردند و بر آن نماز خواندند و در نيمه هاى شب آن را به خاك سپردند. حضرت على (عليه السلام) اطراف قبر زهرا(سلام الله عليها) هفت قبر ديگر ساخت تا قبر فاطمه (سلام الله عليها) شناخته نشود.
و در كتاب ((مصباح الاءنوار)) آمده : شخصى از امام صادق (عليه السلام) سؤ ال كرد، امير مؤمنان على (عليه السلام) در نماز بر فاطمه (سلام الله عليها) چند تكبير گفت ؟
آن حضرت فرمود: على (عليه السلام) يك تكبير مى گفت ، جبرئيل نيز يك تكبير مى گفت ، و بعد فرشتگان مقرب الهى تكبير مى گفتند، تا اين كه امير مؤمنان (عليه السلام) پنج تكبير گفت .
شخص ديگرى پرسيد: در كجا بر او نماز خواند؟
امام صادق (عليه السلام) فرمود: در خانه اش نماز خواند، سپس جنازه را حركت دادند و از خانه بيرون آوردند(371).
312- تكفين و تدفين فاطمه
(پس از وفات فاطمه ) چون شب در آمد، حضرت على (عليه السلام) او را غسل داد و در جنازه گذاشت و امام حسن (عليه السلام) را فرمود كه ابوذر را طلب كن . چون ابوذر حاضر شد، جنازه را برداشتند و به سوى بقيع بردند و بر آن نماز كردند.
چون حضرت امير(عليه السلام) از نماز فارغ شد، دو ركعت نماز به جاى آورد و دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا! اين دختر پيغمبر توست ، فاطمه . پس بيرون بر او را از ظلمتها به سوى نور، و از شدتها به سوى شادى و سرور. پس زمين روشن شد به قدر يك ميل در يك ميل .
چون خواستند آن حضرت را دفن كنند، ندا رسيد از بقعه اى از بقعه هاى بقيع كه : به سوى من بياييد كه تربت او را از من برداشته اند. چون حضرت نظر كرد، قبر كنده اى ديد، پس جنازه آن حضرت را نزد آن قبر گذاشتند.
حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) از كنار قبر ندا كرد: اى زمين ! امانت خود را كه دختر رسول خداست به تو سپردم . پس از زمين صدايى آمد كه : يا على ! اين مهربان ترم به او از تو، برگرد و آزرده مباش .
چون حضرت خواست برگردد، قبر پر شد و با زمين هموار و ناپيدا شد، و ديگر ندانستند كه در كجاست تا روز قيامت (372).
313- مرثيه على بر فاطمه
چون امام على (عليه السلام) همسرش زهرا(سلام الله عليها) را در دل شب دفن كرد، بر لب قبر ايستاد و اشعارى را انشاد كرد كه ترجمه آن چنين است :
1- در هر اجتماعى ، سرانجام هر دو دست جدايى خواهد بود و همه آنها در فراق و مرگ اندك مى باشند.
2- از دست دادن فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بعد پيامبر، دليلى است كه دوستى دايمى نخواهد شد.
و باز نقل شده كه بعد از وفات زهرا (سلام الله عليها) على (عليه السلام) اين اشعار را انشاد كرد:
1- نفسم با ناله هايش حبس شده ، اى كاش نفسم با ناله ها خارج مى شد!
2- بعد از تو زهرا (سلام الله عليها)، خيرى در زندگانى دنيا نيست . گريه ام براى اين است كه زندگى دنيا طول بكشد(373).
314- شكوه على هنگام تدفين فاطمه
على بن محمد هرمزانى ، از امام سجاد(عليه السلام) و ايشان از پدر بزرگوارش امام حسين (عليه السلام) روايت كند كه آن حضرت فرمود:
چون فاطمه (سلام الله عليها) دخت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بيمار شد، به على (عليه السلام) وصيت نمود كه امر او را كتمان ، و خبرش ‍ را پوشيده دارد، و كسى را از بيمارى حضرتش آگاه نسازد، و آن حضرت چنين كرد. و خود حضرت او را پرستارى مى كرد و اسماء بنت عميس - رحمهاالله - پنهانى چنان كه فاطمه (سلام الله عليها) وصيت نموده بود، آن حضرت را كمك كار بود.
پس چون هنگام وفات آن حضرت فرا رسيد، به اميرالمؤمنين (عليه السلام) وصيت كرد كه شخصا كار او را به دست گيرد، و او را شبانه به خاك سپارد، و قبرش ناپيدا سازد (با زمين يكسان كند كه جايش معلوم نباشد). پس على (عليه السلام) خود اين كار را به عهده گرفته و حضرت را به خاك سپرد، و محل قبر او را ناپيدا ساخت . چون دست مبارك از خاك قبر برفشاند، اندوه و غم بر دلش هجوم آورد پس سيلاب اشك بر گونه اش جارى ساخت ، و رو به جانب قبر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرداند و گفت :
((اى رسول خدا، از من بر تو سلام باد، و سلام باد بر تو از جانب دخترت و حبيبه ات و نور ديده ات و زايرت و كسى كه در آرامگاه تو در ميان خاك خفته و آن كسى كه خداوند زود رسيدن به تو را برايش برگزيده است . يا رسول الله ! صبرم در فراق دخت برگزيده ات كاسته شده ، و تاب و توانم در فراق سرور زنان به سستى گراييده ، جز اين كه در تاءسى من به سنت تو، و در اندوهى كه با جدايى تو بر من فرود آمد، جاى صبر و بردبارى (بر عزاى فاطمه ) باقى است ، همانا من تو را در لحد آرامگاهت نهادم . پس از آن كه جان مقدست بر روى سينه ام جارى گشت (هنگام جان دادن سرت به سينه من چسبيده بود)، و تو را با دست خود به زير خاك پنهان نمودم ، و خودم شخصا امورت را به عهده گرفتم . آرى ، در كتاب خدا آيه اى است كه سبب مى شود مصيبتها را با آغوش باز بپذيريم : ((ما همه از آن خداييم و همه به سوى او باز خواهيم گشت (374))).
راستى كه امانت پس گرفته شد، و گروگان دريافت گشت ، و زهرا خيلى سريع از دستم ربوده شد. اى رسول خدا! اكنون ديگر چقدر اين آسمان نيلگون و زمين تيره در نظرم زشت جلوه مى كند! اما اندوهم هميشگى گشته ، و شبم به بيدارى كشيده ، اندوه هرگز از دلم رخت نبندد تا آن گاه كه خداوند همان سرايى را كه تو در آن مقيم گشته اى ، برايم برگزيند. غصه اى دارم بس دلخراش ، و اندوهى دارم هيجان انگيز، چه زود ميان ما جدايى افتاد، من به خداوند شكوه مى برم .
و به زودى دختر تو از همدستى امتت عليه من ، و غصب حق خودش به تو گزارش مى دهد، پس احوال را از او جويا شو، كه بسى غمهاى سوزانى كه در سينه داشت و راهى براى پخش آن نمى يافت ، و به زودى بازگو خواهد نمود، و البته خداوند داورى مى كند و او بهترين داوران است .
اى رسول خدا! بر تو درود مى فرستم ، درود وداع كننده اى كه نه خشمگين است و نه دلتنگ ، بنابراين اگر باز گردم ، از روى ملالت و دلتنگى نيست ؛ و اگر بمانم ، از روى بدگمانى به وعده اى كه خداوند به صبر پيشگان داده نباشد، و البته كه صبر مباركتر و زيباتر است . و اگر بيم غلبه چيره شوندگان بر ما نبود (كه مرا سرزنش كنند يا قبر فاطمه را بشكافند) ماندن در نزد قبر تو را بر خود لازم مى نمودم و در كنار آن به اعتكاف به سر مى بردم و بر اين مصيبت بزرگ همچون مادرى فرزند از دست داده مى ناليدم . در برابر ديد خدا دخترت پنهانى به خاك سپرده گشته ، و حقش به زور ستانده مى شود، و آشكارا از ارث خويش محروم مى گردد، حال آن كه هنوز از عهد تو ديرى نپاييده و ياد تو فراموش نشده است .
پس اى رسول خدا، به سوى خداوند شكوه مى برم . و بهترين صبر صبر بر ماتم تو است ، و صلوات و رحمت و بركات خداوند بر تو و بر او (فاطمه ) باد))(375).
315- جلوگيرى از نبش قبر فاطمه
روايت شده : شبى كه جنازه فاطمه (سلام الله عليها) را دفن كردند، در قبرستان بقيع صورت چهل قبر تازه احداث كردند.
هنگامى كه مسلمانان از وفات فاطمه (سلام الله عليها) آگاه شدند، به قبرستان بقيع رفتند، در آن جا چهل قبر تازه يافتند و قبر فاطمه (سلام الله عليها) را پيدا نكردند. صداى ضجه و گريه از آنها برخاست ، همديگر را سرزنش مى كردند و مى گفتند: پيامبر شما جز يك دختر در ميان شما نگذاشت ، ولى او از دنيا رفت و به خاك سپرده شد و در مراسم نماز و دفن او حاضر نشديد و قبر او نمى شناسيد.
سران قوم گفتند: برويد عده اى از زنان با ايمان را بياوريد تا اين قبرها را نبش كنند، تا جنازه فاطمه (سلام الله عليها) را پيدا كنيم و بر او نماز كنيم ، و قبرش را زيارت كنيم .
على (عليه السلام) از اين تصميم با خبر شد، خشمگين از خانه بيرون آمد، آن چنان خشمگين بود كه چشمهايش سرخ شده بود و رگهاى گردنش پر از خون ؛ و قباى زردى كه هنگام ناگوارى ها مى پوشيد، پوشيده بود و بر شمشير ذوالفقارش تكيه نموده بود تا به قبرستان بقيع آمد و مردم را از نبش قبرها ترسانيد.
مردم گفتند: اين على بن ابى طالب است كه مى آيد، در حالى كه سوگند ياد كرده اگر يك سنگ از اين قبرها جا به جا شود، تمام شما را خواهد كشت .
در اين هنگام ، عمر با جمعى از اصحاب خود با على (عليه السلام) ملاقات كردند. عمر گفت : اى ابوالحسن ! اين چه كارى است كه انجام داده اى ، سوگند به خدا قطعا قبر زهرا (سلام الله عليها) را نبش مى كنيم ، و بر او نماز مى خوانيم .
حضرت على (عليه السلام) دست بر دامن او زد و آن را پيچيده و به زمين كشيد، عمر به زمين افتاد، على (عليه السلام) فرمود: اى پسر سوداى حبشيه ! من از حق خود گذشتم از بيم آن كه مردم از دين خارج نشوند، اما در مورد نبش قبر فاطمه (سلام الله عليها)، سوگند به خدايى كه جانم در اختيار اوست ، اگر چنين كارى كنيد زمين را از خون شما سيراب مى كنم . چنين نكنيد تا جان سالمى از ميان به در بريد.
ابوبكر به حضور على (عليه السلام) آمد و عرض كرد: تو را به حق رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و به حق آن كسى كه بالاى عرش است (يعنى خدا)، سوگند مى دهم عمر را رها كن ، ما چيزى را كه شما نپسنديد انجام نمى دهيم .
آن گاه على (عليه السلام) عمر را رها كرد، و مردم متفرق شدند و از فكر نبش قبر منصرف گرديدند(376).
316- توضيحات على (عليه السلام) بر ابوبكر و عمر
شخصى از امام صادق (عليه السلام) درباره تصميم بر نبش قبر فاطمه (سلام الله عليها) سؤ ال كرد. آن حضرت در پاسخ فرمود:
على (عليه السلام) شبانه جنازه را از خانه بيرون آورد... چند چوب از درخت خرما را با آتش روشن كرد، و از نور روشنايى آنها به راه افتاد، تا آن كه بر آن نماز خواند و آن را شبانه به خاك سپرد. صبح آن شب ، ابوبكر و عمر مردى از قريش را ملاقات كردند و از او پرسيدند: از كجا مى آيى ؟
او گفت : از خانه على (عليه السلام) مى آيم ، رفته بودم در مورد وفات فاطمه (سلام الله عليها) به على (عليه السلام) تسليت بگويم .
آنها پرسيدند: مگر فاطمه (سلام الله عليها) از دنيا رفت ؟
او گفت : آرى ، در نيمه شب او را دفن كردند.
آن دو نفر، سخت پريشان شدند و از خوف سرزنش مردم ، بسيار هراسان گشتند. به حضور على (عليه السلام) آمدند و عرض كردند: سوگند به خدا، از حيله و دشمنى با ما هيچ فروگذار ننمودى . اينها همه بر اثر كينه هايى است كه در دل ، نسبت به ما دارى . اين عمل تو نظير آن است كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را تنها غسل دادى و به ما خبر ندادى و به پسرت حسن (عليه السلام) ياد دادى كه به مسجد بيايد و خطاب به ابوبكر فرياد بزند كه از منبر پدرم ، پايين بيا)).
على (عليه السلام) به آنها فرمود: اگر سوگند ياد كنم ، حرف مرا تصديق مى كنيد؟
ابوبكر گفت : آرى .
امام على (عليه السلام) فرمود: پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من وصيت كرد كه ديگرى را در غسل دادن او شريك نكنم و فرمود: كسى جز پسر عمويم على (عليه السلام) به بدن من نگاه نكند، من آن حضرت را غسل مى دادم ، فرشتگان بدن او را مى گردانيدند، و فضل بن عباس آب به من مى داد در حالى كه چشمهايش بسته بود. چون خواستم پيراهن آن حضرت را از تنش بيرون آورم ، صدايى از هاتفى شنيدم ، ولى خود او را نديدم كه مى گفت : ((پيراهن آن حضرت را از تنش بيرون نياور)).
من مكرر صداى او را مى شنيدم ولى خودش را نمى ديدم ، از اين روى آن حضرت را درون پيراهن غسل دادم . سپس كفن آن حضرت را نزد من آوردند. او را كفن كردم و پس از كفن كردن ، پيراهن او را از تنش بيرون آوردم .
اما در مورد فرزندم حسن (عليه السلام) و آمدن او به مسجد و اعتراض او به ابوبكر؛ شما همه مردم مدينه مى دانيد كه حسن (عليه السلام) در وسط نماز جماعت در بين صفوف مردم عبور مى كرد و خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى رسانيد و بر پشت آن حضرت در سجده ، سوار مى شد. وقتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) سر از سجده بر مى داشت ، يك دست بر پشت حسن مى گرفت و يك دست بر پاهاى او، و اين گونه او را بر دوش خود نگاه مى داشت تا از نماز فارغ گردد.
گفتند: آرى ما اين موضوع را مى دانيم .
حضرت على (عليه السلام) افزود: باز شما مردم مدينه مى دانيد كه گاهى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بالاى منبر بود، وقتى حسن (عليه السلام) وارد مسجد مى شد، آن حضرت در وسط سخنرانى از منبر پايين مى آمد و حسن را برگردن خود سوار مى نمود و پاهاى حسن را به سينه اش مى گرفت تا خطبه را تمام كند و مردم برق خلخال (پابند) حسن (عليه السلام) را در آخر مسجد مى ديدند، و با توجه به اين كه حسن (عليه السلام) اين محبتها را از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ديده بود، وقتى به مسجد آمد، ديگرى را بر بالاى همان منبر ديد، بسيار بر او سخت آمد. از اين رو، آن كلام را به زمان آورد. سوگند به خدا من فرزندم را به چنين كارى دستور نداده بودم .
اما در مورد حضرت فاطمه (سلام الله عليها) او همان بانويى است كه من براى شما از او اجازه طلبيدم كه نزد او بياييد، و آمديد و گفتار او را شنيديد و از خشم او نسبت به خودتان آگاه شديد. سوگند به خدا، او به من نصيحت كرد، كه شما را كنار جنازه اش نياورم و شما در نماز بر او شركت نكنيد، من نخواستم بر وصيت او مخالفت نمايم .
عمر گفت : اين سخنان را رها كن ، من اكنون مى روم و قبر فاطمه (سلام الله عليها) را مى شكافم و جنازه فاطمه (سلام الله عليها) را از قبر بيرون مى آورم و بر او نماز مى خوانم .
حضرت على (عليه السلام) فرمود: سوگند به خدا، اگر چنين كارى بكنى و تصميم بر اين كار بگيرى ، سرت را از بدنت جدا مى سازم ، و در اين صورت رفتار من با شما، شمشير خواهد بود و بس .
سپس ميان على (عليه السلام) و عمر، بگو مگوى سختى در گرفت ، كه نزديك بود به هم ديگر حمله كنند.
در اين هنگام جمعى از مهاجرين و انصار آمدند و آن دو را از هم جدا كردند و گفتند: سوگند به خدا، ما راضى نيستيم كه به پسر عمو و برادر و وصى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) چنين سخنانى گفته شود. نزديك بود كه فتنه و آشوبى بر پا گردد كه متفرق شدند(377).
317- تشكر از قنفذ!
از سليم بن قيس نقل شده است : عمر بن خطاب در يك سال نصف حقوق همه كارگزارانش را به عنوان غرامت (و كمبود بودجه و ماليات ) برداشت ، ولى حقوق قنفذ را به طور كامل پرداخت .
سليم مى گويد: به مسجد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رفتم ، گروهى را ديدم كه در گوشه اى نشسته اند. همه آنها از بنى هاشم بودند، جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابوبكر و عمر بن ابى سلمه و قيس بن سعد بن عباده . در اين جلسه ، عباس (عموى پيامبر) به على (عليه السلام) گفت : چرا عمر مانند همه كارگزارانش ، از حقوق ((قنفذ)) چيزى نكاست ؟!
حضرت على (عليه السلام) به اطراف خويش نگاه كرد، سپس قطرات اشك از چشمانش سرازير شد، آن گاه در پاسخ عباس فرمود: شكر له ضربة ضربها فاطمة بالسوط فماتت و فى عضدها اثره كانه الدملج ؛ حقوق قنفذ را كم نكرد، تا از او تشكر كند، به خاطر ضربت تازيانه اى كه او بر فاطمه (سلام الله عليها) نواخته بود، كه وقتى فاطمه (سلام الله عليها) از دنيا رفت ، اثر آن تازيانه در بازوى او وجود داشت و همانند بازوبند، نمايان بود(378))).
318- قبر فاطمه كجاست ؟
در كتابهاى شيعه و عامه احاديثى از پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) و امامان (عليه السلام) و گاهى با تحليلات و احتمالات تاريخى مطالبى آمده كه تقريبا سر نخى از محدوده قبر فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نشان مى دهد، آن هم فقط به عنوان اشاره به محدوده قبر، نه به عنوان تصريح يا تعيين محل ، بلكه تنها اشاره است ، و آن سه مكان است :
1- خانه خودش ؛
2- ميان قبر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) و منبرش ؛
3- بقيع .
و به خاطر همين است كه زيارت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در اين سه مكان خوانده مى شود(379).
319- دفن پيكر فاطمه در جوار پيامبر
صاحب كتاب الدرة الثمنيه از ((عبدالله بن جعفر بن محمد)) روايت كرده كه قبر فاطمه (سلام الله عليها) در حجره اش بود و ((عمر بن عبدالعزيز)) آن حجره را در صحن مسجد انداخت و الان در مسجد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است .
اگر الان در مسجد باشد، با اين روايت بى مناسب نخواهد بود كه ابراهيم بن محمد الهمدانى عريضه به حضرت امام هادى (عليه السلام) نوشت كه مرا از قبر فاطمه (سلام الله عليها) خبر ده ! آن حضرت در جواب او مرقوم كردند كه با جد من رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مدفون است