209 - سؤ ال فاطمه در مورد عزاداران حسينى روايت شده هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به دخترش فاطمه زهرا(سلام الله عليها) از كشته شدن فرزندش امام حسين (عليه السلام ) و غم و غصه هايى كه بر آن حضرت وارد مى شود خبر داد، فاطمه (سلام الله عليها) بسيار گريست و گفت : پدر جان ! اين حادثه در چه وقت اتفاق خواهد افتاد؟رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: به هنگامى كه من و تو و على نباشيم .گريه فاطمه (سلام الله عليها) شدت يافت ، گفت : پدر جان ! پس چه كسى بر او گريه مى كند و چه كسى عزاى او را برپاى مى دارد؟پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اى فاطمه ! زنان امت من بر زنان اهل بيتم و مردانشان بر مردان اهل بيتم گريه خواهند كرد و نسلى پس ‍ از نسل ديگر هر سال عزادارى را تجديد مى كنند. روز قيامت كه برپا شود، تو شفيع زنان مى شوى و من شفيع مردان و هر يك از آنان كه بر مصيبت حسين گريه كنند، دستش را مى گيريم و او را به بهشت وارد مى نماييم .اى فاطمه ! در روز قيامت همه چشمها گريانند به جز چشمى كه بر مصيبت حسين گريه كرده باشد كه آن از نعمتهاى بهشت خندان و شادان است (244).210- خبر پيامبر به فاطمه از شهادت امام حسين پدرم ...(ره ) از سعد بن عبدالله ، از احمد بن محمد، از احمد بن محمد بن ابى نصر، از عبدالكريم بن عمرو، از معلى بن خنيس نقل كرده كه وى گفت :در صبح روزى حضرت فاطمه (سلام الله عليها) رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) را گريان ديده ، پس عرضه داشت : اى رسول خدا! شما را چه مى شود؟پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از خبر دادن به ايشان امتناع نمودند. حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) عرض كردند: نه غذا خورده و نه آب مى آشامم تا به من خبر دهيد.پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: جبرئيل خاكى برايم آورده كه بر روى آن جوانى كه هنوز مادرش به او باردار نشده كشته مى شود و اين همان تربت و خاك است .اين واقعه زمانى بوده است كه هنوز حضرت فاطمه (سلام الله عليها) به حسين (عليه السلام) باردار نشده بود(245).211- فرياد فاطمه در روز قيامت از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: وقتى كه روز قيامت مى شود، براى فاطمه (سلام الله عليها) قبه اى از نور برپا مى كنند، آن گاه امام حسين (عليه السلام) مى آيد، در حالى كه سر مبارك خود را در دست گرفته است ، چشم فاطمه كه به او مى افتد، فريادى از دل پر درد بر مى آورد كه از سوز آن هر فرشته مقرب و پيغمبر مرسل و هر بنده با ايمان گريان مى شود.و در روايت ديگر به سند و هر بنده با ايمان گريان مى شود.و در روايت ديگر به سند معتبر از رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است :هنگامى كه قيامت مى شود، فاطمه (سلام الله عليها) با جمعى از زنان شيعه خود به محشر مى آيد، به او مى گويند: داخل بهشت شو، مى گويد: نمى روم ، تا ببينم بعد از من با فرزندانم چه كرده اند؟ به او مى گويند: در ميان محشر نگاه كن . وقتى نگاه مى كند مى بيند، امام حسين (عليه السلام) با بدن بى سر ايستاده ، فرياد بر مى آورد و من از فرياد او فرياد مى زنم و تمام فرشتگان نيز فرياد مى كشند، در اين وقت حق تعالى به خاطر ما عقاب خود را لازم مى دارد و فرمان مى دهد به آتش كه آن راهبهب مى گويند و هزار سال آن را افروخته اند تا سياه شود و هيچ وقت نسيمى به آن نوزيده و غمى از آن بيرون نرفته كه قاتلان حسين و كسانى را كه به عترت پشت كرده و قرآن را براى ظلم كردن و تجاوز وسيله قرار داده اند بربايد. وقتى كشندگان امام حسين (عليه السلام) و متمسكين به قرآن تنها داخل آتش مى شوند و آتش خروش بر مى آورد، آنها فرياد مى زنند: خدايا، چرا ما را از بت پرستان زودتر داخل جهنم كردى ؟ از طرف خدا جواب مى آيد: براى اين كه هر كس ندانسته بدى كند، مثل آن كه مى داند نيست . من يعلم ليس كمن لايعلم (246).212- فاطمه در محشر با لباس خونين حضرت على بن موسى الرضا(عليه السلام) فرمود: پدرم موسى بن جعفر از امام صادق ، از امام باقر، از حضرت سجاد، از امام حسين ، از امام على بن ابى طالب از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل كرد كه آن حضرت فرمود: دخترم فاطمه در روز قيامت با لباسى خونين وارد محشر مى شود و به يكى از ستونهاى عرش در آويخته مى گويد: اى دادگر! اى جبران كننده ! بين من و قاتل فرزندم حكم فرما!رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: در آن هنگام ، به خداى كعبه قسم ، كه خداوند به نفع دخترم حكم خواهد كرد(247).بعد از واقعه عاشورا213- نوحه سرايى براى امام حسين محدث قمى (ره ) مى فرمايد: من در ديوان سيد اجل شهيد خودمان سيد نصرالله حايرى (قدس الله روحه ) ديدم كه از بعضى موثقين اهل بحرين حماها الله من طوارق الزمان حكايت كرده كه يكى از اخيار، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را در خواب ديده است كه آن حضرت با جمعى از بانوان انجمن كرده و بر حسين مظلوم (عليه السلام) نوحه سرايى دارند و اين بيت شعر را مى خوانند:وا حسيناه ! ذبيحا من قفاه          وا حسيناه ! قتيلا بالدماء(248) 214 - سوگوارى در كنار نهرجوانى كه پدرش اهل منبر بود، در عالم خواب مى بيند وارد باغ باصفايى شد كه داراى چهار نهر آب است . بانوى سياه پوشى را مشاهده كرد كه كنار يكى از آن نهرها نشسته و جامه خون آلودى در دست دارد؛ هر وقت آن جامه را در آب فرو مى برد و از دل پر درد ناله بر مى آورد، آن چهار نهر رنگين مى شود.به آن بانو نزديك مى شود، كه آن بانوى مجلله مى گويد: اى مظلوم مادر، اى غريب مادر، خدا كشندگان تو را لعنت كند، مگر تو را نشناختند؟! آيا به هنگام شهيد شدنت نگفتى جدم خاتم الانبيا، پدرم على مرتضى ، مادرم فاطمه زهرا، برادرم حسن مجتبى و خودم گوشواره عرش خدايم .در اين لحظه مى بينيد، شخصى كنار آن بانو ايستاده ، مثل اين كه سرش از بدن جدا بوده و مجددا به بدن ملحق شده - چون خط قرمزى دور گردنش مشاهده مى شود - مى گويد: به خدا قسم ، قدر و منزلتم را به آنها بيان داشتم ، ولى آنها گوش ندادند و سر مرا از قفا بريدند.جوان عرضه مى دارد: شما را به خدا سوگند، خودتان را معرفى بفرماييد.مى فرمايند: من فاطمه زهرا و ايشان نور ديده ام حسين است (249)...215- سوگوارى فاطمه در اربعين يحيى برمكى گفته است : من با جابر براى زيارت امام حسين (عليه السلام) به طرف كربلا حركت كرديم . شب نوزدهم از ماه صفر به يك فرسخى كربلا فرود آمديم . همسر من (خديجه ) در خيمه خود بود، من و جابر در گوشه اى با يك ديگر گفت و گو داشتيم كه فردا به كربلا رفته و مراسم سوگوارى برپا مى كنيم . در اين ميان صداى همسرم (خديجه ) به گريه و ناله بلند شد، رفتم ببينم چه خبر شده ، ديدم با موى پريشان و اشك ريزان و ناله و افغان است .پرسيدم چه شده ؟گفت : اكنون فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را در عالم رؤ يا با جامه سياه و چهار هزار حوريه و لواى عزا ديدم كه وارد صحراى كربلا شدند، به محضى كه نظر فاطمه زهرا به قبر مظلوم كربلا افتاد، چنان ناله از دل بر آورد كه زمين و آسمان به لرزه در آمد و با صداى بلند مى فرمود: اى شهيد مادر، اى غريب مادر، اى مظلوم مادر، و اى مقتول بى يار و ياور! يك يك مصايب فرزندش را مى شمرد و ندبه مى كرد و همه را به گريه در آورد. سپس به حوريه اى فرمود: برو به مدينه به پدرم بگو: فاطمه كنار قبر حسين آمده ، چون فردا روز اربعين است مى خواهد لواى عزا بر پا بدارد و منتظر شما است . به حوريه ديگر فرمود: برو به نجف ، على را خبر كن . سپس ‍ دوباره خود را روى قبر فرزندش انداخت و ناله سر داد. مرد محاسن سفيدى با مردى ديگر ظاهر شدند و از پى آن دو جوان سبزپوش آمد، از حوريه اى پرسيدم : ايشان كيستند؟ گفت : اولى رسول خدا، دومى على مرتضى ، سومى امام مجتبى .رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) نزديك فاطمه زهرا(سلام الله عليها) آمد و تسلى مى داد و مى فرمود: اى نور ديده ! اين قدر ناله مكن كه ساكنان آسمانها به خروش آمدند. فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بر اثر حزن شديدى كه داشت جواب نداد، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به على (عليه السلام) فرمودند: يا على ! شما دخترم را تسلى دهيد و ايشان به امام حسن (عليه السلام) فرمودند كه مادر را تسلى دهد. امام حسن محتبى (عليه السلام) نزد مادر آمد و گفت : السلام عليك يا اماه ! من فرزند دلبندت حسن هستم كه جگرش از زهر جفا پاره پاره شده از تو مى خواهم كه ناله نكنى و سر از روى قبر برادرم بردارى ، چرا كه خلق عالم را بى قرار كردى . آن گاه سر از قبر برداشت ، شيشه اى پر آب در دست داشت ، به او داد و فرمود: اى فرزند اين شيشه را نگاه دار كه اشك چشم عزاداران حسينم هست . سپس رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) با ارواح تمام انبياء و اولياء و زنان با ايمان به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) سلام كردند و در برابر او صف كشيده و مشغول عزادارى شدند(250). ________________________________________216- سوگوارى مادر داغديده در سال 1343 يكى از واعظين محترم مى فرمود:در بحرين زنى بوده كه پسرى به نام محمد داشته ، پسر در اوان جوانى از دنيا رفته ، مادر روزها مى رفته سر قبرش و گريه مى كرده ، روزى به خاطرش مى رسد كه پسرش با احترام فراوان تشييع شده ، ولى پسر فاطمه زهرا خير! تصميم گرفت آن روز بر حسين (عليه السلام) گريه كند.لذا به ياد امام حسين (عليه السلام) نوحه سرايى كرده و گريه مى كند و ابياتى را كه حاكى از شهادت آن بزرگوار با لب تشنه است ، زمزمه مى كند و مى گويد: آه بر زينب و ام كلثوم و سكينه ! كه هر وقت مى خواستند گريه كنند آنها را با تازيانه مى زدند و...بعد از آن كه بر غريبى و مظلومى اباعبدالله و اهل بيت آن بزرگوار گريه زياد كرده ، كنار قبر فرزندش رفته ، ديد بانويى سياه پوش روى قبر فرزندش نشسته و گريه مى كند!با خودش مى گويد: اين بانو هم احتمالا داغ ديده و قبر فرزندش را به اشتباه گرفته و آمده سر قبر فرزند من مى گريد! آن گاه پيش مى رود و مى گويد: شما داغ جوان ديديد و قبر فرزندتان را گم كرديد؟ آن بانو مى فرمايد: نه ، من قبر فرزندم را گم نكرده ام ، آمدم سر قبر جوان تو گريه كنم ، مى گويد: چرا براى فرزند من ؟ فرموده : چون تو براى فرزند من گريه كردى ! مى گويد: فرزند شما كيست ؟ مى فرمايد: فرزند من حسين غريب است ؛ چون تو امروز براى حسين من گريه كردى ، من هم براى فرزند تو گريه مى كنم (251).217- مجازات انكار فضيلت گريه بر امام حسين از سيد على حسينى حكايت شده كه گفته است :من در مشهد مقدس ، مجاور بارگاه على بن موسى الرضا بودم . يكى از رفقا در روز عاشورا در مورد شهادت امام حسين (عليه السلام) سخن مى گفت . رسيد به اين جا كه امام باقر(عليه السلام) فرمودند: هر كس كه در عزاى امام حسين (عليه السلام) گريه كند، هر چند به قدر بال پشه اى باشد، خداوند گناهان او را مى آمرزد؛ گر چه به اندازه كف درياها باشد.يكى از حضار منكر اين مطلب شد و گفت : اين حديث صحيح نيست ، عقل آن را نمى پسندد.بحث زيادى بين ما و او شد، مجلس به هم خورد، همه متفرق شدند و او هم چنان بر انكار خود اصرار داشت !روز بعد پيش ما آمد و از گفته خويش پشيمان شده بود و تعريف كرد كه شب گذشته در عالم رؤ يا ديدم ، قيامت برپا شده ، زمين هموار، نامه هاى اعمال باز، جهنم افروخته ، بهشت زينت كرده شده و... تشنگى بر او غلبه كرده و او در طلب آب است .به راست و چپ التفات نموده و حوض كوثر را ديده كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) و على مرتضى (عليه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله عليها) با حزن و اندوه در كنار آن قرار دارند. جلو رفته ، پس از سلام از فاطمه زهرا(سلام الله عليها) آب طلبيده ، آن بزرگوار با نگرانى به او نگاه كرده و فرموده اند: تو فضيلت گريه كردن بر فرزندم حسين را انكار مى كنى (252)؟!...218- خبر شهادت امام حسين به مادرش مردى از اهالى بحرين مى گويد: من خيلى راغب شنيدن مصايب و مراثى امام حسين (عليه السلام) بودم . شب و روز در مجالس سوگوارى آن حضرت شركت مى كردم و هيچ امرى نمى توانست مرا از رفتن به مجالس ‍ عزاى اباعبدالله (عليه السلام) باز دارد.يك سال شب نهم محرم ، آن قدر در مصيبت آن حضرت گريستم كه خسته شده و در كنارى نشستم . خواب چشمانم را فرا گرفت . در خواب ديدم در باغ بزرگى مثل باغهاى بهشت قرار دارم ، انواع و اقسام اشجار ديده مى شود و مرغان بر سر شاخه ها مانند مادر بچه مرده نوحه مى كنند! گفتم : سبحان الله اين مرغان چرا اين طور ناله مى كنند؟! با خود گفتم : اين ناله ها نيست مگر به خاطر مولايم حسين (عليه السلام). به ناگاه صداى گريه اى شديد به گوشم رسيد كه نزديك بود دلم شكافته شود. چند قدم به دنبال صداى گريه رفتم ، كنار حوضى رسيدم ، ديدم بانويى كنار حوض نشسته ، پيراهن سفيد پاره پاره اى در دست دارد و خون آن را مى شويد! و به آثار جراحات نگاه مى كند و مى گريد؛ چنان كه نزديك است از گريه اش ‍ آسمان منش شود و بر زمين فرود آيد! مى گفت : پدر جان ! ببين اين امت با ما چه كردند؟ تا من به دنيا بودم حق مرا ضايع كردند و پهلويم را شكستند و ارث مرا گرفتند.سپس مصايب ابن عمش را بيان داشت تا آن جا كه گفت : اينها بس نبود كه حسينم را كشتند و... بعد فرمود: فرزندم ! چرا از نام خود خبر ندادى ؟ شايد جد و پدر تو را نمى شناختند كه با لب تشنه شهيدت كردند؟ناگاه در طرف مشرق بدن بى سرى را ديدم كه مى گفت : به حق خودت مادر جان ! من جد و پدر خودم را معرفى كردم ، مقام مرا ملاحظه نكردند، آب فرات را به رويم بستند، خود و اهل بيتم را تشنه گذاشتند!من قدم پيش نهاده و سلام كرده و عرضه داشتم : اين پيراهن پاره پاره و خونين و اين بدن بى سر كيست ؟! ناله اى جانسوز از دل برآورد و فرمود: من مادر اين شهيد مظلومم ، من دختر پيغمبر اين امتم ، من مادر حسينم كه امت جدش او را كشتند و...ناگاه ديدم بانوان چندى سر از جانب اشجار، مانند آفتابى كه طلوع كند، مويه كنان آمدند و اطراف آن بدن بدون سر نشستند. من از پيراهنى كه آن بانو مى شست سؤ ال كردم و ايشان فرمود: پيراهن پسرم حسين است كه در روز عاشورا پوشيده بود. گفتم : با آن چه كار مى كنى ؟ فرمود: اين پيراهن وسيله گريه من است تا روزى كه آن را در دست گرفته و در عرصه محشر بايستم و به پروردگارم از ستم بنى اميه شكوه كنم . هيچ فرشته مقرب و پيغمبر مرسلى نماند، مگر روى بر خاك نهند؛ چرا كه در آن روز سرم برهنه و آلوده خونى است كه از گلوى اين تن بى سر روان است و خدا از خشم من خشمگين شده و همه ظالمان به ما خانواده را جمع خواهد كرد و زبانه آتش آنها را فرا گيرد.عرض كردم : اى سيده من ! پدرم نوحه خوان فرزندت حسين بود، خدا با او چه كرد؟فرمودند: كاخى در مقابل كاخهاى ما دارد.عرض كردم : كسى كه در عزاى شما بگريد و از مالش در عزاى حسين (عليه السلام) صرف كند و در غم او بى خوابى كشيده و در حاجت عزادارانش بكوشد و در راه او تشنگان را آب دهد و به دشمنانش لعنت كند چيست ؟فرمودند: بهشت است . همه اين كارها كمك به ماست و مژده و بشارت بده به كسانى كه به اين امور مشغولند كه در بهشت همسايه ما خواهند بود به حق پدرم و شوهرم و فرزندم كه روز قيامت تا كودكى از آنها بيرون باشد به بهشت نخواهم رفت ، اين پيغام را به آنها برسان . الحمدلله رب العالمين (253).219- عنايت فاطمه به مرثيه امام حسين مرحوم حاج ملا اسماعيل سبزوارى در كتاب عددالسنة كيفيت خواب مقبل را نقل كرده و گفته است : من در اصفهان در خانه مقبل ، كيفيت خواب مقبل را به خط خودش ديده ام ، مقبل نوشته است :يكى از سالها افراد زيادى از اصفهان جهت زيارت امام حسين (عليه السلام) عازم كربلا شدند و من كه دستم از مال دنيا تهى بود، به يكى از دوستان گفتم : مى ترسم بميرم و آرزوى زيارت كربلا در دلم بماند، دل آن دوست به حالم سوخت و گفت : اگر مشكل تو تهى دستى است ، بيا برويم ، مهمان من باش .من آماده شده با او بار سفر بسته و رهسپار كربلا شديم . نزديك گلپايگان نيمه شبى دزدها به زوار حمله آورده و تمام اموال آنها را غارت كردند، زوار با دست تهى و بدن برهنه وارد گلپايگان شدند. لذا بعضى برگشته و بعضى وام گرفته و... من در گلپايگان ماندم تا ماه محرم فرا رسيد. حسينيه اى در آن جا بود كه شبها شيعيان در آن مشغول عزادارى مى شدند و من در آن مجلس شركت مى كردم ، شب و روز از حسرتى كه در دلم مانده بود مى گريستم .شبى در عالم رؤ يا ديدم وارد كربلا شدم ، به طرف حرم سيد الشهداء(عليه السلام) رفتم كه مشرف شوم ، شخصى جلو مرا گرفت و گفت : برگرد كه هم اكنون وقت زيارت تو نيست !گفتم : چرا حرم مطهر بسته است ؟گفت : اى مقبل ! اكنون فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و مادرش خديجه كبرى (سلام الله عليها) و جمعى حوراالعين و عده اى از پيغمبران به زيارت امام حسين (عليه السلام) آمده اند.گفتم : تو كيستى ؟گفت : فرشته اى هستم كه براى زايران امام حسين (عليه السلام) استغفار مى كنم .پس از اين گفتار، دست مرا گرفت و در ميان صحن گردش داد، عده اى را در آن جا ديدم كه به اهل دنيا شباهتى نداشتند، جمعى با خشوع و خضوع نشسته بودند، آن فرشته گفت : اينان پيامبرانى هستند كه به زيارت حضرت سيد الشهداء(عليه السلام ) آمده اند.در اين وقت شخص بزرگوارى را ديدم كه از حرم بيرون آمد، در حالى كه دو نفر زير بغلهاى او را گرفته بودند، همه انبياء پيش پاى او برخاسته و تعظيم كردند و آن جناب در صدر مجلس نشسته و فرمودند: محتشم را بياوريد!پرسيدم اين بزرگوار كيست ؟فرشته جواب داد: حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) جد امام حسين (عليه السلام).محتشم را آوردند، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: اى محتشم ! امشب شب عاشورا است ، اين پيغمبران براى زيارت فرزندم حسين آمده اند، برو بالاى منبر و از اشعار دلسوزت بخوان تا ما بگرييم ...محتشم رفت بالاى پله اول ، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) اشاره كرد برو بالا، محتشم تا پله نهم منبر بالا رفت ، من حواسم را جمع كردم ببينم محتشم كدام مرثيه را به عنوان مرثيه دلسوزتر انتخاب مى كند و مى خواند، ديدم شروع كرد، به خواندن (بند دوم از دوازده بند معروفش ):كشتى شكست خورده توفان كربلا         در خاك و خون تپيده به ميدان كربلا گر چشم روزگار بر او فاش مى گريست          خون مى گذشت از سر ايوان كربلا نگرفت دست دهر گلابى به غير اشك          زان گل كه شد شكفته به بستان كربلا از آب هم مضايقه كردند كوفيان          خوش داشتند حرمت مهمان كربلا بودند ديو و دد همه سيراب و مى مكيد          خاتم ز قحط آب سليمان كربلا زان تشنگان هنوز به عيوق مى رسد          فرياد العطش ز بيابان كربلا در اين جا يك مرتبه صداى گريه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بلند شد و رو به انبياء كرده و فرمودند: امت من با فرزند عزيزم چه كردند؟ آبى را كه خداوند بر وحش و طير (و ديو و دد) حلال كرده ، بر اولاد من حرام كردند، دوباره محتشم شروع كرد به خواندن (بند هفتم تركيب بندش ):روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار          خورشيد سر برهنه ، بر آمد ز كوهسار موجى به جنبش آمد، و برخاست ، كوه كوه          ابرى به بار آمد و، بگريست زار زار با خواندن اين ابيات پيغمبران همه دست بر سر زدند، سپس محتشم رو به پيغمبران كرد و گفت :جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل          گشتند بى عمارى و محمل شتر سوار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: بله ؛ اين پاداش ‍ (رسالت ) من است كه دختران مرا اسير كردند!محتشم سكوت كرد.رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: اى محتشم ! هنوز دل ما از گريه خالى نشده ، محتشم رو به قبر ابا عبدالله الحسين (عليه السلام ) كرد و گفت : (بند هشتم )بر حربگاه ، چون ره آن كاروان فتاد          شور و نشور، واهمه را در گمان فتاد هم بانگ نوح ، غلغله در شش جهت فكند          هم گريه ، در ملايك هفت آسمان فتاد هر جا كه بود آهويى ، از دشت پا كشيد          هر جا كه بود، طايرى ، از آشيان فتاد شد وحشتى ، كه شور قيامت زياد، رفت          چون چشم اهل بيت ، بر آن تشنگان فتاد هر چند بر تن شهدا چشم ، كار كرد          بر زخمهاى كارى تيغ و سنان ، فتاد ناگاه چشم دختر زهرا، در آن ميان          بر پيكر شريف امام زمان فتاد بى اختيار نعره ((هذا حسين )) از او          سر زد، چنان كه آتش از آن ، در جهان افتاد پس با زبان پرگله آن بعضعه بتول          رو در مدينه كرد كه يا ايها الرسول اين كشته فتاده به هامون ، حسين توست          وين صيد دست و پازده در خون حسين توست اين نخل تر، كز آتش جانسوز تشنگى          دود از زمين رسانده به گردون حسين توست اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست          زخم از ستاره بر تنش ‍ افزون حسين توست اين غرقه محيط شهادت ، كه روى دشت          از موج خون او شده گلگون ، حسين توست اين خشك لب فتاده دور از لب فرات          كز خون او زمين شده جيحون حسين توست اين شاه كم سپاه ، كه با خيل اشك و آه          خرگاه ، زين جهان زده بيرون ، حسين توست اين قالب تبان ، كه چنين مانده بر زمين          شاه شهيد تا شده مدفون ، حسين توست در اين جا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) خلعتى به محتشم دادند و من در اين خيال بودم كه اشعار من قابل قبول سيد ابرار نبوده كه به من التفاتى نكردند و به خواندن امر نفرمودند. ناگاه حوريه سياه پوشى به سيد ابرار عرض كرد: انسيه حوراء فاطمه زهرا(سلام الله عليها) گويد: به مقبل هم بفرماييد واقعه اى در مرثيه سيدالشهدا بخواند.رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور فرمودند: بالاى منبر بروم .من رفتم بالاى پله اول منبر ايستاده و خواندم :روايت است كه چون تنگ شد بر او ميدان          فتاد از حركت ذوالجناح و از جولان نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت          نه سيدالشهداء بر جدال طاقت داشت كشيد پا ز ركاب آن خلاصه ايجاد          اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد هوا ز جور مخالف چو قير گون گرديد          عزيز فاطمه از اسب سرنگون گرديد ناگاه شخصى اشاره كرد پايين بيا، كه دختر سيد دو سرا، فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بيهوش گشته است .من از منبر فرود آمدم و منتظر عطاياى خيرالبرايا بودم كه ديدم ضريح منور سبط خيرالبشر باز شد و شخص جليل القدرى بيرون آمد، اما زخم سينه اش از ستاره افزون ، و جراحات بدنش از حد و حصر بيرون بود، خلعت فاخرى به من عطا نمود. من عرضه داشتم : شما كه هستيد؟ فرمودند:حسينم كه دوش نبى بوده جايم          فرستاده خلعت خدا از برايم (254) 220- خواب حضرت سكينه در شام روايت كرده اند كه روزى حضرت سكينه (سلام الله عليها) به يزيد فرمودند: ديشب خوابى ديده ام اگر رخصت مى دهى براى تو نقل كنم ؟!گفت : بگو.فرموند: وقتى كه دوش از نماز فارغ شدم و بر احوال خويش و ساير اهل بيت گريه بسيار كردم ، به خواب رفتم و در عالم رويا ديدم كه درهاى آسمان باز شد و نورى در ميان آسمان و زمين ساطع گرديد و حوريان زيادى از بهشت فرود آمدند، ناگاه باغى در نهايت سبزى و خرمى با انواع گلها و رياحين زيادى از بهشت فرود آمدند، ناگاه باغى در نهايت سبزى و خرمى با انواع گلها و رياحين آراسته و در ميان باغ قصرى رفيع مشاهده كردم ، آن گاه پنج نفر پيرمرد نورانى داخل آن قصر شدند، از حوريه اى پرسيدم : اين قصر از كيست ؟ گفت : اين قصر پدر تو حسين است ، گفتم : آن كهنسالان كه وارد قصر شدند كه بودند؟ گفت : اولى حضرت آدم ، دومى نوح ، سومى ابراهيم ، چهارمى موسى . گفتم : آن پنجمى كه از نهايت اندوه دست بر محاسنش گرفته بود، چه كسى بود؟ گفت : اى سكينه او را نشناختى ؟ او جدت رسول خدا بود! گفتم : كجا رفتند؟ گفت : نزد پدرت امام حسين . گفتم : به خدا قسم الان مى روم نزد جدم و به او شكايت مى كنم .در اين انديشه بودم كه ناگاه مرد خويش روى منورى را ديدم كه در نهايت اندوه و حزن ايستاده شمشيرى در دست دارد، جلو رفتم (به روايت ديگر نزد حضرت رسالت پناه رفتم ) و گفتم : يا جداه ! مردان ما را كشتند، حرمت ما را ضايع نموده و ما را بر شتران برهنه سوار كردند و نزد يزيد بردند. رسول خدا مرا در بر گرفت و گفت : اى پيغمبران خدا، مى بينيد كه امت من با فرزندانم چه كرده اند؟!حوريه گفت : اى سكينه ! شكايت بس است ، رسول خدا را گريان و نگران كردى و دست مرا گرفت و داخل قصر كرد. در آن قصر پنج نفر بانو در نهايت عظمت و خلقت و حسن و صفا و نور و بها ديدم ، در ميان ايشان بانويى از همه بزرگوارتر و نورانى تر، لباسهاى سياه پوشيده و گيسوهاى خود را پريشان كرده بود و پيراهنى خون آلود در دست داشت و هرگاه از جا بر مى خاست بانوان ديگر برخاسته و هرگاه مى نشست آنها مى نشستند و از هر جهت احترام مى گذاشتند.از آن حوريه پرسيدم : اين بانوان گرامى چه كسانى هستند؟ حوريه گفت : اى سكينه ! اين بانوان ، حوا، مريم مادر عيسى ، خديجه ، ساره همسر ابراهيم خليل (به روايتى هاجر مادر اسماعيل ) و آن كه پيراهن خون آلود در دست دارد و همه به او احترام مى گذارند جده ات فاطمه زهرا است ، پس به نزد ايشان رفته و گفتم : اين جده بزرگوار، پدر نامدارم را كشتند و مرا يتيم كردند، آن حضرت مرا به سينه اش چسبانيد و بسيار گريست ، بانوان ديگر همه گريستند و گفتند: اين فاطمه ! خدا ميان تو و يزيد در روز قيامت حكم خواهد كرد.ناگاه ديدم درى از آسمان باز شد و ملايك فوج فوج فرود مى آمدند، سر پدرم را زيارت مى كردند و به آسمان مى رفتند (در اين جا يزيد سيلى به صورت خود زد و گريست و گفت : مرا با قتل حسين چه كار بود؟!))به روايتى ديگر به آن خواب اعتنايى نكرد و از جاى برخاست (255)!خواب ديگرى نيز از حضرت سكينه (سلام الله عليها) نقل شده كه در عالم رؤ يا ديده كه پنج ناقه از نور پيدا شده و بر هر ناقه مرد كهنسال و نورانى سوار بود و ملايكه بسيار از هر سو آنها را احاطه كرده بودند و(256)...221- مسلمان شدن طبيب يهودى يزيد پس از شهادت امام حسين (عليه السلام) پيش از آن كه به عذاب آخرت مبتلا شود، در دنيا به درد بى درمانى معذب گرديد. يكى از اطباى يهودى را براى معالجه طلب كرد، طبيب نگاهى به يزيد كرد و از روى تعجب انگشت حيرت به دندان گزيد. سپس با تدبير ويژه اى چند عقرب از گلوى او بيرون كشيده و گفت : ما در كتب آسمانى ديده ايم و از علما شنيده ايم كه هيچ كس به اين بيمارى مبتلا نمى شود، مگر آن كه قاتل پسر پيغمبر باشد، بگو چه گناهى كرده اى كه به اين مرض گرفتار شده اى ؟!يزيد از خجالت سر را به زير افكنده و پس از لحظاتى گفت : من حسين بن على را كشته ام . يهودى انگشت سبابه خود را بلند كرد و گفت :اشهد ان لا اله الا الله ، و اشهد ان محمدا رسول الله .طبيب مسلمان شد و از جاى برخاست و به منزل خود رفت ، برادر خود را به دين اسلام دعوت كرد، قبول نكرد؛ ولى همسر او و خويشانش ‍ پذيرفتند. همسر برادرش نيز اسلام را قبول كرد و اسلامش را از شوهر مخفى داشت .در همسايگى او يكى از شيعيان خالص بود كه اكثر روزها مجلس تعزيه دارى حضرت سيدالشهداء(عليه السلام) را بر پا مى كرد، آن زن تازه مسلمان در آن مجلس شركت مى نمود و بر مصايب اهل بيت عصمت و طهارت مى گريست . بعضى از يهوديان جريان را به شوهرش اطلاع دادند، يهودى گفت : امروز او را امتحان مى كنم ، لذا به خانه رفت و گفت : امشب هفتاد نفر يهودى مهمان ما خواهند بود، شرايط ميزبانى را آماده و انواع خوردنى ها را جهت پذيرايى مهيا كن !بانوى تازه مسلمان خواست مشغول غذا پختن شود، صداى ذكر مصيبت حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) را شنيد، فورا به مجلس عزا رفت و در عزاى آن حضرت گريه زيادى كرد. وقتى كه به خود آمد، سخن شوهر به يادش آمد، ولى وقت تنگ شده بود. متوسل به فاطمه زهرا (سلام الله عليها) شد و به سوى خانه آمد، وقتى به خانه رسيد. ديد بانوانى سياه پوش جمع شده و هر يك با چشم گريان مشغول خدمت مى باشند و لحظه اى استراحت ندارند! در ميان بانوان ، خانم بلند بالايى را ديد كه در مطبخ مشغول پختن غذاست و بانوى مجلله اى را ديد كه پيراهن خون آلود در كنارش گذاشته است !زن تازه مسلمان عرض كرد: اى بانوى گرامى ! شما كيستيد كه با قدوم خود اين كاشانه را مزين فرموده و لوازم مهمانى را مهيا كرده ايد؟!آن بانوى مجلله فرمود: چون تو عزادارى فرزند غريب و شهيدم را بر كار خانه ات مقدم داشتى ، بر فاطمه لازم شد كه تو را يارى كند تا با نكوهش ‍ شوهر خود رو به رو نگردى و پس از اين بيشتر به عزاخانه فرزندم بروى .بانوى تازه مسلمان عرض كرد: اى بانو! خانمى را در مطبخ مى بينم كه مشغول غذا پختن و بيش از همه بى قرار است ، او كيست ؟فرمود: نزد او برو و از خودش بپرس .بانوى تازه مسلمان رفت و پاى او را بوسه داد و نامش را از او سؤ ال كرد. فرمود: من زينب ، خواهر امام حسينم .در همين زمان ، زنان يهودى با هفتاد مهمان وارد شدند، وقتى كه يهودى ها خانه را در كمال آراستگى و نورافشانى ديدند و بوى خوش غذاها به مشام شان رسيد و در جريان واقعه قرار گرفتند، همه مسلمان شدند(257).222- گريه و ضجه فاطمه بر امام حسين محمد بن عبدالله ، از پدرش ، از على بن محمد بن سالم ، از محمد بن خالد، از عبدالله بن حماد بصرى ، از عبدالله بن عبدالرحمن اصم ، از عبدالله بن مسكان ، از ابوبصير نقل كرده كه وى گفت :محضر مبارك امام صادق (عليه السلام) بوده و براى آن جناب سخن مى گفتم در اين هنگام يكى از فرزندان حضرت داخل شد.امام (عليه السلام) به او فرمودند: بارك الله ! و او را به سينه خود چسبانده و وى را بوسيده و فرمودند:خدا ذليل كند كسانى را كه شما را ذليل كنند و انتقام كشد از آنان كه به شما ظلم كنند، و خوار كند افرادى را كه شما را خوار كنند، و لعنت كند اشخاصى را كه شما را مى كشند و خدا ولى و حافظ و ناصر شما باشد، زنان و انبياء و صديقين و شهداء و فرشتگان آسمان بسيار بر شما گريستند.سپس آن حضرت گريسته و فرمودند:اى ابوبصير! هر گاه به بچه هاى امام حسين (عليه السلام) مى نگرم به واسطه مصيبت و ظلمى كه به پدرشان و خودشان شده است ، حالتى به من دست مى دهد كه قابل كنترل نيست .اى ابوبصير! فاطمه (سلام الله عليها) بر آن حضرت گريست و ضجه زده و به دنبال آن جهنم فريادى كشيد و جيغى زد كه فرشتگان حافظ و نگهبان بر آن ، صداى گريه دوزخ را شنيدند و سريع آماده شدند آن را كنترل كنند، زيرا خوف آن بود كه از درون دوزخ آتش زبانه كشيد يا دود آن بيرون رفته و اهل زمين را بسوزاند. لذا تا مادامى كه دوزخ گريان و نالان است ، فرشتگان حافظ آن را مهار كرده و به جهت خوف و هراسى كه بر اهل زمين دارند آن را محافظت نموده و درب هاى آن را محكم بسته اند، ولى در عين حال دوزخ ساكت و آرام نمى شود، مگر صداى فاطمه (سلام الله عليها) آرام گردد.اى ابوبصير! درياها نزديك بود شكاف برداشته ، در نتيجه برخى در بعضى ديگر داخل شوند و قطره اى از آب درياها نيست ، مگر آن كه فرشته اى بر آن موكل است ، لذا هر گاه فرشته موكل بانگ دريا و خروش آن را بشنود، با زدن بالش خروش و طغيان را خاموش و ساكت مى كند و آنها را حبس و نگاه داشته تا بر يك ديگر داخل و وارد شوند و اين نيست ، مگر به خاطر خوف و هراس بر دنيا و آنچه در آن و كسانى كه بر روى زمين مى باشند و پيوسته فرشتگان از روى شفقت و ترحم به واسطه گريستن درياها مى گريند و خدا را خوانده و به جانبش تضرع و زارى نموده و اهل عرش ‍ و اطراف آن نيز جملگى در تضرع و ناله اند. صداهاى فرشتگان بلند است كه به خاطر خوف و هراس بر اهل زمين همواره حق تعالى را تقديس و تنزيه مى نمايند و اگر احيانا صداى آنها به زمين برسد، اهل زمين به فرياد آمده و كوهها قطعه قطعه شده و زمين اهلش را مى لرزاند.ابوبصير مى گويد: محضر مبارك امام (عليه السلام) عرضه داشتم : فدايت شوم اين امر بسيار عظيم و بزرگ است !حضرت فرمودند: از اين عظيم تر غير آن ، خبرى كه نشنيده اى ، مى باشد. سپس فرمودند: ابوبصير! آيا دوست ندارى در زمره كسانى باشى كه حضرت فاطمه (سلام الله عليها) را كمك مى كنند؟ابوبصير مى گويد: وقتى امام (عليه السلام) اين كلام را فرمودند، به طورى گريه به من دست داد كه قادر بر سخن گفتن نبودم و چنان بغض گلويم را مى فشرد كه توانايى بر تكلم نداشتم . سپس حضرت به پا خاسته و به نمازخانه تشريف بردند و به خواندن دعا پرداختند.پس از مجلس حضرت با چنين حالى برخاسته و بيرون آمدم پس نه طعام خوردم و نه خوابيدم و صبح روز بعد را با حالى ترسان روزه گرفته تا آن كه محضر مباركش دوباره مشرف شدم . پس وقتى آن جناب را ساكن و آرام ديدم ، من نيز آرام گرفتم ، از اين كه عقوبت و بلايى بر من نازل نشده ، حق تعالى را حمد و ستايش نمودم (258). ________________________________________223- مرثيه سرايى فاطمه بر امام حسين سيد جليل و بزرگوار سيد حسين رضوى نقل مى نمود: بعضى از موثقين بحرين حضرت زهرا (سلام الله عليها) را در عالم رؤ يا ديدند كه حضرت بين جمعى از زنان گريه و زارى و نوحه بر امام حسين (عليه السلام) مى نمودند و اين بيت را مى خواندند:واى بر حسينم ! واى بر كشته اى كه از پشت ، سر از بدنش جدا كردند.واى بر حسينم ! كه غسلش با خون بود.گويد: از خواب بيدار شدم ، در حالى كه مى گريستم (259).224- گريه فاطمه بر امام حسين متقى ولايى و اهل دانش و دين ، شمس المحدثين حسينى ، مى گويد: معاصر جليل حاج شيخ محمد طاهر روضه خوان شوشترى ، كه از متدينين و موثقين در نجف اشرف است ، براى ما نقل نمود:من در طفوليت كه به سن دوازده سالگى بودم در شب دوشنبه اى ساعت شش از شب گذشته بود به اتفاق پدرم به مجلسى از مجالس عزادارى امام حسين (عليه السلام) رفتيم كه پدرم روضه بخواند چون وارد آن مجلس ‍ شديم ، صاحب مجلس (كه مشهدى رحيم نام داشت ) اعتراض كرد به پدرم كه چرا دير آمدى مردم در اين وقت نمى آيند و بايد ابتدا مجلس را زودتر قرار دهيم . از اعتراض او پدرم دلش شكست و گفت : اى مشهدى رحيم ! بدان كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) على و حسن و حسين (عليه السلام) حاضرند و سوگند ياد مى كنم كه بى بى فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و فرزندان معصومش (عليه السلام) حاضرند. شما غم نخوريد! ان شاء الله تا هفته آينده مجلس شما بهتر و مرتب تر از اين خواهد شد.پس پدرم با دل شكسته (از سخنان صاحب مجلس ) منبر رفت و مشغول به خواندن مصيبت شد تا شروع به خواندن مصيبت كرد و رسيد به خواندن اشعار دعبل ابن على خزاعى . در آن وقت من در طرف راست منبر نشسته بودم كه ناگاه پدرم رسيد به اين بيت :افاطم لو خلت الحسين مجدلا          و قد مات عطشانا بشط فرات يك وقت ناله ضعيفى از طرف راست منبر بلند شد و به گوشم رسيد كه گويا زنى زمزمه مى كند. چون گوش دادم ، شنيدم كه گريه مى كرد و سخنانى مى فرمود كه از جمله سخنانش اين بود: اى فرزندم اى حسين (عليه السلام).چون من متوجه سمت چپ و راست شدم كسى را نديدم از اين مسئله تعجب نمودم !! آن گاه يقين نمودم كه اين صداى بى بى عالم زهراى اطهر (سلام الله عليها) مى باشد. پس بى اختيار شدم و بر سر و سينه خود و چنان زدم كه پدرم از بالاى منبر متوجه من شد و گفت چه رسيده است تو را؟من ساكت شدم ، ولى صداى ناله پى در پى مى آمد، تا اين كه پدرم از منبر فرود آمد و آن ناله قطع شد. چون از آن مجلس خارج شديم پدرم به من فرمود: به تو چه رسيده بود كه در وقت مصيبت خواندن من تو بى طاقت شدى و حال اين كه اين نحو اشعار را تو مى دانى ؟قصه را براى مرحوم پدرم نقل كردم آن مرحوم بى طاقت شده و مشغول به گريه كردن شد و مرا دعا نمود كه با محمد و آل او (صلى الله عليه و آله و سلم ) محشور شوم . آن گاه فرمود: من هم با او باشم .هفته ديگر در همان وقت هفته گذشته به آن مجلس رفتيم . ناگاه ديدم مملو از جمعيتى است كه من ايشان را نمى شناختم و نور از صورتهايشان متصاعد بود. پس تعجب نمودم !! با خود گفتم : اينها مردمان نجف نيستند و يقين نمودم كه اينان انوار الله هستند كه براى خوشنودى صاحب آن مجلس حاضر شده اند.بعد از آن قضيه تمام هفته هايى كه مشهدى رحيم روضه داشت ، ازدحام كثيرى مى شد، تا اين كه وفات يافت و مجلس تعطيل شد. من اين سرگذشت را مى گويم ، در حالى كه شاهد مى گيرم بر خود خدا را، كه در گفتار خود صادقم (260).225- شكايت از ظلم امت حاج شيخ باقر ملبوبى (ره ) از جناب ثقه لحسايى نقل مى كند: در خواب ديدم حضرت بى بى عالم زهرا مرضيه (عليه السلام) را پيراهنى از فرزندش به دست دارد و از ظلم امت شكايت مى كند(261).226- مجلسى ، روضه وداع بخوان !مرحوم حاج شيخ عباس قمى (ره ) در كتاب ((منتهى الامال )) نوشته است : ميرزا يحيى ابهريست در عالم رؤ يا علامه مجلسى (ره ) را در صحن مطهر حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) در طرف پايين پاى حضرت در اطاق روضة الصفا نشسته و مشغول تدريس است ، سپس ‍ مشغول موعظه شد و چون خواست شروع به مصيبت كند، يك وقت كسى آمد و گفت : حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) فرمودند: اذكر المصائب المشتملة على وداع ولدى الشهيد، ذكر كن مصايبى را كه مشتمل بر وداع فرزند شهيدم باشد)).مرحوم مجلسى نيز مصيبت وداع را ذكر كرد و خلق زيادى جمع بودند و گريه شديدى نمودند كه مثل آن روز در عمرم نديده بودم (262).227- درخواست انتقام از قاتلان حسين ابان بن عثمان گويد:امام صادق (عليه السلام) فرمود: چون روز قيامت شود، خداوند تمامى اولين و آخرين را در سرزمين واحدى گرد آورد، سپس جارچى را فرمان دهد و او صدا زند: چشمانتان را فرو خوابانيد و سرهاى خود را به زير اندازيد تا فاطمه دخت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) از صراط عبور كند.امام صادق (عليه السلام) فرمود: پس تمام آفريدگان چشمان خود را فرو خوابانند و فاطمه (سلام الله عليها) در حالى كه بر مركبى از مركب هاى بهشتى سوار شده و هفتاد هزار فرشته وى را مشايعت مى كنند، وارد صحنه محشر مى شود. سپس در جايگاهى شريف از جايگاههاى قيامت توقف كند و از مركبش فرود آيد و پيراهن خونين حسين بن على (عليه السلام) را به دست گيرد و گويد: اى پروردگار من ! اين پيراهن فرزند من است و تو مى دانى كه با او چه ها شد!از جانب خداى عزوجل ندا آيد: اى فاطمه ! من خرسندى تو را خواهانم . عرض مى كند: اى پروردگار من ! براى من از قاتلش انتقام بگير.خداوند به پاره اى از آتش فرمان مى دهد تا از دوزخ بيرون آمده و تمام كشندگان حسين بن على (عليه السلام) را مانند پرنده اى كه دانه از روى زمين بر مى چيند مى ربايد. سپس همه را بسوى آتش برده و آنان در آتش ‍ به انواع عذاب معذب شوند. آن گاه فاطمه (سلام الله عليها) بر مركب خود سوار مى شود، در حالى كه فرشتگان مشايعت كننده با او هستند و فرزندان آن حضرت از جلو و دوستان فرزندانش از طرف راست و چپ وى مى باشند، داخل بهشت مى گردد(263).ب :فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در سوگ مادر و پدر228- در سوگ مادر امام صادق (عليه السلام) فرمود: وقتى كه خديجه (سلام الله عليها) وفات كرد، حضرت فاطمه خودش را به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى چسباند و پيرامون او مى چرخيد و مى گفت : بابا! مادرم كجاست ؟ و پيامبر نيز پاسخى نمى داد. ولى پيوسته فاطمه (سلام الله عليها) مى گفت : بابا! مادرم كجاست ؟ و پيامبر نمى دانست در پاسخ او چه بگويد.ناگاه جبرئيل فرود آمد و گفت : خدايت دستور مى دهد كه به فاطمه سلام برسانى و بگويى مادرت در قصبه اى است كه گرههايش از طلا و ستونش ‍ از ياقوت سرخ مى باشد و در كنار آسيه همسر فرعون و مريم دختر عمران قرار دارد.حضرت فاطمه (سلام الله عليها) نيز در پاسخ گفت : ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام (264).229- خواب ديدن قرآنى كه مفقود شددر مراجعت از حجة الوداع پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خانه فاطمه (سلام الله عليها) آمد و در آن لحظه همين سوره اذا جاء نصر الله والفتح را خواندند، آه و ناله از زهراى عزيز بلند شد. همسران پيامبر از علت آن پرسيدند. فرمود: پدرم مرا از رحلت خود باخبر كرد.تا شبى از شبها فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در عالم رؤ يا ديد، قرآنى در دست دارد و آن را مى خواند. ناگهان قرآن از دستش افتاد و مفقود شد. حضرت وحشت زده از خواب بيدار شد. به محضر پدر آمد و خواب خود را براى ايشان تعريف كرد.پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: فاطمه جان ! آن قرآن منم كه به زودى از نظر تو مفقود خواهد شد(265).230- گريستن ملايكه همراه با فاطمه فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در كنار بستر پدر نشسته بود و اشك مى ريخت . پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) دست او را گرفت و به سينه خود چسبانيد و مدتى بى حال شد.فاطمه زهرا (سلام الله عليها) سرش را جلو برد و گفت : يا ابتاه ! جوابى نيامد.عرض كرد: جان من به فدايت ، سخنى بگو.پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) چشمش را باز كرد و فرمود: دخترم ! گريه مكن ، زيرا همه ملايكه با تو گريه مى كنند.سپس دست مباركش را به صورت حضرت فاطمه (سلام الله عليها) كشيد و اشكش را پاك كرد و به او بشارت داد و فرمود: اول كسى كه از اهل بيت من به من ملحق شود، تو هستى . و عرض كرد: خدايا، فاطمه را در دورى از من صبر بده . و اى فاطمه ! وقتى روح مرا قبض كردند، بگو: انا لله و انا اليه راجعون (266).231- گريه فاطمه در كنار بستر پدررسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آخرين شب زندگى اش ، على ، فاطمه و حسنين (عليه السلام) را نزد خويش خواند و در گوش فاطمه (سلام الله عليها) رازها گفت . سپس على (عليه السلام) را فرا خواند و در حالى كه گريه مى كرد، فرمود: على جان ! گريه ات براى چيست ؟ اينك هنگام فراق و جدايى من و تو رسيده است ، اما گريه و اندوهم براى تو و دخترم فاطمه است ، چرا كه پس از من حقوق شما را ضايع نمايند.آن گاه به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: پدرت به قربانت ! به خدا سوگند كه خدايم انتقام تو را خواهد گرفت و با خشم تو خشم مى گيرد.على (عليه السلام) مى فرمايد: فاطمه آن چنان مى گريست كه احساس ‍ كردم آسمان و زمين برايش مى گريند. من صداى گريه ملايكه را مى شنيدم و بدون ترديد جبرئيل در آن موقعيت حساس پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را تنها نگذاشته بود.آخرين لحظه هاى حيات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرا رسيد، فرمود: يا على ! مرا در خانه ام به خاك بسپار و مراسم غسل و كفن و نمازم را بر پاى نما(267).232- گريه پيامبر از سيلى خوردن بر گونه فاطمهاميرمؤمنان على بن ابى طالب (عليه السلام) فرمود: من ، فاطمه ، حسن و حسين نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوديم . آن حضرت به ما رو كرد و گريست . من گفتم : چرا گريه مى كنيد يا رسول الله ؟فرمود: مى گريم براى آنچه با شما عمل مى شود.گفتم : آن چه باشد يا رسول الله ؟فرمود: گريه كنم از ضربتى كه بر فرق تو زنند و از سيلى كه بر گونه فاطمه زنند و از نيزه اى كه بر ران حسن زنند و زهرى كه به او نوشانند و از قتل حسين .اهل بيت گريستند. گفتم : يا رسول الله ! خدا ما را نيافريده جز براى بلا.فرمود: مژده گير اى على ! كه خداى عزوجل با من عهد كرده كه دوستت ندارد جز مؤمن و دشمنت ندارد جز منافق .(268)233- دلدارى پيامبر به فاطمهجابر انصارى مى گويد: هنگام وفات رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه (سلام الله عليها) كنار بستر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، و با اندوهى جانكاه مى گفت : وا كرباه لكربك يا ابتاه ! آه و فغان از رنج و مصيبت تو اى پدر جان !)).پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: پس از امروز، پيامبر ديگر غمى ندارد. اى فاطمه ! نبايد در وفات پيامبر گريبان چاك كرد و سيلى به صورت زد و واويلا گفت ، ولى تو همان سخنى را بگو كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) در مرگ پسرش ‍ ابراهيم گفت : ((ديدگان اشك مى ريزند و دل به درد مى آيد، ولى سخنى نمى گويم كه پروردگار را به خشم آورد، و ما در مصيبت تو اى ابراهيم اندوهناكيم (269))).234- گريه بر بالين پدررسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در بستر بيمارى كه موجب رحلت ايشان ، على و فاطمه و حسن و حسين (عليه السلام) را نزد خود خواند و به تمام كسانى كه در اتاق بودند، فرمود: بيرون رويد و به ام سلمه فرمود: جلوى در اتاق بايست و نگذار كسى داخل شود.سپس به على (عليه السلام) فرمود: على جان ! نزديك بيا.على نزديك آمد، آن گاه دست فاطمه (سلام الله عليها) را گرفته و بر سينه خود نهاد و مدتى طولانى بر همان حال بود. سپس دست على (عليه السلام) را به دست ديگر خود گرفته و خواست سخن بگويد كه گريه به شدت بر وى هجوم آورد و مجال و مهلت سخن گفتن نداد. آن گاه فاطمه (سلام الله عليها) نيز به شدت گريه كرد و از گريه شديد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) على و حسن و حسين (عليه السلام) گريه مى كردند.فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: اى رسول خدا! گريه ات قلبم را تكه تكه كرد و جگرم را سوزاند. اى آقا و سالار انبيا، اى امين خدا، اى فرستاده حق ، اى دوست خدا و پيامبر او! بعد از تو بر فرزندان تو چه خواهد آمد و چه لذتى بر من وارد خواهد شد و چه كسى براى على برادر و ناصر دين تو خواهد بود و وحى خدا بعد از تو چه خواهد شد؟فاطمه (سلام الله عليها) باز به شدت گريه كرد و خود را به روى پدر انداخته و شروع به بوسيدن وى كرد. به دنبال فاطمه زهرا(سلام الله عليها) على و حسن و حسين (عليه السلام) نيز خود را به روى پيامبر انداختند.رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) سر خود را بلند كرد و دست فاطمه (سلام الله عليها) را كه در دست خويش گرفته بود، به دست على (عليه السلام) نهاد و فرمود: اى ابوالحسن ! اين وديعه خدا و رسول اوست در دست تو، پس امانت پروردگار و پيامبر او را حفظ نما.اى على ! اين دختر والله سيده زنان بهشت است از گذشته تا حال و آينده ، اگر او را شبيه و مانندى باشد، مريم كبرى است . على جان ! سوگند به خدا، من به اين مقام و مرتبت نرسيدم مگر آنچه براى خود از خدا خواسته ام ، براى او نيز خواستم و خدا آنچه را خواستم ، به او عنايت فرمود. اى على ! فاطمه هر چه به تو بگويد انجام بده ، زيرا هر چه او بگويد همان است كه جبرئيل مى گويد. اى على ! بدان آن كس كه فاطمه از وى راضى باشد، من نيز از او راضى هستم و رضايت او رضايت خدا و ملايكه او نيز هست . برادرم على ! واى بر كسى كه دخترم فاطمه را مورد ستم و ظلم قرار دهد، واى بر آن كس كه حق وى به ناحق از او بگيرد. واى بر آن كس كه حرمت او را هتك نمايد.آن گاه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را به خود چسباند و سر او را بوسيد و فرمود: پدرت فداى تو باد، فاطمه جان !فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در آن ساعت به شدت گريه مى كرد، زيرا پدر مهربان و دلسوز خود و فرستاده پروردگار را در آستانه مرگ مى ديد. وى پدر خويش را با اشكهاى ريزان مخاطب قرار داد و با ناله گفت : جانم فداى تو پدرم ! و زندگى ام فداى تو باد پدر جان ! آيا با من سخن نمى گويى ؟ پدر جان ! لشكريان مرگ تو را به سختى در خود گرفته اند.رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: دختر جان ! من از تو جدا مى شوم ، سلامم بر تو باد، بعد از من مظلوم واقع خواهى شد و بر تو ستم خواهند نمود. پاره تنم ! هر كس تو را بيازارد مرا آزرده ، و هر كس به تو جفا كند، بر من جفا كرده است . هر كه به تو بپيوندد با من پيوند و وصلت نموده ، و هر كه از تو ببرد و جدا شود از من جدا شده و بريده است . هر كه با تو انصاف ورزد با من انصاف ورزيده ، تو از منى و من از تو، تو پاره تن من و روح و روان من هستى .لحظاتى نگذشت كه على (عليه السلام) برخاست و خطاب به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرمود: خداى متعال اجر و پاداش شما را در مصيبت از دست دادن پدر و پيامبر زياد گرداند. خداوند تبارك و تعالى او را به سوى خود برد.در اين هنگام صداى ضجه و گريه و ناله همه بلند شد. آن روز بزرگترين روز تاريخ و بزرگ ترين و تلخ ‌ترين اوقات زندگانى فاطمه (سلام الله عليها) بود.فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در آن لحظه فرمود: پدر جان ! چه زود به پروردگار خود نزديك گرديدى . پدر جان ! جنت فردوس ماءواى توست . پدر جان ! جبرئيل را براى مصيبت از دست دادن تو آگاه مى كنم (270).235- اشك فراق ، لبخند وصالشيخ مفيد نقل مى كند: بيمارى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) سخت و وخيم شد، امير مؤمنان على (عليه السلام) در كنار بسترش بود، همين كه نزديك بود روح از بدنش مفارقت كند، به على (عليه السلام) فرمود:سرم را بر دامن خود بگير، زيرا امر الهى فرا رسيد، و چون جان من بيرون رود، آن را با دست خود بگير و به روى خود بكش ، آن گاه مرا رو به قبله بگذار، و كار (غسل و كفن ) مرا خودت انجام بده و پيش از همه مردم بر جنازه ام نماز بخوان و از من جدا مشو، تا مرا به خاك بسپارى و از خداوند طلب كمك كن .حضرت على (عليه السلام) سر آن حضرت را به دامن گرفت . آن حضرت از حال رفت . فاطمه (سلام الله عليها) خود را بر آن حضرت افكند و به روى او نگاه مى نمود و نوحه و گريه مى كرد و اين شعر (ابوطالب ) را مى خواند:و ابيض يستسقى الغمام بوجهه          ثمال اليتامى عصمة للارامل ((و سفيدرويى كه مردم به بركت روى او طلب باران مى كنند؛ او كه فريادرس يتيمان و پناه بيوه زنان است )).رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) چشمش را باز كرد و با آواز ضعيف فرمود: دختر جانم ! اين گفتار عمويت ابوطالب است ، آن را مگو، ولى اين آيه را بخوان :و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ؛ ((و محمد(صلى الله عليه و آله و سلم ) فقط فرستاده خدا بود؛ اگر او بميرد و يا كشته شود، به عقب بر مى گرديد(271)؟)).در اين هنگام فاطمه (سلام الله عليها) گريه طولانى كرد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اشاره كرد كه نزديك بيايد.فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نزديك رفت ، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آهسته به او سخنى گفت كه روى فاطمه (سلام الله عليها) از آن سخن شكوفا شد، سپس جان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) قبض گرديد...در حديث آمده : به فاطمه (سلام الله عليها) گفته شد، آن سخنى كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) آهسته به تو گفت ، چه بود كه موجب خرسندى تو گرديد؟فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به من خبر داد كه من نخستين نفر از اهل بيت او هستم كه به او ملحق مى گردم ، و بعد از او چندان نمى گذرد كه به آن حضرت مى پيوندم . اين مژده موجب از بين رفتن اندوه من گرديد(272).236- اجازه گرفتن عزرائيل از فاطمهاز ابن عباس روايت شده است : رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) هنگام بيمارى لحظه اى بى هوش گرديد، در آن هنگام در خانه كوبيده شد.فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: كيستى ؟كوبنده در گفت : مرد غريبى هستم ، آمده ام از رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسشى كنم . آيا اجازه مى دهيد به محضرش برسم ؟فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: بازگرد كه خداوند تو را بيامرزد، اكنون پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) بيمار است .آن شخص غريب رفت و پس از لحظه اى بازگشت و در خانه را كوبيد و گفت : مرد غريبى است از پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) اجازه ورود مى طلبد، آيا به غريبان اجازه ورود مى دهيد؟در اين هنگام رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به هوش آمد و فرمود: فاطمه جانم ! آيا مى دانى كه اين شخص كيست ؟ او كسى است كه جمعيت ها را پراكنده مى كند، لذات را درهم مى شكند، اين فرشته مرگ (عزرائيل ) است . به خدا سوگند، قبل از من از كسى اجازه نگرفته و پس از من از احدى اجازه نمى گيرد. به او اجازه ورود بده .فاطمه (سلام الله عليها) به او فرمود: داخل شو، خدا تو را بيامرزد، عزرائيل مانند نسيم ملايمى وارد خانه پيامبر شد و گفت : السلام على اهل بيت رسول الله ؛ ((سلام بر خاندان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم (273))) ).237- نخستين كسى كه به پيامبر ملحق شددر آن مرضى كه پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از دار دنيا رحلت كرد، حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) به حضور پدر آمد، و پيامبر مطلبى در گوش او فرمود كه خندان شد!عايشه مى گويد: من از علت تبسم فاطمه (سلام الله عليها) سؤ ال كردم ؟ آن حضرت فرمود: الان صلاح نيست .وقتى كه پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از دنيا رحلت كرد، من راجع به آن تبسم از او پرسيدم . حضرت زهرا(سلام الله عليها) فرمود: وقتى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) خبر وفاتش را به من داد گريان شدم ؛ چون فرمود: ((تو اولين كسى هستى از اهل بيتم كه به من ملحق مى شوى ، خندان شدم (274))).و از ابن عباس روايت شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) زمان مرگ صديقه طاهره (سلام الله عليها) را هم تعيين كرده و به دخترش فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرمود: ((دخترم گريه نكن ! بعد از من هفتاد و دو روز بيشتر عمر نمى كنى تا به من ملحق شوى )) و از اين خبر زهرا(سلام الله عليها) متبسم شد(275).ج :فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در سوگ پدر238- پيراهنش را مى بوييداميرالمؤمنين على (عليه السلام) فرمود: پيكر مقدس پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را در پيراهنش غسل دادم . فاطمه (سلام الله عليها) همان پيراهن را از من خواست تا آن را ببيند. چون مشاهده كرد، بى هوش ‍ شد، بدين جهت آن را از فاطمه پنهان كردم .چشمها از اين غم گريان و دلها نالان و قلمها لرزان . سرور زنان بهشت ، رهبر و مقتداى مردم ، اولين كسى كه قدم به بهشت مى گذارد، رضايش ‍ رضاى خدا و قهرش خشم خدا، روح و جان پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) همان كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) دستش را مى بوسيد و سينه اش را مى بوييد و در برابرش از جا بر مى خاست و خود را فداى او مى دانست ، اين چنين در گرداب مصايب غرق شد و كسى درد او را درك نمى كرد(276).239- غم و اندوه وفات پيامبرپس از وفات رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در اجتماع زنان مدينه با بيان غم آلودى فرمود: همه از خداييم و به سوى او باز مى گرديم ، آه كه با وفات پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) رشته وحى و اخبار آسمانى قطع گرديد(277). ________________________________________240- گريه شديد براى پدراز فضه ، خدمتكار فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نقل شده است كه درباره اندوه آن حضرت گفت : در ميان مردم جهان و ياران و نزديكان و دوستان رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) هيچ كس در فراق آن حضرت اندوهگين تر و گريان تر و نالان تر از بانويم فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نبود. اندوه او هر لحظه تازه تر و فزون تر مى شد و گريه او شدت مى يافت (278).241- فاطمه يكى از پنج نفر گريه كنندگان فاطمه زهرا(سلام الله عليها) با گريه خود بر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) عبادت مى كرد. چون گريه او ياد رسول را زنده مى داشت ، و اين خود به مكتب و ارزشهاى رسالت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) جان مى بخشيد. گريه زهرا(سلام الله عليها) بر پدرش به حدى رسيده بود كه وى را در شمار پنج نفر از گريه كنان جهان ، يعنى آدم و يعقوب و يوسف و على ابن الحسين - عليهم السلام - جاى داده اند(279).242- ديدن پدر در حالت رؤ ياحضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرموده است :پس از رحلت پدرم در حالى كه بين خواب و بيدارى بودم ، مشاهده كردم كه پدر بزرگوارم بر من وارد شده است و من بدون اختيار فرياد كشيدم : اى پدر! خبر آسمان از ما قطع شد. در اين هنگام فرشتگانى آمدند كه دو فرشته در پيش روى آنان بود و پدرم را به سوى آسمان بردند، من سر بلند كردم ، ناگهان قصرهاى محكم و استوارى ديدم ، بعد پدرم فرمود: اين مكان تو و شوهرت و دو فرزند و دوستدارانت مى باشد، خرسند باش كه چند صباح ديگر بر من وارد خواهى شد. در اين موقع از خواب بيدار شده ، و رؤ يايم را براى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) نقل كردم (280).243- فرياد روز هشتمزمانى كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) وفات يافت ، كوچك و بزرگ ضجه زدند و گريه ها كردند و اين مصيبت بر نزديكان و اصحاب و دوستان و ياران و خويشان بس شديد و تاءثر آورد بود و هيچ كس را در آن روز نمى توانستى ببينى ، مگر آن كه گريه مى كرد و يا ندبه مى نمود؛ ولى كسى از اهل زمين نمى تواند گريه كننده اى گريان تر و ندبه زننده اى نالان تر از فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بيابد. دخترى كه هر آن حزن تجديد گرديده و زيادتر مى شد و گريه اش شديدتر!مدت هفت روز از رحلت رسول گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى گذشت كه او در منزل نشسته بود و آنى صداى گريه و ندبه اش آرام نگرفت ، و هر روز گريه اش از روز قبل زيادتر مى گرديد. شب روز هشتم كه شد حزن و اندوه خود را آشكار نمود، چون ديگر صبرى براى او نمانده بود، پس بيرون آمد و فرياد برآورد و ضجه زد و مردم نيز ضجه مى زدند و زنها با شيون بيرون آمده و چراغها را خاموش كردند تا چهره آنان مشخص نباشد. صديقه طاهره (سلام الله عليها) اين گونه پدر را صدا مى زد و ناله مى كرد:وا ابتاه ! وا صفياه ! وا محمداه ! وا ابا القاسماه ! وا ربيع الاءرامل واليتامى !چه كسى در قبله و نمازگاه پس از شما حاضر خواهد شد؟ و چه كس به فرياد دختر عزيز مرده ات خواهد رسيد؟آن گاه حركت كرد، به گونه اى كه دامن پيراهنش به پاى او مى پيچيد؛ به طورى كه بر زمين مى افتاد. از شدت گريه و ريزش اشك راه خود را نمى يافت تا به قبر پدر نزديك شد. وقتى نگاهش به جاى اذان افتاد، بى هوش بر زمين افتاد. زنان به شتاب به سوى او دويدند و آب بر صورت و سينه و پيشانى او افشاندند تا به هوش آمد(281).244- اذان نگفتن بلال جز براى فاطمهابن بابويه روايت كرده است : چون حضرت رسالت (صلى الله عليه و آله و سلم ) از دنيا مفارقت كرد، بلال مؤ ذن آن حضرت امتناع كرد از اذان گفتن و گفت : اذان نمى گويم از براى كسى بعد از رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ).پس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) روزى فرمود: من مى خواهم صداى مؤ ذن پدر خود را بشنوم .اين خبر به بلال رسيد، شروع كرد به اذان . چون بلال الله اكبر گفت ، فاطمه (سلام الله عليها) پدر خود را و ايام معاشرت آن حضرت را به ياد آورد و خود را از گريه ضبط نتوانست كرد. چون به اشهد ان محمدا رسول الله رسيد، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نعره زد و بر رو در افتاد و غش كرد. مردم گمان كردند آن حضرت از دنيا مفارقت كرد، به بلال گفتند: ترك كن اذان را، كه دختر محمد(صلى الله عليه و آله و سلم ) از دنيا رفت . پس اذان را قطع كرد و تمام نكرد.پس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) به هوش آمد و بلال را فرمود كه اذان را تمام كن . او نكرد و گفت : اى بهترين زنان ! بر تو مى ترسم كه چون صداى مرا بشنوى ، به اذان هلاك شوى . پس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) او را معاف داشت (282).245- مصيبت رحلت پيامبرمحمود بن لبيد گويد: پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) دختر آن بزرگوار حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) همواره كنار قبر شهداى احد مى رفت و در آن جا به مناجات و راز و نياز و دعا مى پرداخت و از فراق پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) گريه مى كرد.گويد: من در يكى از روزها براى زيارت قبر حضرت حمزه (عليه السلام) كنار قبر آن حضرت رفتم ، ديدم حضرت زهرا(سلام الله عليها) در آن جا با سوز و گداز مشغول راز و نياز و گريه است . صبر كردم تا ساكت شد، عرض كردم : اى سرور زنان جهان ! به خدا سوگند از گريه شما رگهاى قلبم پاره شد.فرمود: اى اباعمرو! سزاوار است گريه كنم ، زيرا با مصيبت رحلت بهترين پدرها رو به رو شده ام ، آه ! چقدر مشتاق ديدار رسول خدا هستم !سپس سؤ الاتى از آن حضرت كردم ، از جمله پرسيدم : آيا رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) بعد از خود كسى را براى خلافت و رهبرى تعيين كرد؟ فرمود: عجبا! آيا روز غدير را فراموش ‍ كرديد؟!عرض كردم : نه ، فراموش نكردم ، ولى مى خواهم سخن خاصى در اين باره از شما بشنوم . فرمود: خدا را گواه مى گيرم كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:على خير من اخلفه فيكم و هو الامام بعدى و سبطاى و تسعة من صلب الحسين ائمة ...؛ على بهترين انسانى است كه من او را در ميان شما جانشين خود كردم . او امام بعد از من است و دو سبط من (حسن و حسين ) و نه نفر از صلب حسين ، امامان به حق هستند. اگر از آنها پيروى كرديد، به راه هدايت رفته ايد، و اگر مخالفت كرديد، تا روز قيامت بين شما اختلاف خواهد افتاد)).امام صادق (عليه السلام) فرمود: فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بعد از پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) در هر هفته ، روزهاى دوشنبه و پنج شنبه ، دوبار كنار قبر شهداى احد مى رفت و آنها را زيارت مى كرد و در آن جا به دعا و راز و نياز مى پرداخت (283).246- بيت الاحزان ، خانه غم و اندوه فاطمه على (عليه السلام) در خارج مدينه در بقيع خانه اى براى فاطمه زهرا(سلام الله عليها) ساخت كه ((بيت الاحزان )) ناميده مى شد. صبحگاهان حسنين (عليه السلام) را پيش روى خود حركت داده و با چشم گريان به بقيع رفته و در بين قبرها تا غروب گريه مى كرد، شبانگاه اميرالمؤمنين (عليه السلام) نزد آن حضرت آمده ، ايشان را به منزل مى برد(284).247- اشعار جگر سوز فاطمه در كنار قبر پدرفاطمه (سلام الله عليها) همواره بعد از رحلت پدر، دستمال عزا بر سر مى بست . از نظر جسمى روز به روز تحليل مى رفت ، از فراق پدر چشمش ‍ گريان و قلبش سوزان بود، ساعتى بى هوش و ساعتى به هوش مى آمد و به پسرانش حسن و حسين (عليه السلام ) مكرر مى فرمود:پدر شما (رسول خدا) كه شما را گرامى مى داشت چه شد؟ آن كه ساعت به ساعت شما را به دوش خود سوار مى كرد، و از همه كس به شما مهربان تر بود، كجا رفت ؟چه شد پدر شما، كه نمى گذاشت بر روى زمين راه برويد؟ (و همواره شما را به آغوش گرم خود مى گرفت ) ديگر نمى بينم كه در اين خانه را باز كند و بيابد و شما را بر دوش خود سوار كند، آن گونه كه همواره شما را بر دوش خود سوار مى كرد.آن بانوى بزرگوار چنان كه پدرش به او خبر داده بود، همواره غمگين و گريان بود، يك بار به ياد قطع وحى از خانه اش مى افتاد، بار ديگر فراق پدر را به ياد مى آورد. وقتى شب فرا مى رسيد و مى ديد كه صداى دلنشين قرائت قرآن پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را كه همواره نيمه هاى شب مى شنيد، ديگر نمى شنود و وحشت مى كرد و خود را بسيار پريشان و بينوا مى يافت ، پس از آن كه در زمان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از عزت و شكوه بهره مند بود.كنار قبر پدر مى آمد و در سوگ او اين اشعار را مى خواند:((آن كس كه بوى خوش تربت (خاك قبر) پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را مى بويد، اگر در زمان طولانى ، بوى خوش ديگرى نبويد، چه خواهد شد؟ (يعنى تا آخر عمر، همين بوى خوش او را كافى است ، و نيازى به بوى خوش ديگر ندارد).آن چنان باران غم و اندوه بر جانم ريخته است ، كه اگر در روزهاى روشن مى ريخت ، آن روزها مانند شب ، تيره و تار مى گرديد:به جانم ريخته چندان غم و درد و مصيبتها          كه گر بر روزها ريزند، گردد تيره چون شبها و نيز مى فرمود: هر گاه روزى شخصى مرد، ياد او كم مى شود، ولى سوگند به خدا، از آن وقتى كه پدرم رحلت كرده ، ياد او زيادتر شده است .وقتى مرگ بين من و پيامبر جدايى افكند، خودم را از فراق پيامبر حضرت محمد(صلى الله عليه و آله و سلم ) تسلى مى دهم و به خودم مى گويم ، سرانجام راه ما به سوى مرگ است ، اگر كسى امروز نميرد، فردا خواهد مرد.و نيز مى فرمود: هر وقت اشتياقم به ديدار تو زياد مى شود، گريان به كنار قبر تو مى آيم ، ناله و زارى مى كنم و شكوه مى نمايم ، ولى جواب مرا نمى دهى . گرچه در دل خاك ، از من پنهان شده اى ، ولى از قلب پراندوه من پنهان نيستى (و در قلبم جا گرفته اى )(285).248- شكوه از جفاى امت يا رسول الله ! پدر جان ، دريغ و آه از فراق تو! اى پدر، چه بسيار بزرگ است تاريكى و ظلمتى كه در مجالس پس از تو مشاهده مى گردد، و من دور مانده از جناب تو دريغ و افسوس مى خورم كه هر چه زودتر نزد تو آيم .پدر جان ! در عزاى تو اباالحسن اميرالمؤمنين سوگوار است ، پدر دو فرزندت حسن و حسين ، برادر و امام برگزيده و دوست بى مانند تو، هم او كه تو او را در كودكى بزرگ و تربيت كردى ، سپس برادرت خواندى و از بزرگ ترين دوستان تو و محبوب ترين اصحاب تو در پيشگاه تو بود، او كه در پذيرش اسلام از همه پيشى گرفته و هجرت كرد.اى پدر بزرگوار و اى بهترين انسانها! اكنون بيا و بنگر كه امام برگزيده تو را اسير گونه به طرف بيعت تحميلى مى كشند و مى برند.پدر جان ! غم سوگوارى تو ما را فرا گرفته و در هم كوبيده است و گريه هاى مداوم ، قصد جان ما را دارد، و بد روزگارى دامنگيرمان شده است .آن گاه فرياد سختى برآورد و فرمود: فرياد يا محمد! فرياد اى دوست ، فرياد اى پدر، فرياد اى اباالقاسم ، فرياد اى احمد، فرياد از كمى ياران و ياوران ، فرياد از ناله بسيار، فرياد از مشكلات فراوان ، فرياد از مصيبت و اندوه زياد، فرياد از مصيبت جانكاه (286).پس از آن سخنان دردآلود و غمبار صيحه اى زد و بى هوش بر زمين افتاد(287).249- مرثيه سرايى فاطمه پس از وفات پدراز معاذ بن جبل نقل شده است كه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پس از وفات رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فراوان مى گريست و مى فرمود: آه اى پدر! پس از تو بايد شكوه هاى دل را به حضرت جبرئيل گفت ... آه ! كه با وفات تو خبرهاى آسمانى قطع شد و ديگر براى هميشه از طرف خدا وحى فرو فرستاده نخواهد شد(288).از انس بن مالك روايت شده است كه حضرت زهرا(سلام الله عليها) پس ‍ از وفات پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با غم و اندوه مى گريست و مى فرمود:آه اى پدر!... پدرم دعوت پروردگار را لبيك گفت و در فردوس برين منزل كرد.اى پدر! پس از تو با جبرئيل بايد درد دل نمود.پس از مراسم تدفين خطاب به انس فرمود: اى انس ! آيا دلتان آمد كه خاك بر روى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) بريزند(289)؟250- زبان حال فاطمهصبت على مصائب          ولو صبت على الايام لصرن لياليا آن قدر مصيبتها و غمها و رنجها بر من وارد شد، كه اگر بر روزگار وارد مى شد، هر آينه شب تار مى گرديد(290).د :مصايب فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پس از رحلت پدر251- هجوم به خانه فاطمهپس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) جرياناتى پيش ‍ آمد كه منجر به بيعت با ابوبكر گرديد. امام على (عليه السلام) كه جانشين بر حق پيامبر بود، از خانه بيرون نيامد و طبق وصيت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) در خانه به تنظيم و جمع آورى قرآن پرداخت .عمر به ابوبكر گفت : همه مردم با تو بيعت كرده اند جز اين مرد (على و اهل بيت او)، شخصى را نزد او بفرست كه بيايد و بيعت كند.ابوبكر پسر عموى عمر را كه ((قنفذ)) نام داشت ، براى اين كار انتخاب كرد و به او گفت : نزد على (عليه السلام) برو و بگو: دعوت خليفه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را اجابت كن .قنفذ چند بار از طرف ابوبكر نزد على (عليه السلام) رفت و پيام ابوبكر را ابلاغ كرد، ولى على (عليه السلام) از آمدن نزد ابوبكر امتناع ورزيد.عمر خشمگين برخاست و خالد بن وليد و قنفذ را طلبيد و به آنها امر كرد تا هيزم و آتش بردارند، آنها اطاعت كردند و هيزم و آتش برداشته و همراه عمر كنار در خانه فاطمه (سلام الله عليها) رهسپار شدند. فاطمه (سلام الله عليها) پشت در بود، هنوز شال عزا از رحلت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) بر سرش بود و از فراق پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) سخت نحيف و ناتوان شده بود. عمر سر رسيد و در را زد، و فرياد بر آورد: اى پسر ابوطالب ! در را باز كن .فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرمود: اى عمر! ما را با تو چه كار؟ چرا دست از ما برنمى دارى ، با اين كه ما عزادار هستيم ؟عمر گفت : در را باز كن ، وگرنه آن را به روى شما مى سوزانم .هر چه فاطمه (سلام الله عليها) نصيحت كرد، عمر از تصميم خويش ‍ منصرف نشد. سپس آتش طلبيد و در خانه را به آتش كشيد، آن گاه در نيم سوخته را فشار داد و بدن نازنين فاطمه (سلام الله عليها) بين فشار در و ديوار قرار گرفت (291).عمر در ضمن نامه اى براى معاويه ، چگونگى برخورد خود با فاطمه (سلام الله عليها) را چنين بيان مى كند:((... به فاطمه كه پشت در بود، گفتم : اگر على از خانه براى بيعت بيرون نيايد، هيزم فراوانى به اين جا مى آورم و آتشى برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم ، و يا اين كه على را براى بيعت به سوى مسجد مى كشانم ، آن گاه تازيانه قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم ، و به خالد بن وليد گفتم : تو و مردان ديگر هيزم بياوريد، و به فاطمه گفتم : خانه را به آتش مى كشم ... همان دم دستش را از در بيرون آورد تا مرا از ورود به خانه باز دارد، من او را دور نموده و با شدت ، در را فشار دادم و با تازيانه بر دستهاى او زدم ، تا در را رها كند، از شدت درد تازيانه ناله كرد و گريست . ناله او به قدرى جانكاه و جگر سوز بود كه نزديك بود دلم نرم شود و از آن جا منصرف گردم ، ولى به ياد كينه هاى على و حرص او براى كشتن قريشيان (مشرك ) افتادم ... با پاى خودم لگد بر در زدم ، ولى او هم چنان در را محكم نگاه داشته بود كه باز نشود. وقتى كه لگد بر در زدم ، صداى ناله اى از فاطمه را شنيدم كه گمان كردم اين ناله ، مدينه را زير و رو كرد. در آن حال فاطمه (سلام الله عليها) مى گفت :يا ابتاه ! يا رسول الله ! هكذا بحبيبتك و ابنتك ، آه ! يا فضة اليك فخذينى فقد والله قتل ما فى احشائى من حمل ؛ اى پدر جان ! اى رسول خدا! بنگر كه اين گونه با حبيبه و دختر تو رفتار مى شود، آه ! اى فضه بيا و مرا درياب كه سوگند به خدا فرزندم كه در رحم من بود كشته شد)).در عين حال در را فشار دادم . در باز شد. وقتى وارد خانه شدم ، فاطمه با همان حال رو به روى من ايستاد، ولى شدت خشم من مرا به گونه اى كرده بود كه گويى پرده اى در برابر چشمم افتاده است ؛ چنان سيلى روى روپوش به صورت فاطمه زدم كه گوشواره اش به زمين افتاد...)).حضرت زهرا(سلام الله عليها) فرمود: از شدت ضرب در، بر زمين افتادم و آتش زبانه مى كشيد و صورت مرا مى سوزانيد(292).252- فاطمه ، حامى ولايت عمر عده اى از طلقا و منافقين را جمع كرده و به سوى خانه اميرالمؤمنين على (عليه السلام) آمدند و با در بسته مواجه شدند و فرياد كشيدند: يا على ! از خانه بيرون بيا، كه خليفه رسول خدا، تو را مى خواند، ولى آنان در را به روى آنها باز نكردند. پس آنان هيزم آوردند و در پاى در خانه نهادند و آتش تهيه كردند تا در خانه را بسوزانند.عمر فرياد كشيد: به خدا قسم اگر در را باز نكنيد، آن را آتش ‍ مى زنم .فاطمه (سلام الله عليها) دانست كه آنها تصميم دارند خانه را بسوزانند، حركت كرد و در را گشود. همين كه در را گشود، جمعيت او را به عقب راندند و فاطمه (سلام الله عليها) بين در و ديوار واقع شد، و سپس بر سر امام ريختند و گريبان وى را گرفتند و در حالى كه او را به زمين مى كشاندند به سوى مسجد بردند.فاطمه (سلام الله عليها) بين آنها و همسرش حايل شد و گفت : به خدا قسم نمى گذارم كه پسر عمويم را به زور به مسجد ببريد...جمعيت كه چنين ديدند امام را رها كردند. عمر به قنفذ دستور داد كه با تازيانه فاطمه (سلام الله عليها) را بزند. قنفذ پشت و پهلوى فاطمه (سلام الله عليها) را به تازيانه گرفت تا اثر آن در جسم شريفش پيدا شد، و اين ضربت بيشترين تاءثير را در افتادن جنين او، كه پيامبر او را ((محسن )) نام نهاده بود، داشته است (293).253- هجوم به خانه علىمرحوم فيض كاشانى درباره چگونگى هجوم به خانه على (عليه السلام) در كتاب ((علم اليقين )) مى نويسد:هنگامى كه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فهميد آنها مى خواهند خانه اش ‍ را به آتش بكشند، برخاست و در را گشود، جمعيت بى آن كه مهلت بدهند تا فاطمه (سلام الله عليها) خود را بپوشاند در را فشار دادند. زهرا(سلام الله عليها) براى اين كه در برابر نگاه نامحرمان نباشد، به پشت در رفت . عمر در را فشار داد، فاطمه (سلام الله عليها) بين فشار در و ديوار قرار گرفت ، سپس عمر و همراهان به خانه هجوم بردند(294).254- آتش زدن منزل وحىمدائنى از سلمة بن محارب ، و او از سليمان تيمى ، و او از ابن عون ، چنين روايت كرده است :ابوبكر براى بيعت گرفتن از على (عليه السلام)، به دنبال وى فرستاد، پس ‍ على (عليه السلام) بيعت نكرد. در اين هنگام عمر با شعله اى آتش روانه خانه على (عليه السلام) شد. فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در پشت درب با او مواجه شده و گفت : اى پسر خطاب ! آيا تو را در حال آتش زدن خانه ام مى بينم ؟!255- حمله به خانه فاطمهسليم گويد: گفتم : اى سلمان ! آيا حمله كنندگان به خانه فاطمه بدون اجازه داخل شدند؟گفت : آرى سوگند به عزت خدا كه بر زهراى اطهر، سرپوش و چادرى نبود، ليكن وى پشت در پناه گرفت ، زيرا مى خواست كه مراعات پوشش و حجاب را بنمايد. وقتى كه او را ديدند، به شدت او را در ميان در و ديوار فشردند كه به جانم سوگند نزديك بود كه با حسرت از دنيا برود. فرياد زد: اى فضه ! مرا بگير، قسم به خدا كه جنينم را كشتند.پس محزون و غمناكيم كه دختر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) جنينش را كه ((محسن )) ناميده اند، سقط نمود(295).256- دفاع از حريم اهل بيت مروان بن عثمان گويد: چون مردم با ابى بكر بيعت كردند، على (عليه السلام) و زبير و مقداد داخل منزل حضرت فاطمه (سلام الله عليها) شدند و از بيرون آمدن خوددارى نمودند. عمر بن خطاب گفت : خانه را به روى آنان آتش زنيد. در اين هنگام زبير شمشير به دست بيرون شد، ابوبكر گفت : اين سگ را بگيريد، مهاجمان به او حمله آوردند، پاى زبير لغزيد و به زمين خورد و شمشير از دستش افتاد، ابوبكر گفت : شمشير او را به سنگ بزنيد، و آن را به سنگ كوبيدند تا شكست .على بن ابى طالب (عليه السلام) از منزل به سوى دهات نجد بيرون شد و در راه با ثابت بن قيس بن شماس بر خورد كرد. ثابت گفت : يا اباالحسن چه شده ؟ فرمود: مى خواهند خانه ام را بر من آتش بزنند و ابوبكر بر فراز منبر نشسته و مشغول بيعت گرفتن از مردم است ، و نه از اين حمله ها جلوگيرى مى كند و نه محكوم مى نمايد. ثابت گفت : هرگز دست از تو برندارم تا در راه دفاع از تو كشته شوم .پس با هم به مدينه بازگشتند. چون به منزل رسيدند، ديدند فاطمه (سلام الله عليها) كنار درب خانه ايستاده و خانه از مهاجمان خالى شده است و آن حضرت صدا مى زند: هرگز قومى را زشت بر خوردتر از شما سراغ ندارم ، شما پيكر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) را نزد ما رها ساخته و ميان خود مصمم شديد كه حكومت را تنها از آن خود بداريد و ما را به امارت نگماريد، و هيچ از ما در اين باره نظر خواهى نكرديد و به سر ما آورديد آنچه آورديد و هيچ حقى براى ما در نظر نگرفتيد(296)!257- بيان مصيبت از زبان فاطمه در كتاب ((ارشاد القلوب )) نقل شده كه فاطمه (سلام الله عليها) فرمود:هيزم بسيار به در خانه ما آوردند، تا خانه و اهلش را بسوزانند، من پشت ((در)) ايستاده بودم ، و آن قوم مهاجم را به خدا و رسولش ، سوگند مى دادم كه دست از ما بردارند و ما را يارى نمايند. عمر، تازيانه را از دست قنفذ غلام آزاد شده ابوبكر گرفت و با آن بر بازويم زد و اثر آن چون رگه هاى بازوبند در بازويم باقى ماند. آن گاه لگدى به در زد و در را به طرف من فشار داد. در اين هنگام به صورت بر زمين افتادم ، در حالى كه فرزند در رحم داشتم . آتش زبانه مى كشيد و صورتم را مى سوزانيد، او با دستش مرا مى زد، گوشواره ام قطع و پراكنده شد، درد مخاض مرا فرا گرفت ، محسنم بى گناه ، سقط و كشته شد(297).258- تهديد به قتل علىپس از حمله عمر به خانه فاطمه (سلام الله عليها)، جمعيت از ناله حضرت زهرا(سلام الله عليها) و استغاثه اش به رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از مظالم دستگاه خلافت ، در حالى كه سخت مى گريستند و نزديك بود دلهايشان پاره شود... پراكنده شدند، و فقط عمر با گروهى باقى ماند. پس على (عليه السلام) را از خانه خارج كردند و او را پيش ابوبكر بردند و به او گفتند: بيعت كن .گفت : من بيعت نمى كنم .گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست ، گردنت را مى زنيم .گفت : بنده خدا و برادر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مى كشيد؟گفت : بنده خدا درست ، و اما برادر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) خير.ابوبكر ساكت بود و چيزى نمى گفت . عمر به ابوبكر گفت : آيا فرمانت را در موردش صادر نمى كنى ؟ابوبكر گفت : تا هنگامى كه فاطمه در كنارش است ، او را به چيزى وادار نمى كنم .پس على (عليه السلام) به طرف قبر رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت ، در حالى كه با صدا گريه مى كرد و مى گفت : پسر مادرم ! اين قوم مرا خوار كردند و در فشار قرار دادند و نزديك بود مرا به قتل برسانند و على (عليه السلام) بيعت نكرد، تا آن كه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) رحلت نمود(298).259- نفرين حضرت زهراامام صادق (عليه السلام) فرمود: وقتى على (عليه السلام) را از خانه اش ‍ بيرون آوردند، تمام بانوان بنى هاشم از خانه ها بيرون آمدند تا نزديك قبر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفتند.حضرت فاطمه (سلام الله عليها) صدا زد: پسر عمويم را آزاد كنيد، قسم به خداوندى كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به حق مبعوث نمود، اگر او را رها نكنيد، مويم را پريشان مى كنم ، و پيراهن پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را بر سرم مى افكنم ، و در درگاه خدا ناله مى كنم . ناقه صالح پيغمبر در پيشگاه خدا، گرامى تر از فرزندان من نيست .سلمان مى گويد: نزديك فاطمه (سلام الله عليها) بودم ، سوگند به خدا ديدم كه پايه ديوارهاى مسجد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از زمين جدا و گشوده مى شود، كه اگر كسى خواسته باشد مى تواند از زير آن عبور نمايد. نزديك رفتم و عرض كردم : اى بانوى بزرگوار و اى سرور من ! خداوند پدرت را مايه رحمت جهان قرار داد، شما سبب عذاب مردم نشويد.فاطمه (سلام الله عليها) به خانه خود مراجعت نمود، و شكاف مسجد به هم پيوست ، به طورى كه غبار از پايه مسجد برخاست و در بينى ما رفت (299).________________________________________260- دفاع فاطمه از علىحضرت زهرا (سلام الله عليها) در ضمن حديثى طولانى فرمودند: به خدا سوگند اگر مى گذاشتند حق در جاى خود استقرار يابد و از خاندان پيامبرش پيروى مى كردند، هيچ گاه دو نفر درباره خدا اختلاف پيدا نمى كردند، گذشتگان از گذشتگان و آيندگان يكى پس از ديگرى به ارث مى بردند، تا اين كه قائم ما، كه نهمين نفر از فرزندان حسين است ، قيام كند. اينان آن كس را كه خداوند مؤ خر داشته ، مقدم دانسته و آن كس را كه خداوند مقدم دانسته ، مؤ خر نموده اند(300).البته موارد دفاعى كه از آن حضرت نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) نقل شده ، نه از آن جهت بوده كه مى خواسته از شوهرش دفاع كند، بلكه به خاطر دفاع از امامت و پيشوايى امت بوده است . آن حضرت نقش بزرگى در دفاع از امير مؤمنان على (عليه السلام) در گفتار و رفتارش نسبت به حوادثى داشت كه پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) اتفاق افتاد. حوادثى همچون هجوم بر خانه وحى ، مورد ضرب و جرح قرار گرفتن و سقط جنين ، و ديگر رويدادهايى كه دل هر انسانى را كه از فطرت انسانيت منحرف نشده باشد. اعم از مسلمان و غير مسلمان ، به درد آورده ، مى سوزاند!(301).261- استمداد فاطمه از انصارحضرت على (عليه السلام) شبها فاطمه (سلام الله عليها) را سوار بر چهارپايى مى كرد و در مجالس انصار مى گردانيد و از آنها مى خواست كه از او پشتيبانى كنند.آنها در پاسخ مى گفتند: اى دختر پيامبر! بيعت ما با اين مرد (ابوبكر) انجام شد و كار از كار گذشت . اگر شوهر و پسر عموى تو قبل از ابوبكر به سوى ما سبقت مى گرفت ، ما به او مراجعه مى كرديم و رهبرى او را مى پذيرفتيم .على (عليه السلام) در پاسخ آنها مى فرمود: آيا من جنازه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در خانه اش رها كنم و آن را دفن نكرده بگذارم و به سوى شما بيايم و با مردم درباره حاكميت به جاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) منازعه كنم ؟!حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) فرمود: ابوالحسن (عليه السلام) لازم و سزاوار بود كه تجهيزات رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را انجام دهد، ولى مهاجر و انصار كارى كردند كه خداوند آنها را باز خواست و مجازات خواهد كرد(302).262- داغى كه كهنه نگرديداز رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به بعد، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را كسى خندان و گشاده رو نديد و به همين حالت تا زمانى كه در قيد حيات بود، از غم پدر گريان بود. رحلت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) آن قدر بر دختر گرامى اش گران تمام شد، كه وقتى نگاه مباركش بر محراب و منبر و جاى اذان پيامبر افتاد، بى هوش بر زمين افتاد.زنان به سرعت به سوى وى دويدند و آب به صورت مباركش پاشيدند تا به هوش آمد. آن گاه بر خاست و فرمود: پدرجان ! بعد از تو از دنيا نفرت دارم ، تا زمانى كه نفس دارم ، براى تو گريه خواهم نمود. پدرجان ! شوق من نسبت به تو پايانى ندارد و حزن و غم من بعد از تو به آخر نمى رسد(303).263- ابلاغ پيام فاطمه توسط زنان مهاجر و انصارسويد بن غفله مى گويد: پس از عيادت زنان مهاجر و انصار از حضرت زهرا (سلام الله عليها)، زنان عيادت كننده سخنان فاطمه (سلام الله عليها) را به شوهران و مردان خود رساندند. جمعى از بزرگان مهاجر و انصار براى عذر خواهى به حضور آن بزرگوار آمده گفتند: اى سرور زنان جهان ! اگر على (عليه السلام) زودتر خود را براى مقام خلافت در معرض ‍ قرار مى داد، ما با او بيعت نموده و به سوى هيچ كس عدول نمى كرديم ولى ابوبكر پيش دستى كرد و ما با او بيعت كرديم (و كار از كار گذشت ).فاطمه (سلام الله عليها) به آن عذر تراشان فرمود: از من دور شويد! ديگر بر شما عذرى باقى نمانده و بعد از تقصير و كوتاهى جايى براى عذر نمى ماند.(چرا از آغاز گول خورديد؟ آيا با آن همه حجت و دليل ، باز بيراهه رفتن قابل عذر است ؟!)264- دريده شدن حجاب خداوندحضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) به نقل از پدر بزرگوارش امام صادق (عليه السلام) در ضمن حديثى طولانى چنين فرمود: پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به هنگام رحلت از اين دنيا فرمود: ((آگاه باشيد كه در خانه فاطمه ، در خانه من و خانه اش خانه من است . هر كس ‍ هتك حرمت او را كند، حجاب خداوند را دريده و هتك حرمت خدا را كرده است )).عيسى كه راوى اين حديث است مى گويد: حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) مدتى طولانى گريست و بقيه سخن حضرت رسول را قطع كرده فرمود: به خدا سوگند كه حجاب خداوند هتك شد، به خدا سوگند حجاب خدا هتك شد، به خدا سوگند حجاب خداوند هتك شد، اى مادر! درود خداوند بر او باد(304).265- چه كسى دختر پيامبر خدا را زد؟امام حسن مجتبى (عليه السلام)، در مجلس معاويه به مغيرة بن شعبه خطاب كرده و مى فرمايد:تو بودى كه فاطمه (سلام الله عليها) دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را زدى تا خون از بدن او جارى شد و آنچه كه در شكم داشت سقط نمود، و تو چيزى به جز خار نمودن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم )، مخالفت با دستورات وى و هتك حرمت او در نظر نداشتى .مگر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به وى نفرموده بود كه ((تو سرور زنان اهل بهشتى )) به خدا سوگند كه سرنوشت تو در آتش جهنم است (305).266- عضو ولايت ام سلمه بر حضرت زهرا (سلام الله عليها) وارد شده ، عرض كرد: اى دختر رسول خدا! چگونه صبح كردى ؟ فرمود: صبح كردم بين غم از دست دادن پيامبر و غصه جانشين او كه مورد ستم قرار گرفته است . به خدا سوگند، پرده احترام او دريده شده و امامت و پيشوايى اش ربوده گشته است (306).267- تاءسف ابوبكر بر آتش زدن خانه فاطمهزمانى كه ابوبكر پسر ابى قحافة مريض بود، همان مرضى كه در آن مرد، به عيادت او رفتم ، به او سلام كردم و از او جوياى حال شدم . وى با سختى نشست ، من گفتم : الحمد لله حالت خوب است ...ابوبكر گفت :... همانا من بر چيزى از دنيا تاءسف نمى خورم ، مگر بر سه كار كه انجام داده ام و اى كاش انجام نداده بودم و سه كار كه انجام ندادم و اى كاش انجام داده بودم ، و سه چيز كه اى كاش از رسول خدا پرسيده بودم .اما آن سه كار كه انجام دادم و اى كاش انجام نداده بودم : پس اى كاش به خانه فاطمه (سلام الله عليها) حمله ور نشده بودم و آن جا را ترك مى كردم اگر چه عليه من پيمان جنگ بسته مى شد(307).268- فاطمه در خواب يكى از عالمانحضرت آيت الله سيد مرتضى فيروز آبادى ، يكى از استوانه هاى علم در حوزه علميه نجف بود و قبل از انقلاب به دست عوامل بيگانه از حوزه علميه نجف اخراج شد و در حوزه علميه قم درس خارج مى فرمود.در كشكول زاهدى مى گويد: من بارها از خود آيت الله فيروزآبادى شنيدم كه مى فرمود: زمانى كه در نجف اشرف بودم ، يك شب در عالم رؤ يا ديدم در منزل شخصى خود، مجلسى اقامه شده و در آن مجلس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) با چادر نشسته است . افرادى از مؤمنين به صف ايستاده ، يكى يكى آمده عرض ادب مى كنند و مى روند. چون همه رفتند، حضرت چادر را كنار زد. از اين عمل بى بى متوجه شدم كه چون من به آن حضرت محرمم ، لذا اين عمل را انجام داد.چه جمالى ! در عالم خواب گفتم : صورتش شبيه به صورت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) است .سپس جلوتر رفته و عرض كردم : مادر! آيا اين كه قريب به هزار و چهار صد سال است خطبا مى گويند، شوهرت على (عليه السلام) را با سر بى عمامه و دوش بى ردا و ريسمان به گردن به مسجد بردند، صحت دارد؟بى بى فرمود: استحقروا ابا الحسن بعد رسول الله ؛ على را بعد از رسول خدا تحقير كردند!)) من به فارسى مى گفتم و حضرت عربى جواب مى داد.عرض كردم : مادر! قريب هزار و چهارصد سال است مورخين نوشته اند و خطبا گفته اند كه آن نانجيب به بازوى شما تازيانه زد و سياه شد، و فى عضدها كمثل الدملج .فرمود: بلى .آن گاه دست راست را از آستين بيرون آورد، ديدم هنوز بازوى مادرم سياه و كبود است (308).ه : مصايب غصب فدك 269- بخشيدن فدك به فاطمهامام صادق (عليه السلام) فرمود: پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مسلمان از جنگى بر مى گشتند در منزلى فرود آمدند و غذا خوردند. جبرئيل فرود آمد و فرمود: اى محمد! برخيز و سوار شو.حضرت ، سوار شد و جبرئيل با او بود. به وسيله طى الارض به فدك رسيد. هنگامى كه اهل فدك شنيدند سوارى به طرف آنها مى آيد، خيال كردند دشمن ، آنها را غافلگير كرده ، لذا درهاى شهر را بستند و كليدها را به پيرزنى كه در بيرون شهر زندگى مى كرد، سپردند و به بالاى كوهها پناه بردند. جبرئيل نزد پيرزن آمد و كليدها را از وى گرفت و دروازه هاى شهر را باز كرد و پيامبر را در خانه هاى آنها گردانيد. جبرئيل فرمود: يا محمد! اين جا را خداوند از آن تو قرار داده است ؛ چون مسلمين جنگ نكردند و خدا آن را به تو بخشيد. جبرئيل پيامبر را در خانه ها و كوچه هاى آنها گردانيد و درها را بست و كليدها را به پيامبر سپرد.رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز آن را در غلاف شمشيرش ‍ قرار داد. سپس سوار شد و باز هم زمين زير پاى او پيچيده شد و به يارانش ملحق گرديد و هنوز آنها برنخاسته بودند. حضرت فرمود: ((به فدك رفتم و خداوند آن را به من بخشيد)).منافقين به حضرت ، كنايه و طعنه زدند.رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:((اين هم كليدهاى آن )).بعد سوار شدند و به مدينه برگشتند.پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزد حضرت فاطمه (سلام الله عليها) رفت و فرمود: دخترم ! خدا فدك را به پدرت بخشيده و به او اختصاص داده است و مسلمان را در آن سهمى نيست . هر چه مى خواهى درباره آن انجام بده . چون من به مادرت خديجه ، مهرش را مقروض بودم . فدك را عوض مهر مادرت به تو مى دهم . از آن تو و فرزندانت باشد. بعد پوستى را خواست و خطاب به على (عليه السلام) فرمود: ((بنويس ، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فدك را به دخترش فاطمه بخشيد)).على (عليه السلام)، غلام پيامبر و ام ايمن شاهد اين جريان بودند. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مورد ام ايمن فرمود: ((ام ايمن اهل بهشت است )).اهل فدك با حضرت بر بيست و چهار هزار دينار در سال ، صلح كردند(309).270- شهادت ام ايمن در مالكيت فدك ام ايمن مى گويد: روزى در خانه فاطمه (سلام الله عليها) در حضور رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بودم . در اين هنگام جبرئيل نازل شده ، گفت : اى محمد، به پا خيز! خداوند به من دستور داده تا با دو بالم حدود فدك را برايت مشخص سازم .رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به همراه جبرئيل برخاسته بيرون رفتند، چيزى نگذشت كه مراجعت فرمود.فاطمه (سلام الله عليها) پرسيد: پدر جان ! كجا تشريف برديد؟حضرت فرمود: جبرئيل با دو بالش حدود فدك را برايم مشخص ‍ كرد.فاطمه (سلام الله عليها) گفت : اى پدر! من مى ترسم پس از تو دچار تنگدستى و نيازمندى گردم ، آن را بر من تصدق فرما!حضرت فرمود: بسيار خوب ! آن جا براى تو صدقه و خالصه باشد.فاطمه (سلام الله عليها) آن را قبض كرده ، پذيرفت .رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) روى به من كرده و فرمود: اى ام ايمن ! بر اين مطلب گواه باش و تو با على نيز شاهد اين موضوع باشيد(310).