شهادت بی بی دو عالم فاطمه زهرا تسلیت باد
85 - تو عزيزتر، او محبوب ترعلامه اربلى (ره ) گويد: پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه را تعظيم و گرامى مى داشت و با كلمه ((ام ابيها)) از او تعبير مى فرمود. آن قدر براى او منزلت و مقام قايل بود كه كسى به پايه او نمى رسيد.روزى حضرت على (عليه السلام) از آن حضرت پرسيد: اى رسول خدا! آيا من در نزد شما محبوب ترم يا فاطمه !پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: تو در نزد من عزيزترى و او از تو محبوب تر است (98).86 - توصيف فضايل على براى فاطمهحضرت فاطمه (سلام الله عليها) گويد: نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رفته سلام كردم .حضرت فرمود: عليك السلام دخترم !گفتم : اى پيامبر خدا! به خدا سوگند، امروز صبح در خانه على يك دانه گندم هم نبود و هم اكنون پنج روز است كه غذا به دهان او وارد نشده است . صبحگاهان نه گوسفندى داشتيم ، نه شترى و نه خوراكيى و نه آشاميدنيى !حضرت فرمود: نزديك من بيا! نزديك رفتم . فرمود: دستت را ميان پشت و لباسم قرار ده !من چنين كردم و مشاهده نمودم كه بين پشت و شانه حضرت سنگى است كه به سينه ايشان بسته شده است . فريادى كشيدم .حضرت فرمود: حدود يك ماه است در خانه هاى خاندان محمد آتشى براى غذا افروخته نشده است .سپس فرمود: آيا قدر و منزلت على را مى دانى ؟ او كارهاى مرا در سن دوازده سالگى كفايت كرد و در شانزده سالگى در پيش روى من به دفاع از من شمشير زد، در نوزده سالگى شجاعان را بر زمين زد و كشت و در بيست سالگى غم و اندوه مرا برطرف كرد و در قلعه خيبر را كه پنجاه نفر نمى توانستند آن را بلند كنند، در بيست و چند سالگى بلند نمود.چهره فاطمه (سلام الله عليها) از شنيدن اين مطالب روشن شد. نزد على (عليه السلام) آمد، در حالى كه خانه اش از نور چهره اش روشن شده بود.على (عليه السلام) به او فرمود: اى دختر محمد! هنگامى كه از نور من بيرون رفتى ، چهره ات بدين گونه روشن نبود، چه روى داده است ؟گفت : همانا رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فضايل تو را برايم گفت ، نتوانستم خود را نگاه دارم تا اين كه نزد تو آمدم (99).87 - سيده زنان بهشت از اولين تا آخرينحسن بن زياد عطار گويد: به امام صادق (عليه السلام) گفتم : گفتار رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) كه فاطمه سيده زنان بهشت است ، آيا سيده زنان دوران خود است ؟فرمود: آن مريم بود و فاطمه سيده زنان بهشت است از اولين و آخرين .عرض كردم : گفتار رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) كه حسن و حسين (عليه السلام) دو سيد جوانان اهل بهشت اند؟فرمود: آنها هم سيد جوانان اهل بهشت اند از اولين و آخرين (100).88 - سخن پيامبر هر بامداد بر در خانه فاطمهپيغمبر هر سپيده دم بر در خانه على و فاطمه مى ايستاد و مى فرمود: حمد از آن خداى محسن و نيكويى كن و فضيلت بخش ، كه به نعمت خود اعمال صالحه را تمام كرده سميع است و سامع به حمد خدا و نعمت او و حسن آزمايش او بر ما. پناه برم به خدا از دوزخ ، پناه برم به خدا از بامداد دوزخ ، پناه برم به خدا از شام دوزخ ، رحمت بر شما اهل بيت ! همانا خدا خواسته پليدى را از شما ببرد، اى اهل بيت و به خوبى شما را پاكيزه كند(101).89 - ديدن فاطمه به صورت حوريه در شب معراجرسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: شبى كه مرا به معراج بردند، جبرئيل دستم را گرفت و بهشتم برد و بر يكى از مسندهاى بهشتم رسانيد و يك دانه به من داد و چون او را دو نيم كردم ، يك حوريه از آن بيرون آمد كه مژگان چشمش چون پرهاى جلو كركس بود.به من گفت : درود بر تو اى احمد، اى رسول خدا، اى محمد!گفتم : خدايت مهربان باشد، تو كيستى ؟گفت : منم راضيه و مرضيه ، جبار مرا از سه جنس آفريده : پايين تنم از مشك است و بالاى آن از كافور و ميانه ام از عنبر، و با آب زندگى خمير شدم و حضرت جليل فرمود: باش ! و من بودم و آفريده شدم براى پسر عم و وصى و وزير تو على بن ابى طالب .(102)90 - شفاعت فاطمه از زنان امت پيامبرابن عباس مى گويد: روزى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بود و على و فاطمه و حسنين (عليه السلام) نزد او بودند.حضرت فرمود: خدايا! تو مى دانى اينان اهل بيت من اند و گرامى ترين مردم نزد من ؛ دوستشان را دوست دار، دشمنشان را دشمن دار، مهربانى كن با مهربانان به آنها و بد دار بدخواه آنها را، كمك كن كمك كار آنها را و آنها را از پليدى پاك كن و معصوم دار از هر گناهى و به روح القدس مؤ يد دار.اى على ! تو امام امت منى و بر آنها پس از من خليفه اى تو پيشرو اهل بهشتى و گويا من مى نگرم دخترم فاطمه را كه روز قيامت بر اسبى از نور سوار است و از طرف راستش هفتاد هزار فرشته و از چپش هفتاد هزار و جلو رو و دنبالش هر كدام هفتاد هزار فرشته باشد و زنان امتم را به بهشت رهبرى كند هر زنى در شبانه روز پنج نماز بخواند و ماه رمضان را روزه دارد و حج خانه خدا كند و زكات مالش را بپردازد و شوهرش را اطاعت كند و پس از من پيرو على باشد، به شفاعت دخترم فاطمه به بهشت رود و او سيده زنان عالميان است .عرض شد: يا رسول الله ! او سيده زنان عالم خود است ؟فرمود: او مريم دختر عمران بود، اما دخترم فاطمه بانوى عالم است از اولين و آخرين . اوست كه چون در محرابش بايستد هفتاد هزار فرشته مقرب بر او سلام دهند و ندايى كه به مريم كردند و به او كنند و گويند: اى فاطمه ! به راستى خدا تو را برگزيد و پاك كرد و برگزيد بر زنان جهانيان .سپس رو به على (عليه السلام) كرد و فرمود: اى على ! فاطمه پاره تن من است و نور ديده من و ميوه دلم . بد آيدم آنچه او را بد آيد و شادم از شادى اش و او اول كس است از خاندانم كه به من رسد، پس از من با او خوبى كن ، حسن و حسين دو پسر من و دو ريحان من اند و هر دو دو سيد جوانان اهل بهشت اند، بايد پيش تو چون گوش و چشمت عزيز باشند.سپس دست به سوى آسمان برداشت و گفت : بار خدايا! گواه باش كه من دوستدار دوست آنها و دشمن دشمن آنها و سازش كار سازش كننده آنها و نبرد كن با نبردكننده آنهايم و دشمنم با هر كه بدخواه آنهاست و دوستم با هر كه آنها را دوست دارد(103).91 - عيادت پدر از دختراز عمران بن حصين نقل شده است : همانا پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: با ما نمى آيى تا از فاطمه (سلام الله عليها) كه مريض است عيادت بكنيم ؟عرض كردم : بلى يا رسول الله ! فرمود: پس با ما بيا. با پيامبر رفتم تا اين كه به درب خانه فاطمه (سلام الله عليها) رسيديم . پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) سلام نمودم و اجازه داخل شدن خواست و فرمود: من با كسى كه همراه من هست ، داخل شوم ؟فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: اى پدر! بلى ، كسانى كه با شما هستند باهم داخل شويد، قسم به خدا چيزى ندارم ، مگر يك عباى كوچك .پس پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: خودت را با آن بپوشان . پيامبر فاطمه را تعليم كرد كه چگونه خود را بپوشاند. عرض كرد: قسم به خدا بر سر من مقنعه نيست .پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: ملحقه و يا عبايى كه همراه است بگير و آن را مقنعه كن و بعد فاطمه اجازه داد. پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) و عمران داخل شدند.سپس پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: حالت چگونه است دخترم ؟فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: همانا من بيمار هستم و اين بيمارى را گرسنگى كه مى كشم زياد مى كند و غذايى براى من نيست .پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: آيا راضى و خشنود نمى شوى از اين كه تو پيشوا و مقتداى زنان دو جهان باشى ؟فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: اى پدر! پس مريم دختر عمران چگونه است ؟پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: او پيشواى زنان زمان خود است و تو بى بى و پيشواى زنان عالم هستى . قسم به خدا، همسر تو آقاست ؛ هم در دنيا و هم در آخرت (104))).92 - معرفى فاطمه توسط پيامبرمجاهد گويد: پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) بيرون آمد، در حالى كه دست فاطمه (سلام الله عليها) را گرفته بود. پس فرمود: ((هر كه اين را مى شناسد كه شناخته است و هر كس كه نمى شناسد بداند كه او فاطمه دخت محمد است ؛ او پاره تن من است و قلب و روحم كه در دو پهلويم قرار دارد؛ هر كه او را بيازارد به راستى مرا آزرده است (105))).93 - خبر دادن پيامبر از آيندهدخترم فاطمه كه بانوى زنان جهانيان است ، از اولين و آخرين و پاره تن من است و نور ديده من است و ميوه روح من است كه درون من است و حوراء انسيه است . هر وقت در محراب خود برابر پروردگارش بايستد، نورش به فرشتگان آسمان بتابد؛ چنانچه نور اختران بر زمين بتابد و خدا به فرشتگانش فرمايد: فرشتگانم ! ببينيد كنيزم فاطمه ، بانوى كنيزانم را، برابرم ايستاده و دلش از ترس مى لرزد و دل به عبادتم داده ، گواه باشيد كه شيعيانش را از آتش امان دادم و چون او را ديدم به يادم افتاد آنچه پس از من به وى مى شود، گويا مى بينم خوارى به خانه اش راه يافته و حرمتش زير پا رفته و حقش غصب شده و ارثش ممنوع شده و پهلويش شكسته و جنين او سقط شده و فرياد مى زند: يا محمداه ! و جواب نشنود و استغاثه كند و كسى به دادش نرسد و هميشه پس از من غمديده و گرفتار و گريان است . يك بار يادآور شود كه وحى از خانه اش بريده و بار ديگر ياد جدايى من كند و شب كه آواز مرا نشنود، به هراس افتد، آوازى كه من با تلاوت قرآن تهجد مى كردم و خود را خوار بيند. پس از آن كه در دوران پدر، عزيز بوده ، در اين جا خداى تعالى او را با فرشتگان ماءنوس سازد و او را بدانچه به مريم بنت عمران گفتند: ندا دهند و گويند: اى فاطمه ! خدايت گزيد و پاك كرد و بر زنان جهانيان برگزيد، اى فاطمه ! قنوت كن بر پروردگارت و سجود و ركوع كن با راكعان . سپس بيمارى او آغاز شود و خدا مريم بنت عمران را بفرستد او را پرستارى كند و در بيمارى او انيس او باشد. اين جا است كه گويد: پروردگارا من از زندگى دلتنگ شدم و از اهل دنيا ملولم ، مرا به پدرم رسان . خداوند او را به من رساند و اول كس از خاندانم باشد كه به من رسد، محزون و گرفتار و شهيد بر من وارد شود و من در اين جا بگويم : خدايا! لعنت كن هر كه به او ظلم كرده و كيفر ده هر كه حقش را غصب كرده و خوار كن هر كه خوارش كرده ، و در دوزخ مخلد كن هر كه به پهلويش زده تا سقط جنين كرده ، و ملايكه آمين گويند(106).ه : رابطه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) با پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم )94 - حمايت از پدرعبدالله بن مسعود مى گويد: هيچ وقت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) را نديده بودم كه بر قريش نفرين بكنند، مگر يك روز كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) در حال نماز بود و يك عده از قريش نشسته بودند و نزديك آنان بچه دان شترى افتاده بود، سپس آنها گفتند: آيا كسى هست كه آن بچه دان شتر را بر دارد و بر پشت پيامبر بگذارد. بعد يكى از آنها بلند شد و بچه دان را بر پشت پيامبر، در حالى كه حضرت به سجده بود، انداخت . تا اين كه فاطمه اطهر(سلام الله عليها) آمد و آن را از پشت پدر بزرگوارش برداشت و سر و صورت پيامبر را تميز نمود و پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) بعد از نماز عرض كرد:((خدايا، خودت به حساب اينها برس - و يك به يك كسانى كه اين كار زشت را انجام دادند، اسم برد و فرمود: - خدايا، بر توست جزاى عتبه فرزند ربيعة ؛ خدايا، بر توست جزاى شيبة فرزند ربيعة ؛ خدايا، خودت كار ابوجهل را تمام كن ؛ خدايا، به حساب عقبه فرزند ابى معيط برس ؛ خدايا، خودت ابى بن خلف و اميه بن خلف را نابود فرما)).و بعد ابن مسعود مى گويد كه دعاى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به اجابت رسيد، زيرا مدت زمانى نگذشت كه آنها همه در جنگ بدر به دست مبارك پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام) كشته شدند و جنازه هاى آنها را در چاه انداختند، مگر ابى و يا اميه كه مرد جسيم و قوى بود و هيكل بزرگ داشت كه او را قطعه قطعه كردند و در چاه انداختند(107))).95 - پاك كردن خاك از سر و صورت پدرابن هشام در سيره نقل مى كند:پس از مرگ ابوطالب روزى يكى از سفيهان جلوى پيغمبر را گرفت و مقدارى خاك بر سر آن حضرت ريخت .رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) هم چنان كه خاكها روى سرش بود، به خانه آمد. در اين وقت يكى از دختران - كه روى قاعده جز حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) كسى نبوده ، چنان كه در نقل ديگرى است - بر خاست و خاكها را از سر پدر پاك كرد و مى گريست .رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) دختر را دلدارى داده و فرمود: ((دختركم ، گريه مكن كه خدا پدرت را محافظت و نگهبانى خواهد كرد(108).))96 - حضور در ميدان جنگ سال سوم هجرت بود، بين سپاه اسلام و سپاه كفر، در كنار كوه احد (نزديك مدينه ) جنگ بسيار سختى درگرفت كه به جنگ احد معروف گرديد.در اين جنگ هفتاد نفر از مسلمين به شهادت رسيدند و بسيارى مجروح شدند. يكى از مجروحين شخص پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، دندانهاى جلو پيامبر شكست و آن چنان به او ضربه زدند كه كلاهخود آهنين كه در سرش بود، خورد شد.بعد از جنگ ، وقتى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به مدينه بازگشت ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) به استقبال پدر رفت ، آب حاضر كرد و خون سروصورت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را مى شست . امام على (عليه السلام) با پسر خود آب مى آورد و فاطمه (سلام الله عليها) را در شستن خون بدن پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) كمك مى كرد. فاطمه (سلام الله عليها) هنگام شستن دريافت كه خون از بدن پيامبر قطع نمى شود، و هر چه آب مى ريزد، جلو ريزش خون را نمى گيرد، بلكه بر آن مى افزايد. قطعه حصيرى را آورد و آن را سوزاند و خاكسترش را روى بريدگيهاى بدن پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) ريخت . آن گاه خون ، بند آمد(109).آرى ، حضرت زهرا(سلام الله عليها) تنها در محراب ، حضور نداشت ، بلكه در جريان جنگ نيز اين گونه حضور داشت و يار مهربانى براى رهبرش بود(110).97 - طلب انگور از پيامبررسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به عيادت فاطمه (سلام الله عليها) هنگامى كه همسر على (عليه السلام) بود و بيمار شده بود رفت و به او فرمود: دخترم چه غذايى ميل دارى ؟فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: انگور مى خواهم .با اين كه انگور نبود، على (عليه السلام) نيز در سفر بود، پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) چنين دعا كرد: اللهم آتنا به مع افضل امتى عندك منزلة ؛ خدايا، انگور را توسط آن كس كه مقامش در پيشگاه تو از همه افراد امتم بهتر است ، به ما بفرست )).ناگاه على (عليه السلام) در خانه را زد و وارد خانه شد، زنبيلى در دست داشت كه با عبايش روى آن را پوشانده بود.پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اى على ! اين چيست ؟على (عليه السلام) گفت : اين انگور است كه فاطمه ميل دارد و براى او آورده ام .پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: الله اكبر، الله اكبر خدايا همان گونه كه مرا شاد كردى ، از اين جهت كه على (عليه السلام) را به عنوان برترين شخص امت اختصاص دادى ، شفاى دخترم را نيز به وسيله اين انگور قرار بده .سپس انگور را نزد فاطمه (سلام الله عليها) نهاد و فرمود: دخترم ! به نام خدا از اين انگور بخور. فاطمه (سلام الله عليها) از آن انگور ميل كرد. هنوز پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) از خانه فاطمه بيرون نرفته بود كه حضرت فاطمه (سلام الله عليها) سلامتى خود را باز يافت (111).98 - اجازه ورود به خانه فاطمهعلامه مجلسى (ره ) از انس بن مالك و بريده نقل مى كند كه گويد:رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) اين آيه را خواند: فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو والاصال (112).مردى برخاست و سؤ ال كرد: يا رسول الله ! اين خانه ها كدامند؟فرمودند: خانه هاى انبياء.ابوبكر برخاست و پرسيد: اى رسول خدا! آيا اين خانه (اشاره به خانه على و فاطمه نمود) نيز از همان خانه هاست ؟فرمودند: آرى و از برترين آنان است .ابن عباس گويد: در مسجد پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) بوديم كه قارى آيه فى بيوت ... را تلاوت كرد. پرسيدم : اى رسول خدا! اين خانه ها كدام خانه ها هستند؟پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: خانه هاى انبياء، و با دست خويش به خانه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) اشاره فرمود.براى آن كه ميزان احترام و تعظيم رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نسبت به خانه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) مشخص گردد، به روايت زير توجه نماييم :در كافى از جابر بن عبدالله نقل شده كه گويد:رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از خانه خويش به قصد خانه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بيرون آمد و من نيز همراه ايشان بودم . وقتى به در خانه فاطمه (سلام الله عليها) رسيديم در زدند و فرمودند: السلام عليكم . فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پاسخ دادند: ((عليك السلام يا رسول الله )). پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: آيا داخل شوم ؟ پاسخ دادند: آرى ، اى گرامى فرستاده خدا، داخل شويد. پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: آيا من و آن كس كه همراه من است داخل شويم ؟ عرض كردند: اى پيامبر مكرم بر سر من چيزى نيست . فرموند: فاطمه جان ! با زيادى ملافه سر خود را بپوشان . ايشان همين كار را انجام دادند. آن گاه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: السلام عليك يا فاطمة الزهراء. پاسخ دادند: عليك السلام يا رسول الله . پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: آيا وارد شوم ؟ فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پاسخ دادند: آرى اى رسول خدا. فرمودند: من و آن كس كه همراه من است ؟ پاسخ دادند: آرى ، شما و آن كه با شماست ...خواننده محترم در مى يابد كه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن قدر براى فاطمه زهرا(سلام الله عليها) و بيت او ارزش قايل اند و آن محل را محل معظمى مى دانند كه براى ورود به منزل دخت گرانقدر خويش اجازه مى گيرند(113). ________________________________________99 - اشك فاطمه در ديدار پيامبررسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از يكى از جنگها بازگشتند و داخل مسجد شده و دو ركعت نماز خواندند. حضرتش را بسيار خوش آيند بود كه هنگام آمدن ، به مسجد درآيند و دو ركعت نماز به پادارند. سپس از مسجد خارج شده ، پيش از ملاقات همسرانش به ديدار فاطمه آمد، فاطمه نيز به استقبال پدر آمد و شروع كرد به بوسه زدن بر چهره و چشمان رسول خدا، و در حالى كه مى گريست ، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: چه چيز اشكت را جارى ساخت ؟گفت : شما را رنگ پريده ديدم .فرمود: اى فاطمه ، خداوند عزوجل پدرت را بر امرى بس عظيم مبعوث كرد؛ امرى آن قدر عظيم كه خداوند به واسطه آن در هر كلبه و خيمه اى يا غزت داخل كند و يا ذلت ، گستره اين امر به سان گستره شب است (114).100 - حضور فاطمه در جنگ احزاب در جنگ احزاب كه از پررنج ترين غزوات اسلامى بود، و در ماجراى فتح مكه در آن روز كه سپاه پيروزمند اسلام با احتياطات لازم آخرين سنگر شرك را از دست مشركان گرفت و خانه را از لوث وجود بتها پاك كرد، باز مى بينيم فاطمه (سلام الله عليها) در كنار پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار گرفته و به كنار خندق مى آيد و براى پيامبر كه چند روز گرسنه مانده ، غذاى ساده اى كه از قرص نانى تجاوز نمى كرد، تهيه مى كند، و به هنگام فتح مكه براى او خيمه مى زند، آب براى شست و شو و غسل آماده مى كند، تا گرد و غبار را از تنش بشويد و لباس پاكيزه اى بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود(115).101 - گريه فاطمه بر گرسنگى پدرروزى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد خانه دخترش شد، فاطمه (سلام الله عليها) مقدارى نان نزد پدر آورد و آن حضرت با آن افطار كرد، آن گاه فرمود: دختركم ! اين اولين غذايى است كه بعد از سه روز گرسنگى مى خورم . فاطمه (سلام الله عليها) از اين سخن به گريه افتاد(116).102 - همدردى با پدردر روزهاى واپسين زندگانى ، پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به منبر رفت و فرمود: هر كس از من طلبى دارد درخواست نمايد.و بلال در كوچه هاى مدينه فرياد زد: هذا محمد يعطى القصاص من نفسه قبل يوم القيامة ؛ اى مردم ! اينك اين محمد بن عبدالله است كه مى خواهد قبل از روز قيامت قصاص شود، هر كس حقى از او طلب دارد بخواهد. مردى بلند شد و گفت : اى رسول خدا! شما در جنگ بدر كه صفوف سربازان را تنظيم مى كرديد، با شلاق خودتان بر شكم لخت من زديد!فرمود: بيا قصاص كن .مرد گفت : همان شلاق را بياوريد.پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به بلال اشاره فرمود كه از خانه فاطمه (سلام الله عليها) همان شلاق روزهاى جنگ را بياورد.وقتى بلال درب منزل فاطمه (سلام الله عليها) را كوبيد و ماجرا را بيان كرد، حضرت زهرا(سلام الله عليها) فرمود: اى بلال ! پدرم با شلاق روزهاى جنگ چه مى خواهد بكند؟ الان كه روز جنگ نيست ؟بلال آنچه را كه در مسجد گذشت خبر داد. فاطمه زهرا(سلام الله عليها) ناله اى زد و گفت : واى از اين غم ! براى غم و اندوه تو اى پدر بزرگوارم ! غير از تو چه كسى سرپرست فقرا و تهيدستان و در راه ماندگان است ؟ اى دوست خدا و دوست همه دلها! اى بلال ! به فرزندانم حسن و حسين (سلام الله عليها) بگو نزد آن مرد بروند تا آن مرد، از آنان قصاص كند و نگذارند پيامبر را قصاص كند(117).103 - مرا بابا صدا كن !فرشتگان بال در بال پرواز مى كردند و فرود مى آمدند، آن چنان كه آسمان را به تمامى مى پوشاندند.دو فرشته پيش روى آنها بودند كه طلايه دارشان به نظر مى آمدند.آمدند، سلام كردند و مرا در هودج بالهاى خود به آسمان بردند، ناگهان بوى بهشت به مشامم رسيد و بعد باغها و بوستانها و جويبارها، چشمم را خيره كردند. حوريه ها صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار مى كشيدند.اول خنده اى بسان وا شدن گلى و بعد همه با هم گفتند: خوش آمدى ، اى مقصود خلقت بهشت و اى فرزند مخاطب لو لاك لما خلقت الافلاك !ملايكه باز مرا بالاتر بردند، قصرهاى بى انتها، حله هاى بى مانند، زيورهاى بى نظير؛ آن چنان كه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده مى ماند.و بعد نهر آبى سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك .و بعد قصرى ، و چه قصرى !گفتم : اين جا كجاست ؟ اين چيست ؟ از آن كيست ؟گفتند: اين جا فردوس اعلى است ، برترين مرتبه بهشت . منزل و مسكن پدر تو و پيامبران همراه او و هر كه خدا با اوست . و اين نهر، كوثر است .قصر انگار از در سفيد بود و پدر بر سريرى تكيه زده بود.مرا كه ديد، از جا برخاست ، در آغوشم گرفت ، به سينه اش چسباند و ميان دو چشمم را بوسه زد. به من گفت : اين جا جايگاه تو، شوى تو و فرزندان و دوستداران توست ، بيا دخترم ، كه سخت مشتاق توام .گفتم : بابا! بابا جان ! من مشتاق ترم به تو. من در آتش اشتياق تو مى سوزم .زنده شدم وقتى كه باز - اگر چه در خواب - پيامبر را، پدر را صدا كردم و صداى او را شنيدم . يادم آمد كه اين افتخار، تنها از آن من است كه مى توانم او را بى هيچ كنيه و لقب ، ((بابا)) صدا كنم (118).104- گرسنگى فاطمه و دعاى پدرروزى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بود، فاطمه (سلام الله عليها) نزد آن حضرت آمد و رنگ مبارك او از گرسنگى متغير گرديده بود.حضرت فرمود: نزديك من بيا.چون فاطمه (سلام الله عليها) نزديك آن حضرت رفت ، دست مبارك خود را بر سينه آن جناب نهاد. هنوز آن بانو كودك بود، پس گفت :اللهم مشبع الجوعة و رافع الضيعة اشبع فاطمة بنت محمد؛ خداوندا، اى سيركننده گرسنگان و بلند كننده زيردستان ! فاطمه را گرسنگى مدار.چون دعاى حضرت تمام شد، گونه فاطمه (سلام الله عليها) از زردى به سرخى مايل گرديد؛ گويا خون بر روى مباركش جارى مى شد.پس فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: بعد از آن هرگز گرسنگى نيافتم (119).105- مكان ملاقات با پدر در روز فزعفاطمه (سلام الله عليها) به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : پدر جان ! روز موقف اعظم و روز فزع تو را كجا ديدار كنم ؟فرمود: اى فاطمه ! بر در بهشت كه لواء حمد با من است و من به درگاه پروردگار شفيع امتم باشم .عرص كرد: پدرجان ! اگر آن جا خدمتت نرسم ؟فرمود: سر حوض مرا ديدار كن كه امتم را سيراب مى كنم .عرض كرد: اگر آن جا ديدارت نكردم ؟فرمود: بر صراط مرا ملاقات كن ، كه ايستاده ام و مى گويم : پروردگارا، امتم را سالم دار!عرض كرد: اگر آن جا هم نشد؟فرمود: مرا در پاى ميزان ديدار كن ، كه مى گويم : پروردگارا، امتم را سالم دار!عرض كرد: آن جا هم نشد؟فرمود: مرا بر پرتگاه دوزخ بر خورد كن كه زبان و شعله هايش را از امتم جلوگيرى مى نمايم .فاطمه (سلام الله عليها) از اين خبر شاد شد(120).و: ازدواج فاطمه زهرا (سلام الله عليها)106- خواستگاران فاطمهاز انس بن مالك روايت شده است كه روزى عبدالرحمن بن عوف زهرى و عثمان بن عفان ، كه در بين اصحاب پيامبر از همه مشهورتر بودند، نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رفتند.عبدالرحمن به حضرت عرض كرد: يا رسول الله ! دخترت ، فاطمه را به همسرى من درآور! من مهريه او را صد ناقه سياه كبود چشم كه همگى از شتران باردار مصرى هستند، همراه با ده هزار دينار قرار مى دهم .عثمان گفت : من نيز همان اندازه مهريه قرار مى دهم ، به علاوه من پيش از عبدالرحمن اسلام آوردم .رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از گفتار آنان خشمگين شد. از جايش برخاست و مشتى سنگريزه برداشته تا به سوى عبدالرحمن پرتاب كند و فرمود: تو اموال خود را به رخ من مى كشى (121)از ديگر خواستگاران حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) ابوبكر و عمر بودند كه حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در پاسخ درخواست آنان فرمودند: همانا اختيار او در دست خداوند متعال است (122).107- تشويق على به خواستگارى فاطمهروزى ابوبكر، عمر و سعد بن معاذ به اتفاق گروهى ديگر در مسجد گرد آمده بودند و از هر درى سخن مى گفتند. سخن از دختر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) شد.ابوبكر گفت : خواستگارانى كه رفته اند، پيشنهادشان رد شد. پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرموده است كه تعيين همسر فاطمه (سلام الله عليها) با خداست . تنها على (عليه السلام) در مورد خواستگارى تاكنون اقدامى نكرده است ، شايد به خاطر تهيدستى از انجام اين كار سرباز مى زند. با اين همه برايم روشن است كه خدا و پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) زهرا (سلام الله عليها) را براى او نگاه داشته اند.آن گاه ابوبكر رو به دوستانش كرد و گفت : مايليد نزد وى برويم و ماجرا را برايش باز گوييم و ببينيم آيا او مايل به ازدواج است ؟سعد بن معاذ از اين پيشنهاد استقبال كرد، سپس به اتفاق عمر و ابوبكر از مسجد خارج شدند و به جست و جوى على (عليه السلام) پرداختند. او در خانه نبود.اطلاع پيدا كردند كه در تلاش براى معاش در نخلستان يكى از انصار به وسيله شترش به آبكشى و آبيارى نخلها مشغول است . به سويش شتافتند.على (عليه السلام) فرمود: از كجا و به چه منظور آمده ايد؟ابوبكر به بيان ماجرا پرداخت و در پايان گفت : من صلاح مى دانم كه هر چه زودتر در خواستگارى فاطمه (سلام الله عليها) تعجيل كنى (123).على بن ابى طالب (عليه السلام) هنگامى كه سخن ابوبكر را شنيد، اشك در چشمان مباركش حلقه زد و فرمود: اى ابابكر! احساسات و خواسته هاى درونى مرا تحريك نمودى و به موضوعى كه از آن غافل بودم ، يادآورى كردى . به خدا سوگند همه خواستگار فاطمه اند. من هم بدين موضوع علاقه مندم . يگانه چيزى كه مرا از اين اقدام بازداشته ، فقر و تهيدستى است .ابوبكر عرض كرد: يا على ! اين سخن را نفرماييد، زيرا دنيا و اموال دنيا در نظر خدا و رسول خدا ارزشى ندارد(124).108- خواستگارى على از فاطمهسال دوم هجرت بود. در اين هنگام على (عليه السلام) بيست و پنج سال داشت ، و حضرت زهرا (سلام الله عليها) نه سال داشت . على (عليه السلام) شخصا به حضور پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و از فاطمه (سلام الله عليها) خواستگارى كرد.پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به على (عليه السلام) فرمود: قبل از تو مردانى از فاطمه (سلام الله عليها) خواستگارى كرده اند و من خواستگارى آنها را به فاطمه (سلام الله عليها) گفته ام ، ولى از چهره اش دريافتم كه آنها را نمى پسندد، اكنون پيام تو را نيز به او مى رسانم و بعد نزد تو آمده و نتيجه را مى گويم .پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد خانه شد و جريان خواستگارى على (عليه السلام) را به سمع فاطمه (سلام الله عليها) رسانيد و فرمود: نظر تو چيست ؟فاطمه (سلام الله عليها) سكوت كرد، و چهره اش تغيير ننمود و پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) از چهره او نشانه نارضايتى نيافت ، پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) برخاست و در حالى كه مى گفت : الله اكبر سكوتها اقرارها؛ خدايا از همه چيز بزرگتر است ، سكوت او نشانه اقرار او است (125))).پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به حضور على (عليه السلام) آمد، و بشارت رضايت فاطمه (سلام الله عليها) را به على (عليه السلام) داد(126).109- سكوت حاكى از رضايت بعد از پيشنهاد ازدواج به على (عليه السلام)، حضرتش ديگر نتوانست كارش را ادامه دهد. به منزل بازگشت و به شست و شوى خويش پرداخت ، عباى تميزى بر تن كرد. كفشهايش را پوشيد و به حضور رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) شتافت .پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) در خانه ام سلمه تشريف داشت . على (عليه السلام) به منزل ام سلمه رفت و در زد. رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) به ام سلمه فرمود: در را بازكن ، كوبنده در شخصى است كه خدا و رسول او را دوست دارند، او هم خدا و رسول را دوست دارد.عرض كرد: يا رسول الله ! پدر و مادرم فدايت ، كيست كه نديده درباره اش چنين داورى مى كنى ؟پيامر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اى ام سلمه ! ساكت باش . او مردى دلاور و شجاع است ، برادر و پسر عمويم و محبوب ترين مردم نزد من است .ام سلمه از جاى برخاست و در را باز كرد. على (عليه السلام) داخل منزل شد و به حضور پيامبر رسيد و سلام كرد و در گوشه اى نشست . از خجالت چهره اش سرخ شده بود. سرش را زير انداخت و ساكت ماند. او نمى توانست تقاضاى خود را بيان كند.مدتى گذشت . هر دو ساكت بودند. لبهاى مبارك پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) شكفت . سكوت شكسته شد، فرمود: يا على ! گويا براى خواسته اى نزد من آمده اى كه از اظهار آن شرم دارى ؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و مطمئن باش خواسته تو پذيرفته است .على (عليه السلام) پاسخ داد: اى پيامبر خدا! پدر و مادرم فدايت باد. من در خانه تو بزرگ شدم ، با مهر تو پرورش يافتم ، نيكوتر از پدر و مادرم در تربيتم كوشش نمودى ، از فيض وجودت هدايت يافتم . اى پيامبر خدا! سوگند به خدايى كه اندوخته دنيا و آخرت من تويى ، اكنون هنگام آن رسيده كه تشكيل خانواده دهم تا با وى انس گيرم . اگر مصلحت باشد و فاطمه را به عقد من در آورى ، سعادت بزرگى نصيب من شده است .پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) از پيشنهاد على (عليه السلام) خرسند شد و فرمود: صبر كن تا نظر فاطمه را جويا شوم .آن گاه نزد وى رفت و فرمود: دخترم ! على بن ابى طالب به خواسگارى تو آمده ، آيا اجازه مى دهى تو را به عقدش در آورم ؟فاطمه (سلام الله عليها) به خاطر شرم و حيا ساكت ماند، اما حركتى كه ناشى از نارضايتى باشد، از خود بروز نداد.رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از سكوت فاطمه رضايت او را دريافت و فرمود: الله اكبر! سكوتها رضاها؛ خدا بزرگ تر است ، سكوت او علامت رضايت اوست (127).110- زمين ، مهريه فاطمهپيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: اى على ! خداوند فاطمه را به تزويج تو در آورد و مهرش را زمين قرار داد، لذا هر كس با كينه و عداوت تو بر روى زمين راه رود به حرام راه رفته است (128).111- مهريه فاطمه در زمينبه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفته شد: دانستيم كه مهريه زهرا (سلام الله عليها) در روى زمين چه قدر است . بفرماييد مهريه اش در آسمان چه اندازه مى باشد؟حضرت فرمود: از چيزى كه مفيد به حال توست بپرس و از آنچه فايده اى به حالت ندارد، پرسش مكن !راوى عرض كرد: يا رسول الله ! اين از جمله مسائلى است كه براى ما اهميت دارد.پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: مهريه اش در آسمان خمس زمين است ، هر كس روى زمين راه برود و نسبت به او و فرزندانش كينه داشته باشد، تا روز قيامت به صورت حرام بر آن راه رفته است (129).112- مهريه فاطمه ، شفاعت از گنهكاراناحمد بن يوسف دمشقى در كتاب خويش به نام ((اخبارالدول و آثار الاءول )) چنين روايت مى كند:در خبر آمده است : زمانى كه پدر بزرگوارش ، او (فاطمه ) را به شوهر داده و مالى اندك را به عنوان صداق تعيين فرمود، عرض كرد: اى رسول خدا، دختران مردم نيز شوهر كرده و مقدار كمى به عنوان صداق بر ايشان تعيين مى گردد، پس فرق بين من و آنان چيست ؟ اميدوار و خواهانم كه مهريه را به على (عليه السلام) برگردانى و از خداى تعالى بخواهيد كه مهريه مرا شفاعت گناهكاران از امت تو قرار دهد.پس جبرئيل نازل شد و با وى كاغذ كوچكى از حرير بود كه در آن نوشته شده بود: خداى تعالى مهريه فاطمه را شفاعت گناهكاران از امت پدرش قرار داده و به همين علت زمانى كه ايشان در حال احتضار بودند، وصيت فرمودند كه آن كاغذ كوچك را روى سينه شان در زير كفن قرار دهند. اين وصيت عمل شد و فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرمودند: به هنگامى كه در قيامت برانگيخته شدم ، اين كاغذ را به دست مى گيرم و از گناهكاران امت پدرم شفاعت مى كنم .در اين حديث همان گونه كه مى بينيد، از آنچه كه به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) از عظمت شخصيت و علو همت و مرتبت بلند و بى حد و جلالت قدر عنايت گرديده ، حكايت مى كند؛ زيرا اين بزرگوار از پدر ارجمندش مى خواهد از خدا بخواهد كه به عنوان مهريه و صداق ، اين حق عظيم ، يعنى شفاعت ، را در قيامت به او اعطا فرمايد و پروردگار مهربان هم در خواست رسول خويش را اجابت فرموده و حاجت وى را برآورد و آن نامه را به وى عنايت فرمود و صديقه طاهره نيز آن سند را به هنگام حاجت ، يعنى در قيامت ، آشكار خواهد فرمود.صفورى در نزهة المجالس نقل مى كند كه نسفى گويد:فاطمه زهرا(سلام الله عليها) از پدر بزرگوارش رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در خواست نمود كه صداق وى را شفاعت براى امت او قرار دهد و اين بانوى بزرگوار زمانى كه بر صراط آيند، صداق خويشتن را طلب كنند(130))).113- مهريه فاطمه زهرارسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) با لبى خندان نزد على (عليه السلام) آمد و فرمود: آيا چيزى براى ازدواج دارى ؟على (عليه السلام) پاسخ داد: اى رسول خدا، پدر و مادرم فدايت ! هيچ چيز از تو پوشيده نمانده ، تمام ثروتم شمشير و شتر و زرهى بيش نيست .پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: شتر و شمشير براى كار جهاد مورد نياز توست . همان زره را مهر قرار مى دهم .سپس در آستانه بر پايى مراسم عقد به على (عليه السلام) فرمود: زره را بفروش و بهايش را نزدم بياور.على (عليه السلام) زره را به فروش رساند و بهاى آن را كه عبارت از 480 يا 500 درهم نقره بود، به عنوان مهريه در اختيار پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) گذاشت (131).114- صورت جهيزيه حضرت زهرا(سلام الله عليها)1- يك قواره پيراهن به هفت درهم .2- يك عدد روسرى بزرگ به چهار درهم .3- يك حوله سياه خيبرى .4- يك تخت خواب كه با برگ درخت خرما بافته شده بود.5- دو عدد تشك كتانى ، از كتابهاى مصر، كه درون يكى از آنها از ليف خرما و درون ديگرى از پشم گوسفند پر شده بود.6- چهار عدد بالش از پوست ميش ، از پوستهاى طائف مكه ، كه از گياه خوشبويى به نام ((اذخر)) پر شده بود.7- يك تخته پرده پشمى .8- يك قطعه حصير، كه در جايى به نام ((حجر)) بافته شده بود.9- يك عدد دست آس ، براى آدى كردن جو و گندم .10- يك تشت مسى براى لباس شويى .11- يك عدد مشك چرمى براى آبكشى .12- يك باديه بزرگ براى دوشيدن شير.13- يك ظرف چرمى براى آب .14- يك آفتابه گلى لعابى شده .15- يك سبوى گلى سبز.16- دو عدد كوزه سفالين .و مرحوم ابن شهر آشوب ، بر طبق روايتى ، به سياهه بالا، دو قلم ديگر هم اضافه كرده ، به شرح زير:17- يك قطعه پوست چرمى براى فرش .18- يك چادر از پارچه هاى بافت قطر، يا قطران .و كسانى كه براى خريد جهيزيه به بازار رفته بودند، اشياء فوق را برداشته به خانه پيامبر آوردند و پيامبر خدا يك يك آنها را بر مى داشت و پشت و روى آن را مى نگريست و مى گفت : بارك الله لاهل البيت خدا مبارك كند(132).115- جهاز فاطمه در عرش خدايكى از منافقان مدينه حضرت امير مؤمنان (عليه السلام) را در خواستگارى از فاطمه زهرا (سلام الله عليها) ملامت كرد و گفت : يا على ! تو معدن فضل و ادب و شجاع ترين مبارزان عرب هستى ؛ چرا زنى خواستى كه چاشتش به شب نمى رسد؟! اگر دختر مرا مى خواستى ، چنان مى كردم كه از در خانه من تا در خانه تو شتر پر از جهاز دختر من بودى .حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: اين كار به تقدير است نه به تدبير، الحكم لله العلى الكبير ما را به مال و متاع دنياى غدار نظر نيست . مقصود، رضاى حق تعالى است ؛ تفاخر ما با اعمال است ، نه با اموال ؛ و مباهات ما به كردار است ، نه به درهم و دينار.چون على (عليه السلام) رضاى خود را به حكم قضا ظاهر كرد، ندايى به وى رسيد: على ! سر بردار تا قدرت حق را ببينى و جهاز دختر محمد(صلى الله عليه و آله و سلم ) را بنگرى .حضرت سر بالا كرد، از بالاى سر خود تا عرش خدا حجابها ديد در نورديده و در زير عرش ميدانى وسيع به نظرش آمد. تمام آن ميدان پر از ناقه هاى بهشتى بود، بار آنها در و گوهر و مشك عنبر و بر هر شترى كنيزكى چون مهر تابان و زمام هر شترى به دست غلامى چون سرو خرامان ؛ ندا مى كردند: هذا جهاز فاطمة بنت محمد المصطفى ؛ اين جهاز فاطمه دختر پيغمبر خاتم است .مرتضى على (عليه السلام) از مشاهده آن حال خوشنود و به حجره فاطمه (سلام الله عليها) آمد جناب فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: اگر چه سرزنش منافقان را درباره ما شنيدى ، اما جهاز ما را به عين عيان ديدى (133).116- فرشته اى مسؤ ول ازدواج نور با نورروزى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بود، فرشته اى بر آن حضرت نازل شد.حضرت به او فرمود: دوست من ، جبرئيل ! هيچ گاه تو را بدين صورت نديده بودم ؟فرشته پاسخ داد: من جبرئيل نيستم ، من اسمم محمود است . خداوند مرا مبعوث فرموده تا نور را به ازدواج با نور در آورم .فرمود: چه كسى را با چه كسى ؟فرشته در جواب گفت : فاطمه را با على (134).117- مسجد محل عقدپيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) دوست داشت كه خطبه عقد على (عليه السلام) و فاطمه (سلام الله عليها) در مسجد و در حضور مردم خوانده شود. على (عليه السلام) شادمانه به مسجد رفت . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز وارد مسجد شد. مهاجر و انصار گرد آمدند.رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به منبر رفت ، پس از حمد و سپاس خداوند فرمود: اى مردم ! بدانيد جبرئيل بر من فرود آمد و از خداوند برايم پيام آورد كه مراسم عقد و ازدواج على با حضور فرشتگان در بيت المعمور برگزار شده است ؛ و خداوند دستور داده كه در زمين آن مراسم عقد را انجام دهيم و شما را شاهد گيريم .آن گاه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) خطبه عقد را جارى ساخت ، سپس خطاب به على (عليه السلام) فرمود: به پاى خيز و سخن بگو.على (عليه السلام) به پا خاست و پس از ياد و سپاس خدا به ايراد سخن پرداخت و رضايت و خرسندى خود را از ادواج با فاطمه (سلام الله عليها) اعلام نمود. مردم دعا كردند و گفتند: خداوند اين ازدواج را براى شما مبارك گرداند و در دلهايتان محبت و دوستى افكند(135).118- خواندن خطبه عقد توسط جبرئيلحافظ ابونعيم در كتاب حيلة الاولياء (ج 5، ص 59) به سند خود از ابن مسعود روايت كرده كه گفت :شبى كه زفاف فاطمه (سلام الله عليها) انجام شد، فرداى آن شب لرزه اى دچار فاطمه گرديد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) براى دلجويى دخترش بدو فرمود:اى فاطمه ! من تو را به ازدواج مردى كه در دنيا آقا و بزرگ و در آخرت از صالحان و شايستگان است ، در آوردم . اى فاطمه ! هنگامى كه خداى تعالى خواست تا تو را به عقد على در آورم ، جبرئيل را ماءمور كرد تا در آسمان چهارم بايستد و فرشتگان صف زدند و خطبه عقد را خواند، سپس درختان بهشتى را ماءمور كرد تا جواهر بر خود حمل كرده و بر فرشتگان نثار كنند، و هر فرشته اى كه بيشتر از ديگران از آن جواهر بر گرفت ، تا روز قيامت بر ديگران افتخار مى كند.ام سلمه گويد: فاطمه (سلام الله عليها) به زنان افتخار مى كرد، زيرا نخستين زنى بود كه جبرئيل خطبه ازدواج او را خوانده بود(136).119- شادى فرشتگان در ازدواج فاطمهاز على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على ، از پدران بزرگوارش ، از امام على (عليه السلام) روايت كرد كه فرمود:هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا به همسرى با فاطمه در آورد، به من فرمود: يا على ! بشارت باد بر تو، همانا خداوند كفايت فرمود مرا نسبت به آنچه كه براى من اهميت داشت از كار ازدواج تو. عرض كردم : آنچه براى شما مهم بود، چه بود؟ فرمود: جبرئيل خوشه اى از خوشه هاى بهشت با گلى از ميخكهاى بهشتى نزد من آورد. آنها را گرفته بوييدم و گفتم : اى جبرئيل ! اينها براى چيست ؟ گفت : همانا خداوند به فرشتگان و ساكنان بهشتى دستور داد كه بهشت را با درختان ، رودخانه ها، كاخها، منزلها، خانه ها و غرفه هايش زينت كنند و به حورالعين دستور داده بود كه سوره ((حمعسق )) و ((يس )) را قرائت نمايند و منادى صدا مى زند كه خداوند مى فرمايد: من فاطمه دختر محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به همسرى على بن ابى طالب در آوردم . سپس خداوند متعال فرشتگان را ماءمور كرد كه بر سر آنان از در و ياقوت و لؤ لؤ و جواهرات بريزند و سنبل و قرنفل بر سرشان نثار كنند، و اين خوشه و گل از آن چيزهايى است كه بر فرشتگان نثار شد(137). ________________________________________120- خانه فاطمهحضرت على (عليه السلام) در كنار مسجد، خانه ساده اى داشت كه مجموع آن از يك اتاق خشت و گلى ، كه در كف آن اتاق ، ماسه نرم ريخته شده بود خلاصه مى شد. آن اتاق با پوست گوسفند، فرش شده بود و يك عدد متكا كه لايه آن از ليف خرما بود، در آن ديده مى شد.اين خانه براى شب زفاف مناسب نبود، پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) به على (عليه السلام) فرمود: در همين نزديكى ، خانه اى را فراهم كن (اجاره كن ) تا همسرت را به تحويل دهم .حضرت على (عليه السلام) عرص كرد: در اين نزديكى جز منزل حارثة بن نعمان منزلى نيست .پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: خانه هاى حارثه را براى مهاجران بى خانه گرفته ايم ، و اكنون شرم مى كنيم كه باز از او تقاضاى منزل كنيم !حارثه اين سخن را شنيد و به محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و متواضعانه عرض كرد: من و اموالم به خدا و رسولش تعلق دارد.پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) براى او دعا كرد، به اين ترتيب خانه حارثه آماده شد و فاطمه زهرا (سلام الله عليها) عروسى به آن جا رفت .پس از مدتى حضرت على (عليه السلام) و فاطمه (سلام الله عليها) به خانه قبلى على (عليه السلام) باز گشتند، و فرزندان زهرا (سلام الله عليها) در همان خانه ساده چشم به جهان گشودند و بزرگ شدند. اين خانه در كنار مسجد النبى بود كه محل آن اكنون به نام خانه زهرا (سلام الله عليها) معروف است (138).121- ازدواجى بهتر از ازدواج فاطمه نبوداز عايشه و ام سلمه روايت شده است كه هر دو گفتند:رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ما را فرمود كه فاطمه (سلام الله عليها) را آماده كنيم تا بر على (عليه السلام) داخل شود.ما به سراى آن دو رفته و با خاك نرم بيابان آن را فرش كرديم . آن گاه دو متكا را از ليف خرما پر كرده ، با دستمان ليفها را از هم جدا نموديم . سپس به آنان غذايى از خرما و كشمش و آبى گوارا بداديم . و تيركى از چوپ را در نزديكى سرايشان برافراشتيم تا لباسها و مشك آب را بر آن بياويزند. ما ازدواجى بهتر از ازدواج فاطمه (سلام الله عليها) نديديم (139).122- تهيه عطر براى شب عروسىآرايش و عطر زدن براى زنان آن چنان ارزشمند است كه هم عبادت به حساب مى آيد و هم مايه گرامى و شادابى زندگى زناشويى است .پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) به اين گونه ظرافتهاى زندگى كاملا توجه داشت ، بدين لحاظ به عمار ياسر ماءموريت دادند تا براى شب عروسى حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) عطرهاى خوشبو تهيه نمايد.عمار ياسر گويد: عطر خوبى تهيه كرده به منزل فاطمه (سلام الله عليها) بردم ، فرمود: اى عمار ياسر! اين عطر چيست ؟گفتم : پدرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا امر كرد تا فراهم نمايم (140).123- عطر و گلاب در شب ازدواج فاطمهآورده اند كه ام سلمه در شب ازدواج از حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) عطر طلب كرد. آن حضرت شيشه عطرى آورد و فرمود: هرگاه ((دحيه كلبى )) نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى آمد، چيزى از لباسش مى ريخت ، پيامبر به من مى فرمود: آنها را جمع كن .در اين باره از پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) سؤ ال شد، فرمود: گاه جبرئيل به صورت دحيه كلبى نزد من مى آمد و اينها عنبرى است كه از بالهاى او ريخته است .و نيز حضرت فاطمه (سلام الله عليها) گلابى را براى مصرف آورد و فرمود: اين عرق بدن پيامبر است كه هنگام خواب از او گرفته ام (141).124- سنت تكبير گفتن در شب عروسىهنگامى كه شب عروسى حضرت زهرا (سلام الله عليها) فرا رسيد، پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) قاطر مخصوص خود كه ((شهباء)) نام داشت (و تقريبا خاكسترى رنگ بود) به در خانه آورد، و قطيفه اى بر پشت آن انداخت ، و به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: سوار شو.و به سلمان فرمود: افسار قاطر را به دست گيرد، و خود رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) پشت سر، حركت كرد.در مسير راه ، ناگهان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) زمزمه فرود افرادى از آسمان را شنيد. همان دم دريافت كه جبرئيل با هفتاد هزار فرشته ، و ميكائيل با هفتاد هزار فرشته ، در بدرقه حضرت زهرا (سلام الله عليها) حضور يافته اند.پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آنان فرمود: براى چه به زمين ، فرود آمده ايد؟عرض كردند: آمده ايم تا فاطمه (سلام الله عليها) را در شب عروسى اش تا خانه شوهر همراهى كنيم .در اين هنگام جبرئيل و ميكائيل تكبير گفتند و همه فرشتگان حاضر صدا به الله اكبر بلند كردند، و خود رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز تكبير گفت . به اين ترتيب گفتن تكبير در بردن عروس به خانه شوهر، در همين شب عروسى فاطمه (سلام الله عليها) وضع (و سنت ) فوضع التكبير على العرائس من تلك الليلة (142).125- وليمه عروسىپيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به امير مؤمنان (عليه السلام) پيشنهاد وليمه كرد و فرمود: گوشت و نان وليمه با من است ، تو هم خرما و روغن آماده كن .وقتى وسايل آماده شد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خودش آستين را بالا زده و خرما و روغن را كاملا به هم مخلوط كرد و آن گاه گوسفند فربهى را ذبح نموده ، و نان زيادى پخت ، و بعد به على (عليه السلام) فرمود: هر كه را مى خواهى دعوت كن .على (عليه السلام) به مسجد آمد و بر جاى بلندى بالا رفت و صدا زد: دعوت وليمه فاطمه (سلام الله عليها) را بپذيريد.مردم گروه گروه مى آمدند، به طورى كه احتمال مى رفت غذا كم بيايد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: من دعا مى كنم ، خدا بركت مى دهد.در وليمه عروسى على (عليه السلام) و فاطمه (سلام الله عليها) بيش از چهار هزار نفر غذا خوردند و رفتند، و به بركت دعاى پيامبر از غذايى كه تهيه شده بود، هيچ كم نشد(143).126- بخشش پيراهن در شب عروسىحضرت على (عليه السلام) از همسرش فاطمه (سلام الله عليها) به هنگام رحلتش پرسيد: در اين دستمال بسته چيست ؟ آن را گشود، ديد پارچه اى ابريشمى و سبز است و در آن پارچه كاغذ سفيدى است كه بر روى آن چيزهايى نوشته شده و نور از آن مى درخشد، فرمود: اى ابوالحسين ! هنگامى كه پدرم مرا به همسرى تو در آورد، در شب عروسى دو پيراهن داشتم ؛ يكى نو و ديگرى كهنه و وصله دار. سر نماز بودم ، كسى در زد و سائلى از پشت در مى گفت : اى خاندان نبوت و معدن خير و جوانمردى ! مردم عادت دارند كه براى خوردن به منازل عروسى بروند، چون براى عموم مردم غذا آماده است . اگر شما پيراهن كهنه اى داريد، من نيازمند آن مى باشم ؛ زيرا مردى فقيرم . اى خاندان محمد! فقير شما برهنه است .من پيراهن نو خود را برداشته و به او دادم و لباس كهنه را پوشيدم . صبح كه با لباس كهنه در حضور تو بودم ، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) بر من وارد شد و فرمود: دخترم مگر تو لباس نو نداشتى ، چرا آن را نپوشيدى ؟ گفتم : اى پدر! آن را به سائلى صدقه دادم . فرمود: بسيار كار خوبى كردى ، اگر به خاطر شوهرت لباس نو را خودت مى پوشيدى و لباس كهنه را صدقه مى دادى ، در هر دو حالت توفيق شامل تو مى شد. عرض كردم : اى رسول خدا! به تو هدايت يافته و به تو اقتدا كرديم ؛ هنگامى كه با مادرم خديجه ازدواج كردى ، هر آنچه را كه به تو داده بود، در راه خدا انفاق كردى تا حدى كه سائلى به تو رسيد و تو پيراهن خود را به او دادى و حصير بر خود پوشيدى . جبرئيل نازل شد اين آيه را آورد: و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا(144).رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) گريست و مرا به سينه اش چسباند، جبرئيل نازل شده و گفت : خداوند سلام رسانده و مى فرمايد: به فاطمه سلام برسان و به او بگو، هر چه مى خواهى طلب كن و اگر هر آنچه در آسمان و زمين است بخواهى به تو داده خواهد شد. به او بشارت بده كه من او را دوست مى دارم . به من فرمود: دخترم ! پروردگارت به تو سلام رسانده ، مى گويد: آنچه مى خواهى طلب كن . عرض كردم : پدرجان ! لذت خدمتگذارى او مرا از سؤ ال كردن از او بازداشته است ، من نيازى جز نگاه كردن به چهره بزرگوارانه او در بهشت برين ندارم . فرمود: دخترم ! دستهايت را بالا بياور. من دستهايم را بالا بردم و حضرت نيز دستهايش را بالا برده و گفت : خداوندا! امتم را ببخشاى ، و من آمين مى گفتم .جبرئيل پيامى از سوى خداوند متعال آورد كه خداوند مى فرمايد: من آن عده از گنهكاران امت تو را كه در دلشان محبت فاطمه و مادرش و شوهرش و فرزندانش را داشته باشند، بخشودم . فرمود: من در اين باره سندى مى خواهم . خداوند به جبرئيل دستور داد ديبايى سبز و ديبايى سپيد بياورد كه بر روى آن نوشته شده است : كتب ربكم على نفسه الرحمة (145).جبرئيل و ميكائيل و حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر آن گواهى داده و امضا كردند. حضرت فرمود: دخترم اين نوشته در اين بسته است ، روز وفاتت كه رسيد، وصيت كن در قبرت بگذارند. روز قيامت كه مردم سر از قبر بردارند و گنهكاران مسلم و حتمى شدند و آنان را به سوى دوزخ بكشانند، اين امانت را تسليم من كن تا آنچه را كه خداوند بر من و تو ارزانى داشته ، از خداوند بخواهم . تو و پدرت براى جهانيان رحمت هستيد.127 - پيمان اسماء با خديجهاسماء بنت عميس گويد: حضرت خديجه (سلام الله عليها) هنگام وفات گريه مى كرد.عرض كردم : آيا شما كه بانوى زنان جهان و همسر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) مى باشى و به زبان آن حضرت بشارت به بهشت براى شما آمده ، گريه مى كنى ؟فرمود: من به خاطر مرگ گريه نمى كنم ، ليكن هر زنى در شب عروسى خود نيازمند زنى ديگر است كه سرش را با او در ميان گذارد و نيازمنديها و خواسته هايش را به او بگويدو فاطمه در اين هنگام هنوز كوچك است و از آن مى ترسم كه در شب زفافش كسى نباشد كه كارهايش را انجام دهد و متكفل زحمات و مشكلات او باشد.عرض كردم : بانوى من ! به شما قول مى دهم كه اگر تا آن روز زنده ماندم به جاى شما اين كار را انجام دهم .آن شب پس از آن كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد شد و دستور داد زنان همه خارج شوند، من نرفتم . به هنگام خروج متوجه شده ، فرمودند: تو كيستى ؟عرض كردم : اسماء بنت عميس .پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: مگر نگفتم خارج شويد؟عرض كردم : آرى اى رسول خدا! منظورم سرپيچى از دستور شما نبود، ليكن من به حضرت خديجه قولى داده بودم و قضيه را به حضرت گفتم .حضرت گريست و فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه آيا به همين منظور اين جا ايستادى ؟عرض كردم : به خدا سوگند، آرى ... سپس پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) برايم دعا فرمود(146).128 - درخواست عبادت در شب زفاف در شب ازدواج امام على (عليه السلام) فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را نگران و گريان ديد، فرمود: چرا ناراحتى ؟پاسخ داد: در پيرامون حال و رفتار خويش فكر كردم ، به ياد پايان عمر خويش و منزلگاه ديگر به نام قبر افتادم كه امروز از خانه پدر به خانه شما منتقل شدم و روزى ديگر از اين جا به طرف قبر و قيامت خواهم رفت ، در اين آغازين لحظه هاى زندگى ، تو را به خدا سوگند مى دهم كه بيا تا به نماز بايستيم تا باهم در اين شب خدا را عبادت كنيم (147).129 - بيا شام ، پدرت به فدايت !رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) روز بعد از عروسى فاطمه (سلام الله عليها) با ظرف شيرى به خانه ايشان تشريف فرما شده و به وى فرمود: بياشام ، پدرت به فدايت . و به على (عليه السلام) فرمود: بياشام ، پسر عمويت به فدايت (148).130 - شادى ملايكه در عروسى فاطمهام ايمن بر پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد شد، در حالى كه مى گريست . رسول مكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از علت گريه او سؤ ال فرمودند.گفت : مردى از انصار دختر خويش را شوهر داده و در مراسم ازدواج بر سر دخترش بادام و شكر افشانده و من با ديدن اين منظره به ياد ازدواج فاطمه زهرا(سلام الله عليها) افتادم كه شما بر سر وى چيزى نيفشانديد.رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: قسم به آن كس كه مرا به پيامبرى برانگيخت و رسالت را خاص من گردانيد، پروردگار متعال آن هنگام كه فاطمه را براى على تزويج فرموده و ملايكه مقرب خود را امر كرد تا در گرد عرش او جمع شوند كه در ميان اين فرشتگان جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل نيز بودند، آن گاه به پرندگان امر فرمود تا نغمه سرايى نمايند و سپس درخت طوبى را فرمان داد تا بر آنان لؤ لؤ شفاف و درخشنده با در سفيد همراه با زبرجد و ياقوت سرخ بيفشانند(149))).131 - فاطمه همتا و كفو علىحضرت رضا از پدران بزرگوارش ، از اميرالمؤمنين على (عليه السلام) روايت كند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من فرمود:اى على ! عده اى از بزرگان قريش مرا در مورد فاطمه سرزنش كرده گفتند: ما فاطمه را از تو خواستگارى كرديم و موافقت ننمودى و او را به على دادى ؟به آنان گفتم : به خدا سوگند، من از پيش خودم خوددارى نكردم و به نظر شخصى خودم او را به همسرى با على درنياوردم ، بلكه خداوند با ازدواج شما مخالفت و با ازدواج على موافقت فرمود. جبرئيل بر من نازل شده و گفت : اى محمد! همانا خداوند مى فرمايد: اگر على را نمى آفريدم ، براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زمين وجود نداشت ، از آدم گرفته تا پايين تر از او(150).ز: رفتار فاطمه زهرا(سلام الله عليها) با شوهر132 - طلب كمك در بيعت با شوهرش ابن قتيبه از نويسندگان و مورخين اهل سنت در كتاب ((الامامة و السياسة )) (ج 1، ص 12) مى نويسد:على بن ابى طالب (عليه السلام) شبها كه مى شد، فاطمه (سلام الله عليها) را بر مركبى سوار مى كرد و به مجالس انصار مدينه مى برد و فاطمه (سلام الله عليها) را به يارى شوهر خود مى خواند و از آنها كمك خواهى مى نمود، ولى آنان در پاسخ فاطمه (سلام الله عليها) مى گفتند: اى دختر رسول خدا! بيعت ما با اين مرد(يعنى ابوبكر) پايان پذيرفته ، و اگر شوهر و پسر عم تو پيش از ابوبكر به نزد ما آمده بود، ما كسى را بر او ترجيح نمى داديم و با او بيعت مى كرديم !على بن ابى طالب (عليه السلام) كه اين گفتار را مى شنيد، به آنها مى فرمود: آيا جايز بود كه من جنازه پيغمبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را در خانه اش روى زمين گذارده و دفن نكنم و براى منازعه بر سر خلافت بيرون آيم ؟ (و آيا چنين انتظارى از من داشتيد)؟سخن كه به اين جا مى رسيد، فاطمه (سلام الله عليها) مى گفت : ابوالحسن كارى را كه شايسته بود انجام داد و آنها نيز كارى كردند كه مورد بازخواست خداى تعالى قرار خواهند گرفت (151).133 - بدل ديناردر كتاب كشف الغمه و امالى شيخ طوسى و تفسير فرات بن ابراهيم از ابوسعيد خدرى روايت كرده اند:روزى حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) به حضرت فاطمه (سلام الله عليها) گفت : آيا نزد تو طعامى هست كه چاشت كنم ؟فاطمه (سلام الله عليها) گفت : به حق آن خداوندى كه پدرم را گرامى داشته است به پيغمبرى ، و تو را گرامى داشته است به وصايت ، كه در اين بامداد نزد من هيچ طعامى نيست كه براى تو حاضر كنم . دو روز بود كه طعامى نداشتم به غير آنچه نزد تو مى آوردم ، از خود و فرزندان خود باز مى گرفتم و تو را بر خود و ايشان اختيار مى كردم .حضرت فرمود: اى فاطمه ! چرا در اين دو روز مرا خبر نمى كردى كه طعام در خانه نيست تا از براى شما طعامى طلب كنم .فاطمه (سلام الله عليها) گفت : اى ابوالحسن ! من شرم مى كنم از خداى خود كه تو را تكليف كنم بر چيزى كه قادر بر آن نيستى .حضرت امير(عليه السلام) از خانه بيرون آمد با اهتمام تمام و وثوق عظيم به خداوند خود، يك دينار قرض كرد. خواست از براى عيال خود طعامى بگيرد. ناگاه در عرض راه مقداد را ملاقات كرد، در روز بسيار گرمى كه حرارت آفتاب از بالاى سر و از زير پا او را فرو گرفته بود و حالش را متغير گردانيده بود.چون حضرت او را در آن وقت با آن حال مشاهده كرد، گفت : اى مقداد! در اين ساعت گرم براى چه از خانه بيرون آمده اى ؟مقداد گفت : اى ابوالحسن ! از من درگذر و از حال من سؤ ال مكن .حضرت فرمود: اى برادر! مرا جايز نيست كه از تو درگذرم ، مادامى كه بر حال تو مطلع نگردم .باز مقداد مضايقه كرد. حضرت مبالغه فرمود، پس مقداد گفت : به حق آن خداوندى كه گرامى داشته است محمد را به پيغمبرى و تو را وصى او گردانيده است كه از خانه بيرون نيامده ام ، مگر براى شدت گرسنگى و عيال خود را در خانه گرسنه گذاشته ام ، چون صداى گريه ايشان را شنيدم تاب نياوردم ، و با اين حال از خانه بيرون آمدم .چون حضرت بر حال مقداد مطلع گرديد، آب از ديده هاى مباركش فرو ريخت و آن قدر گريست كه ريش مباركش تر شد و فرمود: سوگند ياد مى كنم به آن خداوندى كه تو به او سوگند ياد كردى كه من نيز از براى اين كار از خانه بيرون آمده ام و يك دينار قرض به هم رسانيده ام ، تو را ايثار مى كنم بر نفس خود. پس دينار را به مقداد داد و از شرم به خانه نرفت و به مسجد آمد نماز ظهر و عصر و مغرب را با رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) ادا كرد.چون حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) از نماز مغرب فارغ شد، به اميرالمؤمنين (عليه السلام) گذشت كه در صف اول نشسته بود، پس به پاى مبارك خود اشاره كرد كه برخيز! پس حضرت برخاست و از پى حضرت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) روان شد، و در مسجد به آن حضرت رسيد و سلام كرد به آن حضرت . حضرت رد سلام او كرد و فرمود: يا على ! آيا طعامى دارى كه ما امشب تناول كنيم ؟پس اميرالمؤمنين (عليه السلام) از شرم ساكت شد و جواب نفرمود.حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) به وحى الهى دانسته بود آنچه بر آن حضرت در آن روز گذشته بود، حق تعالى او را امر كرد در آن شب نزد على بن ابى طالب (عليه السلام) افطار كند. چون رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) او را ساكت يافت فرمود: يا ابوالحسن ! چرا جواب نمى گويى ؟ يا بگو نه ، تا من برگردم ؛ يا بگو آرى ، تا بيايم .على (عليه السلام) گفت : يا رسول الله ! از شرم جواب نمى توانم گفت .رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: بيا تا برويم . سپس دست او را گرفت و با يكديگر روانه شدند تا به خانه فاطمه (سلام الله عليها) در آمدند.فاطمه (سلام الله عليها) در جاى نماز خود نشسته بود، از نماز فارغ شده در پشت سرش كاسه اى گذاشته بود كه مملو از طعام بود و بخار از آن برمى خاست .چون صداى حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) را شنيد، از جاى نماز خود بيرون آمد و بر آن حضرت سلام كرد، و فاطمه عزيزترين مردم بود نزد آن حضرت . پس حضرت جواب سلام او گفت و دست مبارك خود را بر سر او كشيد و گفت : اى دختر! بر چه حال شام كرده اى ، خدا تو را رحمت كند؟فاطمه (سلام الله عليها) گفت : به خير و خوبى شام كرده ام .رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: طعامى براى ما بياور كه تناول كنم تا خدا تو را رحمت كند و كرده است . پس فاطمه (سلام الله عليها) آن كاسه را برداشت و نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) و اميرالمؤمنين (عليه السلام) گذاشت .چون امير مؤمنان على (عليه السلام) آن طعام را مشاهده نمود، از روى تعجب بر روى فاطمه (سلام الله عليها) نظر كرد، فاطمه (سلام الله عليها) گفت : سبحان الله ! چه بسيارى از روى تعجب و شدت به سوى من نظر مى كنى ، آيا بدى كرده ام كه مستوجب سخط و غضب تو گرديده ام ؟حضرت امير(عليه السلام) فرمود: از آن تعجب مى كنم كه امروز سوگند ياد كردى كه دو روز است كه طعام تناول نكرده ام و هيچ طعام در خانه ندارم و اكنون چنين طعامى نزد من آورده اى .پس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) به سوى آسمان نظر كرد و گفت : پروردگار آسمان و زمين مى داند سوگندى كه ياد كردم حق بود.حضرت امير(عليه السلام) گفت : اى فاطمه ! از كجا آورده اى اين طعام را، كه اين نوع طعام ندايده ام در رنگ و در بو، و از اين نيكوتر طعامى نخورده ام .پس حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) دست مبارك خود را در ميان دو كتف على (عليه السلام) گذاشت و از روى لطف فشرد و فرمود: يا على ! اين بدل دينار تو است كه به مقداد دادى و اين طعام جزاى دينار تو است از جانب خدا، و خدا روزى مى دهد هر كه را مى خواهد بى حساب .پس رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) گريان شد و گفت : حمد و سپاس مر خداوندى را كه شما را از دنيا بيرون نبرد تا آن كه تو را به منزله زكريا گردانيد و فاطمه را به منزله مريم دختر عمران (152).134 - فاطمه ، امانتى نزد توست شبى كه صديقه طاهره ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را براى زفاف به جانب منزل على (عليه السلام) مى بردند، رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در پيش روى و جبرئيل در سمت راست و ميكائيل در سمت چپ و هفتاد هزار فرشته در پشت سر حركت مى كردند و خداى بزرگ را تسبيح و تقديس مى نمودند.رسول گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت على (عليه السلام) را فرا خواند و فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را نيز فرمان داد تا پيش او برود. آن گاه دست فاطمه (سلام الله عليها) را گرفت و در دست على (عليه السلام) نهاد و فرمود:خدا دختر رسولش را بر تو مبارك فرمايد. اى على ! اين فاطمه امانت من نزد توست . اى على ! اين فاطمه بهترين همسرى است كه مى توانستى انتخاب كنى .و اى فاطمه ! اين على برترين شوهرى است كه امكان داشت نصيب تو گردد.پروردگارا! نيكى هاى خود را در آن دو، و بر آن دو، براى آن دو، در دو فرزندشان قرار بده .پروردگارا! اين دو محبوب ترين مخلوق تو در نزد من مى باشند، پس خدايا آن دو را دوست بدار و از سوى خود بر آنان نگهبانى بگمار و من آن دو را به تو مى سپارم و فرزندان آنان را نيز از شر شيطان رانده شده در پناه تو قرار مى دهم .آن گاه رسول مكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آب خواست ، جرعه اى بر گرفت و به دهان برد و مضمضه كرد و بعد آن جرعه را از دهان به داخل كاسه اى بيرون ريخت و آن گاه آن آب را بر سر و سينه و بين دو كتف فاطمه (سلام الله عليها) افكنده و على (عليه السلام) را نيز صدا كرد و همين عمل را با او هم انجام داد(153).135 - خطاب به على پس از ايراد خطبهپس از ايراد خطبه فدكيه ، دختر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) روانه منزل خويش مى شود. اميرالمؤمنين (عليه السلام) در انتظار است . فاطمه (سلام الله عليها) وارد خانه مى شود و خطاب به همسرش مى گويد: اى پسر ابى طالب ! مانند جنينى كه در شكم پرده نشين است ، پرده به خود پيچيده و خود را در آن نهان كرده اى و مانند شخص متهم در كنج خانه نشسته و خانه نشين شده اى . تو همانى كه از اين پيش در كارزار مى تاختى و دلاوران و جنگاوران را به كام مرگ مى انداختى ، اكنون چه شد كه پرهاى مرغان بى بال و پر بر سرت ريخته و بيچاره ات كرده است .اينك پسر ((ابى قحافه )) عطيه پدر را از كفم ربود و ذخيره اطفالم را گرفت ، آشكارا با من ستيز مى كند، كار به جايى رسيد كه اين مردم (فرزندان قيله : انصار) دست يارى از من برداشته اند و قبيله مهاجر رشته پيوند مرا بريدند، جماعت از من چشم پوشيدند، كسى نيست كه او را منع كرده و از من حمايت و دفاع نمايد، با خشم و غضب رفتم و با ذلت و خوارى برگشتم . تو نيز خود را در تنگناى خوارى انداخته و نيرويت را به كار نمى برى ، گرگان را از هم مى دريدى ، اينك مگسان تو را از هم مى درند. من از گفتن ، خوددارى نكردم و از در باطل بيرون نشدم ، ولى نيروى اجراى حكم حق را نداشتم ، اى كاش پيش از اين مى مردم و اين خوارى و بى ارجى را نمى ديدم . عذر خواه من اينك از تو، خداى من است ، چه تقصير كار در حق من باشى ، و چه حامى من باشى .آه ! كه من در هر طلوعى شيونى دارم و در هر غروبى شيونى ديگر از تو، پناهگاه من مرد و آن كه بازويم بود سست شد. شكايتم را به سوى پدرم و دادخواهى را به پروردگارم وامى گذارم . بار خدايا! نيروى تو از همه افزون است و شمشير عذاب و كيفر تو تيزتر است .اميرالمؤمنين (عليه السلام) لب به سخن گشود و آغاز به سخن كرد(154):ويل و واى از تو مباد، ويژه دشمنانت باشد، بر من خشم مگير اى دختر برگزيده موجودات و يادگار نبوت ! در كار دين سستى نكردم و از حد توانايى تخطى ننمودم . اگر تو نظر به روزى دارى ، رزق تو تضمين شده و كفيل تو تضمين شده است ، و آنچه از براى تو تهيه شده است بهتر از آنچه از تو قطع شده است مى باشد، پس بگو: ((حسبى الله ؛ خدا مرا بس است )).فاطمه فرمود: ((حسبى الله )) خدا مرا بسنده كرده است و سكوت فرمود(155).________________________________________136 - فاطمه ، دوشادوش همسرامام على (عليه السلام) همين كه از جنگ احد بازگشت ، شمشير خون آلود خويش را به دست فاطمه (سلام الله عليها) داد و شعرى سرود كه آغازش چنين است :افاطم هاك السيف غير ذميم فلست بر عديد و لابلئيم پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:شمشير على را بگير، فاطمه ! شوهر تو مسئوليتى را كه بر دوش مى كشيد، به تمامى انجام داد. او اينك قهرمانان قريش را در زمين به خون خودشان درغلتانده است !زهراى گرامى (سلام الله عليها) شمشير همسرش را گرفت ، آن را شست و پاك كرد و برايش باز پس آورد(156).137 - تقسيم امور خارجى و داخلى خانهحضرت على (عليه السلام) و فاطمه (سلام الله عليها) خدمت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدند و تقاضا كردند كه خدمات خانه و زندگى را براى هر يك مقرر فرمايد. حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه (سلام الله عليها) را به خدمات درون خانه گماشت و بيرون خانه را به على (عليه السلام) واگذاشت .حضرت فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: فقط خدا مى داند كه من چه قدر مسرورم از اين كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا ماءمور به امورى نساخت كه فقط از عهده مردان برمى آيد (كنايه از اين كه زنان توانايى حمل بار گران زندگى را ندارند(157)).138 - درخواست غذا از فاطمهروزى على (عليه السلام) فرمود: فاطمه جان ! آيا غذايى هست كه بياورى ؟پاسخ شنيد: سوگند به آن كه حق تو را بزرگ شمرده ، سه روز است كه غذاى كافى در منزل نداريم و سهم خود از همان مقدار ناچيز را هم به شما بخشيدم و خود گرسنگى را تحمل نمودم .على (عليه السلام) مى گويد: چرا به من خبر ندادى ؟زهرا(سلام الله عليها) مى گويد: رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا نهى نمود كه چيزى از تو بخواهم ، و به من سفارش نمود:دخترم چيزى از پسر عمويت درخواست مكن . اگر چيزى براى تو آورد، بپذير، والا تو درخواست چيزى نداشته باش (158).و آن جا كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) مى ديد على (عليه السلام) و فاطمه (سلام الله عليها) جز پوستى كه شبها بر آن بخوابند و روزها با آن شتر خود را علف دهند، چيز ديگر ندارند، به دخترش فرمود: دخترم ! صبر و تحمل داشته باش ، زيرا موسى بن عمران ده سال با همسرش زندگى كرد و فرشى جز يك قطعه عباى قطوانى نداشتند(159).139 - محبت فاطمه به علىشيخ مفيد(ره ) در ارشاد مى گويد:چون پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) را به غزوه ذات السلاسل فرستاد، او را عصابه اى بود كه در روز بسيار سختى (مثل جهاد) به سر مى بست . على (عليه السلام) به منزل آمد و آن را از فاطمه طلبيد.فاطمه (سلام الله عليها) گفت : قصد كجا داريد؟ پدرم شما را به كجا روانه كرده ؟على (عليه السلام) فرمود: پدرت مرا به وادى رمل ماءمور نمود (چون لشكر كفر هم سوگند شده بودند كه پيغمبر و على را از بين بردارند).فاطمه (سلام الله عليها) غمگين شد و از محبت بر على (عليه السلام) گريست .در خلال اين حال رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد، چون فاطمه (سلام الله عليها) را به آن حال ديد، گفت : اى فاطمه ! مى ترسى كه شوهرت كشته شود، لذا گريه مى كنى ، نه والله ! تا خدا نخواهد، كشته نگردد.على (عليه السلام) عرض كرد: يا رسول الله ! راضى نباش (دريغ مدار) كه من به بهشت نروم (160).140 - كمك در كار خانهزيد بن حسن گويد كه شنيد امام صادق (عليه السلام) مى فرمود:على (عليه السلام) در خوراك و روش از همه مردم به رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) همانندتر بود و شيوه او چنان بود كه خود نان و زيت مى خورد و به مردم نان و گوشت مى خوراند. فرمود: رسم اين بود كه على (عليه السلام) آب و هيزم را به خانه مى آورد و فاطمه (سلام الله عليها) آرد آسيا مى كرد و آن را خمير مى نمود و نان مى پخت و جامه وصله مى زد. فاطمه (سلام الله عليها) از همه مردم زيباروتر بود و گويى بر دو گونه اش دو گل شكفته بود. صلى الله عليه و على ابيها و بعلها و بنيها(161).141 - بيمارى فاطمه و انار خواستن اوروزى حضرت امير(عليه السلام) به خانه آمد، ديد زهرا(سلام الله عليها) بيمار افتاده . چون شدت بيمارى و تب آن بانو را ديد، سرش را به دامن گرفت و بر رخسارش نظر كرد و گريست و فرمود: يا فاطمه ! چه ميل دارى ؟ از من بخواه .آن معدن حيا و عفت عرض كرد: يا پسر عم ! چيزى از شما نمى خواهم . پدرم رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: از شوهرت على هرگز خواهش مكن ، مبادا خجالت بكشد.حضرت فرمود: اى فاطمه ! به جان من تو آنچه ميل دارى ، بگو.عرض كرد: حال كه قسم دادى ، چنانچه در اين حالت انارى باشد، خوب است .على (عليه السلام) بيرون شد و از اصحاب جوياى انار شده ، عرض كردند: فصل آن گذشته ، مگر آن كه چند دانه انار براى شمعون آوردند.حضرت خود را به در خانه شمعون رسانيد و دق الباب نمود.شمعون بيرون آمد، ديد اسدالله الغالب بر در است . عرض كرد: چه باعث شد كه خانه مرا روشن نمودى ؟حضرت فرمود: شنيدم از طائف براى تو انارى آوردند، اگر چيزى از آن باقى باشد يك دانه به من بفروشى كه مى خواهم به جهت بيمار عزيزى ببرم .عرض كرد: فداى تو شوم ، آنچه بود مدتى است فروخته ام .آن حضرت به فراست علم امامت مى دانست كه يكى باقى مانده ، فرمود: جويا شو، شايد دانه اى باقى باشد و تو بى خبر باشى .عرض كرد: از خانه خود باخبرم . زوجه اش پشت در ايستاده بود و گفت وگو را بشنيد، صدا برآورد: اى شمعون ! يك انار در زير برگها ذخيره و پنهان كرده ام و آن را خدمت حضرت آورد. حضرت چهار درهم داد.حضرت فرمود: زوجه ات براى خود ذخيره كرده بود و زايد براى او باشد. آن را گرفت و به شتاب روانه خانه شد، اما در راه صداى ضعيف و ناله غريبى شنيد. از پى آن رفت تا داخل خرابه شد، ديد شخصى اعمى و بيمار غريب و تنها به خاك افتاده ، از شدت ضعف و مرض مى نالد. امام بر بالين او نشست و سر او را در كنار گرفت و پرسيد: اى مرد! چند روز است بيمار شده اى ؟عرض كرد: اى جوان صالح ! من از اهل مداين هستم ، بسيار به قرض افتادم و مدتى است به كشتى سوار و به اين ديار آمدم كه شايد خدمت اميرالمؤ منان برسم تا علاجى در قرض من نمايد، در اين حال مريض شدم و ناچار گرديدم .آن جناب فرمود: يك انار در اين شهر بود به جهت بيمار عزيزى داشتم كه تحصيل نموده ام ، لكن اكنون تو را نتوان محروم نمود. نصف آن را به تو مى دهم و نصف ديگر آن را براى او نگه مى دارم . آن گاه انار را دو نيم نمود و به دهان آن مريض مى نمود تا نصف تمام شد، آن گاه فرمود: ديگر ميل دارى ؟عرض كرد: بسيار دلم بى قرار است ، هر گاه نصف ديگر را احسان نمايى ، كمال امتنان است .آن جناب ، سر خود را به زير افكند به نفس خود خطاب نمود: يا على ! اين مريض در اين خرابه غريب افتاده از اين جهت به رعايت سزاوار است . شايد براى فاطمه وسيله ديگر فراهم شود. پس نيم ديگر را به او دادند. چون تمام شد آن بيمار كور دعا كرد.حضرت با دست تهى ، متفكر و متحير، كه آيا چه جوابى به زهرا(سلام الله عليها) بگويد، زيرا به او وعده انار داده بود، از خرابه بيرون آمد، اما آهسته آهسته عرق خجلت آمد تا به در خانه رسيد و از داخل شدن خانه شرم داشت و سر مبارك را از خانه پيش برد تا بنگرد آن مخدره در خواب است يا بيدار. ديد آن بانوى معظمه عرق كرده و نشسته ، اما طبقى از انار نزد آن بانو است كه از جنس انار دنيا نيست و تناول مى فرمايد. خوشحال شده و داخل خانه شد و از واقعه جويا شد.فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: پسر عم ! چون تشريف برديد، زمانى نگذشت كه صحت بر من عارض و ناگاه دق الباب شد. فضه رفت و ديد شخصى طبقى انار آورده كه آن را جناب اميرالمؤمنين داده كه براى سيده زنان ، فاطمه بياورم (162).142 - توصيف خانه على و فاطمهعبدالله بن عجلان سكونى گويد:از حضرت باقر(عليه السلام) شنيدم كه مى فرمود: خانه على و فاطمه از حجرات رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) است و سقف خانه شان عرش پروردگار جهانيان مى باشد و از درون خانه آنان پنجره اى گشاده به سوى عرش است كه معراج وحى مى باشد و فرشتگان صبح و شب و در هر ساعت و هر لحظه بر آنان وحى نازل مى كنند. ورود و خروج گروههاى فرشتگان از آنان نمى گسلد، گروهى فرود مى آيند و گروهى بالا مى روند(163).143 - استقبال فاطمه از شوهرش علىاز اسماء بنت عميس روايت شده است كه گويد:پس از آن كه حضرت على (عليه السلام) مورد اصابت شمشير ابن ملجم قرار گرفته بود، من خدمت حضرت بودم ، ناله اى كرد و از هوش رفت و بعد از لحظه اى به هوش آمد و فرمود: خوش آمدى .به آن حضرت گفته شد: چه مى بينى ؟على (عليه السلام) فرمود: اينان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) و برادرم جعفر و عمويم حمزه هستند، درهاى آسمان گشوده گشته و فرشتگان فرود آمده و بر من سلام و بشارت مى دهند و اين فاطمه (سلام الله عليها) است كه فرشتگان خدمتكارانش اطرافش را گرفته اند(164).144 - تشبيه كردن على (عليه السلام) به كعبهمحمود بن لبيد در ضمن گفتارى طولانى گويد: عرض كردم : اى بانوى من ! چه شد كه على (عليه السلام) نسبت به حق خود سكوت كرد و اقدامى ننمود؟فرمود: اى ابوعمر، همانا رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: امام على (عليه السلام) چون كعبه است ، به سوى او مى روند و او به سوى كسى نمى رود(165).145 - خاموشى خشم خدا به وسيله اشك فاطمه (سلام الله عليها) گفت : اى ابوالحسن ! من از پدرم شنيدم كه مى فرمود: اشك ، خشم خداوند را خاموش مى كند و قبر باغى از باغهاى بهشت نخواهد بود، مگر هنگامى كه بنده از ترس خدا گريه كند و خداوند عزيز جبار مى داند كه من با اين اشكها از خوف خدا مى گريم .على (عليه السلام) گريست . فاطمه (سلام الله عليها) از اشكهاى آن حضرت گرفته و بر چهره خود كشيده گفت : اى ابوالحسن ! اگر غمگينى در بين امت گريه كند، خداوند آن امت را مورد بخشايش خود قرار مى دهد. پسر عمويم ! تو غمگين و محزونى و من اشك چشم تو را به صورت مى كشم تا مشمول رحمت خدا شوم (166).146 - با تو هستم ، در هر شرايطى ! حضرت فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: اى سلمان ! واى بر آنان ! مى خواهند فرزندانم حسن و حسين را يتيم كنند. به خدا سوگند، اى سلمان از درب مسجد به جايى نمى روم تا اين كه پسر عمويم را با چشمان سالم ببينم .سلمان نزد حضرت على (عليه السلام) برگشته و فرمايش حضرت زهرا(سلام الله عليها) را بازگو كرد. على (عليه السلام) از جا حركت كرده و از مسجد بيرون آمد.هنگامى كه چشم حضرت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) افتاد، خود را بر شانه هاى آن حضرت آويخت و فرمود: روحم فداى روح تو و جانم سپر بلاى تو باد اى ابوالحسن ! اگر در شرايط خوب باشى من با تو هستم و اگر در شرايط بدى باشى من نيز با تو هستم . هر دو با هم گريستند. درود و رحمت خداوند بر آنان باد(167).147 - ذخيره غذا براى سفر علىرسول گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت على (عليه السلام) را به يكى از مسافرتهاى دور اعزام فرمود، زهرا(سلام الله عليها) كه بار سفر و وسايل رفت و آمد را آماده مى ساخت ، مقدارى از گوشت قربانى را براى شوهرش ذخيره نمود، از او پرسيدند: مگر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از مصرف گوشت قربانى نهى نفرموده است ؟ پاسخ داد: انه قد رخص فيها؛ مصرف گوشت عيد قربان اجازه داده شد(168))).148 - تهديد به نفرينابو جعفر طوسى در ((اختيار الرجال )) از امام صادق (عليه السلام) به نقل از سلمان فارسى (ره ) روايت مى كند كه حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در مورد كسانى كه به حقوق شوهر و پسر عمش على (عليه السلام ) تجاوز كرده بودند، چنين فرمود:خلوا عن ابن عمى ! فو الذى بعث محمدا بالحق لئن لم تخلوا عنه لانشرن شعرى و لاضعن قميص رسول الله على راءسى و لاصرخن الى الله تبارك و تعالى فماناقة صالح باكرم على الله منى و لا الفصيل باكرم على الله من ولدى ؛رها كنيد پسر عموى مرا! سوگند به آن خدايى كه محمد(صلى الله عليه و آله و سلم ) را به حق برانگيخت ، اگر از وى دست برنداريد، گيسوان خود را پريشان كرده و پيراهن رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) را بر سر افكنده و در برابر خدا فرياد خواهم زد. يقين بدانيد كه ناقه صالح ، در نزد خدا از من گرامى تر نبود، و بچه آن ناقه نيز از فرزندان من قدر و قيمتش زيادتر نبود(169))).149 - فاطمه تنها همسر على در زمان حياتش در كتاب امالى شيخ صدوق از ابوبصير نقل شده كه مى گويد:امام صادق (عليه السلام) فرمود: خداى تعالى بر حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) تا وقتى حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) زنده بود، تمامى زنان را حرام كرد. ابوبصير گفت : اين براى چه بود؟ امام فرمود: چون حضرت فاطمه (سلام الله عليها) هيچ گاه حيض نمى شد و هميشه پاك بوده است (170).150 - رفتار فاطمه از زبان علىامير مؤمنان على (عليه السلام) فرمود: تا فاطمه زنده بود، كارى نكردم كه او را به خشم آورد و بر هيچ كارى او را مجبور ننمودم و او نيز هيچ گاه مرا به خشم نياورد و در هيچ كارى نافرمانى مرا نكرد و به راستى هر وقت به او نظر مى كردم غم و اندوه هايم برطرف مى شد(171).151 - سخن فاطمه درباره علىحضرت فاطمه (سلام الله عليها) در برابر يكى از افراد نادان مدينه فرمود:مى دانيد على كيست ؟ على ، امامى ربانى و الهى ، و اندامى نورانى و مركز توجه همه عارفان و خداپرستان و فرزندى از خاندان پاكان ، گوينده به حق و روا، جايگاه اصلى محور امامت و پدر حسن و حسين دو دسته گل پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) و دو بزرگ و سرور جوانان اهل بهشت است (172).152 - خستگى فاطمه روزى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد خانه على (عليه السلام) گرديد. ملاحظه نمود كه آن حضرت به همراه فاطمه (سلام الله عليها) مشغول آسيا كردن مى باشند، پرسيد: كدام يك از شما بيشتر خسته مى باشيد؟على (عليه السلام) عرض كرد: اى رسول خدا! فاطمه خسته تر است .به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: بلند شو دخترم !فاطمه (سلام الله عليها) حركت كرد و حضرت جاى او نشسته ، با على (عليه السلام) مشغول به آرد كردن دانه ها شد(173).ح : فاطمه زهرا(سلام الله عليها) و تربيت فرزندان153 - توجه به حضور فرزندان در خانهروايت شده است كه حضرت فاطمه (سلام الله عليها) به خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و در حالى كه گريه مى كرد، گفت : حسن و حسين از خانه خارج شده اند و نمى دانم به كجا رفته اند؟حضرت فرمود: مطمئن باش كه آنها در پناه خدا هستند.در اين هنگام جبرئيل شتابان آمد و گفت : آنها در باغ بنى نجار، در كنار هم خوابيده اند و خداوند فرشته اى را فرستاده كه يك بالش را زير آنها و يك بالش را روى آنها گسترده است .رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) با اصحابشان بيرون آمدند و آن دو را همان جا ديدند، در حالى كه مارى دور آنها حلقه زده بود. حضرت آنها را بر دوش خود گرفت .اصحاب گفتند: بگذار ما آنها را بياوريم .رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: چه خوب مركوب است مركوب آنها! و چه سواران خوبى ! و پدرشان بهتر از آنهاست .(174)
+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 16:39 توسط قاسم قلی پور مازندرانی
|
این وبلاگ برای پاسخگویی به مسائل اخلاقی وشرعی آماده گی لازم رادارد