چرا کوفیان بیغت شکستند ؟
چرا مردم کوفه بیعت خود را با امام حسین(ع) شکستند؟
پرسش
چرا مردم کوفه بیعت خود را با امام حسین(ع) شکستند؟
پاسخ اجمالی
در موضوع بیوفایی و بیعتشکنی مردم کوفه پس از دعوت امام حسین(ع) و یاری نکردن آنحضرت در برابر یزید عوامل متعددی دخالت داشته است؛ که به مهمترین آنها اشاره میشود:
1. حُب دنیا و طمع: برخی از آنانی که از امام حسین(ع) دعوت کردهبودند در واقع درد دین نداشتند، بلکه طمع و حُب دنیا و ریاست و اینکه شاید در سایه حکومتشان به خواستههای دنیایی خود برسند، انگیزه آنان برای چنین دعوتی بود.
امام حسین(ع) میفرماید: «همانا مردم دنیاپرستند و دین از سر زبان آنها فراتر نرود و دین را تا آنجا که زندگیشان را رو به راه سازد بچرخانند و چون در بوته آزمایش گرفتار شوند دینداران اندک گردند».[1] این کلام امام(ع) به همین طمع و حرص مردم به دنیا اشاره دارد. طبیعتاً چنین افرادی زمانی که اوضاع را بر وفق مراد ندیدند، از دعوت خود عقبنشینی کردند.
دنیا طلبی بویژه از راه حرام، هدیههای نامشروع و غذاهای حرام ، هم دلها را از دریافت هدایت و حق محروم مینماید، هم، دینداری و تعهد را کاهش میدهد و عمل به وظیفه را در بوته فراموشی میسپارد.
امام حسین، روز عاشورا خطاب به سپاه کوفه و نکوهش آنان که نه به سخن حقش گوش میدهند و نه دعوتش را میپذیرند، رمز چنین رویکردی را همین گرایش به دنیای حرام میداند و میفرماید:
«همه شما مرا سرپیچی میکنید، به سخنم گوش فرا نمیدهید. حق دارید! چرا که تحفهها و هدیههاتان همه از حرام است و شکمهایتان از حرام پُر شده است، پس بر دلهای شما مُهر خورده. وای بر شما چرا ساکت نمیشوید، چرا گوش نمیدهید و نمیشنوید».[2]
در زیارت اربعین، از حادثه عاشورا چنین گزارش شده است که؛ کسانی برای کشتن امام حسین(ع) همدست و همداستان شدند که دنیا فریبشان داد و بهره خویش را به چیزی فرومایه و بیارزش فروختند و آخرت خود را به بهای ناچیز و اندک معامله کردند و از روی تکبر، در هواپرستی خود غوطه خوردند و تو و پیامبرت را به خشم آورده، پیروی از اهل دشمنی و نفاق کردند.[3]
2. تهدید و تطمیع: عبید الله بن زیاد بسیاری از بزرگان کوفه را با تطمیع و گروهی را با تهدید از یاری امام باز داشت. بافت قبیلهای و عشیرهای کوفه چنین اقتضا میکرد وقتی سران قبیلهای از صحنه خارج شدند، اعضای قبیله هم به پیروی از آنها صحنه را ترک کرده و به خاطر هراس از آینده شغلی و وضعیت خانواده و ... بیعت خود را نقض کنند.[4]
3. نادانی و جهل: برخی افراد به علت نداشتن تحلیلی درست از اوضاع سیاسی و اجتماعی، به چیزی روی میآورند که صلاح دین و دنیای آنان در آن نیست. برخی از کوفیان اینگونه بودند و امام حسین(ع) نیز در کلام خویش، یکی از علل نقض بیعت کوفیان را همین نابخردی و نادانی کوفیان معرفی میکند:
«اى کوفیان! زشتیتان باد و بینوایى! سختیتان باد و نابودى! شما سرگشته ما را به فریاد خود طلبیدید و چون آماده آمدیم، شمشیر دست ما را بر ما تیز کردید! و آتشى را که بر دشمنان ما و شما شعلهور بود بر ما افروختید! شما بی آنکه از ما گناهى دیده باشید صبح کردید، در حالى که دشمنى ما را بر آشتى برگزیدید و به عناد ما شتافتید و به سبب گرایش به فساد، بیعت ما را رها کرده، از روى نادانى و پیوند با سرکشان امّت و بازماندگان احزاب و دورافکنان کتاب خدا آنرا شکستید
===========================
چرا مردم كوفه به جنگ امام حسين(ع)رفتند
حادثه شهادت امام حسين(ع) نه تنها فجيع بود و نه تنها مظهر يک فداکارى عظيم و بىنظير است، حادثه بسيار عجيبى از نظر توجيه علل روحى قضيه است. اين قضيه پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر اکرم واقع شده به دست مسلمانان و پيروان رسول اکرم و مردمى که معروف به تشيع و دوستى آل على بودند و واقعا هم علاقه به آل على داشتند در زير پرچم کسانى که تا سه چهار سال قبل از وفات پيغمبر با او جنگيدند و عاقبت که مردم ديگر مسلمان شدند آنها هم اجبارا و ظاهرا مسلمان شدند.
با شناخت تاريخي و ديدي كه نسبت به مردم كوفه داريم انتظار آن نميرفت كه با يك چرخش تمام، سوابق درخشان خود را ـ كه در جنگ جمل و صفين و نهروان نشان داده بودند ـ زير پا گذارده و به جنگ فرزند رسول خدا، حضرت امام حسين(عليه السلام) بشتابند.
براي روشن شدن اين مطلب نخست بايد عوامل و زمينهها را بررسي كرد كه چه عواملي باعث شد تا مردم كوفه دست به اين جنايت هولناك بزنند؟
به طور خلاصه بايد گفت دو دسته از عوامل بودند كه زمينه رفتن مردم كوفه به كربلا را فراهم كردند:
الف ـ عوامل دروني.
ب ـ عوامل بروني.
مقصود از عوامل دروني آن زمينهها و خصيصههايي است كه در مردم كوفه شكل گرفته بود و مقصود از عوامل بروني همان فشار و اختناق دستگاه حاكمان بنياميه بود كه با ترفندهاي مخصوص به خود، مردم را آماده چنين كاري كرد.
امّا عوامل دروني در مردم كوفه ـ براساس آن چه كه تاريخ بدان اشاره كرده ـ چند عامل بوده است:
1. تناقض آشكار در سيره و گفتار:
مردم كوفه در موارد گوناگوني به اثبات رساندند كه هميشه در سيره و گفتار خود دچار تناقض بودهاند، چراكه از يك سو سخني را بر زبان آورده كه هيچگاه در عمل بدان اعتقادي نداشتند. موارد آن بسيار است، از جمله اينكه آنها هزاران نامه و طومار نوشته و امام حسين(عليه السلام) را به كوفه دعوت كردند و برخي در نامهها به تعداد نيروهاي آماده دفاع اشاره كرده كه تعدادشان يك صد هزار نفر است.
برخي ديگر نيز ضمن دعوت از امام نوشته بودند كه اگر به دعوت آنها پاسخ مثبت ندهد، فرداي قيامت شكايت او را به نزد پيامبر خدا خواهند نمود. امّا پس از آنكه نماينده امام حسين را در كوفه ديدند، اگرچه در ابتدا به نشانه وفاداري با وي بيعت كردند، اما پس از تهديدهاي عبيدالله ـ با يك چرخش عجيبي و با يك عقب نشيني مفتضحانهاي ـ نه تنها مسلم بن عقيل را تنها گذاردند، بلكه همان دستهاي بيعت كننده، در كربلا ـ عليه امام حسين ـ تبديل به شمشير شد.
در دل آنها چيزي ميگذشت كه بر زبانشان جاري نميشد. آنها كساني بودند كه وصف كاملشان بر زبان فرزدق آمده است كه در پاسخ امام حسين(عليه السلام) ـ كه از وضعيت مردم كوفه ـ پرسيده بود، گفت: "قلوبهم معك و سيوفهم عليك" قلبهايشان همراه تو، ولي شمشيرهايشان عليه تو بسيج شده است. خود امام نيز در بين راه به شخصي فرمود: اين نامههاي اهل كوفه است و خود آنها قاتلان من ميباشند.
از موارد اين تناقض آشكار در قول و عمل مردم كوفه اين بود كه پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) وقتي به خيمههاي امام حملهور شده و غارت كردند، يكي از اهل كوفه به فاطمه (دختر امام حسين) هجوم برده، گوشوارهاش را از گوش او وحشيانه كشيد، به گونهاي كه گوش او را پاره كرد. فاطمه ديد كه آن مرد كوفي به شدت گريه ميكند، پرسيد چرا گريه ميكني؟ گفت چگونه نگريم در حالي كه مشغول غارت دختر رسول الله ميباشم؟ فاطمه گفت: خوب پس مرا رها كن، پاسخ داد بيم آن را دارم كه اگر من نبرم ديگري ببرد!!
همچنين نوشتهاند: هنگامي كه اسيران اهل بيت(عليهم السلام) را وارد كوفه كردند، مرد و زن به حال آنان گريه ميكردند. امام سجاد(عليه السلام) ـ كه سخت شگفت زده شده بود ـ فرمود: اگر اينان بر ما گريه ميكنند پس چه كسي ما را كشت.
همانها بودند كه از عبدالله بن عمر درباره حكم خون پشه سؤال كردند كه اگر بر لباس بود پاك يا نجس است، در پاسخ آنان گفت: ببينيد از من درباره خون پشه ميپرسيد، در حالي كه فرزند پيامبر خدا را كشتند در حالي كه درباره او و برادرش شنيدم كه پيامبر ميفرمود: «هما ريحانتان من الدنيا».
2. پيمان شكني:
دومين صفتي كه مردم كوفه به آن مشهور و معروف گشته بودند، صفت ناپسند و زشت عهد و پيمان شكني و عدم وفا به تعهدات خويش است.
اين روش را همگان ميدانستند. در تاريخ ميخوانيم كه آنان به علي(ع) خيانت كردند، همچنين به امام حسن مجتبي و امام حسين و پس از او به زيد بن علي و همچنين به هر رهبري كه قيامي را هدايت ميكرد، خيانت كردند.
از اينرو بازدارندگان، به امام حسين گفتند: شما پيمان شكني و خيانت كوفيان را نسبت به پدر و برادرت ديدهاي، مبادا فريب آنها را بخوري.داود بن علي هم به زيد بن علي گفت: اي عموزاده اينان فريبت ندهند، آيا اينها به كسي كه عزيزتر از تو در نزدشان بود (جدّت علي) خيانت نكردند تا اين كه كشته شد؟ و آيا با حسن بن علي پس از او نخست بيعت نكردند و سپس بر او هجوم برده و عبا از دوشش كشيده و وسائل درون خيمهاش را غارت كردند و زخمياش نمودند؟! آيا جدّت امام حسين را فرا نخواندند و از مدينه و مكه بيرون نياوردند و به او پيمانهاي سختي ندادند، امّا در نهايت به او خيانت كرده و راضي نشدند تا اينكه او را به قتل رساندند؟
3. زودباوري در جنگهاي رواني:
زودباوري مردم كوفه و فريب خوردن در جنگهاي رواني كه گاهي عليه آنها به كار برده ميشد يكي از صفات ناپسند و علل ضعف و بيارادگي آنها به شمار ميرفت كه دشمن از همين نقطه ضعف استفاده ميكرد و به اهداف سياسي خود ميرسيد البته در طول تاريخ موارد بسياري به ثبت رسيده است.
4. نداشتن آزادي عمل و استقلال فكري:
از جمله عواملي كه مردم كوفه را بر آن داشت تا با امام حسين(عليه السلام) بجنگند، اين بود كه مردم كوفه از يك بلوغ فكري و استقلال ـ در تصميمگيري ـ برخوردار نبودند، زيرا شهر كوفه پس از تأسيس آن در سال 20 هجري، محل اسكان قبائل، گروهها، مليّتها، مذاهب و اديان گوناگوني بود كه همين ناهماهنگي و يك دست نبودن مردم سبب شد تا هر قبيلهاي براي خود و هم پيمانانش شرايط خاصي اعمال كند.
علاوه بر اين غير از مسلمانان همانند يهوديان و نصاري نيز در اين شهر زندگي ميكردند. با اين بيان در جاي جاي شهر كوفه قبيلهاي استقرار يافته و براي خود حكومتي قبيلهاي برقرار ساخته بود كه هيچگاه با هم هماهنگ نبودند. لذا با كنار آمدن رئيس قبيله با حكومت و يا يك جريان فكري ديگر، افراد آن قبيله و همپيمانان مجبور بودند، كه همراه او باشند.
در نتيجه بايد گفت اين قبايل و مردمي كه هر يك از جايي آمده بودند، اگرچه در ظاهر در كنار يكديگر ميزيستند، امّا (به فرموده اميرمؤمنان) با اهواء و گرايشهاي گوناگون جدا از يكديگر بودند و با اعمال فشار حكومت قبيلهاي به حكم اجبار راهي كربلا ميشدند.
دومين عاملي كه باعث شد مردم كوفه براي جنگ با امام حسين(عليه السلام) بسيج شوند، اقدامات سريع حكومت غاصبانه بنياميه بود كه با در نظر گرفتن شرايط جديد حاكمِ بر كوفه و عزل فرماندار سابق و آمدن فرماندار جديد بود. عبيدالله بن زياد براي مهار انتفاضه و قيام مردم و تسلّط كامل بر شهر و مردم كوفه، اقداماتي به عمل آورد كه از جمله آنها ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1. ايجاد رعب و وحشت:
عبيدالله با كشتن افراد بيگناه و كشيدن آنها در كوچه و بازار و همچنين با دار زدن افراد و آويزان كردن آنها در اماكن عمومي و يا انداختن افراد از بالاي قصر دارالاماره، سخت مردم را به وحشت انداخت؛ مثلاً با كشتن مسلم بن عقيل (نماينده امام حسين عليه السلام) و هاني بن عروه و كشاندن اين دو چهره بزرگ و انقلابي در كوچه و بازار كوفه و هم چنين انداختن نماينده ديگر امام حسين(عليه السلام) به نام قيس بن مسهر صيداوي، اين جوّ خفقانآميز را در كوفه به وجود آورد.
از اين رو، ترس و وحشت مردم به جايي رسيده بود كه كسي حاضر به دفاع از او نشد و به دستور عبيدالله در انظار عمومي در سن 89 سالگي گردنش را زدند و وي را به شهادت رساندند. او با ايجاد اين رعب و وحشت در بين مردم توانست به موقع از اين حربه استفاده نمايد و مردم را ـ پس از ورود امام حسين(عليه السلام) به كربلا ـ جهت جنگ با امام حسين(عليه السلام) بسيج كند.
نتيجه اين كار اين شد كه افراد ضعيفالنفس و بياراده و يا مزدوراني كه از ديگران پيروي ميكردند و از خود هيچ ارادهاي نداشتند، راهي جز رفتن به كربلا و جنگيدن با امام حسين نداشته باشند، زيرا نه ميتوانستند در كوفه بمانند و نه ميتوانستند ارادهاي از خود نشان داده پا به فرار بگذارند.
2. دستگيري هواداران امام حسين(عليه السلام):
با فروكش كردن قيام مردم كوفه، عبيدالله دستور داد تا سران شورش و تمام هواداران امام حسين(عليه السلام) را تحت تعقيب قرار دهند. از آن عده افرادي كه تا ديروز به خاطر مصالح خود در كنار انقلابيون بوده و امروز در كنار عبيدالله قرار گرفته بودند كمال استفاده را برده و با كمك مزدوران عبيدالله خانه به خانه براي دستگيري انقلابيون بشتابند.
عبيدالله با چنين اقدامي بر بيشتر انقلابيون و هواداران دست يافته و راهي سياه چالها نمود.
اگر اين آمار درست باشد بايد گفت كه عبيدالله تقريبا بر دو سوم بيعت كنندگان با مسلم ـ كه از هواداران امام حسين(عليه السلام) بودند ـ دست يافته و آنها را راهي زندانها و شكنجهگاهها كرد كه اگر آنها به زندان نميافتادند، چه بسا كوفه در موقع حضور امام حسين(عليه السلام) شكل ديگري به خود ميگرفت و يا لااقل براي امام ياران بيشتري از كوفه بسيج ميشدند.
3. تطميع مردم به پول، مقام، جايزه:
سومين عاملي كه باعث شد تا مردم براي رفتن به كربلا و مقابله و رويارويي با امام حسين انگيزه پيدا كنند، پولها و وعده پستها و مقامهايي بود كه از سوي عبيدالله به مردم ـ به ويژه اعيان و شخصيتهاي كوفه ـ داده شد. آن پولها، آن قدر مردم را شتاب زده كرد كه براي دريافت آن بر يك ديگر پيشي ميگرفتند!! هم چنين براي دريافت آن پستها به گونهاي مست و «لايعقل» گرديده بودند كه آزادي فكر و انديشه از عواقب امر را از آنها گرفته بود. بدين جهت اين وعدهها بسيار كارساز بود؛ اگرچه براي بسياري از آنها جز ضرر و زيان، سود ديگري نداشت.
از جمله افرادي كه سخت شيفته قدرت و مقام شد عمر بن سعد بود. وي به خاطر از دست ندادن حكومت «ري» آماده چنين كاري شد.
هم چنين شمر بن ذي الجوشن و آن ده نفري كه بدن امام حسين را زير سم اسب گرفتند در انتظار جايزه از عبيدالله بن زياد و يزيد بن معاويه بودند.
به هر حال حضور يافتگان در كربلا دو دسته بودند:
دسته اول كساني بودند كه به كمك امام حسين شتافته و علي رغم اين كه راهها به شدت كنترل ميشد ـ تا نيروي كمكي براي امام از كوفه خارج نشود ـ امّا چهرههاي محترم و سرشناسي همانند: حبيب بن مظاهر اسدي، انس بن حارث كاهلي، مسلم بن عوسجه، رافع بن عبدالله، مسلم بن كثير ازدي، زهير بن سليم ازدي، جابر بن الحجاج، نعمان بن عمرو ازدي، حلاس بن عمرو ازدي و عدّه ديگري از كوفيان در كربلا حضور يافته و به شهادت رسيدند.
دسته دوم كساني بودند كه به قصد جنگ با امام حسين به كربلا رفتند و اين دسته چند گروه بودند:
1. گروهي از همان ابتدا چنين هدفي داشتند، امّا وقتي به كربلا رسيدند تغيير موضع داده و در كنار امام حسين قرار گرفتند و به شهادت رسيدند همانند: جوين بن مالك بن قيس، قاسم بن ابي حبيب ازدي، مسعود بن الحجاج، عبدالرحمن بن مسعود بن الحجاج تميمي و ضرغامة بن مالك.
2. برخي هم از ترس عبيدالله، با سپاه عمر بن سعد از كوفه بيرون آمدند ولي در بين راه پا به فرار گذاشتند.
3. سومين گروه، هواداران حزب اموي بودند همانند: عمربن سعد، شمر بن ذي الجوشن، حصين بن نمير، شبث بن ربعي، عزرة بن قيس، عمرو بن الحجاج زبيدي، حجار بن أبجر، زجر بن قيس و...
لذا هر يك از اينها فرماندهي گروه زيادي از لشكر عمر بن سعد را به عهده گرفته بودند.
4. عدهاي هم از دشمنان اهل بيت بودند كه قصد انتقام از خاندان پيامبر(صلي الله عليه واله) و اميرمؤمنان را داشتند.
5. دستهاي نيز جزء مرعوب شدگان سياست عبيدالله بودند كه اجبارا يا اختيارا براي جنگ با امام حسين بسيج شده و براي اين كه پرونده سياهي براي آنان تشكيل نشود حاضر به رفتن كربلا شدند. توده مرمد جزء اين گروه بودند.
6. گروه ديگر افراد غافل و بيخبري بودند كه نه شخصيت اهل بيت ـ خاصه امام حسين ـ را درك كرده بودند و نه از كفر خليفه جديد خبري داشتند و از سوي ديگر با تبليغات سوء عليه امام حسين ـ كه وي بر ضد خليفه مسلمانان قيام نموده و از دين خروج كرده ـ با اين انگيزه در كربلا شركت جستند. چنان چه ميخوانيم كه عمرو بن الحجاج براي تحريك مردم به جنگ با امام حسين در روز عاشورا فرياد ميزد: قاتلوا من مرق عن الدين و فارق الجماعة؛ بجنگيد با كسي كه از دين خدا برگشته و از صف مسلمانان بيرون رفته است و امام نيز در پاسخ اين شخص فرومايه فرمود: واي بر تو اي عمرو! آيا مردم را به اين بهانه و اتهام كه ما از دين خدا خارج شدهايم به جنگ و ريختن خون ما تشويق و ترغيب ميكني؟! آيا ما از دين خدا خارج گرديدهايم ولي تو ـ كه حق را از باطل نشناختي ـ در دين خدا پا برجا هستي؟! نه، هرگز چنين نيست، روزي كه روح مان از تن ما جدا گرديد، خواهيد فهميد كه چه كسي سزاوار آتش است.
اوصاف لشكر ابن سعد از زبان امام:
اگرچه از نظر تاريخ روشن است كه مردم كوفه افرادي پيمان شكن و بيوفا بودهاند، امّا بايد ديد آنان كه اين حادثه تلخ و اين فاجعه بزرگ را به وجود آوردند چه كساني بودند؟
جواب اين پرسشها را بايد از زبان امام شنيد كه سپاه عمر بن سعد، نه آزادمرد بودند و نه مسلمان. نه داراي عاطفه بودند و نه وجدان، چرا كه اگر مسلمان بودند هرگز با محبوب رسول خدا نميجنگيدند و اگر آزاد بودند به عاقبت امر ميانديشيدند و اگر عاطفه داشتند اين همه وحشي گري را در كربلا نسبت به خاندان وحي و رسالت روا نميداشتند. عجب اين جاست كه در اين مردم هيچ چيز اثر نگذاشت، نه موعظه، نه كلام خدا و نه سخني از پيامبر(صلي الله عليه واله).
جالب اين است كه هيچ كس به اندازه امام آنها را نشناخت و به معرفي چهره آنان نپرداخت.
در سخناني كه روز عاشورا ايراد كردند با اين كه ميدانست هرگز با موعظه و هشدار تغيير مسير نخواهند داد، كوفيان را اين چنين توصيف كرد:
«اي پيروان آل ابي سفيان و پيروان شيطان، مسخ شدگان، فاسقان، ظالمان، سفيهان، منافقان، قاتلان فرزندان پيامبران، اذيت كنندگان مؤمنان، قاتلان فرزندان بدريان، قاتلان مؤمنان، خبيثان، فرزندان حرام، فرومايگان، ظاهركنندگان فساد روي زمين، باطل كنندگان حدود خدا، خورندگان اموال فقرا و مساكين، بردگان امت، شاربان خمر شكمهاي انباشته از حرام، و...»
با توجه به توصيف امام درباره اوصاف ناپسند مردم كوفه ـ به ويژه حضور يافته گان در لشكر عمر سعد ـ علّت جنگ كوفيان با امام حسين(عليه السلام) در كربلا به خوبي روشن ميگردد
===========================
قیام امام حسین(ع) پنج سال پیش از عاشورا بود/ چرا امام به بیعت کوفیان اعتماد کرد؟
برحسب ظاهر، اگر امام به هجده هزار نامه و به بیعت مردم کوفه پاسخ مثبت نمی داد، بالاخره در تاریخ این سؤال بزرگ پیش می آمد که چرا امام حسین(ع) به این بیعت ها توجه نکرد و اگر به کوفه می رفت، ممکن بود پیروز شود. به ظاهر، امام حسین(ع) بهانه ای ندارد که نپذیرد .
سخن گفتن از امام حسین(ع) سخن گفتن از پیامبر(ص) است و صحبت از پیامبر(ص) سخن از اسلام، زیرا پیامبر اکرم(ص) فرموده است:« حسین منی و انا من حسین». اگر پیامبر(ص) مؤسس و آورنده ی اسلام است، امام حسین(ع) احیاکننده ی آن و اگر در مبعث و غدیر اسلام رویید و به کمال رسید، در روز عاشورا حیاتی دوباره یافت و تفسیر ناب امام حسین(ع) از اسلام خط بطلان بر همه ی وسوسه ها و راه های انحرافی و بدعت ها کشید و مسیر اسلام ناب را در پیش چشم همگان قرار داد. اما، فضای فرهنگی ـ اجتماعی پیش از قیام عاشورا چگونه بود که در سال ۶۱ به شهادت امام(ع) منجر شد؟ برای واکاوی موضوع، با حجت الاسلام دکتر جهان پور، مدرس حوزه و دانشگاه، به بحث می نشینیم.
انحرافی را که نیم قرن پیش از کربلا پدید آمد چگونه می توان تحلیل کرد؟
آن چه که در کربلا اتفاق افتاد نتیجه ی یک دوره ی پنجاه ساله ی انحراف در دنیای اسلام است که تجلی این انحراف امت اسلامی را در کربلا می بینیم. این طور نیست که قیام کربلا را فقط با یزید بتوان معنا کرد. درست است که از عوامل مهم قیام کربلا خلافت و عملکرد یزید بود ولی به گواهی تاریخ اسلام اگر به جای یزید خلیفه ی دیگری هم بر مسند حکومت تکیه می زد، باز سیدالشهدا(ع) قیام می کرد و حادثه ی کربلا اتفاق می افتاد و گرچه ممکن بود به لحاظ ظاهر این قیام تفاوت هایی داشته باشد، در عمق خود تفاوتی نمی کرد بنابراین برای بررسی علت های وقوع کربلا بیشتر از آن که به یزید توجه کنیم باید دوران قبل از او را در نظر بگیریم.
امام حسین(ع) از قبل حادثه ی کربلا در مناسبت های مختلف افراد را برای بعد از مرگ معاویه آماده ی قیام می کردند. حالا، بعد از معاویه، یزید خلیفه شده که به اعتقاد من اگر هم او خلیفه نمی شد، باز امام حسین(ع) دست به قیام می زدند. معاویه بزرگ ترین مانع در برابر نهضت امام حسین(ع) بود چون او با سوابقی که برای خودش درست کرده بود و رفتار عوام فریبانه ای که داشت توانسته بود حتی اطرافیان ائمه از جمله فرماندهان امام حسن(ع) را از دور ایشان پراکنده کند. معاویه قبل از امام حسن(ع) در زمان امیرالمؤمنین(ع) هم مردم را علیه حضرت تحریک می کرد. همیشه، در حوادث مهم تاریخی، پس زمینه ها خیلی مهم است. به نظر من، حادثه ی کربلا نتیجه ی انحراف بزرگی است که سال ها قبل در دنیای اسلام پیش آمده بود وهیچ کس آن را انحراف محسوب نمی کرد و مردم با آن کنار آمده بودند ولی با گذر زمان معلوم شد این انحراف به ظاهر کوچک چقدر بزرگ و سهمگین بوده است.
این بازگشت به جاهلیت بعد از رحلت پیامبر(ص) چگونه رخ داد؟
ما در تاریخ اسلام اصطلاحی داریم به نام جاهلیت که به دوران پیش از اسلام گفته می شود. در قرآن هم چهار بار واژه ی جاهلیت آمده و اوصاف آن دوران توصیف شده است. از شاخصه های مهم دوران جاهلیت تبعیض طبقاتی و اشرافیت قبیلگی است. قبیله ای که بزرگ تر و ثروتمندتر بود امتیازهایی را برای خودش نسبت به قبایل کوچک تر و ضعیف تر قائل بود. قبیله ی قریش در گذر زمان به چنین جایگاهی دست یافت؛ یعنی قریش به نام سرور عرب در شبه جزیره شهرت یافت و همه پذیرفتند که قریش سرور است.
در چنین موقعیت منحصر به فردی که برای قریش پیش آمده بود، اسلام ظهور کرد و تعالیم اسلام و رسالت پیامبر(ص) همه ی آن امتیازها را نفی می کرد؛ یعنی اسلام با اشرافیت و موقعیت هایی که قریش به ناحق به دست آورده بود مبارزه می کرد. به همین علت، قریش در برابر پیامبر(ص) ایستاد و مقابله کرد. این مقاومت ۲۱ سال طول کشید تا بالاخره در سال هشتم هجری قبیله ی قریش مسلمان شد. اسلام آنان در دو سال آخر حیات پیامبر از سر ترس و جبر بود و نه از روی میل و رغبت. آن ها مجبور شدند که اسلام بیاورند و چون در اسلام همه ی انسان ها با هم مساوی بودند پیامبر(ص) امتیازهای آنان را لغو کرد و قریش هم مجبور شد به این سیره ی پیامبر تن بدهد و آن را بپذیرد و سکوت کند.
خصوصیات دورانی که جاهلیت اول را به جاهلیت ثانی پیوند داد چه بود؟
بعد از رحلت پیامبر، انحرافی در خلافت و جانشینی پیامبر ایجاد شد که مردم آن را پذیرفتند و آن را انحراف تلقی نکردند ولی از آن جایی که این انحراف برای امیرالمؤمنین و خواص ایشان خیلی روشن بود آن ها با این جریان مقابله کردند هرچند در ادامه به سبب مصالح اسلام سکوت کردند. این انحراف به ظاهر کوچک در دوره ی خلافت خلیفه ی سوم ماهیت خود را آشکارا و کامل نشان داد.
در حقیقت، در این دوره که یک فرد اموی در رأس خلافت قرار می گیرد، میان آن جاهلیت اول و این جاهلیت ثانی پیوند برقرار می شود؛ یعنی در این دوره از حقیقت اسلام عبور می شود و همان ویژگی ها و خصوصیات دوران جاهلیت قبل اسلام احیا می شود به نحوی که می توان گفت خلافت اموی در این دوره پایه گذاری می شود؛ این خلافت پیش از آن که اسلامی باشد رنگ وبوی اموی و عربی داشت. این جا دیگر خیلی ها متوجه شدند که چه اشتباه بزرگی رخ داده است لذا بعد از کشته شدن خلیفه ی سوم مردم به خانه ی علی(ع) هجوم می برند و حضرت را مجبور می کنند که خلافت را بپذیرد.
بعدها، حضرت در گفت وگوهایی که با طلحه و زبیر دارند می فرمایند:«من به زور به سمت مردم نرفتم و آن ها را مجبور نکردم که با من بیعت کنند بلکه مردم سمت من آمدند. من دستم را برای بیعت دراز نکردم بلکه مردم بیعت را به من تحمیل کردند و شما(طلحه و زبیر) هم مثل بقیه ی مردم با من بیعت کردید پس باید به این بیعت پای بند باشید»؛ یعنی علی(ع) زمانی در رأس خلافت دنیای اسلام قرار گرفت که مردم متوجه آن انحراف شدند و دریافتند که چقدر در این سال ها از اسلام محمدی فاصله گرفته اند.
فرصت بیست ساله ی معاویه را برای انتقام و تحریف عقاید اسلامی تحلیل بفرمایید؟
از سال ۴۱ تا ۶۰ هجری، حدود بیست سال، معاویه رسماً خلافت را به دست می گیرد. او در این دوران ظاهر اسلامی را در کارهایش حفظ می کند، اما اعمال او هیچ گونه جهت اسلامی ندارد و رفتارش با روح اسلام در تعارض است. معاویه در این بیست سال جامعه ی اسلامی را به سمتی که خودش می خواهد سوق می دهد. ازجمله کارهای زشت او این است که لعن امیرالمؤمنین(ع) را اشاعه و ترویج می کند و دستور می دهد که علی(ع) را در منابر لعن کنند.
او در این عمل انتقام جویانه آن قدر زیاده روی می کند که حتی صدای برخی از خود اموی ها به اعتراض بلند می شود و می گویند که تو در این کار خیلی زیاده روی می کنی. مثلاً، مغیرة بن شعبه به معاویه اعتراض می کند که بس است دیگر؛ بهتر است قدری علی(ع) و بنی هاشم را رها کنی، اما معاویه جواب می دهد:«هیهات! هیهات! این مرد (پیامبر اسلام) هاشمی کاری کرده که روزی ۵ بار اسمش در کنار اسم خدا برده می شود و من تا این اسم را بر نیندازم دست بر نمی دارم.»
آیا این بحث درست است که لعن علی(ع) را معاویه به شدت در جامعه ترویج می داد؟
بله، لعن علی(ع) را معاویه بین مردم جا انداخته بود طوری که خودش می گفت کودکان باید با لعن علی(ع) بزرگ شوند و بزرگ ها با این لعن پیر شوند و پیرها با این لعن بمیرند و کسی نباید جرئت کند فضیلتی از فضایل علی(ع) را نقل کند.
مثلاً، در تاریخ آمده که اهل حران می گفتند: «لا صلاة الا بلعن ابی تراب»؛ یعنی اگر شما نماز بخوانید و به علی (ع) لعن نکنید، نماز شما اصلاً نماز نیست و نزد خدا پذیرفته نمی شود. در مناسک دینی چون نماز و دعا و در آغاز خطبه ها و... لعن علی(ع) جزو ضروریات بود. کسی جرئت نداشت اسم فرزندش را علی بگذارد.
شرایط جامعه طوری شده بود که اگر می خواستند کسی را در سطح جامعه بایکوت و طرد کنند، او را علی صدا می کردند که گزارش های آن در تاریخ آمده است؛ طوری شده بود که تا ۱۰۰ سال بعد مردم اسم علی(ع) و حسن(ع) و فاطمه(ع) و حسین(ع) و... را روی بچه هایشان نمی گذاشتند و جرئت نمی کردند این اسامی طیبه را روی بچه هایشان بگذارند. اگر کسی از این اسم ها استفاده می کرد، متهم می شد که گرایش شیعی دارد و باید طرد شود. این که امام حسین(ع) اصرار دارد اسم بچه هایش را علی بگذارد به همین علت است.
در تاریخ آمده که وقتی اسرای کربلا را پیش عبیدا...، حاکم یزیدی کوفه، می برند او از امام سجاد(ع) می پرسد اسم شما چیست؟ امام سجاد(ع) جواب می دهند: علی. می گوید: آن برادرت که کشته شد اسمش چه بود؟ امام جواب می دهد: اسم او هم علی بود. عبیدا... می گوید: چرا این همه علی؟ مگر اسم دیگری نبود؟ امام سجاد در پاسخ می-فرمایند: «پدرم ابی عبدا... به پدرش علی(ع) خیلی علاقه داشت و فرموده بود اگر خدا ۱۰۰ پسر هم به من بدهد، اسم همه ی آن ها را علی می گذارم و کسی مثل پدر من که پدری مثل علی دارد به او افتخار می کند، اما کسی که پدر ندارد به چه چیزی خطابش کنند؟» در حقیقت، امام سجاد کنایه ای به عبیدا... می زند چون پدر عبیدا... معلوم نبود و گاهی به او زیادة بن امیه می-گفتند. آن جا، عبیدا... از این پاسخ امام عصبانی می شود و تصمیم می گیرد امام را بکشد که حضرت زینب(س) دفاع می کند و ماجرا طور دیگری ادامه می یابد.
به هر جهت، این سیاست های ضدعلوی معاویه تا حدی است که مردم تحت تأثیر قرار می-گیرند و اسلام را از منظر او می شناسند و هر تفسیری از اسلام از ناحیه غیرمعاویه را مشروع نمی دانند. در چنین شرایطی، بعد از دوره ی امام مجتبی(ع)، که برخی مورخان عصر آن حضرت را عصر نفاق معرفی کردند.
آیا امام حسین(ع) در عصر معاویه نهضت فرهنگی خود را آغاز کردند؟
بله، بنده معتقدم آغاز قیام امام حسین(ع) در عصر خود معاویه است؛ حدود سال ۵۶ هجری که حضرت دیگر رسماً مخالفت-های جدی خود را اعلام می کند و در مقابل معاویه موضع گیری های آشکاری دارد و عدم صلاحیت یزید را در این برخوردها بیان می کند. ازجمله ی این موضع گیری ها خطبه ی آن حضرت در جمع بزرگان جهان اسلام در مِناست. زمانی که بزرگان و علمای جهان اسلام از کل سرزمین های اسلامی برای حج آمده بودند، امام حسین (ع) در آن جا مواضع خودشان را طرح می کنند و از این بزرگان می خواهند که این دیدگاه ها را به مردم سرزمین هایشان برسانند و آن ها را بیدار کنند و بیدارگری را وظیفه ی آن ها می دانند.
امام(ع) آن جا مسئله ی جانشینی یزید و بدعت معاویه را مطرح می کنند و به آیاتی از سوره ی مائده اشاره می کنند که احبار(علمای یهودی) به سبب انجام ندادن وظیفه مورد غضب واقع شدند و اگر بزرگان امت اسلامی هم با این انحراف ها مقابله نکنند و در انجام وظیفه شان کوتاهی کنند و بر آرزوهای دنیایی شان تکیه کنند و به آن چه که خداوند از آن ها خواسته عمل نکنند، عذاب الهی آن ها را در بر می گیرد. امام آن جا شدیدترین لحن را خطاب به علما و خواص جهان اسلام به کار می برند و مواضع محکم و کوبنده ی خود را هم نسبت به معاویه و انحراف های او مطرح می کنند.
در این جا، این سؤال مطرح می شود که چرا امام حسین(ع) علیه معاویه قیام مسلحانه نکردند؟
این که چرا امام با یزید عملاً درگیر شد و در زمان معاویه حرکت مسلحانه نکرد به علت فراهم نبودن شرایط بود مثلاً بعد از شهادت امام مجتبی(ع) به ایشان مراجعه می شود که شما باید قیام مسلحانه کنید. امام می فرماید:« بروید پلاس خانه تان باشید»؛ یعنی تا وقتی این طاغوت زنده است مثل فرشی که در خانه افتاده شما هم بروید و در خانه هایتان بنشینید. الان، وقت قیام مسلحانه نیست؛ تا معاویه زنده است قیام مسلحانه جواب نمی دهد چون امام(ع) هم معاویه و حیله ها و برنامه هایش را می شناسد هم اوضاع و شرایط اجتماعی و سیاسی و دینی جامعه را می داند و هم مردم را خوب می شناسد. تا اواخر دوره ی معاویه که حضرت با یک نهضت فرهنگی و علمی مبارزه را رسماً آغاز می کنند که در دل خودش کاملاً بیان کننده ی مواضع سیاسی امام(ع) نیز هست.
آیا یاران امام به وضعیت موجود اعتراض می کردند؟
بله، یاران خاص امام هم همیشه اعتراض های خود را مطرح می کردند و هزینه های سخت هم می پرداختند. کسانی مثل حجر، رشید، و... این ها یاران ناب و خالص امام (ع) بودند ولی صدایشان به جایی نمی رسید و معاویه سرکوب شان می کرد؛ یعنی واقعاً زر و زور معاویه جدی بود. زر معاویه بسیار وسوسه برانگیز و زورش هم خانه برانداز بود لذا این طور نبود که اصلاً مردم انحراف های معاویه را متوجه نشوند.
بعضی از مردم می دانستند، خواص می دانستند ولی به علت میل به زندگی دنیایی و ترس از معاویه سکوت می کردند و با این وضع کنار می آمدند حتی پیش امام می آمدند و می گفتند حق با شماست ولی کاری از ما بر نمی آید. بعضی مواقع هم کسانی می آمدند و می گفتند شما قیام کنید ما پشت سرتان هستیم ولی هم امام حسن(ع) و هم امام حسین(ع) می دانستند در وقت خطر این مردم حاضر نیستند و پشت آن ها را خالی می کنند و قیام نتیجه ندارد.
چرا امام حسین(ع) به بیعت مردم کوفه اعتماد کرد و دست به قیام زد؟
ممکن است سؤال شود این مردمی که بیست سال معاویه روی ذهن و فکر و اندیشه ی آن ها کار کرده و این قدر آن ها را فریفته است کاملاً قابل پیش بینی است که در کربلا هم در کنار امام باقی نمانند و باز فریب بخورند پس چرا امام حسین(ع) با وجود شناخت این مردم به بیعت مردم کوفه اعتماد کردند و دست به قیام زدند؟ پاسخ این سؤال بحثی است که این بحث هم کلامی است و هم تاریخی که بر اساس آن گفته می شود پیامبر(ص) و ائمه ی اطهار(ع) مأمور به ظاهرند؛ یعنی باید به ظواهر عادی در زندگی اجتماعی عمل کنند. بله، بر اساس علم امامت، برای امام حسین(ع) کاملاً روشن بود که این مردم مرد روزهای سخت نیستند.
در وصیت نامه ای که حضرت برای برادرشان، محمد حنفیه، می نویسند بیان می کنند این سفری که ما می رویم آخرش شهادت است. در مدینه هم وقتی به امام می گویند نرو ایشان جواب می دهند که پیامبر(ص) را در خواب دیدم که به من گفت خدا دوست دارد تو را کشته ببیند. علم امام(ع) یک امر است که با این علم امام حسین(ع) می داند که مردم خیانت می کنند و وفادار نیستند، اما عمل به ظاهر نکته ی دیگری است که بالاخره هجده هزار نفر با امام بیعت و اعلام وفاداری کردند حتی امام(ع) به نامه ها اعتماد نکرد و نماینده ی خودشان، مسلم، را فرستاد تا اطمینان یابد و وقتی مسلم از بیعت مردم کوفه اطمینان می دهد امام راه می افتد چون امام قبلش خطاب به مردم گفته بود که بیعت با مسلم بیعت با من است و اگر بیعت شکستید، خدا بین من و شما حکومت می کند؛ یعنی امام(ع) در نامه ای که خطاب به کوفیان می نویسد و مسلم را معرفی می کند هم به بیعت مردم پاسخ می دهد و هم تهدید می کند که مبادا پیمان را بشکنید که در آن صورت حاکم بین من و شما خداست.
برحسب ظاهر، اگر امام به هجده هزار نامه و به بیعت مردم کوفه پاسخ مثبت نمی داد، بالاخره در تاریخ این سؤال بزرگ پیش می آمد که چرا امام حسین(ع) به این بیعت ها توجه نکرد و اگر به کوفه می رفت، ممکن بود پیروز شود. به ظاهر، امام حسین(ع) بهانه ای ندارد که نپذیرد. چند عامل در این موضوع مهم هست که شهید مطهری در کتاب حماسه حسینی هم به آن ها اشاره می کند. این عوامل عبارت است از بیعت و دعوت و امر به معروف و نهی از منکر. خود دعوت یک عامل مهم برای قیام است. مردم کوفه خطاب به امام حسین(ع) نوشتند که درخت ها به ثمر نشسته، میوه ها آماده ی چیدن است، اوضاع کشاورزی رو به راه است، آب وهوا خوب است، و خلاصه همه چیز آماده است جز این که ما امام(ع) نداریم که قیام کنیم. شما بیایید تا ما دور شما جمع شویم و به آن چیزی که حق شماست و شایسته است برسیم.
می خواهم بگویم نامه ها این قدر با احساسات شدید نوشته شده که حضرت نمی تواند آن ها را نادیده بگیرد، اما در عین حال حضرت رعایت احتیاط را می کند و با این نامه ها نمی رود و مسلم را می فرستد. مسلم که از بیعت همه مطمئن می شود نامه می نویسد به امام که همه بیعت کردند و رؤسای قبایل آمدند و تضمین دادند که ما هستیم و لذا امام راه می افتد. وقتی هم که در راه حضرت متوجه می شود مردم بیعت شکستند می خواهد برگردد که اجازه ی بازگشت را به امام نمی دهند.
«حر»، که فرمانده لشگر یزید است، می گوید من مأمورم و اجازه نمی دهم شما به جای دیگری بروید نه به کوفه نه به مدینه و نه مکه تا این که جواب بعدی می آید که این ها را ببر به یک سرزمین بی آب وعلف و گرم که امام حسین(ع) آن جا به سمت غاضریه و بعد هم نینوا تغییر مسیر می دهند؛ یعنی اگر راه را بر امام(ع) نمی بستند، ممکن بود ایشان راه دیگری را در پیش بگیرند البته اراده ی الهی را نمی توان نادیده گرفت ولی بالاخره اگر اجازه می دادند، شاید امام(ع) تصمیم دیگری می گرفتند و راه دیگری را انتخاب می کردند نه این که دست از مبارزه بردارند ولی ممکن بود به نحو دیگری ادامه دهند.
پرسش
چرا مردم کوفه بیعت خود را با امام حسین(ع) شکستند؟
پاسخ اجمالی
در موضوع بیوفایی و بیعتشکنی مردم کوفه پس از دعوت امام حسین(ع) و یاری نکردن آنحضرت در برابر یزید عوامل متعددی دخالت داشته است؛ که به مهمترین آنها اشاره میشود:
1. حُب دنیا و طمع: برخی از آنانی که از امام حسین(ع) دعوت کردهبودند در واقع درد دین نداشتند، بلکه طمع و حُب دنیا و ریاست و اینکه شاید در سایه حکومتشان به خواستههای دنیایی خود برسند، انگیزه آنان برای چنین دعوتی بود.
امام حسین(ع) میفرماید: «همانا مردم دنیاپرستند و دین از سر زبان آنها فراتر نرود و دین را تا آنجا که زندگیشان را رو به راه سازد بچرخانند و چون در بوته آزمایش گرفتار شوند دینداران اندک گردند».[1] این کلام امام(ع) به همین طمع و حرص مردم به دنیا اشاره دارد. طبیعتاً چنین افرادی زمانی که اوضاع را بر وفق مراد ندیدند، از دعوت خود عقبنشینی کردند.
دنیا طلبی بویژه از راه حرام، هدیههای نامشروع و غذاهای حرام ، هم دلها را از دریافت هدایت و حق محروم مینماید، هم، دینداری و تعهد را کاهش میدهد و عمل به وظیفه را در بوته فراموشی میسپارد.
امام حسین، روز عاشورا خطاب به سپاه کوفه و نکوهش آنان که نه به سخن حقش گوش میدهند و نه دعوتش را میپذیرند، رمز چنین رویکردی را همین گرایش به دنیای حرام میداند و میفرماید:
«همه شما مرا سرپیچی میکنید، به سخنم گوش فرا نمیدهید. حق دارید! چرا که تحفهها و هدیههاتان همه از حرام است و شکمهایتان از حرام پُر شده است، پس بر دلهای شما مُهر خورده. وای بر شما چرا ساکت نمیشوید، چرا گوش نمیدهید و نمیشنوید».[2]
در زیارت اربعین، از حادثه عاشورا چنین گزارش شده است که؛ کسانی برای کشتن امام حسین(ع) همدست و همداستان شدند که دنیا فریبشان داد و بهره خویش را به چیزی فرومایه و بیارزش فروختند و آخرت خود را به بهای ناچیز و اندک معامله کردند و از روی تکبر، در هواپرستی خود غوطه خوردند و تو و پیامبرت را به خشم آورده، پیروی از اهل دشمنی و نفاق کردند.[3]
2. تهدید و تطمیع: عبید الله بن زیاد بسیاری از بزرگان کوفه را با تطمیع و گروهی را با تهدید از یاری امام باز داشت. بافت قبیلهای و عشیرهای کوفه چنین اقتضا میکرد وقتی سران قبیلهای از صحنه خارج شدند، اعضای قبیله هم به پیروی از آنها صحنه را ترک کرده و به خاطر هراس از آینده شغلی و وضعیت خانواده و ... بیعت خود را نقض کنند.[4]
3. نادانی و جهل: برخی افراد به علت نداشتن تحلیلی درست از اوضاع سیاسی و اجتماعی، به چیزی روی میآورند که صلاح دین و دنیای آنان در آن نیست. برخی از کوفیان اینگونه بودند و امام حسین(ع) نیز در کلام خویش، یکی از علل نقض بیعت کوفیان را همین نابخردی و نادانی کوفیان معرفی میکند:
«اى کوفیان! زشتیتان باد و بینوایى! سختیتان باد و نابودى! شما سرگشته ما را به فریاد خود طلبیدید و چون آماده آمدیم، شمشیر دست ما را بر ما تیز کردید! و آتشى را که بر دشمنان ما و شما شعلهور بود بر ما افروختید! شما بی آنکه از ما گناهى دیده باشید صبح کردید، در حالى که دشمنى ما را بر آشتى برگزیدید و به عناد ما شتافتید و به سبب گرایش به فساد، بیعت ما را رها کرده، از روى نادانى و پیوند با سرکشان امّت و بازماندگان احزاب و دورافکنان کتاب خدا آنرا شکستید
===========================
چرا مردم كوفه به جنگ امام حسين(ع)رفتند
حادثه شهادت امام حسين(ع) نه تنها فجيع بود و نه تنها مظهر يک فداکارى عظيم و بىنظير است، حادثه بسيار عجيبى از نظر توجيه علل روحى قضيه است. اين قضيه پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر اکرم واقع شده به دست مسلمانان و پيروان رسول اکرم و مردمى که معروف به تشيع و دوستى آل على بودند و واقعا هم علاقه به آل على داشتند در زير پرچم کسانى که تا سه چهار سال قبل از وفات پيغمبر با او جنگيدند و عاقبت که مردم ديگر مسلمان شدند آنها هم اجبارا و ظاهرا مسلمان شدند.
با شناخت تاريخي و ديدي كه نسبت به مردم كوفه داريم انتظار آن نميرفت كه با يك چرخش تمام، سوابق درخشان خود را ـ كه در جنگ جمل و صفين و نهروان نشان داده بودند ـ زير پا گذارده و به جنگ فرزند رسول خدا، حضرت امام حسين(عليه السلام) بشتابند.
براي روشن شدن اين مطلب نخست بايد عوامل و زمينهها را بررسي كرد كه چه عواملي باعث شد تا مردم كوفه دست به اين جنايت هولناك بزنند؟
به طور خلاصه بايد گفت دو دسته از عوامل بودند كه زمينه رفتن مردم كوفه به كربلا را فراهم كردند:
الف ـ عوامل دروني.
ب ـ عوامل بروني.
مقصود از عوامل دروني آن زمينهها و خصيصههايي است كه در مردم كوفه شكل گرفته بود و مقصود از عوامل بروني همان فشار و اختناق دستگاه حاكمان بنياميه بود كه با ترفندهاي مخصوص به خود، مردم را آماده چنين كاري كرد.
امّا عوامل دروني در مردم كوفه ـ براساس آن چه كه تاريخ بدان اشاره كرده ـ چند عامل بوده است:
1. تناقض آشكار در سيره و گفتار:
مردم كوفه در موارد گوناگوني به اثبات رساندند كه هميشه در سيره و گفتار خود دچار تناقض بودهاند، چراكه از يك سو سخني را بر زبان آورده كه هيچگاه در عمل بدان اعتقادي نداشتند. موارد آن بسيار است، از جمله اينكه آنها هزاران نامه و طومار نوشته و امام حسين(عليه السلام) را به كوفه دعوت كردند و برخي در نامهها به تعداد نيروهاي آماده دفاع اشاره كرده كه تعدادشان يك صد هزار نفر است.
برخي ديگر نيز ضمن دعوت از امام نوشته بودند كه اگر به دعوت آنها پاسخ مثبت ندهد، فرداي قيامت شكايت او را به نزد پيامبر خدا خواهند نمود. امّا پس از آنكه نماينده امام حسين را در كوفه ديدند، اگرچه در ابتدا به نشانه وفاداري با وي بيعت كردند، اما پس از تهديدهاي عبيدالله ـ با يك چرخش عجيبي و با يك عقب نشيني مفتضحانهاي ـ نه تنها مسلم بن عقيل را تنها گذاردند، بلكه همان دستهاي بيعت كننده، در كربلا ـ عليه امام حسين ـ تبديل به شمشير شد.
در دل آنها چيزي ميگذشت كه بر زبانشان جاري نميشد. آنها كساني بودند كه وصف كاملشان بر زبان فرزدق آمده است كه در پاسخ امام حسين(عليه السلام) ـ كه از وضعيت مردم كوفه ـ پرسيده بود، گفت: "قلوبهم معك و سيوفهم عليك" قلبهايشان همراه تو، ولي شمشيرهايشان عليه تو بسيج شده است. خود امام نيز در بين راه به شخصي فرمود: اين نامههاي اهل كوفه است و خود آنها قاتلان من ميباشند.
از موارد اين تناقض آشكار در قول و عمل مردم كوفه اين بود كه پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) وقتي به خيمههاي امام حملهور شده و غارت كردند، يكي از اهل كوفه به فاطمه (دختر امام حسين) هجوم برده، گوشوارهاش را از گوش او وحشيانه كشيد، به گونهاي كه گوش او را پاره كرد. فاطمه ديد كه آن مرد كوفي به شدت گريه ميكند، پرسيد چرا گريه ميكني؟ گفت چگونه نگريم در حالي كه مشغول غارت دختر رسول الله ميباشم؟ فاطمه گفت: خوب پس مرا رها كن، پاسخ داد بيم آن را دارم كه اگر من نبرم ديگري ببرد!!
همچنين نوشتهاند: هنگامي كه اسيران اهل بيت(عليهم السلام) را وارد كوفه كردند، مرد و زن به حال آنان گريه ميكردند. امام سجاد(عليه السلام) ـ كه سخت شگفت زده شده بود ـ فرمود: اگر اينان بر ما گريه ميكنند پس چه كسي ما را كشت.
همانها بودند كه از عبدالله بن عمر درباره حكم خون پشه سؤال كردند كه اگر بر لباس بود پاك يا نجس است، در پاسخ آنان گفت: ببينيد از من درباره خون پشه ميپرسيد، در حالي كه فرزند پيامبر خدا را كشتند در حالي كه درباره او و برادرش شنيدم كه پيامبر ميفرمود: «هما ريحانتان من الدنيا».
2. پيمان شكني:
دومين صفتي كه مردم كوفه به آن مشهور و معروف گشته بودند، صفت ناپسند و زشت عهد و پيمان شكني و عدم وفا به تعهدات خويش است.
اين روش را همگان ميدانستند. در تاريخ ميخوانيم كه آنان به علي(ع) خيانت كردند، همچنين به امام حسن مجتبي و امام حسين و پس از او به زيد بن علي و همچنين به هر رهبري كه قيامي را هدايت ميكرد، خيانت كردند.
از اينرو بازدارندگان، به امام حسين گفتند: شما پيمان شكني و خيانت كوفيان را نسبت به پدر و برادرت ديدهاي، مبادا فريب آنها را بخوري.داود بن علي هم به زيد بن علي گفت: اي عموزاده اينان فريبت ندهند، آيا اينها به كسي كه عزيزتر از تو در نزدشان بود (جدّت علي) خيانت نكردند تا اين كه كشته شد؟ و آيا با حسن بن علي پس از او نخست بيعت نكردند و سپس بر او هجوم برده و عبا از دوشش كشيده و وسائل درون خيمهاش را غارت كردند و زخمياش نمودند؟! آيا جدّت امام حسين را فرا نخواندند و از مدينه و مكه بيرون نياوردند و به او پيمانهاي سختي ندادند، امّا در نهايت به او خيانت كرده و راضي نشدند تا اينكه او را به قتل رساندند؟
3. زودباوري در جنگهاي رواني:
زودباوري مردم كوفه و فريب خوردن در جنگهاي رواني كه گاهي عليه آنها به كار برده ميشد يكي از صفات ناپسند و علل ضعف و بيارادگي آنها به شمار ميرفت كه دشمن از همين نقطه ضعف استفاده ميكرد و به اهداف سياسي خود ميرسيد البته در طول تاريخ موارد بسياري به ثبت رسيده است.
4. نداشتن آزادي عمل و استقلال فكري:
از جمله عواملي كه مردم كوفه را بر آن داشت تا با امام حسين(عليه السلام) بجنگند، اين بود كه مردم كوفه از يك بلوغ فكري و استقلال ـ در تصميمگيري ـ برخوردار نبودند، زيرا شهر كوفه پس از تأسيس آن در سال 20 هجري، محل اسكان قبائل، گروهها، مليّتها، مذاهب و اديان گوناگوني بود كه همين ناهماهنگي و يك دست نبودن مردم سبب شد تا هر قبيلهاي براي خود و هم پيمانانش شرايط خاصي اعمال كند.
علاوه بر اين غير از مسلمانان همانند يهوديان و نصاري نيز در اين شهر زندگي ميكردند. با اين بيان در جاي جاي شهر كوفه قبيلهاي استقرار يافته و براي خود حكومتي قبيلهاي برقرار ساخته بود كه هيچگاه با هم هماهنگ نبودند. لذا با كنار آمدن رئيس قبيله با حكومت و يا يك جريان فكري ديگر، افراد آن قبيله و همپيمانان مجبور بودند، كه همراه او باشند.
در نتيجه بايد گفت اين قبايل و مردمي كه هر يك از جايي آمده بودند، اگرچه در ظاهر در كنار يكديگر ميزيستند، امّا (به فرموده اميرمؤمنان) با اهواء و گرايشهاي گوناگون جدا از يكديگر بودند و با اعمال فشار حكومت قبيلهاي به حكم اجبار راهي كربلا ميشدند.
دومين عاملي كه باعث شد مردم كوفه براي جنگ با امام حسين(عليه السلام) بسيج شوند، اقدامات سريع حكومت غاصبانه بنياميه بود كه با در نظر گرفتن شرايط جديد حاكمِ بر كوفه و عزل فرماندار سابق و آمدن فرماندار جديد بود. عبيدالله بن زياد براي مهار انتفاضه و قيام مردم و تسلّط كامل بر شهر و مردم كوفه، اقداماتي به عمل آورد كه از جمله آنها ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1. ايجاد رعب و وحشت:
عبيدالله با كشتن افراد بيگناه و كشيدن آنها در كوچه و بازار و همچنين با دار زدن افراد و آويزان كردن آنها در اماكن عمومي و يا انداختن افراد از بالاي قصر دارالاماره، سخت مردم را به وحشت انداخت؛ مثلاً با كشتن مسلم بن عقيل (نماينده امام حسين عليه السلام) و هاني بن عروه و كشاندن اين دو چهره بزرگ و انقلابي در كوچه و بازار كوفه و هم چنين انداختن نماينده ديگر امام حسين(عليه السلام) به نام قيس بن مسهر صيداوي، اين جوّ خفقانآميز را در كوفه به وجود آورد.
از اين رو، ترس و وحشت مردم به جايي رسيده بود كه كسي حاضر به دفاع از او نشد و به دستور عبيدالله در انظار عمومي در سن 89 سالگي گردنش را زدند و وي را به شهادت رساندند. او با ايجاد اين رعب و وحشت در بين مردم توانست به موقع از اين حربه استفاده نمايد و مردم را ـ پس از ورود امام حسين(عليه السلام) به كربلا ـ جهت جنگ با امام حسين(عليه السلام) بسيج كند.
نتيجه اين كار اين شد كه افراد ضعيفالنفس و بياراده و يا مزدوراني كه از ديگران پيروي ميكردند و از خود هيچ ارادهاي نداشتند، راهي جز رفتن به كربلا و جنگيدن با امام حسين نداشته باشند، زيرا نه ميتوانستند در كوفه بمانند و نه ميتوانستند ارادهاي از خود نشان داده پا به فرار بگذارند.
2. دستگيري هواداران امام حسين(عليه السلام):
با فروكش كردن قيام مردم كوفه، عبيدالله دستور داد تا سران شورش و تمام هواداران امام حسين(عليه السلام) را تحت تعقيب قرار دهند. از آن عده افرادي كه تا ديروز به خاطر مصالح خود در كنار انقلابيون بوده و امروز در كنار عبيدالله قرار گرفته بودند كمال استفاده را برده و با كمك مزدوران عبيدالله خانه به خانه براي دستگيري انقلابيون بشتابند.
عبيدالله با چنين اقدامي بر بيشتر انقلابيون و هواداران دست يافته و راهي سياه چالها نمود.
اگر اين آمار درست باشد بايد گفت كه عبيدالله تقريبا بر دو سوم بيعت كنندگان با مسلم ـ كه از هواداران امام حسين(عليه السلام) بودند ـ دست يافته و آنها را راهي زندانها و شكنجهگاهها كرد كه اگر آنها به زندان نميافتادند، چه بسا كوفه در موقع حضور امام حسين(عليه السلام) شكل ديگري به خود ميگرفت و يا لااقل براي امام ياران بيشتري از كوفه بسيج ميشدند.
3. تطميع مردم به پول، مقام، جايزه:
سومين عاملي كه باعث شد تا مردم براي رفتن به كربلا و مقابله و رويارويي با امام حسين انگيزه پيدا كنند، پولها و وعده پستها و مقامهايي بود كه از سوي عبيدالله به مردم ـ به ويژه اعيان و شخصيتهاي كوفه ـ داده شد. آن پولها، آن قدر مردم را شتاب زده كرد كه براي دريافت آن بر يك ديگر پيشي ميگرفتند!! هم چنين براي دريافت آن پستها به گونهاي مست و «لايعقل» گرديده بودند كه آزادي فكر و انديشه از عواقب امر را از آنها گرفته بود. بدين جهت اين وعدهها بسيار كارساز بود؛ اگرچه براي بسياري از آنها جز ضرر و زيان، سود ديگري نداشت.
از جمله افرادي كه سخت شيفته قدرت و مقام شد عمر بن سعد بود. وي به خاطر از دست ندادن حكومت «ري» آماده چنين كاري شد.
هم چنين شمر بن ذي الجوشن و آن ده نفري كه بدن امام حسين را زير سم اسب گرفتند در انتظار جايزه از عبيدالله بن زياد و يزيد بن معاويه بودند.
به هر حال حضور يافتگان در كربلا دو دسته بودند:
دسته اول كساني بودند كه به كمك امام حسين شتافته و علي رغم اين كه راهها به شدت كنترل ميشد ـ تا نيروي كمكي براي امام از كوفه خارج نشود ـ امّا چهرههاي محترم و سرشناسي همانند: حبيب بن مظاهر اسدي، انس بن حارث كاهلي، مسلم بن عوسجه، رافع بن عبدالله، مسلم بن كثير ازدي، زهير بن سليم ازدي، جابر بن الحجاج، نعمان بن عمرو ازدي، حلاس بن عمرو ازدي و عدّه ديگري از كوفيان در كربلا حضور يافته و به شهادت رسيدند.
دسته دوم كساني بودند كه به قصد جنگ با امام حسين به كربلا رفتند و اين دسته چند گروه بودند:
1. گروهي از همان ابتدا چنين هدفي داشتند، امّا وقتي به كربلا رسيدند تغيير موضع داده و در كنار امام حسين قرار گرفتند و به شهادت رسيدند همانند: جوين بن مالك بن قيس، قاسم بن ابي حبيب ازدي، مسعود بن الحجاج، عبدالرحمن بن مسعود بن الحجاج تميمي و ضرغامة بن مالك.
2. برخي هم از ترس عبيدالله، با سپاه عمر بن سعد از كوفه بيرون آمدند ولي در بين راه پا به فرار گذاشتند.
3. سومين گروه، هواداران حزب اموي بودند همانند: عمربن سعد، شمر بن ذي الجوشن، حصين بن نمير، شبث بن ربعي، عزرة بن قيس، عمرو بن الحجاج زبيدي، حجار بن أبجر، زجر بن قيس و...
لذا هر يك از اينها فرماندهي گروه زيادي از لشكر عمر بن سعد را به عهده گرفته بودند.
4. عدهاي هم از دشمنان اهل بيت بودند كه قصد انتقام از خاندان پيامبر(صلي الله عليه واله) و اميرمؤمنان را داشتند.
5. دستهاي نيز جزء مرعوب شدگان سياست عبيدالله بودند كه اجبارا يا اختيارا براي جنگ با امام حسين بسيج شده و براي اين كه پرونده سياهي براي آنان تشكيل نشود حاضر به رفتن كربلا شدند. توده مرمد جزء اين گروه بودند.
6. گروه ديگر افراد غافل و بيخبري بودند كه نه شخصيت اهل بيت ـ خاصه امام حسين ـ را درك كرده بودند و نه از كفر خليفه جديد خبري داشتند و از سوي ديگر با تبليغات سوء عليه امام حسين ـ كه وي بر ضد خليفه مسلمانان قيام نموده و از دين خروج كرده ـ با اين انگيزه در كربلا شركت جستند. چنان چه ميخوانيم كه عمرو بن الحجاج براي تحريك مردم به جنگ با امام حسين در روز عاشورا فرياد ميزد: قاتلوا من مرق عن الدين و فارق الجماعة؛ بجنگيد با كسي كه از دين خدا برگشته و از صف مسلمانان بيرون رفته است و امام نيز در پاسخ اين شخص فرومايه فرمود: واي بر تو اي عمرو! آيا مردم را به اين بهانه و اتهام كه ما از دين خدا خارج شدهايم به جنگ و ريختن خون ما تشويق و ترغيب ميكني؟! آيا ما از دين خدا خارج گرديدهايم ولي تو ـ كه حق را از باطل نشناختي ـ در دين خدا پا برجا هستي؟! نه، هرگز چنين نيست، روزي كه روح مان از تن ما جدا گرديد، خواهيد فهميد كه چه كسي سزاوار آتش است.
اوصاف لشكر ابن سعد از زبان امام:
اگرچه از نظر تاريخ روشن است كه مردم كوفه افرادي پيمان شكن و بيوفا بودهاند، امّا بايد ديد آنان كه اين حادثه تلخ و اين فاجعه بزرگ را به وجود آوردند چه كساني بودند؟
جواب اين پرسشها را بايد از زبان امام شنيد كه سپاه عمر بن سعد، نه آزادمرد بودند و نه مسلمان. نه داراي عاطفه بودند و نه وجدان، چرا كه اگر مسلمان بودند هرگز با محبوب رسول خدا نميجنگيدند و اگر آزاد بودند به عاقبت امر ميانديشيدند و اگر عاطفه داشتند اين همه وحشي گري را در كربلا نسبت به خاندان وحي و رسالت روا نميداشتند. عجب اين جاست كه در اين مردم هيچ چيز اثر نگذاشت، نه موعظه، نه كلام خدا و نه سخني از پيامبر(صلي الله عليه واله).
جالب اين است كه هيچ كس به اندازه امام آنها را نشناخت و به معرفي چهره آنان نپرداخت.
در سخناني كه روز عاشورا ايراد كردند با اين كه ميدانست هرگز با موعظه و هشدار تغيير مسير نخواهند داد، كوفيان را اين چنين توصيف كرد:
«اي پيروان آل ابي سفيان و پيروان شيطان، مسخ شدگان، فاسقان، ظالمان، سفيهان، منافقان، قاتلان فرزندان پيامبران، اذيت كنندگان مؤمنان، قاتلان فرزندان بدريان، قاتلان مؤمنان، خبيثان، فرزندان حرام، فرومايگان، ظاهركنندگان فساد روي زمين، باطل كنندگان حدود خدا، خورندگان اموال فقرا و مساكين، بردگان امت، شاربان خمر شكمهاي انباشته از حرام، و...»
با توجه به توصيف امام درباره اوصاف ناپسند مردم كوفه ـ به ويژه حضور يافته گان در لشكر عمر سعد ـ علّت جنگ كوفيان با امام حسين(عليه السلام) در كربلا به خوبي روشن ميگردد
===========================
قیام امام حسین(ع) پنج سال پیش از عاشورا بود/ چرا امام به بیعت کوفیان اعتماد کرد؟
برحسب ظاهر، اگر امام به هجده هزار نامه و به بیعت مردم کوفه پاسخ مثبت نمی داد، بالاخره در تاریخ این سؤال بزرگ پیش می آمد که چرا امام حسین(ع) به این بیعت ها توجه نکرد و اگر به کوفه می رفت، ممکن بود پیروز شود. به ظاهر، امام حسین(ع) بهانه ای ندارد که نپذیرد .
سخن گفتن از امام حسین(ع) سخن گفتن از پیامبر(ص) است و صحبت از پیامبر(ص) سخن از اسلام، زیرا پیامبر اکرم(ص) فرموده است:« حسین منی و انا من حسین». اگر پیامبر(ص) مؤسس و آورنده ی اسلام است، امام حسین(ع) احیاکننده ی آن و اگر در مبعث و غدیر اسلام رویید و به کمال رسید، در روز عاشورا حیاتی دوباره یافت و تفسیر ناب امام حسین(ع) از اسلام خط بطلان بر همه ی وسوسه ها و راه های انحرافی و بدعت ها کشید و مسیر اسلام ناب را در پیش چشم همگان قرار داد. اما، فضای فرهنگی ـ اجتماعی پیش از قیام عاشورا چگونه بود که در سال ۶۱ به شهادت امام(ع) منجر شد؟ برای واکاوی موضوع، با حجت الاسلام دکتر جهان پور، مدرس حوزه و دانشگاه، به بحث می نشینیم.
انحرافی را که نیم قرن پیش از کربلا پدید آمد چگونه می توان تحلیل کرد؟
آن چه که در کربلا اتفاق افتاد نتیجه ی یک دوره ی پنجاه ساله ی انحراف در دنیای اسلام است که تجلی این انحراف امت اسلامی را در کربلا می بینیم. این طور نیست که قیام کربلا را فقط با یزید بتوان معنا کرد. درست است که از عوامل مهم قیام کربلا خلافت و عملکرد یزید بود ولی به گواهی تاریخ اسلام اگر به جای یزید خلیفه ی دیگری هم بر مسند حکومت تکیه می زد، باز سیدالشهدا(ع) قیام می کرد و حادثه ی کربلا اتفاق می افتاد و گرچه ممکن بود به لحاظ ظاهر این قیام تفاوت هایی داشته باشد، در عمق خود تفاوتی نمی کرد بنابراین برای بررسی علت های وقوع کربلا بیشتر از آن که به یزید توجه کنیم باید دوران قبل از او را در نظر بگیریم.
امام حسین(ع) از قبل حادثه ی کربلا در مناسبت های مختلف افراد را برای بعد از مرگ معاویه آماده ی قیام می کردند. حالا، بعد از معاویه، یزید خلیفه شده که به اعتقاد من اگر هم او خلیفه نمی شد، باز امام حسین(ع) دست به قیام می زدند. معاویه بزرگ ترین مانع در برابر نهضت امام حسین(ع) بود چون او با سوابقی که برای خودش درست کرده بود و رفتار عوام فریبانه ای که داشت توانسته بود حتی اطرافیان ائمه از جمله فرماندهان امام حسن(ع) را از دور ایشان پراکنده کند. معاویه قبل از امام حسن(ع) در زمان امیرالمؤمنین(ع) هم مردم را علیه حضرت تحریک می کرد. همیشه، در حوادث مهم تاریخی، پس زمینه ها خیلی مهم است. به نظر من، حادثه ی کربلا نتیجه ی انحراف بزرگی است که سال ها قبل در دنیای اسلام پیش آمده بود وهیچ کس آن را انحراف محسوب نمی کرد و مردم با آن کنار آمده بودند ولی با گذر زمان معلوم شد این انحراف به ظاهر کوچک چقدر بزرگ و سهمگین بوده است.
این بازگشت به جاهلیت بعد از رحلت پیامبر(ص) چگونه رخ داد؟
ما در تاریخ اسلام اصطلاحی داریم به نام جاهلیت که به دوران پیش از اسلام گفته می شود. در قرآن هم چهار بار واژه ی جاهلیت آمده و اوصاف آن دوران توصیف شده است. از شاخصه های مهم دوران جاهلیت تبعیض طبقاتی و اشرافیت قبیلگی است. قبیله ای که بزرگ تر و ثروتمندتر بود امتیازهایی را برای خودش نسبت به قبایل کوچک تر و ضعیف تر قائل بود. قبیله ی قریش در گذر زمان به چنین جایگاهی دست یافت؛ یعنی قریش به نام سرور عرب در شبه جزیره شهرت یافت و همه پذیرفتند که قریش سرور است.
در چنین موقعیت منحصر به فردی که برای قریش پیش آمده بود، اسلام ظهور کرد و تعالیم اسلام و رسالت پیامبر(ص) همه ی آن امتیازها را نفی می کرد؛ یعنی اسلام با اشرافیت و موقعیت هایی که قریش به ناحق به دست آورده بود مبارزه می کرد. به همین علت، قریش در برابر پیامبر(ص) ایستاد و مقابله کرد. این مقاومت ۲۱ سال طول کشید تا بالاخره در سال هشتم هجری قبیله ی قریش مسلمان شد. اسلام آنان در دو سال آخر حیات پیامبر از سر ترس و جبر بود و نه از روی میل و رغبت. آن ها مجبور شدند که اسلام بیاورند و چون در اسلام همه ی انسان ها با هم مساوی بودند پیامبر(ص) امتیازهای آنان را لغو کرد و قریش هم مجبور شد به این سیره ی پیامبر تن بدهد و آن را بپذیرد و سکوت کند.
خصوصیات دورانی که جاهلیت اول را به جاهلیت ثانی پیوند داد چه بود؟
بعد از رحلت پیامبر، انحرافی در خلافت و جانشینی پیامبر ایجاد شد که مردم آن را پذیرفتند و آن را انحراف تلقی نکردند ولی از آن جایی که این انحراف برای امیرالمؤمنین و خواص ایشان خیلی روشن بود آن ها با این جریان مقابله کردند هرچند در ادامه به سبب مصالح اسلام سکوت کردند. این انحراف به ظاهر کوچک در دوره ی خلافت خلیفه ی سوم ماهیت خود را آشکارا و کامل نشان داد.
در حقیقت، در این دوره که یک فرد اموی در رأس خلافت قرار می گیرد، میان آن جاهلیت اول و این جاهلیت ثانی پیوند برقرار می شود؛ یعنی در این دوره از حقیقت اسلام عبور می شود و همان ویژگی ها و خصوصیات دوران جاهلیت قبل اسلام احیا می شود به نحوی که می توان گفت خلافت اموی در این دوره پایه گذاری می شود؛ این خلافت پیش از آن که اسلامی باشد رنگ وبوی اموی و عربی داشت. این جا دیگر خیلی ها متوجه شدند که چه اشتباه بزرگی رخ داده است لذا بعد از کشته شدن خلیفه ی سوم مردم به خانه ی علی(ع) هجوم می برند و حضرت را مجبور می کنند که خلافت را بپذیرد.
بعدها، حضرت در گفت وگوهایی که با طلحه و زبیر دارند می فرمایند:«من به زور به سمت مردم نرفتم و آن ها را مجبور نکردم که با من بیعت کنند بلکه مردم سمت من آمدند. من دستم را برای بیعت دراز نکردم بلکه مردم بیعت را به من تحمیل کردند و شما(طلحه و زبیر) هم مثل بقیه ی مردم با من بیعت کردید پس باید به این بیعت پای بند باشید»؛ یعنی علی(ع) زمانی در رأس خلافت دنیای اسلام قرار گرفت که مردم متوجه آن انحراف شدند و دریافتند که چقدر در این سال ها از اسلام محمدی فاصله گرفته اند.
فرصت بیست ساله ی معاویه را برای انتقام و تحریف عقاید اسلامی تحلیل بفرمایید؟
از سال ۴۱ تا ۶۰ هجری، حدود بیست سال، معاویه رسماً خلافت را به دست می گیرد. او در این دوران ظاهر اسلامی را در کارهایش حفظ می کند، اما اعمال او هیچ گونه جهت اسلامی ندارد و رفتارش با روح اسلام در تعارض است. معاویه در این بیست سال جامعه ی اسلامی را به سمتی که خودش می خواهد سوق می دهد. ازجمله کارهای زشت او این است که لعن امیرالمؤمنین(ع) را اشاعه و ترویج می کند و دستور می دهد که علی(ع) را در منابر لعن کنند.
او در این عمل انتقام جویانه آن قدر زیاده روی می کند که حتی صدای برخی از خود اموی ها به اعتراض بلند می شود و می گویند که تو در این کار خیلی زیاده روی می کنی. مثلاً، مغیرة بن شعبه به معاویه اعتراض می کند که بس است دیگر؛ بهتر است قدری علی(ع) و بنی هاشم را رها کنی، اما معاویه جواب می دهد:«هیهات! هیهات! این مرد (پیامبر اسلام) هاشمی کاری کرده که روزی ۵ بار اسمش در کنار اسم خدا برده می شود و من تا این اسم را بر نیندازم دست بر نمی دارم.»
آیا این بحث درست است که لعن علی(ع) را معاویه به شدت در جامعه ترویج می داد؟
بله، لعن علی(ع) را معاویه بین مردم جا انداخته بود طوری که خودش می گفت کودکان باید با لعن علی(ع) بزرگ شوند و بزرگ ها با این لعن پیر شوند و پیرها با این لعن بمیرند و کسی نباید جرئت کند فضیلتی از فضایل علی(ع) را نقل کند.
مثلاً، در تاریخ آمده که اهل حران می گفتند: «لا صلاة الا بلعن ابی تراب»؛ یعنی اگر شما نماز بخوانید و به علی (ع) لعن نکنید، نماز شما اصلاً نماز نیست و نزد خدا پذیرفته نمی شود. در مناسک دینی چون نماز و دعا و در آغاز خطبه ها و... لعن علی(ع) جزو ضروریات بود. کسی جرئت نداشت اسم فرزندش را علی بگذارد.
شرایط جامعه طوری شده بود که اگر می خواستند کسی را در سطح جامعه بایکوت و طرد کنند، او را علی صدا می کردند که گزارش های آن در تاریخ آمده است؛ طوری شده بود که تا ۱۰۰ سال بعد مردم اسم علی(ع) و حسن(ع) و فاطمه(ع) و حسین(ع) و... را روی بچه هایشان نمی گذاشتند و جرئت نمی کردند این اسامی طیبه را روی بچه هایشان بگذارند. اگر کسی از این اسم ها استفاده می کرد، متهم می شد که گرایش شیعی دارد و باید طرد شود. این که امام حسین(ع) اصرار دارد اسم بچه هایش را علی بگذارد به همین علت است.
در تاریخ آمده که وقتی اسرای کربلا را پیش عبیدا...، حاکم یزیدی کوفه، می برند او از امام سجاد(ع) می پرسد اسم شما چیست؟ امام سجاد(ع) جواب می دهند: علی. می گوید: آن برادرت که کشته شد اسمش چه بود؟ امام جواب می دهد: اسم او هم علی بود. عبیدا... می گوید: چرا این همه علی؟ مگر اسم دیگری نبود؟ امام سجاد در پاسخ می-فرمایند: «پدرم ابی عبدا... به پدرش علی(ع) خیلی علاقه داشت و فرموده بود اگر خدا ۱۰۰ پسر هم به من بدهد، اسم همه ی آن ها را علی می گذارم و کسی مثل پدر من که پدری مثل علی دارد به او افتخار می کند، اما کسی که پدر ندارد به چه چیزی خطابش کنند؟» در حقیقت، امام سجاد کنایه ای به عبیدا... می زند چون پدر عبیدا... معلوم نبود و گاهی به او زیادة بن امیه می-گفتند. آن جا، عبیدا... از این پاسخ امام عصبانی می شود و تصمیم می گیرد امام را بکشد که حضرت زینب(س) دفاع می کند و ماجرا طور دیگری ادامه می یابد.
به هر جهت، این سیاست های ضدعلوی معاویه تا حدی است که مردم تحت تأثیر قرار می-گیرند و اسلام را از منظر او می شناسند و هر تفسیری از اسلام از ناحیه غیرمعاویه را مشروع نمی دانند. در چنین شرایطی، بعد از دوره ی امام مجتبی(ع)، که برخی مورخان عصر آن حضرت را عصر نفاق معرفی کردند.
آیا امام حسین(ع) در عصر معاویه نهضت فرهنگی خود را آغاز کردند؟
بله، بنده معتقدم آغاز قیام امام حسین(ع) در عصر خود معاویه است؛ حدود سال ۵۶ هجری که حضرت دیگر رسماً مخالفت-های جدی خود را اعلام می کند و در مقابل معاویه موضع گیری های آشکاری دارد و عدم صلاحیت یزید را در این برخوردها بیان می کند. ازجمله ی این موضع گیری ها خطبه ی آن حضرت در جمع بزرگان جهان اسلام در مِناست. زمانی که بزرگان و علمای جهان اسلام از کل سرزمین های اسلامی برای حج آمده بودند، امام حسین (ع) در آن جا مواضع خودشان را طرح می کنند و از این بزرگان می خواهند که این دیدگاه ها را به مردم سرزمین هایشان برسانند و آن ها را بیدار کنند و بیدارگری را وظیفه ی آن ها می دانند.
امام(ع) آن جا مسئله ی جانشینی یزید و بدعت معاویه را مطرح می کنند و به آیاتی از سوره ی مائده اشاره می کنند که احبار(علمای یهودی) به سبب انجام ندادن وظیفه مورد غضب واقع شدند و اگر بزرگان امت اسلامی هم با این انحراف ها مقابله نکنند و در انجام وظیفه شان کوتاهی کنند و بر آرزوهای دنیایی شان تکیه کنند و به آن چه که خداوند از آن ها خواسته عمل نکنند، عذاب الهی آن ها را در بر می گیرد. امام آن جا شدیدترین لحن را خطاب به علما و خواص جهان اسلام به کار می برند و مواضع محکم و کوبنده ی خود را هم نسبت به معاویه و انحراف های او مطرح می کنند.
در این جا، این سؤال مطرح می شود که چرا امام حسین(ع) علیه معاویه قیام مسلحانه نکردند؟
این که چرا امام با یزید عملاً درگیر شد و در زمان معاویه حرکت مسلحانه نکرد به علت فراهم نبودن شرایط بود مثلاً بعد از شهادت امام مجتبی(ع) به ایشان مراجعه می شود که شما باید قیام مسلحانه کنید. امام می فرماید:« بروید پلاس خانه تان باشید»؛ یعنی تا وقتی این طاغوت زنده است مثل فرشی که در خانه افتاده شما هم بروید و در خانه هایتان بنشینید. الان، وقت قیام مسلحانه نیست؛ تا معاویه زنده است قیام مسلحانه جواب نمی دهد چون امام(ع) هم معاویه و حیله ها و برنامه هایش را می شناسد هم اوضاع و شرایط اجتماعی و سیاسی و دینی جامعه را می داند و هم مردم را خوب می شناسد. تا اواخر دوره ی معاویه که حضرت با یک نهضت فرهنگی و علمی مبارزه را رسماً آغاز می کنند که در دل خودش کاملاً بیان کننده ی مواضع سیاسی امام(ع) نیز هست.
آیا یاران امام به وضعیت موجود اعتراض می کردند؟
بله، یاران خاص امام هم همیشه اعتراض های خود را مطرح می کردند و هزینه های سخت هم می پرداختند. کسانی مثل حجر، رشید، و... این ها یاران ناب و خالص امام (ع) بودند ولی صدایشان به جایی نمی رسید و معاویه سرکوب شان می کرد؛ یعنی واقعاً زر و زور معاویه جدی بود. زر معاویه بسیار وسوسه برانگیز و زورش هم خانه برانداز بود لذا این طور نبود که اصلاً مردم انحراف های معاویه را متوجه نشوند.
بعضی از مردم می دانستند، خواص می دانستند ولی به علت میل به زندگی دنیایی و ترس از معاویه سکوت می کردند و با این وضع کنار می آمدند حتی پیش امام می آمدند و می گفتند حق با شماست ولی کاری از ما بر نمی آید. بعضی مواقع هم کسانی می آمدند و می گفتند شما قیام کنید ما پشت سرتان هستیم ولی هم امام حسن(ع) و هم امام حسین(ع) می دانستند در وقت خطر این مردم حاضر نیستند و پشت آن ها را خالی می کنند و قیام نتیجه ندارد.
چرا امام حسین(ع) به بیعت مردم کوفه اعتماد کرد و دست به قیام زد؟
ممکن است سؤال شود این مردمی که بیست سال معاویه روی ذهن و فکر و اندیشه ی آن ها کار کرده و این قدر آن ها را فریفته است کاملاً قابل پیش بینی است که در کربلا هم در کنار امام باقی نمانند و باز فریب بخورند پس چرا امام حسین(ع) با وجود شناخت این مردم به بیعت مردم کوفه اعتماد کردند و دست به قیام زدند؟ پاسخ این سؤال بحثی است که این بحث هم کلامی است و هم تاریخی که بر اساس آن گفته می شود پیامبر(ص) و ائمه ی اطهار(ع) مأمور به ظاهرند؛ یعنی باید به ظواهر عادی در زندگی اجتماعی عمل کنند. بله، بر اساس علم امامت، برای امام حسین(ع) کاملاً روشن بود که این مردم مرد روزهای سخت نیستند.
در وصیت نامه ای که حضرت برای برادرشان، محمد حنفیه، می نویسند بیان می کنند این سفری که ما می رویم آخرش شهادت است. در مدینه هم وقتی به امام می گویند نرو ایشان جواب می دهند که پیامبر(ص) را در خواب دیدم که به من گفت خدا دوست دارد تو را کشته ببیند. علم امام(ع) یک امر است که با این علم امام حسین(ع) می داند که مردم خیانت می کنند و وفادار نیستند، اما عمل به ظاهر نکته ی دیگری است که بالاخره هجده هزار نفر با امام بیعت و اعلام وفاداری کردند حتی امام(ع) به نامه ها اعتماد نکرد و نماینده ی خودشان، مسلم، را فرستاد تا اطمینان یابد و وقتی مسلم از بیعت مردم کوفه اطمینان می دهد امام راه می افتد چون امام قبلش خطاب به مردم گفته بود که بیعت با مسلم بیعت با من است و اگر بیعت شکستید، خدا بین من و شما حکومت می کند؛ یعنی امام(ع) در نامه ای که خطاب به کوفیان می نویسد و مسلم را معرفی می کند هم به بیعت مردم پاسخ می دهد و هم تهدید می کند که مبادا پیمان را بشکنید که در آن صورت حاکم بین من و شما خداست.
برحسب ظاهر، اگر امام به هجده هزار نامه و به بیعت مردم کوفه پاسخ مثبت نمی داد، بالاخره در تاریخ این سؤال بزرگ پیش می آمد که چرا امام حسین(ع) به این بیعت ها توجه نکرد و اگر به کوفه می رفت، ممکن بود پیروز شود. به ظاهر، امام حسین(ع) بهانه ای ندارد که نپذیرد. چند عامل در این موضوع مهم هست که شهید مطهری در کتاب حماسه حسینی هم به آن ها اشاره می کند. این عوامل عبارت است از بیعت و دعوت و امر به معروف و نهی از منکر. خود دعوت یک عامل مهم برای قیام است. مردم کوفه خطاب به امام حسین(ع) نوشتند که درخت ها به ثمر نشسته، میوه ها آماده ی چیدن است، اوضاع کشاورزی رو به راه است، آب وهوا خوب است، و خلاصه همه چیز آماده است جز این که ما امام(ع) نداریم که قیام کنیم. شما بیایید تا ما دور شما جمع شویم و به آن چیزی که حق شماست و شایسته است برسیم.
می خواهم بگویم نامه ها این قدر با احساسات شدید نوشته شده که حضرت نمی تواند آن ها را نادیده بگیرد، اما در عین حال حضرت رعایت احتیاط را می کند و با این نامه ها نمی رود و مسلم را می فرستد. مسلم که از بیعت همه مطمئن می شود نامه می نویسد به امام که همه بیعت کردند و رؤسای قبایل آمدند و تضمین دادند که ما هستیم و لذا امام راه می افتد. وقتی هم که در راه حضرت متوجه می شود مردم بیعت شکستند می خواهد برگردد که اجازه ی بازگشت را به امام نمی دهند.
«حر»، که فرمانده لشگر یزید است، می گوید من مأمورم و اجازه نمی دهم شما به جای دیگری بروید نه به کوفه نه به مدینه و نه مکه تا این که جواب بعدی می آید که این ها را ببر به یک سرزمین بی آب وعلف و گرم که امام حسین(ع) آن جا به سمت غاضریه و بعد هم نینوا تغییر مسیر می دهند؛ یعنی اگر راه را بر امام(ع) نمی بستند، ممکن بود ایشان راه دیگری را در پیش بگیرند البته اراده ی الهی را نمی توان نادیده گرفت ولی بالاخره اگر اجازه می دادند، شاید امام(ع) تصمیم دیگری می گرفتند و راه دیگری را انتخاب می کردند نه این که دست از مبارزه بردارند ولی ممکن بود به نحو دیگری ادامه دهند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۴ ساعت 5:53 توسط قاسم قلی پور مازندرانی
|
این وبلاگ برای پاسخگویی به مسائل اخلاقی وشرعی آماده گی لازم رادارد