ولادت امام جواد امام محمد تقی -ع- بر همه دوستداران مبارک


ادّعائي بزرگ از كودكي 25 ماهه
طبق آنچه محدثين و مورخين ثبت كرده اند :
حضرت ابوجعفر ، امام محمد جواد عليه السلام موهاي سرش كوتاه و فر خورده شده و چهره مباركش نمكين بود ، كه تقريبا از اين جهت مقداري شبيه افراد سياه پوست به نظر مي رسيد .
به همين جهت ، اشخاص منافق و فرصت طلب كه هر لحظه دنبال سوژه اي هستند تا بتوانند ضربه خويش را وارد سازند .

ادامه نوشته

حلول ماه رجب مبارک

ماه رجب در کلام علما، مراجع تقلید و بزرگان دین

ماه رجب از ماههای پرفضیلت الهی است که در عظمت آن در روایات مطالب فراوانی آمده است و علما، مراجع تقلید و بزرگان دین نیز بسیار روی این ماه باعظمت تاکید کرده اند.

 

ادامه نوشته

فرا رسیدن سال نو بر همه دوستان مبارک باد

تو بهار باش تا از هر کجا گذر کردی ،

                                          دلها جوانه بزنند و گلهای امید بر آرند.

        فرا رسیدن بهار و عید نوروز را به همگان تبریك می‌گویم

===================================

سهم انسان از فصل بهار

در قرآن كریم مكرّر از این تجدید حیاتی كه برای زمین رخ می دهد یاد شده ولی به عنوان یك درس و تعلیم و به عنوان راهنمایی بشر، كه از این فصل چه استفاده ای باید بكند و چه الهامی باید بگیرد.

هر یك از فرزندان زمین از گیاهان و حیوانات و انسان از این فصل حیات بخش سهمی و حقّی دارند: گلها و سبزه ها در این فصل خود را به كمال رشد می رسانند، به حدّ اعلی جمال خود را طراوت می دهند؛ اسب و گاو و گوسفند خود را به آب و علف می رسانند، خود را فربه می سازند، جست و خیزی می كنند؛ انسان هم از آن جهت كه انسان است، عقلی دارد و فهمی، دلی دارد و احساساتی و عواطفی، او هم از این فیض عام سهمی دارد. سهم انسان چیست؟

مجموعه آثار شهید مطهری . ج3، ص: 370

برای بعضی از مردم فصل حیات بخش بهار الهام دهنده است، درس است، آموزنده است، نكته ها و رمزها و حقیقتها در می یابند. امّا متأسّفانه استفاده ی بعضی دیگر از افراد از حدّ استفاده ی یك حیوان تجاوز نمی كند. حاصل بهره ی آنها از این تجلّی با شكوه خلقت، شكم پر كردن و عربده كشیدن و بد مستی كردن و سقوط در منتها درجه ی حیوانیّت است. آنها در این فصل الهام می گیرند امّا نه از این فصل بلكه از صفات و ملكات پلید خودشان؛ الهام می گیرند امّا چه چیز الهام می گیرند؟ جنایت و آدمكشی، فحشاء و فساد اخلاق، شكستن قیود و حدود انسانی.

آیا این منتهای بدبختی نیست كه محصول رسیدن ایّامی به این لطف و صفا و طراوت، تیرگی دل و تاریكی روح و قساوت قلب باشد؟ آری، هر كسی بر طینت خود می تند.

به هر حال، فصل بهار فصل تجدید حیات و زندگی از سر گرفتن زمین ماست؛ فصل نشاط و خرّمی زمین است؛ فصلی است كه زمین در شرایط تازه و جدیدی قرار می گیرد و مستعد می شود كه بزرگترین موهبتهای الهی یعنی حیات و زندگی به او افاضه شود.

در قرآن كریم از این حالت زمین، از این تجدید حیاتی كه برای این موجود رخ می دهد، مكرّر یاد شده. در حدود پانزده بار و شاید بیشتر در قرآن كریم به این موضوع اشاره شده، ولی به عنوان یك درس و یك تعلیم و یك حكمت آموختنی.

حقیقت و آثار حیات

اینكه حقیقت حیات و زندگی چیست، مطلبی است كه هنوز دانش بشر پرده از روی آن بر نداشته، و به عقیده ی یك عدّه از اهل تحقیق هیچ گاه هم از این راز پرده برداشته نخواهد شد؛ زیرا به عقیده ی این دسته، حقیقت حیات و حقیقت وجود یكی است. همان طوری كه حقیقت وجود قابل تعریف و تحدید و تصوّر نیست، حقیقت حیات و زندگی نیز قابل تعریف و تصوّر نیست؛ و همان طوری كه حقیقت وجود دارای مراتب شدید و ضعیف و اشدّ و اضعف است، حقیقت حیات نیز همین طور است. هر موجودی به اندازه ی حظّ و بهره ای كه از وجود دارد از حقیقت حیات و زندگی بهره مند است. زنده شدن زمین و هر موجود مرده ی دیگر عبارت است از یافتن یك درجه ی عالی تر

مجموعه آثار شهید مطهری . ج3، ص: 371

و كامل تر از حیات. مرده ی مطلق وجود ندارد، مرده ی مطلق، معدوم مطلق است.

در عین حال، با اینكه حقیقت حیات بر بشر مجهول است و یا غیر قابل درك است، آثار حیات و زندگی از همه چیز نمایان تر و آشكارتر است. با اینكه خود حیات و زندگی را احساس نمی كنیم- یعنی خود حیات را نمی بینیم، لمس نمی كنیم، نمی چشیم- ولی آثارش را می بینیم و لمس می كنیم. آثار حیات ظاهر است و خود حیات باطن. ما از این ظاهر به وجود آن باطن پی می بریم؛ از این قشر و از این پوست به آن لبّ و مغز می رسیم.

محدودیّت حواس

انسان در ناحیه ی بدن و ساختمان جسمی خود بسیار محدود است؛ در تحت یك شرایط معیّن فقط می تواند باقی بماند؛ در حدّ معیّنی از حرارت و حدّ معیّنی از فشار هوا و با میزان معیّنی از موادّ غذایی و در اندازه ی معیّنی از زمان و قدر معیّنی از مكان می تواند به حیات و زندگی خود ادامه دهد؛ ولی در قسمت باطن و روح خود، این قیود و حدود را ندارد؛ این شروط و اندازه ها برایش نیست. و اگر انسان در ناحیه ی روح خود متقدّر و متعیّن به این حدود و اشكال و قالبها بود، نمی توانست كلّی و مرسل و نامحدود را- یعنی همین قواعد كلّی كه در علوم طبیعی و ریاضی هست- درك كند و به آنها نائل شود. چون در قسمت جسم محدود و متعیّن و متقدّر است، هر چیزی را كه به واسطه ی آلات جسمانی یعنی به واسطه ی یكی از حواسّ خود ادراك می كند، محدود و متعیّن است.

چاره ای از این ادراك محدود نیست؛ همین محدود راه عبور نامحدود است. بشر از محدود به نامحدود و از جزئی به كلّی و از نسبی به مطلق سیر می كند. ممكن نیست كه انسان بتواند نامحدود را با یكی از حواسّ جسمانی خود احساس كند، امّا می تواند نامحدود را تعقّل كند. انسان می تواند با دیده ی بصیرت و با چشم غیر جسمانی، نامحدود را شهود كند، ولی ممكن نیست كه نامحدود در محدود و نامتعیّن در متعیّن جا بگیرد.

مولوی می گوید:

چشم حس همچون كف دست است و بس

نیست كف را بر همه ی آن دسترس

این بیت را در ضمن مثلی عالی برای همین موضوع- یعنی برای موضوع محدود بودن ادراك حسّی انسان- آورده و آن اینكه فیلی از هندوستان به جایی كه اسم فیل را شنیده بودند ولی خود فیل را ندیده بودند آوردند و آن را در تاریكی قرار دادند. مردم می رفتند در تاریكی آن حیوان را با دست خود لمس می كردند و بعد بیرون می آمدند و

مجموعه آثار شهید مطهری . ج3، ص: 376

درباره اش قضاوت می كردند. یكی دستش به خرطوم فیل رسید، وقتی بیرون آمد از او پرسیدند فیل چه شكلی داشت، گفت به شكل ناودان بود؛ دیگری دستش به گوش فیل خورده بود و در جواب كسانی كه پرسیدند فیل چه شكلی داشت، گفت به شكل بادبزن بود؛ سوّمی كه دستش به پای فیل خورده بود گفت فیل به شكل عمود است؛ چهارمی كه پشت فیل را لمس كرده بود گفت فیل به شكل تخت است:

پیل اندر خانه ای تاریك بود

عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی شد هر كسی

دیدنش با چشم چون ممكن نبود

اندر آن تاریكی اش كف می بسود

آن یكی را كف به خرطوم اوفتاد

گفت او چون ناودانستش نهاد

آن یكی را دست بر گوشش رسید

آن بر او چون بادبیزن شد پدید

آن یكی را كف چو بر پایش بسود

گفت شكل پیل دیدم چون عمود

آن یكی بر پشت او بنهاد دست

گفت خود آن پیل چون تختی بد است

همچنین هر یك به جزئی چون رسید

فهم آن می كرد هر جا می تنید

از نظرگه گفتشان بد مختلف

آن یكی دالش لقب داد این الف

در كف هر كس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

آنگاه از همه ی اینها این طور نتیجه می گیرد:

چشم حس همچون كف دست است و بس

نیست كف را بر همه ی آن دسترس

جسم دریا دیگر است و كف دگر

كف بهل وز دیده در دریا نگر

حقایق نامحسوس

افرادی در دنیا پیدا شده اند كه گفته اند ما جز به چیزهایی كه مستقیماً وجود آنها را احساس می كنیم و به وسیله ی یكی از حواسّ خود آنها را می یابیم ایمان نداریم؛ تنها چیزی قابل اعتقاد و ایمان است كه مستقیماً بشود آن را احساس كرد، هر چه محسوس نیست موجود نیست، لذا می گوییم طبیعت موجود است زیرا مستقیماً قابل لمس و احساس است و ماورای طبیعت موجود نیست به دلیل آنكه قابل لمس و احساس نیست.

گذشته از اینكه این منطق در حدّ خود ناقص است، زیرا چرا و به چه دلیل هر چیزی كه من احساس نمی كنم، وجود ندارد؟ ، یك نقص بزرگتری در این طرز بیان هست و آن اینكه حساب نكرده اند كه در خود طبیعت حقایق مسلّم و قطعی و غیر قابل انكاری هست كه ما با وجود آنكه با یكی از حواسّ خود آنها را درك نكرده ایم از راه آثار وجودی آنها، آنها را شناخته ایم. حیات و زندگی، یكی از آنهاست. لازم نیست كه هر چه نامحسوس است متعلّق به ما وراء طبیعت باشد. ما وراء طبیعت نامحسوس است، امّا هر نامحسوسی جزء ما وراء طبیعت نیست.

دانشمندانی كه دقیقاً در این موضوعات حساب كرده و دقّت كامل نموده اند به ثبوت رسانیده اند كه خیلی از حقایق مسلّم در همین جهان طبیعت كه در دامن او هستیم و در دامن او پرورش می یابیم هست و قطعاً وجود دارد و حال آنكه مستقیماً قابل احساس و لمس نیست. مگر ما خود جسم و مادّه را مستقیماً احساس می كنیم؟ ! آنچه مستقیماً حواسّ ما درك می كند، یا از نوع رنگ و شكل است یا از نوع اندازه و

مجموعه آثار شهید مطهری . ج3، ص: 372

مقدار، یا از نوع حرارت و برودت و یا از نوع نرمی و زبری. هیچ كدام از اینها عین مادّه ی خارجی نیست؛ همه ی اینها عوارض و آثار مادّه است. حیات و زندگی طبیعی كه برای زمین و فرزندان زمین پیدا می شود یك حقیقت مسلّم و در عین حال نامحسوسی است كه ما چون غرق در آثار و تجلّیاتش هستیم می پنداریم كه مستقیماً حواسّ ما با خود او سر و كار دارد. ما در یك گل چه می بینیم؟ رشد و نموّ می بینیم، خرّمی و شادابی و طراوت می بینیم، رنگ آمیزی و عطر می بینیم؛ و از راه وجود اینها حكم می كنیم كه زندگی در او پیدا شده. این حكم و قضاوت ما درباره ی باطن این گل كه همان حقیقت زندگی است به وسیله ی حواسّ ظاهره نیست؛ به وسیله ی قوّه ی دیگری است در ما كه او هم باطن ما شمرده می شود. ما با ظاهر و پوسته ی وجود خود- یعنی با حواسّ بدنی و آلات بدنی خود- ظاهر و پوسته ی عالم را درك می كنیم، و با باطن و هسته ی وجود خود- یعنی با نیروی عقل و ضمیر خود- كم و بیش با باطن و هسته ی عالم ارتباط پیدا می كنیم، یعنی حقایق غیر محسوس را درك می كنیم.

=============================================

پرویز پرستویی از بازیگران فعال در اینستاگرام در پست جدید خود نوشت:

"در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است .مرد در جواب گفت :

 چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد .مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : ... سامی وقت رفتن است .

سامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند .

دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر میشود برویم . ولی سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم .مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟ مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه ­سواری زیر گرفت و کشت     

 

من هیچ­گاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم . سامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم .5 دقیقه­ ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار تام  از دست رفته ام را تجربه کنم.

 

==============================

یا سخنی داشته باش دلپذیر ، یا دلی داشته باش سخن پذیر . 

 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود؛

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش در گذر است.

کنجکاوشدوپرسید:ای ابلیس این طنابهابرای چیست؟

جواب داد:برای اسارت آدمیزاد. طنابهای نازک برای

افراد ضعیف النفس وسست ایمان وطنابهای کلفت هم

برای آنانی که دیروسوسه می شوند سپس ازکیسه ای

طنابهای پاره شده را بیرون ریخت وگفت:اینها راهم

انسانهای با ایمان که راضی به رضای خدایند واعتماد

به نفس داشته اند پاره کرده اندواسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت:طناب من کدام است ؟ ابلیس گفت:اگرکمکم

کنی تا این طنابهای پاره را گره بزنم خطا ی تورا به حساب

دیگران می گذارم. مرد قبول کرد.ابلیس خنده کنان گفت:

عجب با این ریسمانهای پاره هم می شودانسانهایی

چون تورا به بندگی گرفت!