مقدمتان گرامی . فرصت را غنیمت بشمار - بفروش میرسد

توجه                                                      توجه

************************************************

به اطلاع عموم برادران و خواهران میرسانم تالار و آشپز خانه که

ساختمانی در سه طبقه و چندتا سوئیت و با تمام امکانات . این فضا با

متراژو زیربنای سیصد و پنجاه متر و دارای دویست و پنجاه میلیون

تومان وام  بفروش میرسد . در ضمن این ساختمان در فضای بسیار

زیبا و در منطقه خوش اب و هوا و با چشم انداز مناظر طبیعی و

خدادادی جنگل و چشمه ها و هوای ییلاقی میباشد .                  

ادرس :شمال استان گلستان شهرستان مینودشت شهر دوزین قیمت :

حدودا یک میلیارد تومان                             

شماره تماس : 09113726675                            

با مدیریت حاج محمد وزیری                                

منتظر قدوم با برکت شماییم          

9

سلام بر اقاامام رضا . شهادتش بر شما تسلیت .


زندگانی امام رضا(ع)
حضرت على بن موسى الرضا عليه‏السلام - در روز يازدهم ذيقعده سال 148 هجرى ديده به جهان گشود(1). مادر او بانويى با فضيلت بنام «تُكْتَمْ» بود كه پس از تولد حضرت، از طرف امام كاظم عليه‏السلام -«طاهره» نام گرفت(2)
كنيه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجرى) در سن 35 سالگى عهده‏دار مقام امامت و رهبرى امّت گرديد
خلفاى معاصر حضرت‏
مدت امامت آن حضرت بيست سال بود كه ده سال آن معاصر با خلافت «هارون‏ الرشيد»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امين»، و پنج سال آخر نيز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود.
امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدينه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسيدن به حكومت، حضرت را به خراسان دعوت كرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال 203 هجرى قمرى (در سن 55 سالگى) به شهادت رسيد و در همان سرزمين به خاك سپرده شد(3)
امام در عصر هارون‏
از سال 183 هجرى كه پيشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام - در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنيا رفت، امامت پيشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حكومت وى سپرى گرديد.
اين مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودكامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعاليت فرهنگى و علمى امام رضا عليه‏السلام - به شمار مى‏رود، زيرا هارون در اين مدت متعرض امام نمى‏شد و حضرت آزادانه فعاليت مى‏نمود، ازينرو شاگردانى كه امام تربيت كرد و علوم و معارف اسلامى و حقايقى از تعليمات قرآن كه حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در اين مدت صورت گرفت.
شايد علت مهم اين كاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر عليه‏السلام - بود، زيرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور كتمان اين جنايت به عمل آورد، اما سرانجام جريان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گرديد و هارون كوشش مى‏كرد خود را از اين جنايت تبرئه سازد. گواه اين معنا اين است كه هارون به عموى خود «سليمان بن ابى جعفر»، كه جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاك سپرد، پيغام فرستاد كه: «خدا سندى بن شاهك را لعنت كند، او اين كار را بدون اجازه من انجام داده است»!(4)
مؤيد ديگر اين معنا اظهارات هارون در پاسخ «يحيى بن خالد برمكى» در مورد على بن موسى عليه‏السلام - است، يحيى‏ (كه قبلاً نيز درباره امام كاظم عليه‏السلام - بدگويى و سعايت كرده بود) به هارون گفت:
پس از موسى بن جعفر اينك پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى كند (گويا نظر وى اين بود كه بگويد بهتر است از هم اكنون على بن موسى عليه‏السلام - تحت نظر مأموران خليفه قرار گيرد!)
هارون (كه هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نكرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد:
آنچه با پدرش كرديم كافى نيست؟ مى‏خواهى يكباره شمشير بر دارم و همه علويّين را بكشم؟!(5)
خشم هارون، در باريانش را خاموش ساخت و ديگر كسى جرأت نكرد در باره آن حضرت به سعايت بپردازد.
على بن موسى با استفاده از اين فرصت در زمان هارون، علناً اظهار امامت مى‏كرد و در اين مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقيه نداشت، تا آنجا كه بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار، او را برحذر مى‏داشتند و امام عليه‏السلام - به آنان اطمينان مى‏داد كه از سوى هارون آسيبى به وى نخواهد رسيد!
صفوان بن يحيى‏ مى‏گويد: چون امام ابو ابراهيم موسى بن جعفر عليه‏السلام - در گذشت و على بن موسى الرضا عليه‏السلام - امر امامت و خلافت خود را آشكار ساخت، به حضرت عرض شد:
شما امر بزرگ و خطيرى را اظهار مى‏داريد و ما از اين ستمگر (هارون الرشيد) بر شما مى‏ترسيم.
فرمود: او هرچه مى‏خواهد كوشش كند، او را بر من راهى نيست(6)
نيز از محمد بن سنان نقل شده(7)كه: به ابى الحسن على بن موسى الرضا - عليه‏السلام - در ايام خلافت هارون عرض كردم:
شما امر خلافت و امامت خود را آشكار ساخته به جاى پدر نشسته‏ايد، در حالى كه هنوز از شمشير هارون خون مى‏چكد!!
فرمود: مرا گفتار پيامبر اكرم 6 نيرو و جرأت مى‏بخشد كه فرمود: اگر ابوجهل توانست مويى از سر من كم كند بدانيد من پيامبر نيستم، و من به شما مى‏گويم: اگر هارون مويى از سر من گرفت بدانيد من امام نيستم!!(8)
امين و مأمون؛ تفاوتها و تضادها
هارون در زمان خلافت خود، «محمد امين» را (كه مادرش زبيده بود) وليعهد خود قرار داده از مردم براى او بيعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نيز (كه از مادرى ايرانى تولد يافته بود) وليعهد دوم قرار داد
در سال 193 هجرى به هارون گزارش رسيد كه انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى‏رحمى و درندگى كه نشان مى‏دهند، از خاموش ساختن فرياد انقلاب عاجز مانده‏اند.
هارون پس از مشاوره با وزيران و مشاوران خويش، صلاح ديد كه شخصاً به آن سامان سفر كند و قدرت خلافت را يكجا براى سركوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانيان به كار گيرد. وى پسرش محمد امين را در بغداد گذاشت و مأمون را كه ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد
هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام كند و به اصطلاح - فتنه‏ها را خاموش سازد، اما ديگر نتوانست به بغداد مركز خلافت - برگردد. او در سوم جمادى الاخرى‏ سال 193 هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(9)
شكست امين‏
شبى كه هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امين در بغداد بيعت كردند.
از خلافت امين بيش از 18 روز نگذشته بود كه در صدد برآمد مأمون را از ولايتعهد خلع كند و آن را به فرزند خود، «موسى»، واگذار كند.
او در اين باره با وزرا مشاوره نمود و آنها اين كار را مصلحت نديدند، مگر يك نفر بنام «على بن عيسى بن ماهان» كه اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امين، تصميم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام كرد.
مأمون نيز در واكنش نسبت به اين عمل، امين را از خلافت خلع كرد و پس از يك سلسله درگيريهاى نظامى سرانجام امين در سال 198 هجرى كشته شد(10)
بدين ترتيب پس از قتل امين، اختيارات كامل كشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت.
آزادى نسبى امام در زمان امين‏
در دوران حكومت امين، و سالهايى كه بين مرگ هارون و حكومت مأمون فاصله شد، برخوردى ميان امام و مأموران حكومت عباسى در تاريخ به چشم نمى‏خورد و پيداست كه دستگاه خلافت بنى عباس در اين سالهاى كوتاه كه گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امين و مأمون و خلع مأمون از ولايتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امين بود، فرصتى براى ايذا و آزار علويان عموماً و امام رضا عليه‏السلام - خصوصاً نيافت و ما مى‏توانيم اين سالها (193-198) را ايام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعاليتهاى فرهنگى آن حضرت بدانيم(11)
مأمون كيست؟
مادر مأمون كنيزى خراسانى بنام «مراجل» بود كه در روزهاى پس از تولد مأمون از دنيا رفت و مأمون به صورت نوزادى يتيم و بى‏مادر پرورش يافت. مورخان نوشته‏اند كه: مادر وى زشت‏ترين و كثيف‏ترين كنيز در آشپزخانه هارون بود، و اين خود مؤيّد داستانى است كه علت حامله شدن وى را بازگو مى‏كند(12)
ولادت مأمون در سال 170 هجرى، يعنى در همان شبى كه پدرش به خلافت رسيد، رخ داد و در گذشتش در سال 218 هجرى رخ داد.
مأمون را پدرش به «جعفر بن يحيى‏ برمكى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند.
مربى وى «فضل بن سهل» بود كه به «ذو الرياستين» شهرت داشت و بعد هم وزير خود مأمون گرديد. فرمانده كل قوايش نيز «طاهر بن حسين ذو اليمينين» بود.
خصوصيات مأمون‏
زندگى مأمون سراسر كوشش و فعاليت و خالى از رفاه و آسايش آنچنانى بود، درست برعكس برادرش امين كه در آغوش زبيده پرورش يافته بود. هركس زبيده را بشناسد درمى‏يابد كه تا چه حد بايد زندگى امين غرق در خوشگذرانى و تفريح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏كرد و نه تنها به آينده خود مطمئن نبود، بلكه برعكس، اين نكته را مسلم مى‏پنداشت كه عباسيان به خلافت و حكومت او تن در نخواهند داد، ازينرو خود را فاقد هرگونه پايگاهى كه بدان تكيه كند مى‏ديد، و به همين دليل آستين همت بالا زد و براى آينده به برنامه‏ريزى پرداخت. مأمون خطوط آينده خود را از لحظه‏اى تعيين كرد كه به موقعيت خود پى برد و دانست كه برادرش امين از مزايايى برخودار است كه دست وى از آنها كوتاه است.
او از اشتباههاى امين نيز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امين كه خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏گفت كه تو پارسايى و ديندارى و رفتار نيكو از خود بروز بده. مأمون نيز همين گونه مى‏كرد، هربار كه امين كارى را با سستى آغاز مى‏كرد، مأمون همان را با جديت در پيش مى‏گرفت.
در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر يافت و بر امثال خويش، و حتى بر تمام عباسيان، برترى يافت.
برخى مى‏گفتند: در ميان عباسيان كسى دانشمندتر از مأمون نبود.
«ابن نديم» درباره‏اش چنين گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و كلام بود». از حضرت على عليله‏السلام - نيز نقل شده كه روزى درباره بنى عباس سخن مى‏گفت، تا بدينجا رسيد كه فرمود: «هفتمين آنها، از همه‏شان دانشمندتر خواهد بود»
سيوطى، ابن تغرى بردى، و ابن شاكر كتبى نيز مأمون را چنين ستوده‏اند:
به لحاظ دورانديشى، اراده، بردبارى، دانش، زيركى، هيبت، شجاعت، سيادت و فتوت، «بهترين مرد بنى عباس بود، هرچند همه اين صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لكه‏دار كرده بود»
پدر مأمون نيز خود به برترى وى بر برادرش امين شهادت داده و گفته بود:«...تصميم گرفته‏ام ولايتعهد را تصحيح كنم و به دست كسى بسپارم كه رفتارش را بيشتر مى‏پسندم، خط مشيش را مى‏ستايم، به حسن سياستش اطمينان دارم و از ضعف وسستيش آسوده خاطرم، و او كسى جز «عبداللّه» نمى‏باشد. اما بنى‏عباس به پيروى از هواى نفس خويش، محمد را مى‏طلبند، چه او يكپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و كنيزكان در رأى او شريك و مؤثر واقع مى‏شوند، درحالى كه عبداللّه شيوه‏اى پسنديده و رأيى اصيل دارد و براى تصدى چنين امرى بزرگ شخصى قابل اطمينان است...»(13)
امام هشتم در عصر مأمون‏
با استقرار مأمون بر سرير خلافت، كتاب زندگانى امام عليه‏السلام - ورق خورد و صفحه تازه‏اى در آن گشوده شد؛ صفحه‏اى كه در آن امام على بن موسى الرضا - عليه‏السلام - سالهايى را با اندوه و ناملايمات بسيار به سر برد.
غاصبين خلافت - چه آنها كه از بنى اميه بودند و چه بنى عباس - بيشترين وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على عليه‏السلام - داشتند؛ كسانى كه مردم - و لا اقل توده انبوهى از آنها - خلافت را حق مسلّم آنان مى‏دانستند و علاوه بر اين هرگونه فضيلتى را نيز در وجود آنان مى‏يافتند. اين بود كه فرزندان بزرگوار على عليه‏السلام - همواره مورد شكنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى‏رسيدند.
اما مأمون احيانا اظهار علاقه به تشيع مى كرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ايرانيان بودند كه نسبت به آل على و امامان شيعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام عليه السلام را به زندان بيفكند و مورد شكنجه و آزار قرار دهد ، ازينرو روش تازه اى انديشيد كه گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و كم محذورتر بود و به همين جهت روش خلفاى بعد نيز بر همان مبنا قرار گرفت .
مأمون تصميم گرفت امام عليه السلام را به مرو ، مقر حكومت خود ، بياورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بريزد و ضمن استفاده از موقعيت علمى و اجتماعى آن حضرت ، كارهاى او را تحت نظارت كامل قرار دهد.
چرا مأمون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟
دعوت مأمون از امام عليه السلام به خراسان
مأمون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان آل على به مركز خلافت بيايد.(14)
امام - عليه‏السلام - از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزيد، ولى از سوى مأمون اصرار و تأكيدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامه‏هاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام - عليه‏السلام - همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حركت فرمود.(15)
مأمون به «جلودى» و يا به نقل ديگر «رجأ بن ابى ضحاك» كه مأمور آوردن امام و همراهى كاروان حضرت شده بود، دستور داده بود كه به هيچ وجه از اداى احترام به كاروانيان و بخصوص امام - عليه‏السلام - خوددارى نكند، اما امام - عليه‏السلام - براى آگاهى مردم آشكارا از اين سفر اظهار ناخشنودى مى‏نمود.
روزى كه مى‏خواست از مدينه حركت كند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گريه كنند و فرمود: من ديگر به ميان خانواده‏ام بر نخواهم گشت.(16)
آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پيامبر وداع كند. حضرت چندين بار وداع كرد و باز به سوى قبر پيامبر بازگشت و با صداى بلند گريست.
«مخول سيستانى» مى‏گويد: در اين حال خدمت حضرت شرفياب شدم و سلام كردم و سفر بخير گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از كنار جدم دور مى‏شوم و در غربت جان مى‏سپارم و در كنار هارون دفن مى‏شوم!(17)
طريق حركت كاروان امام - عليه‏السلام - از مدينه به مرو - طبق دستور مأمون - از راه بصره و اهواز و فارس بود، شايد به اين جهت كه از جبل (قسمتهاى كوهستانى غرب ايران تا همدان و قزوين) و كوفه و كرمانشاه و قم(18)، كه مركز اجتماع شيعيان بود، عبور نكنند.(19)
ورود به پايتخت‏
موكب امام - عليه‏السلام - روز دهم شوال به مرو رسيد. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه كثيرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شايانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسايش در اختيار آن حضرت قرار گرفت
پس از چند روز كه به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاكراتى بين آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پيشنهاد كرد كه خلافت را يكسره به آن حضرت واگذار نمايد.
امام - عليه‏السلام - از پذيرفتن اين پيشنهاد بشدت امتناع كرد.
فضل به سهل با شگفتى مى‏گفت: خلافت را هيچگاه چون آن روز بى‏ارزش و خوار نديدم، مأمون به على بن موسى - عليه‏السلام - واگذار مى‏نمود و او از قبول آن خوددارى مى‏كرد.(20)
مأمون كه شايد خوددارى امام را از پيش حدس مى‏زد گفت:
حالا كه اين طور است، پس وليعهدى را بپذير!
امام فرمود: از اين هم مرا معذور بدار.
مأمون ديگر عذر امام را نپذيرفت و جمله‏اى را با خشونت و تندى گفت كه خالى از تهديد نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنيا مى‏رفت شورا را در ميان 6 نفر قرار داد كه يكى از آنها اميرالمؤمنين على - عليه‏السلام - بود و چنين توصيه كرد كه هر كس مخالفت كند گردنش زده شود!.. شما هم بايد پيشنهاد مرا بپذيرى، زيرا من چاره‏اى جز اين نمى‏بينم»!(21)
او از اين هم صريحتر امام - عليه‏السلام - را تهديد و اكراه نمود و گفت: همواره بر خلاف ميل من پيش مى‏آيى و خود را از قدرت من در امان مى‏بينى. به خدا سوگند اگر از قبول پيشنهاد ولايتعهد، خوددارى كنى تو را به جبر وادار به اين كار مى‏كنم، و چنانچه باز هم تمكين نكردى به قتل مى‏رسانم!!(22)
امام - عليه‏السلام - ناچار پيشنهاد مأمون را پذيرفت و فرمود:
«من به اين شرط ولايتعهد تو را مى‏پذيرم كه هرگز در امور ملك و مملكت مصدر امرى نباشم و در هيچ يك از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حكام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(23)
مقام ولايتعهد كه هرگز به انجام نرسيد
مردم خود را براى روزه دارى ماه مبارك رمضان سال 201هجرى آماده كرده بودند كه خبر ولايتعهد امام ـ عليه السلام ـ منتشر شد و همه اين بشارت را با سرورى آميخته به شگفت تلقى كردند.
روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولايتعهد به خط مأمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ نيز با ذكر مقدمه اى پر از اشاره و ايماء قبولى خود را اعلام فرمود، ولى ياد آورى كرد كه اين امر به انجام نمى رسد!! و آنگاه در كنار همان مكتوب ، بزرگان و فرماندهان كشورى و لشگرى همچون : يحيى بن اكثم ، عبدالله بن طاهر، فضل بن سهل ، اين عهدنامه را گواهى نمودند.(24)
آنگاه تشريفات بيعت طى مراسمى شكوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولايتعهد جلوس فرمود. اولين كسى كه به دستور خليفه دست بيعت به امام ـ عليه السلام ـ داد، فرزند مأمون بود و پس از او وزير اعظم ، مفتى دربار، فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس كه حاضر بودند، با آن حضرت بيعت كردند.(25)
موضوع ولايتعهد امام هشتم ، طبعاً براى دوستان و شيعيان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود، ولى خود آن حضرت از اين امر اندوهگين و متاءثر بود و وقتى كه مردى را ديد كه زياد اظهار خوشحالى مى كند، او را نزد خود فراخواند و فرمود.
( دل به اين كار مبند و به آن خشنود مباش كه دوامى ندارد>!(26)
مشكلات سياسى مأمون
بررسى اوضاع و شرائط سياسى زمان مأمون نشان مى دهد كه وى با يك سلسله دشواريها و مشكلات سياسى روبرو شده بود و براى رهايى از اين بن بستها تلاش مى كرد. او سرانجام به منظور حل اين مشكلات ، يك سياست در پيش گرفت كه همان طرح وليعهدى امام رضا ـ عليه السلام ـ بود. ذيلاً مشكلات سياسى مأمون را مورد برسى قرار مى دهيم
1- ناخشنودى عباسيان از مأمون
با آنكه به گواهى مورخان ، مأمون در افكار عمومى بمراتب از امين شايسته تر و سزاوارتر به خلافت بود، اما بنى عباس با وى مخالف بودند و چنانكه نقل كرديم هارون به تفاوت آشكار بين شخصيت اين دو برادر كاملاً توجه داشت و از مخالفت بنى عباس با مأمون شكوه مى كرد.
شايد راز رو گردانى عباسيان از مأمون آن بود كه مى ديدند برادرش امين عباسى اصيل به شمار مى رود: پدرش هارون و مادرش زبيده بود. زبيده خود يك هاشمى و هم نوه ی منصور دوانيقى بود، او بزرگترين زن عباسى به شمار مى رفت . امين در دامان فضل بن يحيى برمكى ، برادر رضاعى رشيد و متنفذترين مرد دربار وى ، پرورش يافته ، و فضل بن ربيع نيز متصدى امورش گشته بود; مرد عربى كه جدش آزاد شده ی عثمان بود و در مهر ورزيش نسبت به عباسيان ، كسى ترديد نداشت .
اما مأمون : وى ، اولاً، در دامان جعفر بن يحيى پرورش يافت كه نفوذش بمراتب كمتر از برادرش فضل بود. ثانياً مربّى و كسى كه امورش را تصدى مى كرد، مردى بود كه عباسيان به هيچ وجه دل خوشى از او نداشتند، چه ، متهم بود به اينكه مايل به علويان است ، ضمناً ميان وى و مربى امين ، فضل بن ربيع ، هم كينه ی بسيار سختى وجود داشت . اين شخص همان كسى بود كه بعداً وزير و همه كاره ی مأمون گرديد، يعنى فضل بن سهل ايرانى . عباسيان از ايرانيان مى ترسيدند و از دستشان به ستوه آمده بودند، ازينرو بزودى جاى آنها را در دستگاه خود به تركان و ديگران واگذار كردند.
2- موقعيت برتر امين
امين داراى دار و دسته اى بسيار نيرومند و ياران بسيار قابل اعتمادى بود كه در راه تثبيت قدرتش كار مى كردند. اينها عبارت بودند از: داييهايش ، فضل بن يحيى برمكى ، بيشتر برمكيان (اگر نگويم همه شان ) مادرش زبيده ، و بلكه عربها با توجه به اين نكته كه اينان همان شخصيتهاى با نفوذى بودند كه رشيد را تحت تاءثير خود قرار داده و نقشى بزرگ در تعيين سياست دولت داشتند، ديگر طبيعى مى نمايد كه رشيد در برابر نيروى آنان اظهار ضعف كند و در نتيجه ء اطاعت از آنان مجبور شد كه مقام ولايتعهد را به فرزند كوچكتر خود، يعنى امين ، بسپارد و فرزند بزرگتر خود، مأمون را به مقام جانشينى بعد از امين گمارد.
شايد حس گروه گرايى و تعصى نژادى بنى عباس و همچنين بزرگى مقام عيسى بن جعفر (دايى امين ) بود كه در پيش انداختن ولايتعهد امين نقش مهمى بازى كرد. در اين ماجرا نقش اصلى در دست زبيده بود كه اين موضوع را به سود فرزند خود تمام كرد.
گذشته از اين ، با توجه به نقشى كه مسئله ی نسب در انديشه ی عربها دارد، رشيد به احتمال قوى در ترجيح امين بر مأمون اين جهت را نيز مورد نظر داشته است . برخى از مورخان اين مطلب را به اين عبارت بيان كرده اند: در سال 176رشيد پيمان ولايتعهد را براى مأمون پس از برادرش امين بست . مأمون از لحاظ سنى ي ماه بزرگتر از امين بود، اما امين ، زاده ی زبيده دختر جعفر از زنان هاشمى بود، در حالى كه مأمون از كنيزى بنام زاده شده و او نيز در ايان نقاهت پس از زايمان در گذشته بود.
تكيه گاه مأمون چه بود؟
گرچه پدر مأمون مقام دوم را پس از امين براى وى تضمين كرده بود، ولى اين امر البته براى خود مأمون هيچ گونه اطمينانى نسبت به آينده اش در مسئله ی حكومت ايجاد نمى كرد، چه ، او نمى توانست از سوى برادر و فرزندان عباسى پدرش مطمئن باشد كه روزى پيمان شكنى نكنند، بنابراين آيا مأمون مى توانست در صورت به خطر افتادن موقعيتش ، بر ديگران تكيه كند؟
مأمون چگونه مى توانست به حكومت و قدرت دست يابد؟ و در صورت دستيابى چگونه مى بايستى پايه هاى آن را مستحكم سازد؟!
اينها سوءالهايى بود كه پيوسته ذهن مأمون را مشغول مى داشت ، و او مى بايست با نهايت دقت و هشيارى و توجه ، پاسخ آنها را بجويد و آنگاه حركت خود را هماهنگ با اين پاسخها شروع كند.
اكنون موضع گروههاى مختلف را در برابر مأمون از نظر مى گذرانيم ، تا ببينيم او در ميان كدامي از آنها ممكن بود تكيه گاهى براى خويشتن پيدا كند تا به هنگام خطرها و مبارزه طلبيهايى كه انتظارشان مى رفت ـ هم بر ضد خودش و هم برضد حكومتش ـ به مقابله برخيزد.
1-موضع علويان در برابر مأمون
علويان طبيعى بود كه نه تنها به خلافت مأمون كه به خلافت هيچ ي از عباسيان تن در نمى دادند، زيرا خود كسانى را داشتند كه بمراتب سزاوارتر از عباسيان براى تصدى حكومت بودند. بعلاوه مأمون به دودمانى تعلق داشت كه قلوب خاندان على از دست رجال آن چركين بود، چه ، از دست آنان بيش از آنچه از بنى اميه ديده بودند، زجر و آزار كشيده بودند.
همه مى دانيم كه بنى عباس چگونه خونهاى علويان را ريخته ، اموالشان را ضبط و خوشان را از شهرهايشان آواره كرده و خلاصه انواع آزارها و شكنجه ها را در حقشان پيوسته روا داشته بودند. براى مأمون همين لكه ی ننگ كافى بود كه فرزند رشيد بود; كسى كه درخت خاندان نبوت را از شاخ و برگ برهنه كرد و نهال وجود چند تن از امامان را از ريشه برافكند.
2- موضع اعراب در برابر مأمون و سيستم حكومتش
اعراب نيز به خلافت و حكمرانى مأمون تن در نمى دادند و اين به اين علت بود كه چنانكه گفتيم مادرش ، مربيّش و متصدى امورش همه غير عرب بودند، و اين امر با تعصّب خش عربى ، كه همه ی اقوام و ملل را (بر خلاف تعاليم قرآن و پيامبر (ص > زير دست و اسير نژادى خاص مى خواست ، سازگار نبود; خاصّه آنكه ايرانيان ، با نشان دادن استعداد شگرف خويش در تصدّى مقامات علمى و سياسى ، ميدان را شديداً بر عناصر مغرور و بيمايه ی عرب تنگ كرده بودند و با اين حساب طبيعى بود كه اعراب نسبت به ايرانيان و هر كس كه به نحوى با آنان در ارتباط باشد، كينه بورزند، ازينرو مأمون مورد خشم و نفرت اعراب بود.
3-كشتن امين و شكست آرزو
كشتن امين بظاهر ي پيروزى نظامى براى مأمون به شمار مى رفت ، ولى خالى از عكس العملها و نتايج منفى بر ضد مأمون و هدفها و نقشه هاى او نبود، بويژه شيوه هايى كه مأمون براى تشفّى خاطر خود اتخاذ كرده بود، به اين عكس العملها دامن مى زند: او دستور قتل امين را به صادر كرد، و به كسى كه سر امين را به حضورش آورد ـ پس از سجده ی شكر ـ ي ميليون درهم بخشيد، سپس دستور داد سر برادرش را روى تخته چوبى در صحن بارگاهش نصب كنند تا هر كس كه براى گرفتن مواجب مى آيد، نخست بر آن سر نفرين بفرستد و سپس پولش را بگيرد.
مأمون حتى به اين امور بسنده نكرد، بلكه دستور داد سر امين را در خراسان بگردانند و سپس آن را نزد ابراهيم بن مهدى فرستاد و او را سرزنش كرد كه چرا بر قتل امين سوگوارى مى كند.
پس از اين نمايشها ديگر از عباسيان و عربها و حتى ساير مردم چه انتظارى مى رفت ، و آنان چه موضعى مى توانستند در برابر مأمون اتخاذ كنند!
كمترين چيزى كه مى توان گفت اين است كه مأمون با كشتن برادرش و ارتكاب چنان كردارهاى زننده اى ، اثر بدى بر روى شهرت خويش نهاد، اعتماد مردم را نسبت به خود متزلزل كرد و نفرت آنان ـ چه عرب و چه ديگران ـ را برانگيخت .
موقعيت دشوار
علاوه بر اين ، خراسانيان نيز كه خود، مأمون را به عرش قدرت و حكومت رسانده بودند، اكنون از او بر گشته ، خطرى براى او به شمار مى رفتند.
در اين ميان ، علويان نيز از فرصت برخورد ميان مأمون و برادرش به نفع خود بهره بردارى كرده ، به صف آرايى و افزودن فعاليتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانيد وضع دشوار مأمون را در نظر مجسم كنيد، بويژه آنكه فهرستى از شورشهاى علويان را نيز كه در گوشه و كنار كشور برخاسته بود، مورد توجه قرار دهيد: شورشهاى علويان ابوالسرايا كه روزى در ميان حزب مأمون جاى داشت ، در كوفه سر به شورش برداشت .
لشگريانش با هر سپاهى كه روبرو مى شدند آن را تار و مار مى كردند و به هر شهرى كه مى رسيدند، آنجا را تسخير مى كردند.
مى گويند: در نبرد ابوالسرايا دويست هزار تن از ياران خليفه كشته شدند، در حالى كه از روز قيام تا روز گردن زدن وى بيش از ده ماه طول نكشيد.
حتى در بصره ، كه تجمعگاه عثمانيان بود، علويان مورد حمايت قرار گرفتند، به طورى كه زيد النار قيام كرد. در مكه و نواحى حجاز محمد بن جعفر، ملقب به ، قيام كرد كه خوانده مى شد. در يمن ، ابراهيم بن موسى بن جعفر بر خليفه شوريد. در مدينه ، محمد بن سليمان بن داود بن حسن قيام كرد. در واسط كه بخش عمده ی مردم آن مايل به عثمانيان بودند، قيام جعفر بن زيد بن على ، و نيز حسين بن ابراهيم بن حسن بن على ، رخ داد.
در مدائن ، محمد بن اسماعيل بن محمد قيام كرد.
خلاصه سرزمينى نبود كه در آن يكى از علويان ، به ابتكار خود يا به تقاضاى مردم ، اقدايم به شورش بر ضد عباسيان نكرده باشد; حتى كار به جايى كشيده شده بود كه اهالى بين النهرين و شام كه به تفاهم با امويان و آل مروان شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى ، همدم ابوالسرايا، گرويده ضمن نامه اى به وى نوشتند كه در انتظار پيكش نشسته اند تا فرمان او را ابلاغ كند (27)
راه حل چند بُعدى
مأمون در يافته بود كه براى رهايى از اين ورطه ، بايد چند كار را انجام دهد:
 1ـ فرو نشاندن شورشهاى علويان .
2ـ گرفتن اعتراف از علويان مبنى بر اينكه حكومت عباسيان حكومتى مشروع است .
3ـ از بين بردن محبوبيت و احترامى كه علويان در ميان مردم از آن برخوردار بودند.
4ـ كسب اعتماد و مهر اعراب نسبت به خويش .
5ـ دوام تاييد و مشروع شمرده شدن حكومت وى از طرف اهالى خراسان و تمام ايرانيان .
6ـ راضى نگه داشتن عباسيان و هواخواهانشان .
7ـ تقويت حس اطمينان مردم نسبت به شخص مأمون ; چه ، او بر اثر كشتن برادر، شهرت و حس اعتماد مردم را نسبت به خود سست كرده بود.
8ـ و بالاخره ايجاد مصونيت براى خويشتن در برابر خطرى كه او را از سوى شخصيتى گرانقدر تهديد مى كرد; آرى مأمون از شخصيت با نفوذ امام رضا ـ عليه السّلام ـ بسيار بيم داشت و مى خواست خود را از اين خطر در امان نگاه دارد.
بدين ترتيب با وليعهدى امام رضا ـ عليه السلام ـ و شركت او در حكومت ، اين هدفها تاءمين مى شد، زيرا با شركت آن حضرت ـ كه در رأس علويان قرار داشت ـ در حكومت ، علويان خلع سلاح مى شدند و شعارهايشان از دستشان گرفته مى شد و محبوبيتى كه در اثر قيام در بين مردم داشتند، از بين مى رفت .
از سوى ديگر، مأمون از طرف خراسانيان و عموم ايرانيان كه طرفدار اهل بيت بودند، مورد تاءييد واقع مى شد و نيز چنين وانمود مى كرد كه اگر برادر خويش را كشته ، هدفش تفويض حكومت به اهل آن بوده است .
از همه ی اينها گذشته ، با آوردن امام رضا ـ عليه السّلام ـ به مرو و كنترل فعاليتهاى او، از خطر او ايمن مى شد. تنها اعراب و عباسيان مى ماندند كه مأمون مى توانست كه آن هم به كم ايرانيان و علويان در برابر آنان مقاومت كند.
نقد و بررسى
قرائن و نشانه هاى روشنى در دست است كه صداقت و اخلاص مأمون را در طرح ولايتعهدی امام رضا ـ عليه السّلام ـ كاملا مشكوک مى سازد، راستى اگر مأمون صادقانه و از روى عقيده و ايمان مى خواست خلافت را به على بن موسى ـ عليه السّلام ـ منتقل كند:
1ـ چرا همان طور كه امام ـ عليه السّلام ـ در مدينه بود، اين كار را نكرد و آن حضرت را با اكراه تحت نظر مأمورين به مرو آورد، درحالى كه مى توانست در مرو به نام امام ـ عليه السلام ـ خطبه بخواند و خطّه ی ايران را به نمايندگى از طرف حضرت نگهدارى كند و امام ـ عليه السلام ـ هم در مدينه ، در پايگاه ، خلافت پيامبر را به عهده بگيرد؟
2ـ چرا دستور داد امام ـ عليه السلام ـ را از طريق بصره و اهواز و فارس كه اتفاقاً راهى سخت و گرم و ناراحت كننده دارد، و احتمالاً از ميان كوير لوت به خراسان و مرو مى رسد، عبور دهند و از كوفه و قم عبور نكنند؟ در حالى كه در كوفه و قم از امام ـ عليه السلام ـ استقبال بيشترى مى شد و موقعيت براى هدف ظاهرى مأمون آماده تر مى گشت ؟
3ـ چرا در نخستين دور مذاكرات كه پيشنهاد خلافت را به امام مى داد، خود را وليعهد قرار داد، در صورتى كه مى بايست ولايتعهد بعد از حضرت رضا ـ عليه السلام ـ را به امام جواد ـ عليه السلام ـ واگذارد و يا لااقل به اختيار امام بگذارد؟
4ـ وليعهد بودن امام ـ عليه السلام ـ آنهم با آن شرط كه امام در هيچ كار حكومتى دخالت نكند ـ چه مقدار امت اسلامى را به واقع و حقيقت نزدي مى كرد؟ با توجه به اين كه عمر امام ـ عليه السلام ـ در حدود 20سال بيشتر از مأمون از بود و طبعاً روى حسابهاى عادى پيش بينى مى شد كه امام ـ عليه السلام ـ زودتر از مأمون از دنيا رحلت كند و در نتيجه هرگز خلافت به آل على نمى رسيد.
5ـ مأمون اگر از روى اعتقاد و ايمان اقدام مى كرد، چرا وقتى مواجه با امتناع امام ـ عليه السلام ـ شد، دست به تهديد زد و حضرت را با جبر و اكراه به قبول ولايتعهد وادار كرد؟
6ـ چرا وقتى حضرت على بن موسى الرضا ـ به هر سبب ـ به شهادت رسيد، مأمون كه همان ارادت را به امام جواد ـ عليه السلام ـ اظهار مى كرد، مقام ولايتعهد را به آن حضرت تفويض نكرد؟
7ـ چرا مأمون در جريان مشهور نماز عيد حضرت را از راه باز گردانيد و نخواست توجه توده ی مردم به آن حضرت جلب شود؟
8ـ چرا وقتى مأمون از مرو به طرف بغداد حركت كرد نگذارد كه حضرت در مرو بماند؟ اگر حقيقتاً حضرت وليعهد بود چه مانعى داشت كه در مرو باشد و اين قسمت از كشور را تحت نظر داشته باشد؟
اينها سوءالاتى است كه شايد ابتداءاً سهل و ساده به نظر برسد، ولى دقت در آنها مى تواند بخوبى روشن سازد كه مأمون در اين اقدام مخلص و راستگو نبود، بلكه موجبات ديگرى در ميان بود كه او را بدين كار وامى داشت (28)
دلائل امام براى پذيرفتن ولايتعهدی
هنگامى امام رضا ـ عليه السلام ـ وليعهدى مأمون را پذيرفت كه ديد اگر امتناع ورزد، نه تنها جان خويش را به رايگان از دست مى دهد، بلكه علويان و دوستداران حضرت نيز همگى در معرض خطر واقع مى شوند.
بر امام لازم بود كه جان خويشتن و شيعيان و هواخواهان را از گزندها برهاند، زيرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشيدنشان نياز بسيار داشت . اينان بايستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم شبهه ها باشند.
آرى ، مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نياز بسيار داشتند، چه ، در آن زمان موج فكرى و فرهنگى بيگانه اى بر همه جا چيره شده و در قالب بحثهاى فلسفى و ترديد نسبت به مبادى خداشناسى ، ارمغان كفر و الحاد مى آورد؟ ازينرو بر امام لازم بود كه بر جاى بماند و مسئوليت خويش را در نجات امت به انجام برساند و ديديم كه امام نيز ـ با وجود كوتاه بودن دوران زندگيش پس از وليعهدى ـ چگونه عملاً وارد اين كار زار شد.
حال اگر او با رد قاطع و هميشگى وليعهدى ، هم خود و هم پيروانش را به دست نابودى مى سپرد، اين فداكارى معلوم نيست همچون شهادت حياتبخش و گرهگشاى سيد شهيدان گرهى از كار بسته ی امت مى گشود. علاوه بر اين ، نيل به مقام وليعهدى ي اعتراف ضمنى از سوى عباسيان به شمار مى رفت دائر بر اين
مطلب كه علويان نيز در حكومت سهم شايسته اى دارند.
ديگر از دلائل قبول وليعهدى از سوى امام آن بود كه مردم خاندان پيامبر را در صحنه ی سياست حاضر بيابند و به دست فراموشيشان نسپارند، و نيز گمان نكنند كه آنان ـ همان گونه كه شايع شده بود ـ فقط علما و فقهايى هستند كه در عمل هرگز به كار ملت نمى آيند. شايد امام نيز در پاسخى كه به سوءال داد، نظر به همين مطلب داشت . ابن عرفه از حضرت پرسيد:
ـ اى فرزند رسول خدا! به چه انگيزه اى وارد ماجراى وليعهدى شدى ؟
امام پاسخ داد: به همان انگيزه اى كه جدم على ـ عليه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود (29).
گذشته از همه ی اينها، امام در ايام وليعهدى خويش چهره ی واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نيت و هدفهاى وى در كارهايى كه انجام مى داد، هرگونه شبهه و ترديدى را از ذهن مردم زدود.
آيا امام خود رغبتى به اين كار داشت ؟
اينها كه گفتيم هرگز دليلى بر ميلى باطنى امام براى پذيرفتن وليعهدى نمى باشد، بلكه همان گونه كه حوادث بعدى اثبات كرد، او مى دانست كه هرگز از دسيسه هاى مأمون و دار و دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از مقام ، جانش نيز از آسيب آنان محفوظ نخواهد ماند. امام بخوبى در مى كرد كه مأمون به هر وسيله اى كه شده در مقام نابودى وى ـ جسمى يا معنوى ـ برخواهد آمد.
تازه اگر هم فرض مى شد كه مأمون هيچ نيت شومى در دل ندارد، چنانكه گفتيم با توجه به سن امام اميد زيستنش تا پس از مرگ مأمون بسيار ضعيف مى نمود. پس اينها هيچ كدام براى توجيه پذيرفتن وليعهدى براى امام كافى نبود. از همه ی اينها كه بگذريم و فرض را بر اين بگذاريم كه امام اميد به زنده ماندن تا پس از درگذشت مأمون را
نيز مى داشت ، ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى كه از شيوه ی حكمرانى وى خشنود نبودند، حتمى بود. همچنين توطئه هاى عباسيان و دار و دسته شان و بسيج همه ی نيروها و ناراضيان اهل دنيا بر ضد حكومت امام كه برنامه اش اجراى احكام خدا به شيوه ی جدش پيامبر (ص ) و على ـ عليه السلام ـ بود، امام را با مشكلات زيانبارى روبرو مى ساخت .
فقط اتخاذ موضع منفى درست بود با توجه به تمام آنچه گفته شد درمى يابيم كه براى امام ـ عليه السلام ـ طبيعى بود كه انديشه ی رسيدن به حكومت را از چنين راهى پر زيان و خطر از سر به دركند، چه ، نه تنها هيچ ي از هدفهاى وى را به تحقق نمى رساند، بلكه بر عكس سبب نابودى علويان و پيروانشان همراه با هدفها و آمالشان نيز مى گرديد.
بنابراين ، اقدام مثبت در اين جهت ي عمل انتحارى و بى منطق قلمداد مى شد.
مواضع منفى امام در برابر ترفند مأمون
حال با توجه به اينكه امام رضا ـ عليه السلام ـ در پذيرفتن وليعهدى از خود اختيارى نداشت و نمى توانست اين مقام را وسيله ی رسيدن به اهداف مقدّس خويش قرار دهد، و از سويى هم امام نمى توانست ساكت بنشيند و در برابر اقدامات دولتمردان چهره ی موافق نشان بدهد، پس بايستى برنامه اى بريزد كه در جهت خنثى كردن توطئه هاى مأمون پيش برود (30).
امام رضا ـ عليه السلام ـ به صورتهاى گوناگونى براى خنثى كردن توطئه هاى مأمون موضع گرفت كه مأمون آنها را قبلاً به حساب نياورده بود. اين اين موضعگيريها:
نخستين موضعگيرى امام تا وقتى كه در مدينه بود از پذيرفتن پيشنهاد مأمون خود دارى كرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد كه مأمون به هيچ قيمتى از او دست بردار نمى باشد. حتى برخى از متون تاريخى به اين نكته اشاره كرده اند كه دعوت امام از مدينه به مرو با اختيار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود.
اتخاذ چنين موضع سرسختانه اى براى آن بود كه ديگران بدانند كه امام دستخوش نيرنگ مأمون قرار نمى گيرد و بخوبى به توطئه و هدفهاى پنهانيش آگاهى دارد. با اين شيوه امام توانسته بود ش مردم را پيرامون آن رويداد برانگيزد.
موضعگيرى دوم بر رغم آنكه مأمون از امام خواسته بود كه از خانواده اش هركه را كه مى خواهد همراه خويش به مرو بياورد، ولى امام با خود هيچ كس حتى فرزندش جواد ـ عليه السلام ـ را هم نياورد، در حالى كه آن ي سفر كوتاه نبود، بلكه سفر و مأمونريتى بس بزرگ و طولانى بود كه مى بايست امام طبق گفته ی مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگيرد.
موضعگيرى سوم در ايستگاه نيشابور، امام با نماياندن چهره ی محبوبش براى دهها و بلكه صدها هزار تن از مردم استقبال كننده ، روايت زير را خواند:
خداوند متعال مى فرمايد: كلمه ی توحيد (لا اِلهَ اِلاّ اللّه ) دِژِ منست ، و هر كس به دِژِ من داخل شود از كيفرم مصون مى ماند.
در آن روز اين حديث را حدود بيست هزار نفر به محض شنيدن از زبان امام نوشتند. جالب توجه آنكه مى بينيم امام در آن شرائط هرگز مسائل فرعى دين و زندگى مردم را عنوان نكرد، از نماز و روزه و اين قبيل مطالب چيزى را گفتنى نديد و نيز مردم را به زهد در دنيا و امثال آن تشويق نكرد. و با آنكه داشت به ي سفر سياسى به مرو مى رفت هرگز مسائل سياسى يا شخصى خويش را با مردم در ميان ننهاد.
به جاى همه ی اينها، امام به عنوان رهبر حقيقى مردم توجه همگان را به مسئله اى معطوف كرد كه مهمترين مسائل در زندگى حال و آينده شان به شمار مى رفت .
آرى ، امام در آن شرائط حساس فقط بحث را پيش كشيد، چه ، توحيد پايه ی هر زندگى با فضيلتى است كه ملتها به كم آن از هر نگونبختى و رنجى ، رهايى مى يابند و اگر انسان توحيد را در زندگى خويش گم كند همه چيز را از كف باخته است . ضمناً، با توجه به كلامى كه چند لحظه بعد فرمود، مى خواست بفهماند كه جامعه ی وسيع و پرتكاپوى اسلامى آن روز، از حقيقت توحيد عارى و خالى است .
رابطه ی مسئله ی ولايت با توحيد
پس از فرو خواندن حديث توحيد، ناقه ی امام به راه افتاد، ولى هنوز ديدگان هزاران انسان شيفته به سوى او بود. همچنانكه مردم غرق در افكار خويش بودند و يا به حديث توحيد مى انديشيدند، ناگهان ناقه ايستاد و امام سراز عمارى بيرون آورد و كلمات جاويدان ديگرى به زبان آورد و با صداى رسا گفت : . در اينجا امام ي مسئله ی بنيادى ديگرى را عنوان كرد: مسئله ی را كه چون تنه اى برآمده از ريشه ی درخت توحيد است .
آرى ، اگر ملت خواهان زندگى با فضيلتى است پيش از آنكه مسئله ی رهبرى حكيمانه و دادگرانه برايش حل شود، هرگز امورش به سامان نخواهد رسيد. اگر مردم به ولايت نگروند جهان صحنه ی تاخت و تاز ستمگران و طاغوتهايى خواهد بود كه براى خويشتن حق قانونگذارى كه مختص خداست ، قائل شده و با اجراى احكامى غير از حكم خدا جهان را به وادى بدبختى ، نكبت ، شقاوت ، سرگردانى و بطالت خواهند كشانيد...
اگر براستى رابطه ی ولايت با توحيد را در كنيم ، خواهيم دريافت كه گفته ی امام : با ي مسئله ی شخصى به نفع خود او سر و كار نداشت ، بلكه با اين بيان مى خواست ي موضوع اساسى و كلى را خاطر نشان كند.
لذا پيش از خواندن حديث مزبور، سلسله ی سند آن را هم ذكر كرد و به ما فهماند كه اين حديث ، كلام خداست كه از زبان پدرش و جدش و ديگر اجدادش تا رسول خدا شنيده شده است . چنين شيوه اى در نقل حديث از امامان ما بسيار كم سابقه دارد، مگر در موارد بسيار نادرى مانند اينجا كه امام مى خواست مسئله ی را به مبداء على و خدا پيوسته سازد و ضمناً شجره نامه ی تاريخى امامت معصوم را به امت اسلامى معرفى كند.
امام در شهر نيشابور براى بيان اين حقيقت از فرصت حساسى كه به دست آمده بود حكيمانه سود جست و در برابر صدها هزار تن خويشتن را به حكم خدا، پاسدار دژ توحيد معرفى كرد. بنابراين ، بزگترين هدف مأمون را با اين آگاهى بخشيدن به توده ها درهم كوبيد، چه ، او مى خواست كه با كشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگيرد كه بلى حكومت او و بنى عباس ي حكومت مشروع و اسلامى است .
موضعگيرى چهارم:امام ـ عليه السلام ـ چون به مرو رسيد ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مى گفت . نه پيشنهاد خلافت و نه پيشنهاد وليعهدى ـ هيچ كدام ـ را نمى پذيرفت تا آنكه مأمون با تهديدهاى مكرر به قصد جانش برخاست .
امام با اين گونه موضعگيرى زمينه را طورى چيد كه مأمون را روياروى حقيقت قرار داد. امام گفت : مى خواهم كارى كنم كه مردم نگويند على بن موسى به دنيا چسبيده ، بلكه اين دنياست كه از پى او روان شده است . با اين رويّه به مأمون فهماند كه نيرنگش چندان موفقيت آميز نيست و در آينده نيز بايد دست از توطئه و نقشه ريزى بر دارد. در نتيجه از مأمون سلب اطمينان كرد و او را در هر عملى كه مى خواست انجام دهد به تزلزل در انداخت . علاوه بر اين ، در دل مردم نيز بر ضد مأمون و كارهايش ش و ترديد افكند.
موضعگيرى پنجم امام رضا ـ عليه السلام ، به اينها نيز بسنده نكرد، بلكه در هر فرصتى تاءكيد مى كرد كه مأمون او را به اجبار و با تهديد به قتل ، به وليعهدى رسانده است .
افزون بر اين ، مردم را گاه گاه از اين موضوع نيز آگاه مى ساخت كه مأمون بزودى دست به نيرنگ زده ، پيمان خود را خواهد شكست . امام بصراحت مى گفت كه به دست كسى جز مأمون كشته نخواهد شد و كسى جز مأمون او را مسموم نخواهد كرد. اين موضوع را حتى در پيش روى مأمون هم گفته بود.
امام تنها به گفتار بسنده نمى كرد، بلكه رفتارش نيز در طول مدت وليعهدى همه از عدم رضايت وى و مجبور بودنش حكايت مى كرد. بديهى است كه اينها همه عكس نتيجه اى را كه مأمون از وليعهدى وى انتظار مى داشت ، به بار مى آورد.
موضعگيرى ششم امام ـ عليه السلام ـ از كوچكترين فرصتى كه به دست مى آورد سود جسته ، اين معنا را به ديگران
ياد آورى مى كرد كه مأمون در اعطاى سمت وليعهدى به وى كار مهمى نكرده جز آنكه در راه بر گرداندن حق مسلم خود او كه قبلاً از دستش به غصب ربوده بود، گام بر داشته است ، بنابراين امام پيوسته مشروع نبودن خلافت مأمون را به مردم خاطر نشان مى ساخت .
موضعگيرى هفتم امام براى پذيرفتن مقام وليعهدى شروطى قائل شد كه طى آنها از مأمون چنين خواسته بود: امام هرگز نه كسى را بر مقامى گمارد، نه كسى را عزل كند، نه رسم و سنتى را براندازد و نه چيزى از وضع موجود را دگرگون سازد، بلكه از دور مشاور در امر حكومت باشد. مأمون نيز تمام اين شروط را پذيرفت . بنابراين مى بينيم كه امام بر پاره اى از هدفهاى مأمون خط بطلان كشيد، زيرا اتخاذ چنين موضعى دليل گويايى بود بر امور زير:
الف ـ اعتراف نكردن به مشروع بودن سيستم حكومتى وى .
ب ـ سيستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان ي نظام حكومتى تاءمين نمى كرد.
ج ـ مأمون بر خلاف نقشه هايى كه در سر پرورانده بود، ديگر با قبول اين شروط نمى توانست كارهايى را بنام امام و به دست او انجام دهد.
د ـ امام هرگز حاضر نبود تصميمهاى قدرت حاكم را اجرا سازد (31).
شرائط خاص فرهنگى جامعه ی اسلامى در عصر عباسيان
با اينكه اسلام در عصر پيامبر (ص ) از محيط حجاز بيرون نرفت ، ولى چون زير بنايى محكم و استوار داشت بعد از رحلت آن حضرت بسرعت رو به گسترش نهاد، آنچنانكه در مدت كوتاهى سراسر دنياى متمدن آن عصر را فرا گرفت و باقيمانده ی تمدنهاى پنجگانه ی عظيم روم ، ايران ، مصر، يمن ، كلده و آشور را كه در شمال ، شرق ، غرب و جنوب حجاز بودند، در كوره ی داغ خود فرو برد تا آنچه خرافه و ظلم و انحراف و فساد و استبداد بود، بسوزد و آنچه مثبت و مفيد بود زير چتر تمدن شكوهمند اسلامى با صبغه ی الهى و توحيدى باقى بماند، بلكه رشد و نمو يابد. طبيعت علم دوستى اسلام سبب شد كه به موازات پيشرفتهاى سياسى و عقيدتى در كشورهاى مختلف جهان ، علوم و دانشهاى آن كشورها به محيط جامعه ی اسلامى راه يابد و كتب علمى ديگران از يونان گرفته تا مصر و از هند تا ايران و روم به زبان تازى ، كه زبان قرآن بود، ترجمه شود.
علماى اسلام كه فروغ انديشه ی خود را از مشعل قرآن گرفته بودند، دانشهاى ديگران را مورد نقد و بررسى قرار دادند و ابتكارات و ابداعات جديد و فراوانى بر آن افزودند و بر فرهنگ و تمدن گذشته ، نو و صبغه ی اسلامى زدند.
ترجمه ی آثار علمى ديگران از زمان حكومت امويان (كه خود با علم و اسلام بيگانه بودند) شروع شد و در عصر عباسيان ، مخصوصاً زمان هارون و مأمون ، به اوج خود رسيد (همان گونه كه در اين زمان وسعت كشور اسلامى به بالاترين حد خود در طول تاريخ رسيد).
البته اين حركت علمى چيزى نبود كه به وسيله ی عباسيان يا امويان پايه گذارى شده باشد، اين ، نتيجه ی مستقيم تعليمات اسلام در زمينه ی علم بود كه براى علم و دانش وطنى قائل نبود و به حكم : ، مسلمانان را به دنبال آن مى فرستاد، هر چند در دور افتاده ترين نقاط جهان يعنى چين ، و با پرداختن هرگونه بها در اين راه حتى خون قلب بود.
در تواريخ آمده است كه مأمون شبى ارسطاطاليس ، فيلسوف مشهور يونانى را در خواب ديد، از او مسائلى پرسيد و چون از خواب برخاست به فكر ترجمه ی كتابهاى آن فيلسوف افتاد، نامه اى به پادشاه روم نوشت و از وى خواست مجموعه اى از علوم قديم كه در بلاد روم بود، براى او بفرستد. پادشاه روم پس از گفتگوى بسيار، اين درخواست را پذيرفت .
مأمون جمعى از دانشمندان را مانند و و ، سرپرست (كتابخانه ء بسيار بزرگ و مشهور بغداد) را مأمونر انجام اين مهم نمود.
آنان آنچه را از بلاد روم يافتند و پسنديدند جمع آورى كرده نزد مأمون فرستادند و مأمون دستور ترجمه ی آنها را داد(32).
بدون شک خوابهاى سياست بازان كهنه كارى همچون مأمون ، ساده نيست و قاعدتاً جنبه سياسى دارد! آنها در اين خوابها امورى را مى بينند كه پايه هاى كاخ بيدادگريشان را محكم مى سازد و به هر حال اين عمل مأمون از نظر تحليل سياسى احتمالاتى دارد:
1ـ مأمون براى اينكه خود را مسلمانى طرفدار علم و دانش قلمداد كند، دست به اين كار زد تا از اين طريق امتياز و وجهه اى كسب كند.
2ـ او مى خواست به اين وسيله ي نوع سرگرمى براى مردم در برابر مشكلات اجتماعى و خفقان سياسى درست كند.
3ـ هدف او جلب افكار انديشمندان و متفكران جامعه ی اسلامى به سوى خود و در نتيجه تقويت پايه هاى حكومت بود.
4ـ او مى خواست از اين طريق دكانى در برابر مكتب علمى اهل بيت پيامبر (ص ) كه در ميدان علم و دانش در اوج شهرت بودند، باز كند و بدين وسيله مشتريان آن مكتب را كم كند و از فروغ آن بكاهد.
5ـ او مى خواست ثابت كند كه دستگاه خلافت بنى عباس شايستگى حكومت بر كشورهايى همچون ايران ، روم و مصر را دارد.
البته منافاتى در ميان اين احتمالات پنجگانه نيست و ممكن است همه ی آنها مورد توجه مأمون بوده ، ولى علت هرچه باشد در اين مسئله ش نيست كه او در ترجمه ی كتابهاى يونانى كوشش بسيار نمود، و پول زيادى در اين راه صرف كرد، به طورى كه مى گويند گاه در مقابل وزن كتابها طلا مى داد، و به قدرى به ترجمه ی كتابها توجه داشت كه روى هر كتابى كه به نام او ترجمه مى شد علامتى مى گذارد، و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشويق مى كرد، با حكما خلوت مى نمود و از معاشرت آنها اظهار خشنودى مى كرد(33) و به اين ترتيب نشر علوم و دانشهاى ديگران ، در كنار دانشهاى اسلامى ، مسئله ی مطلوب روز شد، حتى اشراف و اعيان دولت كه معمولاً شامه ء تيز و حساسى در اين گونه امور دارند خط مأمون را تعقيب كردند، ارباب علم و فلسفه ، منطق را گرامى داشتند و در نتيجه ، مترجمين بسيارى از عراق ، شام ، ايران به بغداد آمدند (34).
مورخ مشهور مسيحى در اين زمينه مى نويسد:
هارون الرشيد (حك 170ـ 193 موقعى به خلافت رسيد كه به واسطه ی آمد و شد دانشمندان و پزشكان هندى و ايرانى و سريانى به بغداد افكار مردم تا حدى پخته شده بود و توجه اذهان عمومى به علوم و كتب پيشينيان توسعه يافته بود. دانشمندان غير مسلمان كه زبان عربى آموخته بودند و با مسلمانان معاشرت داشتند آنان را به فراگرفتن علوم گذشته تشويق مى كردند، ولى باز هم مسلمانان از توجه به علوم بيگانه جز علم پزشكى بيم داشتند، چه ، فكر مى كردند كه جز طبّ علوم بيگانه ی ديگر مخالف اسلام است . با اينهمه ، چون پزشكان نزد خلفا مقرب شدند و غالب آنان دوستدار منطق و فلسفه بودند و از آن علم بهره اى داشتند، خواه ناخواه خلفا را به شنيدن مطالب منطقى و فلسفى مشغول مى داشتند. رفته رفته خلفا با فلسفه و منطق آشنا شدند و با آن خو گرفتند، تا آنجا كه اگر كشورى يا شهرى را فتح مى كردند كتابهاى آنجا را آتش نمى زدند و نابود نمى ساختند بلكه دستور مى دادند كتابها را به بغداد بياورند و به زبان عربى ترجمه كنند، چنانكه هارون پس از فتح و و ساير شهرهاى روم كتابهاى بسيارى در آن بلاد به دست آورده ، آن ها را به بغداد حمل كرد و طبيب خود، را دستور داد آن كتابها را به عربى ترجمه كند. اما كتابها مزبور، راجع به طب يونانى بود و چيزى از فلسفه در آن يافت نمى شد.
در زمان هارون كتاب براى مرتبه ی اول توسط به عربى ترجمه شد و اين ترجمه را مى گويند و بار ديگر در زمان مأمون آن كتاب به عربى ترجمه شد و اين دومى را مى خوانند. در زمان هارون كتاب را به عربى ترجمه كرد و عده اى آن كتاب را تفسير كردند و چون بخوبى از عهده برنيامدند هارون و ، مدير بيت الحكمة، را به آن كار گماشت و آنان مجسطى را با دقت تصحيح و تفسير نمودند. مأمون و فلسفه و منطق
كتابهاى فلسفى در زمان مأمون ترجمه شد و آن هم به خاطر علاقه مندى خود مأمون به آن كار بود. از آغاز اسلام مسلمانان به آزادى گفتار و فكر و مساوات معتاد بودند و اگر هر ي از آنان درباره ی امور سياسى و غيره فكرى به خاطرش مى رسيد بى پروا آن را به خليفه و يا امير ابراز مى كرد و ابهت مقام فرمانروايى او را از اين كار باز نمى داشت ، همين قسم در امور دينى نيز آزادى عقيده داشتند و اگر كسى چيزى از معناى آيه و يا حديث در مى كرد و آن را مخالف نظر ديگران مى ديد نظر خود را آشكارا مى گفت و با مخالفان مناظره و مجادله مى كرد و همين آزادى فكر و عقيده ، سبب پيدايش مذاهب مختلف گشت ، به قسمى كه پس از انقضاى دروه ی صحابه و آغاز قرن دوم هجرى فرقه هاى متعددى در جهان اسلام پديد آمد كه از جمله ی آنها فرقه ء بود. معتزله گروه بسيارى بودند كه اساس مذهب آنان تطبيق دين و عقل مى باشد و اگر با دقت در افكار و عقايد آنان مطالعه شود معلوم مى گردد كه بعضى از افكار و آراى آنان با جديدترين آراى انتقادى مذهبى امروز موافق در مى آيد. مأمون و اعتزال
مذهب اعتزال در اواخر قرن اول هجرى پديد آمد و چون اصول اين مذهب پيروى از احكام عدل و منطق بود، لذا در مدت كوتاهى پيروان زيادى پيدا كرد. و در زمينه فقه ، منصور عباسى با پيراوان طريقه ی راءى و قياس موافق بود و از همينرو ابوحنيفه را پيش انداخته و با نظر او همراه شد. اين فكر و نظر منصور پس از وى نيز در ميان عباسيان باقى ماند. اتفاقاً مذهب معتزله با اين طريقه (پيروى از راءى و قياس ) بسيار نزدي است ، چون طايفه ی مزبور كوشش داشتند عقايد خود را با ادله عقلى ثابت كنند و بدين جهت هر كس را كه مطلع از منطق و گفته هاى ارسطو مى ديدند دنبال او را مى گرفتند و از او براى تاءييد نظر خود و جدال با مخالفان استمداد مى كردند. در زمان خلافت مهدى به علّت كثرت زنادقه ، اين فكر (پيروى از منطق ) بيشتر شايع شد. طايفه ی برامكه نيز از پيروان راءى و قياس بودند و طبعاً به علم توجه و اشتياق داشتند، و بدان جهت پيش از مأمون به ترجمه ی كتابهاى علمى مشغول شدند و در خانه هاى خويش انجمن مباحثه و مناظره تشكيل دادند. ظاهراً هارون با اين كار آنان موافق نبود و برامكه از بيم وى تظاهر به آن عمل نمى كردند.
همين كه مأمون خليفه شد (حك 198ـ 218) اوضاع تغيير يافت ، چه ، مأمون مرد باهوش و مطلعى بود و به طريقه ء قياس ميل وافر داشت و بسيارى از كتب قديم را كه قبل از وى ترجمه شده بود، مطالعه و بررسى كرده بود و در نتيجه بيش از پيش به طريقه ی قياس متمايل گشت و سرانجام مذهب معتزله را پذيرفته و بزرگان آن طايفه (ابى الهذيل علاف ، ابراهيم بن سيار و غيره ) را به خود نزدي ساخت و مجالس مناظره با علماى علم كلام تشكيل داد و در مذهب اعتزال پا برجا ماند و پيروان آن طريقه را همراهى كرد. در اثر اين توجه مأمون حرفهايى كه اظهار آن (به علّت بيم از فقهاى عامّه ) ممكن نبود، بى پرده در ميان مردم شايع شد و از آن جمله صحبت از مخلوق بودن قرآن بود كه يكى از دعاوى معتزله مى باشد.
اتفاقاً مأمون پيش از رسيدن به مقام خلافت ، به آن موضوع (خلق قرآن ) معتقد بود و مسلمانان مى ترسيدند كه مبادا مأمون خليفه شود و آن عقيده را ترويج كند، تا حدى كه علناً مى گفت : من از خدا براى هارون طول عمر مى خواهم تا از شر خلافت مأمون در امان باشم .
اما بالاخره مأمون خليفه شد و به پيروى از معتزله تظاهر كرد. فقهاى عامه كه اين را ديدند، جار و جنجال بر پا كردند و چون اكثريت مسلمانان نيز بر خلاف معتزله بودند، اين هياهو براى مأمون توليد زحمت كرد. مأمون كه نمى توانست از نظر خود بر گردد، از راه مناظره و مباحثه ی علمى وارد شد و مجالس بحث و گفتگو تشكيل داد تا گفته هاى طرفين با عقل و منطق سنجيده شود و براى تاءييد مباحث منطقى دستور ترجمه ی كتب فلسفى و منطقى را صادر كرد تا هرچه زودتر از يونانى به عربى ترجمه شود و خود نيز آن ترجمه ها را مطالعه مى كرد و عقيده اش درباره ی معتزله در اثر مطالعه ی كتب مزبور محكمتر مى گشت ، ولى اين تمهيدات در جلب عامه ی مردم به عقايد مأمون تاءثير جندانى نداشت و زمانى كه مأمون اين را دانست و از مماشات نوميد شد به قواى قهريه دست زد و در اواخر خلافت خويش يا مخالفان اعتزال بخشونت رفتار كرد و هنگامى كه خارج از بغداد بود به ، والى بغداد، دستور داد قضات و شهود و اهل علم را امتحان كند و هر كدام آنان كه به مخلوق بودن قرآن اقرار دارد آزاد گردد و كسانى كه آن عقيده را ندارند به آنان تعليم داده شود (35).
با توجه بدانچه گفتيم ، چنان به نظر مى رسد كه مأمون به علّت كثرت اطلاعات و آزادى عقيده و تمايل به قياس عقلى ، از ترجمه ی علوم يونانى به عربى با نداشت و ابتداءاً براى تاءييد مذهب معتزله به ترجمه ی كتب منطق و فلسفه دست زد، سپس به ترجمه ی كليه ی تاءليفات ارسطو از فلسفه و غيره ـ پرداخت و بدين گونه در اوائل قرن سوم هجرى ترجمه ی آن كتابها آغاز گشت . معتزله مانند تشنه اى كه به آب برسد، مطالب فلسفى ارسطو را دريافتند و آن را كاملاً بررسى و مطالعه كردند و در نتيجه براى مبارزه با مخالفان ، حربه ی تازه اى به دست آوردند (36) ترجمه ی كتب علمى خارجى
دكتر نيز در اين باره چنين مى نويسد:
ترجمه ی كتابهاى بيگانه به زبان عربى در دوران امويان رواجى نداشت نخستين كسى بود كه طب و شيمى را به زبان عربى درآورد، وى گروهى از يونانيان مقيم مصررا فرا خواند و خواست تا بسيارى از كتابهاى يونانى و مصرى را كه از شيمى عملى سخن داشت براى او به عربى برگردانند. وى كوشش مى كرد تا از راه شيمى طلاى مصنوعى به دست آورد. در دوران دفترهاى دولت را كه تا آن روز به فارسى و يونانى بود، به زبان عربى برگرداندند و ديوان مصر را نيز كه به زبان مصرى و يونانى بود، به عربى ترجمه كردند. زمانى كه دولت عباسى روى كار آمد، از آنجا كه اين دولت رو به پارسيان داشت ، عربان و پارسيان در
پايتخت ايشان با هم اختلاط و آميزش يافتند و خلفا به دانستن علوم يونان و ايران رغبت نشان دادند. فرمان داده بود تا چيزى از كتابهاى بيگانه را ترجمه كنند. بعضى از كتابهاى و را براى وى به عربى برگرداند. ابن مُقَفَّع ، را به عربى در آورد و نيز كتاب را ترجمه كرد و جز بسيارى ديگر از دانشمندان نيز در كار ترجمه ی متون به زبان فارسى شهرتى يافتند، مانند خاندان نوبختيان و حسن بن سهل (وزير مأمون ) و احمد بن يحيى بلاذرى (موءلف فتوح البلدان ) و عمرو بن فرخان . در دوران هارون ترجمه رواجى ديگر يافت : از بعضى از شهرهاى بزرگ روم كتابهايى به تصرف وى افتاد و او گفت : از كتابهاى يونان هرچه به دست آمد ترجمه كنند. تشويقى نيز كه برمكيان از مترجمان مى كردند و ايشان را عطاهاى خوب مى دادند، در رواج ترجمه موءثر بود. خود مأمون هم ترجمه مى كرد او مخصوصاً به ترجمه ء كتابهاى يونانى و ايرانى علاقه داشت و كسانى را به قُسطنطنيه فرستاد تا كتابهاى كمياب فلسفه و هندسه و موسيقى و طب را بياورند. مىگويد: ميان مأمون و پادشاه روم نامه هايى رد و بدل شد و از او خواست تا از علوم قديم كه در خزانه ی روم بود، كتابهايى بفرستد و او از پس امتناع پذيرفت و مأمون گروهى را كه و و ، سرپرست ، از آن جمله بودند، فرستاد تا از آن كتابها هرچه خواستند بر گرفتند و چون نزد مأمون بردند دستور داد تا آنها را به عربى برگردانند. و آنان نيز اين كار را كردند. در كار ترجمه از يونانى و سريانى و كلدانى نظارت داشت و يحيى بن هارون مراقب ترجمه هاى فارسى بود. تشويق و تاءييد مترجمان ، خاص مأمون نبود كه مردم به دين ملو مى رفتند و بسيارى از كتابها به همت توانگران به عربى ترجمه گرديد. از آن جمله محمد و احمد و حسن پيروان منجم بودند كه مال بسيارى براى فراهم كردن كتابهاى رياضيات دادند و در هندسه و موسيقى و نجوم آثار گرانبها داشتند، هم آنها را به ديار روم فرستادند تا كتابهاى كمياب بياورد.
در دوران مأمون رياضيدانهاى بزرگ پديد آمدند كه محمد بن موسى خوارزمى از آن جمله بود. وى نخستين كسى بود كه درباره ی جبر مطالعات منظم كرد و آن را از علم حساب جدا كرد. رواج ترجمه ي نتيجه ی طبيعى داشت كه بسيارى از مسلمانان درباره ی ترجمه ها بحث و تحقيق كردند و بر آن حاشيه زدند و خطاها را به اصلاح آوردند كه از آن جمله را بايد نام برد. وى در طب و فلسفه و حساب و منطق و هندسه و نجوم تبحر داشت و در تاءليفات خود از روش ارسطو پيروى مى كرد و بسيارى از كتابهاى فلسفه را ترجمه كرد و مشكلات آن را توضيح داد. بجز او سه تن ديگر در اين مرحله شهرت داشتند: حنين بن اسحاق و ثابت بن قره ی حرانى و عمرو بن فرخان طبرى .
عباسيان همه ی علوم يونانى و پارسى را از فلسفه و طب و نجوم و رياضيات و موسيقى و منطق و هيئت و جغرافيا و تاريخ و حِكَم و سِيَر ترجمه كردند. مى گويد: فرزندان شاكر منجم هر ماهه به گروه مترجمان كه حنين بن اسحاق و جيش بن حسن و ثابت بن قره از آن جمله بودند، قريب پانصد دينار مقررى مى دادند.
در دوران اموى كتابخانه اهميتى نداشت و چون به دوران عباسى كار ترجمه بالا گرفت و كاغذ سازى پيش رفت ، ورّاقان پديد شدند كه كارشان نويسانيدن و خريد و فروش كتاب بود و مكانهاى وسيع داشتند كه دانشوران و اديبان در آنجا فراهم مى شدند. به دنبال اين نهضت ، كتابخانه هاى بزرگ پديد آمد كه كتابهاى دينى و علمى در آن نگهدارى مى شد و بعدها همين كتابخانه ها معروفترين مراكز فرهنگى دنياى اسلام شد.
كه به احتمال قوى هارون بنيانگذار آن بود و مأمون پس از پدر، آن را تاءييد كرد و كتابهاى بسيار بدان داد، بزرگترين كتابخانه هاى دوران عباسى بود و همچنان باقى بود تا بغداد به دست مغولان افتاد. اين كتابخانه از همه ی علوم متداول كتابها داشت و عالمان و اديبان كه به قصد مطالعه به آنجا مى رفتند در نهضت علمى دوران خويش نفوذ بسيار داشتند و فرهنگ اسلام و فرهنگ قديم را ميان مسلمانان و همه ی مردم ديگر رواج مى دادند. ترويج علم ، خاص خلفا نبود، بلكه وزيران و بزرگان دولت نيز تقليد از ايشان مى كردند.
مى گويد: يحيى بن خالد برمكى به بحث و مناظره راغب بود و مجلسى داشت كه متكلمان اسلام و ملل ديگر در آن فراهم مى شدند (37). نقش امام رضا(ع) دربرابر امواج فكرى بيگانه
اما با وجود اين همه تلاشهاى علمى ، آنچه مايه ی نگرانى بود، اين بود كه در بين اين گروه مترجمان ، افرادى از پيروان متعصب و سرسخت مذاهب ديگر مانند زردشتيان ، صابئيان ، نسطوريان ، روميان و برهمنهاى هند بودند كه آثار علمى بيگانه را از زبانهاى يونانى ، فارسى ، سريانى ، هندى ، لاتين و غيره به عربى ترجمه مى كردند.
يقيناً همه ی آنها در كار خود حسن نيّت نداشتند و گرهى از آنان سعى مى كردند كه آب را گل آلود كرده و ماهى بگيرند و از اين بازار داغ انتقال علوم بيگانه به محيط اسلام ، فرصتى براى نشر عقايد فاسد و مسموم خود، به دست آورند و درست به همين علت عقايد خرافى و افكار انحرافى و غير اسلامى در لابلاى اين كتب بظاهر علمى ، به محيط اسلام راه يافت ، و بسرعت در افكار گروهى از جوانان و افراد ساده دل و بى آلايش نفوذ كرد (38).
مسلماً در آن زمان ي هياءت نيرومند علمى كه از تقوا و دلسوزى برخوردار باشد در در بار عباسيان وجود نداشت كه آثار علمى بيگانگان را مورد نقد و بررسى دقيق قرار دهد، و آن را از صافى جهان بينى اصيل اسلامى بگذراند، دردها و ناخالصيها را بگيرد و تنها آنچه را كه صافى و بى غل و غش است در اختيار جامعه ی اسلامى بگذارد. مهم اين جاست كه اين شرائط خاص فكرى و فرهنگى وظيفه ی سنگينى بر دوش امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ گذارد و آن امام بزرگوار كه در آن عصر مى زيست و بخوبى از اين وضع خطرنا آگاه بود، دامن همت بر كمر زد و انقلاب فكرى عميقى ايجاد فرمود، و در برابر اين امواج سهمگين و تند باد خطرنا، اصالت عقيده و فرهنگ جامعه ی اسلامى را حفظ كرد و سرانجام اين كشتى را با رهبرى حكيمانه ی خويش از سقوط در گرداب خطرنا انحراف و التقاط رهايى بخشيد.
اهميت اين مسئله آنگاه روشنتر مى شود كه بدانيم وسعت كشور اسلامى در عصر هارون و مأمون به آخرين حد خود رسيده بود، به طورى كه بعضى از مورخان معروف تصريح كرده اند در هيچ عصر و زمان چنان حكومت گسترده اى در جهان وجود نداشت (تنها وسعت كشور اسكندر كبير را با آن قابل مقايسه مى دانند).
در آن زمان كشورهاى زير همه در قلمرو اسلام قرار داشت :
ايران ، افغانستان ، سند، تركستان ، فقفاز، تركيه ، عراق ، سوريه ، فلسطين ، عربستان ، سودان ، الجزاير، تونس ، مراكش ، اسپانيا (اندلس ) و به اين ترتيب مساحت كشورهاى اسلامى در عصر عباسيان بدون محاسبه ی اسپانيا برابر با مساحت تمام قاره ی اروپا بود يا بيشتر! (39)
طبيعى است كه فرهنگ پيشين اين كشورها به مركز اسلام نفوذ مى كرد و اين نفوذ، مايه ی اختلاط و آميختگى آنها با انديشه و فرهنگ اصيل اسلامى بود، در حالى كه غثّ و سمين و سره و ناسره در آن فرهنگها با هم مخلوط بود.
انگيزه ی اصلى مأمون براى تشكيل جلسات مناظره مأمون پس از تحميل مقام ولايتعهد بر امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ در خراسان جلسات گسترده ی بحث و مناظره تشكيل داد، و از اكابر علماى زمان ، اعم از مسلمان و غير مسلمان ، به اين جلسات دعوت كرد.
بى شك پوشش ظاهرى اين دعوت اثبات و تبيين مقام والاى امام ـ عليه السلام ـ در رشته هاى مختلف علوم و مكتب اسلام بود، اما در اين زير اين پوشش ظاهرى چه صورتى پنهان بود، در ميان محققان گفتگو است.
1ـ گروهى كه با بدبينى اين مسائل را مى نگرند ـ و حق دارند كه بدبين باشند، چرا كه اصل در تفسير نگرشهاى سياسى جباران بر بدبينى است ـ مى گويند: مأمون هدفى جز اين نداشت كه به پندار خويش مقام امام ـ عليه السلام ـ را در انظار مردم ، مخصوصاً ايرانيان كه سخت به اهل بيت عصمت ـ عليهم السلام ـ علاقه داشتند و عشق مى ورزيدند، پايين بياورد، به گمان اين كه امام ـ عليه السلام ـ تنها به مسائل ساده اى از قرآن و حديث آشناست و از فنون علم و استدلال بى بهره است
گروهى فوق ، براى اثبات اين مدعا به گفتار خود مأمون كه در متون اسلامى آمده است ، استدلال مى كنند. چنانكه در روايتى از نوفلى ، يار نزديك امام ـ عليه السلام ، مى خوانيم .
سليمان مروزى ، عالم مشهور علم كلام ، در خطه ی خراسان نزد مأمون آمد. مأمون او را گرامى داشت و انعام فراوان داد. سپس به او گفت:
پسر عمويم على بن موسى ـ عليه السلام ـ از حجاز نزد من آمده و او علم كلام (عقايد) و دانشمندان اين عليرا دوست دارد، اگر مايلى روز ترويه (روز هشتم ماه ذى الحجه)، (انتخاب اين روز شايد براى اجتماع گروه بيشترى از علما بوده است ) نزد ما بيا و با او به بحث و مناظره بنشين.
سليمان كه به علم و دانش خود مغرور بود، گفت : اى اميرموءمنان ! من دوست ندارم از مثل او در مجلس تو در حضور جماعتى از بنى هاشم سوءال كنم ، مبادا از عهده برنيايد و مقامش پايين آيد، من نمى توانم سخن را با امثال او زياد تعقيب كنم
مأمون گفت : هدف من نيز چيزى جز اين نيست كه راه را بر او ببندى ، چرا كه من مى دانم تو در علم و مناظره توانا هستى.
سليمان گفت : اكنون كه چنين است مانعى ندارد، در مجلسى از من و او دعوت كن و در اين صورت مذمتى بر من نخواهد بود.(40)
(اين مناظره با قرار قبلى ترتيب يافت و امام ـ عليه السلام ـ در آن مجلس سليمان را سخت در تنگنا قرار داد و تمام راههاى جواب را بر او بست و ضعف و ناتوانى او را آشكار ساخت.
شاهد ديگر حديثى است كه از خود امام على بن موسى الرضا نقل شده است . هنگامى كه مأمون مجالس بحث و مناظره تشكيل مى داد، و شخصاً در مقابل مخالفان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به بحث مى نشست و امامت امير موءمنان على ـ عليه السلام ـ و برترى او را بر تمام صحابه روشن مى ساخت تا به امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ تقرب جويد، امام ـ عليه السلام ـ به افرادى از يارانش كه مورد وثوق بودند، چنين فرمود:
!(41)
البته مأمون حق داشت كه اين گونه با كمال صراحت از مكتب اميرموءمنان على دفاع كند، زيرا از يك سو شعار نخستين حكومت عباسيان شعار بود و به بركت آن توانسته بودند روى كار آيند، و از سوى ديگر ستون فقرات لشكر و رجال حكومتش را ايرانيان تشكيل مى دادند كه عاشق مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بودند و براى حفظ آنها راهى جز اين نداشت.
به هر حال تعبيرات امام ـ عليه السلام ـ در حديث فوق بخوبى نشان مى دهد كه مأمون در برنامه هايش در مورد جلسات مناظره صداقتى نداشت ، چنانكه ابوالصلت ، پيشكار امام ، در اين باره مى گويد:
(42)
جالب توجه آن كه دربار مأمون پيوسته محل برگزارى اين گونه مباحثات بود، ولى پس از شهادت امام ـ عليه السلام ـ ديگر اثرى از آن مجالس علمى و بحثهاى كلامى ديده نشد و اين مسئله قابل دقت است.
خود امام ـ عليه السلام ـ هم كه از قصد مأمون آگاهى داشت ، مى فرمود: هنگامى كه من با اهل تورات به تواتشان ، با اهل انجيل به انجيلشان ، با اهل زبور به زبورشان ، با ستاره پرستان به شيوه ی عبرانيشان ، با موءبدان به شيوه ی پارسيشان ، با روميان به سبك خودشان ، و با اهل بحث و گفتگو به زبانهاى خودشان استدلال كرده ، همه را به تصديق خود وادار كنم ، مأمون خود خواهد فهميد كه راه خطا را برگزيده ، و يقيناً پشيمان خواهد شد...(43)
و به اين ترتيب نظر بدبينان در اين زمينه كاملاً تقويت مى شود.
2ـ اگر از اين انگيزه صرفنظر كنيم انگيزه ی ديگرى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه مأمون مى خواست مقام والاى امام هشتم ـ عليه السلام ـ را تنها در بعد علمى منحصر كند، و تدريجاً او را از مسائل سياسى كنار بزند، و چنين نشان دهد كه امام مرد عالمى است و پناهگاه امت اسلامى در مسائل علمى است ، و او كارى با مسائل سياسى ندارد و به اين ترتيب شعار تفكيك دين از سياست را عملى كند.
3ـ انگيزه ی ديگرى كه در اينجا به نظر مى رسد اين است كه هميشه سياستمداران شياد و كهنه كار اصرار دارند در مقطعهاى مختلف ، سرگرميهايى براى توده ی مردم درست كنند تا افكار عمومى را به اين وسيله از مسائل اصلى جامعه و ضعفهاى حكومت خود منحرف سازند. او مايل بود كه مسئله ی مناظره ی امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ با علماى بزرگ عصر و زمان خود نقل محافل و مجالس باشد، و همه ی علاقه مندان و عاشقان مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در جلسات خود به اين مسائل بپردازند و از پيروزيهاى امام در اين مباحث سخن بگويند، و مأمون كارهاى سياسى خود را با خيال راحت دنبال كند، و پوششى بر نقاط ضعف حكومتش باشد.
4ـ چهارمين انگيزه اى كه در اينجا به نظر مى رسد، اين است كه مأمون خود، آدم بى فضلى نبود، تمايل داشت به عنوان يك زمامدار عالم در جامعه ی اسلامى معرفى گردد، و عشق او را به علم و دانش آن هم در محيط ايران خصوصاً، و در محيط اسلام آن روز عموماً همگان باور كنند، و اين يك امتياز براى حكومت او باشد و از اين طريق گروهى را به خود متوجه سازد.
از آنجا كه اين جلسات بحث و مناظره به هر حال قطعاً جنبه ی سياسى داشت و مسائل سياسى معمولاً تك علتى نيستند، هيچ مانعى ندارد كه بگوييم احتمالاً همه ی اين انگيزه هاى چهار گانه براى مأمون مطرح بوده است.
در هر صورت با اين انگيزه ها جلسات بحث و مناظره ی گسترده اى از سوى مأمون تشكيل شد، ولى چنانكه خواهيم ديد مأمون از اين جلسات ناكام بيرون آمد، و نه تنها به هدفش نرسيد، بلكه نتيجه ی معكوس گرفت.
اكنون با در نظر گرفتن اين مقدمات به سراغ قسمتى از اين جلسات بحث و مناظره مى رويم ، هر چند با كمال تاءسف در متون تاريخ و حديث گاهى جزئيات بحثهايى كه رد و بدل شده اصلاً ذكر نگرديده ، بلكه بسيار خلاصه شده است ، و اى كاش امروز همه آن جزئيات در اختيار ما بود تا بتوانيم به عمق سخنان امام ـ عليه السلام ـ پى ببريم و از زلال كوثر علمش بنوشيم و سيراب شويم (و اين گونه كوتاهيها و سهل انگاريها در كار روات حديث ، و ناقلان تاريخ كم نيست كه تنها تاءسفش امروز براى ما باقى مانده است )، ولى خوشبختانه قسمتهايى را مشروح نقل كرده اند كه همانها مى تواند مشتى از خروار باشد. مناظرات امام با پيروان اديان و مكاتب
گرچه مناظرات امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ فراوان است ، ولى از همه مهمتر هفت مناظره است كه ذيلاً فهرست وار از نظر مى گذرد.
اين مناظرات را عالم بزرگوار، مرحوم شيخ صدوق ، در كتاب عيون اخبار ـ الرضا آورده و مرحوم علامه ی مجلسى نيز در جلد 49بحار الانوار از كتاب عيون نقل كرده و در كتاب مسند الامام الرضا جلد 2نيز آمده است . اين مناظرات عبارتند از
1ـ مناظره با جاثليق (44)
2ـ مناظره با رأس الجالوت (45)
3ـ مناظره با هربز اكبر(46)
4ـ مناظره با عمران صابى (47)
اين چهار مناظره در يك مجلس و با حضور مأمون و جمعى از دانشمندان و رجال خراسان صورت گرفت.
5ـ مناظره با سليمان مروزى (48) كه مستقلاً در يك مجلس با حضور مأمون و اطرافيانش صورت گرفت
6ـ مناظره با على بن محمد بن جهم (49)
7ـ مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره
هر يك از اين مناظرات داراى محتواى عميق و جالبى است كه امروزه هم با گذشت حدود هزار و دويست سال از آن تاريخ رهگشا و بسيار آموزنده و پر بار است ، هم از نظر محتوا و هم از نظر فن مناظره و طرز ورود و خروج در بحثها به عنوان نمونه به سراغ مناظره با جاثليق كه در يكى از جلسات بزرگ مأمون واقع شده ، مى رويم. تلاش مأمون
در عيون اخبار الرضا در اين باره چنين مى خوانيم : هنگامى كه على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ وارد بر مأمون شد او به فضل بن سهل ، وزير مخصوصش ، دستور داد كه پيروان مكاتب مختلف را مانند جاثليق (عالم بزرگ مسيحى ) و رأس الجالوت (پيشواى بزرگ يهوديان ) و نسطاس رومى (عالم بزرگ نصرانى ) و همچنين علماى ديگر علم كلام را دعوت كند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را فضل بن سهل آنها را دعوت كرد، هنگامى كه جمع شدند نزد مأمون آمد و گفت : همه حاضرند.
مأمون گفت : همه ی آنها داخل شوند. پس از ورود، به همه خوش آمد گفت ، سپس افزود:
من شما را براى كار خيرى دعوت كرده ام ، و دوست دارم با پسر عمويم كه اهل مدينه است و تازه بر من وارد شده ، مناظره كنيد. فردا همگى نزد من آييد واحدى از شما غيبت نكند. همه گفتند: چشم ، همه سر بر فرمانيم ! و فردا صبح همگى نزد تو خواهيم آمد.
حسن بن سهل نوفلى (50) مى گويد: ما خدمت امام على بن موسى الرضا مشغول صحبت بوديم كه ناگاه ياسر خادم كه عهده دار كارهاى حضرت بود، وارد شد و گفت مأمون به شما سلام مى رساند و مى گويد برادرت به قربانت باد! اصحاب مكاتب مختلف و ارباب اديان و علماى علم كلام از تمام فرق و مذاهب جمعند، اگر دوست داريد قبول زحمت فرموده فردا به مجلس ما آييد و سخنان آنها را بشنويد و اگر دوست نداريد اصرار نمى كنم ، و نيز اگر مايل باشيد ما به خدمت شما مى آييم و اين براى ما آسان است.
امام ـ عليه السلام ـ در يك گفتار كوتاه و پرمعنا فرمود:
(51)
نوفلى كه از ياران حضرت بود مى گويد: وقتى ياسر خادم از مجلس امام بيرون رفت ، امام ـ عليه السلام ـ نگاهى به من كرد و فرمود: تو اهل عراق هستى و مردم عراق ظريف و باهوشند، در اين باره چه مى انديشى ؟ مأمون چه نقشه اى در سر دارد كه اهل شرك و علماى مذاهب را گرد آورده است ؟
وفلى مى گويد: عرض كردم او مى خواهد شما را به محك امتحان بزند و بداند پايه ی علمى شما تا چه حد است ؟ ولى كار خود را بر پايه ی سستى بنا نهاده ، به خدا سوگند طرح بدى ريخته و بناى بدى نهاده است.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: چه بنايى ساخته و چه نقشه اى طرح كرده ؟
نوفلى (كه گويا هنوز نسبت به مقام شامخ على امام معرفت كامل نداشت و از توطئه مأمون گرفتار وحشت شده بود) عرض كرد: علماى علم كلام اهل بدعتند و مخالف دانشمندان اسلامند، چرا كه عالم ، واقعيتها را انكار نمى كند، اما اينها اهل انكار و سفسطه اند، اگر دليل بياورى كه خدا يكى است مى گويند اين دليل را قبول نداريم ، و اگر بگويى محمد رسول الله است مى گويند رسالتش را اثبات كن ، خلاصه (آنها افرادى خطرناكند و...) در برابر انسان دست به مغالطه مى زنند، و آن قدر سفطه مى كنند تا انسان دست از حرف خود بردارد، فدايت شوم از اينها برحذر باش .
امام ـ عليه السلام ـ تبسمى فرمود و گفت : اى نوفلى ، تو مى ترسى دلائل مرا باطل كنند و راه را بر من ببندند؟
نوفلى (كه از گفته ی خود پشيمان شده بود) گفت : نه به خدا سوگند من هرگز برتو نمى ترسم ، اميدوارم كه خداوند تو را بر همه ی آنها پيروز كند.
امام فرمود: اى نوفلى ، دوست دارى بدانى كه مأمون از كار خود پشيمان مى شود؟
عرض كرد: آرى
فرمود: هنگامى كه استدلالات مرا در برابر اهل تورات به توارتشان بشنود، و در برابر اهل انجيل به انجيلشان ، و در مقابل اهل زبور به زبورشان ، و در مقابل صابئين به زبان عبريشان ، و در برابر موءبدان به زبان فارسيشان ، و در برابر اهل روم به زبان رومى ، و در برابر پيروان مكتبهاى مختلف به زبان خودشان.
آرى هنگامى كه دليل هر گروهى را جدا گانه ابطال كردم به طورى كه مذهب خود را رها كنند و قول مرا بپذيرند، آنگاه مأمون مى داند مقامى را كه او در صدد آن است مستحق نيست ! آن وقت پشيمان خواهد شد، و هيچ حركت و قوه اى جز به خداوند متعال عظيم نيست :
نوفلى مى گويد: هنگامى كه صبح شد فضل بن سهل خدمت امام ـ عليه السلام ـ آمد و عرض كرد: فدايت شوم پسير عمويت (مأمون ) در انتظار شماست و جمعيت نزد او حاضر شده اند، نظرتان در اين باره چيست ؟
امام فرمود: تو جلوتر برو، من هم ان شاء الله خواهم آمد، سپس وضو گرفت و شربت سويقى (52) نوشيد و به ما هم داد نوشيديم ، سپس همراه حضرت بيرون آمديم تا وارد بر مأمون شديم.
مجلس پر از افراد مشهور و سرشناس بود و محمد بن جعفر(53) با جماعتى از بنى هاشم و آل ابى طالب و جمعى از فرماندهان لشگر نيز حضور داشتند. هنگامى كه امام ـ عليه السلام ـ وارد مجلس شد مأمون برخاست ، محمد بن جعفر و تمام بنى هاشم نيز برخاستند. امام ـ عليه السلام ـ همراه مأمون نشست ، اما آنها به احترام امام ـ عليه السلام ـ همچنان ايستاده بودند تا دستور جلوس به آنها داده شد و همگى نشستند. مدتى مأمون بگرمى مشغول سخن گفتن با امام ـ عليه السلام ـ بود، سپس رو به جاثليق كرد و گفت:
اى جاثليق ! اين پسر عموى من على بن موسى بن جعفر ـ عليه السلام ـ است ، من دوست دارم با او سخن بگويى و مناظره كنى ، اما طريق عدالت را در بحث رها مكن.
جاثليق گفت : اى اميرموءمنان ! من چگونه بحث و گفتگو كنم كه (با او قدر مشتركى ندارم ) او به كتابى استدلال مى كند كه من منكر آنم و به پيامبرى عقيده دارد كه من به او ايمان نياورده ام . مناظره با جاثليق
در اينجا امام ـ عليه السلام ـ شروع به سخن كرد و فرمود: اى نصرانى ! اگر به انجيل خودت براى تو استدلال كنم اقرار خواهى كرد؟ جاثليق گفت : آيا مى توانم گفتار انجيل را انكار كنم ؟ آرى به خدا سوگند اقرار خواهم كرد هر چند بر ضرر من باشد.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: هر چه مى خواهى بپرس و جوابش را بشنو.
جاثليق : درباره نبوت عيسى و كتابش چه مى گويى ؟ آيا چيزى از اين دو را انكار مى كنى ؟
امام ـ عليه السلام ـ من به نبوت عيسى و كتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواريون به آن اقرار كرده اند، اعتراف مى كنم ، و به نبوت (آن ) عيسى كه اقرار به نبوت محمد(ص ) و كتابش نكرده و امتش را به آن بشارت نداده كافرم.
آيا به قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمى كنى ؟
امام ـ عليه السلام ـ آرى
جاثليق : پس دو شاهد از غير اهل مذهب خود از كسانى كه نصارى شهادت آنان را مردود نمى شمارند بر نبوت محمد(ص ) اقامه كن و از ما نيز بخواه كه دو شاهد بر اين معنا از غير اهل مذهب خود بياوريم.
امام ـ عليه السلام ـ هم اكنون انصاف را رعايت كردى اى نصرانى ، آيا كسى را كه عادل بود و نزد مسيح ، عيسى بن مريم مقدم بود مى پذيرى ؟
جاثليق : اين مرد عادل كيست ، نامش را ببر.
امام ـ عليه السلام ـ درباره ی ديلمى چه مى گويى ؟
جاثليق : به به ! محبوبترين فرد نزد مسيح را بيان كردى.
امام ـ عليه السلام ـ تو را سوگند مى دهم آيا انجيل اين سخن را بيان مى كند كه يوحنا گفت : حضرت مسيح مرا از دين محمد عربى باخبر ساخت و به من بشارت داد كه بعد از او چنين پيامبرى خواهد آمد، من نيز به حواريون بشارت دادم و آنها به او ايمان آوردند؟
جاثليق گفت : آرى ! اين سخن را يوحنا از مسيح نقل كرده و بشارت به نبوت مردى و نيز بشارت به اهل بيت و وصيش داده است ، اما نگفته است اين در چه زمانى واقع مى شود و اين گروه را براى ما نام نبرده تا آنها را بشناسيم .
امام ـ عليه السلام ـ اگر ما كسى را بياوريم كه انجيل را بخواند و آياتى از آن را كه نام محمد(ص ) و اهل بيتش و امتش در آنها است ، تلاوت كند آيا ايمان به او مى آورى ؟
جاثليق : بسيار خوب است.
امام ـ عليه السلام ـ به نسطاس رومى فرمود: آيا سِفْرِ سوم انجيل را از حفظ دارى ؟
نسطاس گفت : بلى ، از حفظ دارم.
سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ يهوديان ) رو كرد و فرمود: آيا تو هم انجيل را مى خوانى ؟ گفت آرى به جان خودم سوگند. فرمود سِفْرِ سوم را بر گير، اگر در آن ذكرى از محمد و اهل بيتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده .
سپس امام ـ عليه السلام ـ سِفْرِ سوم را قرائت كرد تا به نام پيامبر(ص ) رسيد، آنگاه متوقف شد و رو به جاثليق كرد و فرمود: اى نصرانى ! تو را به حق مسيح و مادرش آيا قبول دارى كه من از انجيل باخبرم ؟
جاثليق : آرى
سپس امام ـ عليه السلام ـ نام پيامبر(ص ) و اهل بيت و امتش را براى او تلاوت كرد، سپس افزود: اى نصرانى ! چه مى گويى ، اين سخن عيسى بن مريم است ؟ اگر تكذيب كنى آنچه را كه انجيل در اين زمينه مى گويد، موسى و عيسى هر دو را تكذيب كرده اى و كافر شده اى.
جاثليق : من آنچه را كه وجود آن در انجيل براى من روشن شده است انكار نمى كنم و به آن اعتراف دارم.
امام ـ عليه السلام ـ همگى شاهد باشيد او اقرار كرد، سپس فرمود: اى جاثليق : هر سوءال مى خواهى بكن
جاثليق : از حواريان عيسى بن مريم خبر ده كه آنها چند نفر بودند و نيز خبر ده كه علماى انجيل چند نفر بودند؟
امام ـ عليه السلام ـ : از شخص آگاهى سوءال كردى ، حواريون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود. اما علماى بزرگ نصارى سه نفر بودند: يوحناى اكبر در سرزمين باخ ، يوحناى ديگرى در قرقيسا و يوحناى ديلمى در رجاز، و نام پيامبر و اهل بيت و امتش نزد او بود، و او بود كه به امت عيسى و بنى اسرائيل بشارت داد.
سپس فرمود: اى نصرانى به خدا سوگند ما ايمان به آن عيسى داريم كه ايمان به محمد(ص ) داشت ، ولى تنها ايرادى كه به پيامبر شما عيسى داريم اين بود كه او كم روزه مى گرفت و كم نماز مى خواند.
جاثليق ناگهان متحير شد و گفت : به خدا سوگند علم خود را باطل كردى ، و پايه ی كار خويش را ضعيف نمودى ، و من گمان مى كردم تو اعلم مسلمانان هستى.
امام ـ عليه السلام ـ : مگر چه شده ؟
جاثليق : به خاطر اينكه مى گويى عيسى ضعيف و كم روزه و كم نماز بود، در حالى عيسى حتى يك روز را افطار نكرد و هيچ شبى را (به طور كامل ) نخوابيد و صائم الدهر و قائم الليل بود
امام ـ عليه السلام ـ : براى چه كسى روزه مى گرفت و نماز مى خواند؟
جاثليق نتواتنست پاسخ گويد و ساكت شد (زيرا اگر اعتراف به عبوديت عيسى مى كرد با ادعاى الوهيت او سازگار نبود.
امام ـ عليه السلام ـ : اى نصرانى ، سوءال ديگرى از تو دارم.
جاثليق ، با تواضع ، گفت : اگر بدانم پاسخ مى گويم.
امام ـ عليه السلام ـ : تو انكار مى كنى كه عيسى مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مى كرد؟
جاثليق در بن بست قرار گرفت و بناچار گفت : انكار مى كنم ، چرا كه آن كس كه مردگان را زنده كند و كور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهيّت.
امام ـ عليه السلام ـ حضرت اليسع نيز همين كار را مى كرد و او بر آب راه رفت و مردگان را زنده كرد و نابينا و مبتلا به برص را شفا داد، اما امتش قائل به الوهيت او نشدند و كسى او را عبادت نكرد. حزقيل پيامبر نيز همان كار مسيح را انجام داد و مردگان را زنده كرد.
سپس رو به رأس الجالوت كرده فرمود: اى رأس الجالوت ، آيا اينها را در تورات مى يابى كه بخت النصر اسيران بنى اسرائيل را در آن زمان كه حكومت با بيت المقدس مبارزه كرد به بابل آورد، خداوند حزقيل را به سوى آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده كرد؟ اين واقعيت در تورات مضبوط است ، هيچ كس جز منكران حق از آن را انكار نمى كنند.
رأس الجالوت : ما اين را شنيده ايم و مى دانيم.
امام ـ عليه السلام ـ : راست مى گويى ، سپس افزود: اى يهودى اين سِفْر از تورات را بگير، و آنگاه خود شروع به خواندن آياتى از تورات كرد، مرد يهودى تكانى خورد و در شگفت فرو رفت.
سپس امام ـ عليه السلام ـ رو به نصرانى كرد و قسمتى از معجزات پيامبر اسلام (ص ) را درباره ی زنده شدن بعضى از مردگان به دست او و شفاى بعضى از بيماران غير قابل علاج را به بركت او برشمرد و فرمود: با اينهمه ما هرگز او را پروردگار خود نمى دانيم ، اگر به خاطر اين گونه معجزات ، عيسى را خداى خود بدانيد بايد و را نيز معبود خويش بشماريد، زيرا آنها نيز مردگان را زنده كردند و نيز ابراهيم خليل پرندگانى را گرفت و سر بريد و آنها را بر كوههاى اطراف قرار داد، سپس آنها را فرا خواند و همگى زنده شدند، موسى بن عمران نيز چنين كارى را در مورد هفتاد نفر كه با او به كوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد، تو هرگز نمى توانى اين حقايق را انكار كنى ، زيرا تورات و انجيل و زبور و قرآن از آن سخن گفته اند، پس بايد همه اينها را خداى خويش بدانيم.
جاثليق پاسخى نداشت بدهد، تسليم شد و گفت : سخن ، سخن تواست و معبودى جز خداوند يگانه نيست.
سپس امام ـ عليه السلام ـ در باب كتاب اشعيا از او و رأس الجالوت سوءال كرد. او گفت : من از آن بخوبى آگاهم . فرمود: اين جمله را به خاطر داريد كه اشعيا گفت : من كسى را ديدم كه بر دراز گوشى سوار است و لباسهايى از نور در تن كرده (اشاره به حضرت مسيح ) و كسى را ديدم كه بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پيامبر اسلام (ص ) ) گفتند: آرى اشعيا چنين سخنى را گفته است.
امام ـ عليه السلام ـ افزود: اى نصرانى ، اين سخن مسيح را در انجيل به خاطر دارى كه فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خودم مى روم و مى آيد و درباره ی من شهادت به حق مى دهد (آن گونه كه من درباره ی او شهادت داده ام ) و همه چيز را براى شما تفسير مى كند؟(54)
جاثليق : آنچه را از انجيل مى گويى ما به آن معترفيم.
سپس امام ـ عليه السلام ـ سوءالات ديگرى درباره ی انجيل و از ميان رفتن نخستين انجيل و بعد نوشته شدن آن به وسيله ی چهار نفر: مرقس ، لوقا، يوحنا و متّى كه هركدام نشستند و انجيلى را نوشتند (انجيلهايى كه هم اكنون موجود و در دست مسيحيان است )، سخن گفت و تناقضهايى از كلام جاثليق گرفت.
جاثليق بكلى درمانده شده بود، به گونه اى كه هيچ راه فرار نداشت . لذا هنگامى كه امام ـ عليه السلام ـ بار ديگر به او فرمود: اى جاثليق ، هر چه مى خواهى سوءال كن ، او از هر گونه سوءالى خود دارى كرد و گفت : اكنون شخص ديگرى غير از من سوءال كند، قسم به حق مسيح كه گمان نمى كردم در ميان مسلمانان كسى مثل تو باشد.(55) نحوه شهادت امام رضا ( عليه السّلام )
حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در سال 148 هـ .ق در شهر مدينه متولد شد،[1] و در ماه صفر سال 203 هـ .ق در سن 55 سالگي در شهر طوس خراسان به شهادت رسيد.
در باب شهادت ايشان تقريباً تمام علماي شيعه و عده زيادي از علماي اهل سنت قائلند که آن حضرت مسموم و شهيد شده اند. درباره عامل شهادت اختلاف نظر و اقوالي وجود دارد که به آنها اشاره خواهيم کرد.
قول مشهور اين است که آن حضرت توسط مأمون خليفه عباسي مسموم شده و به شهادت رسيده اند.
برخي از علماي اهل سنت قائلند که مأمون، امام رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم نکرده است. و براي اين گفته خود دلائلي هم ذکر مي کنند. از جمله آن دلائل اين است که مأمون دختر خود را به همسري امام جواد ـ عليه السّلام ـ درآورد. مأمون به برتري امام رضا ـ عليه السّلام ـ در برابر علما استدلال مي کرد. بعد از درگذشت امام رضا ـ عليه السّلام ـ مأمون بسيار ناراحت و غمگين بود و... در ادامه خواهيم گفت که به هيچ يک از دلائل در اين رابطه نمي توان استناد کرد. عده اي از علماي اهل سنت قائلند که ايشان مسموم شده اند و عامل جنايت، عباسيان (غير از مأمون) بوده اند. به عنوان نمونه ابن جوزي مي گويد: «وقتي عباسيان ديدند خلافت از دست آنها خارج شد (به واسطه ولايتعهدي) و به دست علويان افتاد، امام رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کردند.[2]» اين قول نيز چندان صحيح به نظر نمي رسد چرا که «بيشتر مورخين و روات اجماع دارند که مأمون سم را به امام ـ عليه السّلام ـ داده نه غير او»[3]. علاوه بر اينکه مأمون براي اين کار انگيزه هم داشته که به آن اشاره خواهد شد. رواياتي از امام رضا ـ عليه السّلام ـ وارد شده است که در اين روايات آن حضرت شهادت خويش را پيشگويي کرده اند و عامل اين جنايت را مأمون دانسته اند. امام رضا ـ عليه السّلام ـ به هرثمه بن اعين مي گويد: «موقع مرگ من فرا رسيده است اين طاغي (مأمون) تصميم گرفته مرا مسموم کند...»[4].
شهيد مطهري مي نويسد: «قرائن نشان مي دهد که امام رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کردند و يک علت اساسي همان قيام بني العباس در بغداد (بر عليه مأمون) بود. مأمون در حالي حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کرد که از خراسان به طرف بغداد مي رفت و مرتب اوضاع بغداد را به او گزارش مي دادند. به او گزارش دادند که بغداد قيام کرده او ديد که حضرت رضا ـ عليه السلام ـ را نمي تواند عزل کند و اگر با اين وضع بخواهد برود آنجا کار بسيار مشکل است. براي اينکه زمينه رفتن آنجا را فراهم کند و به بني العباس بگويد کار تمام شد حضرت را مسموم کرد و آن علت اساسي که مي گويند و قابل قبول هم هست و با تاريخ وفق دارد همين جهت است»[5].
به نظر مي رسد انگيزه اصلي مأمون در به شهادت رساندن امام رضا ـ عليه السّلام ـ همين مطلبي باشد که ذکر شد. چرا که قيام عباسيان در بغداد جز به خاطر ترس از روي کار آمدن علويان نبوده است.
طبري مي نويسد: «مأمون نامه اي به بني عباس در بغداد نوشت و مرگ علي بن موسي ـ عليه السّلام ـ را به آنان اعلام کرد و از آنان خواست که به اطاعت او درآيند زيرا دشمني آنان با او جز با بيعت وي با علي بن موسي ـ عليه السّلام ـ نبوده است.[6] از ديگر موجباتي که مورخان در قتل امام رضا ـ عليه السّلام ـ ذکر کرده اند، کينه اي مي دانند که مأمون از امام رضا ـ عليه السّلام ـ به دل گرفته بود. طبرسي مي نويسد: علتي که موجب شد مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را به شهادت برساند اين بود که آن حضرت بي محابا (و بدون ترس) حق را در برابر مأمون اعلام مي کرد. در بيشتر موارد در مقابل او قرار مي گرفت که موجب عصبانيت و کينه او مي شد...»[7]. همانگونه که بيان شد از نظر روايات شيعي شکي نيست که مأمون حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کرد.[8] امّا اينکه کيفيت اين عمل چگونه بوده است؟ روايات چندي وجود دارد که به آنها اشاره مي کنيم. روايتي را شيخ مفيد از عبدا... بن بشير نقل کرده که عبدا... گفت: مأمون به من دستور داد که ناخنهاي خود را بلند کنم... سپس مرا خواست و چيزي به من داد که شبيه تمر هندي بود و به من گفت: اين را به همة دو دست خود بمال... سپس نزد امام رضا ـ عليه السّلام ـ رفت و به من دستور داد که انار براي ما بياور من اناري چند حاضر کردم و مأمون گفت: با دست خود آن را بفشار، من فشردم و مأمون آن آب انار را با دست خود به حضرت خورانيد و همان سبب مرگ آن حضرت شد و پس از خوردن آن آب انار دو روز بيشتر زنده نماند»[9]. روايت ديگري را شيخ مفيد از محمد بن جهم ذکر کرده که مي گويد: «حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ انگور دوست مي داشت پس قدري انگور براي حضرت تهيه کردند. در حبه هاي آن به مدت چند روز سوزنهاي زهرآلود زدند. سپس آن سوزنها را کشيده و به نزد آن بزرگوار آوردند... آن حضرت از آن انگورهاي زهرآلود بخورد و سبب شهادت ايشان شد».[10]
روايتي از اباصلت هروي نيز نقل شده که مي گويد: مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را فراخواند و آن حضرت را مجبور کرد از انگور بخورد آن حضرت به واسطه آن انگور مسموم شد.[11]»
بنابراين، ادله اي که اهل سنت ذکر کرده اند که مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را به شهادت نرسانده بي اساس مي باشد. چرا که مأمون فردي بود که به خاطر حکومت، برادر خويش امين را به قتل رساند و محبوبيت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در نزد او از برادرش بيشتر نبود. و گريه ظاهري او بعد از مرگ امام ـ عليه السّلام ـ به جهت منحرف کردن اذهان علويان و طرفداران امام رضا ـ عليه السّلام ـ بوده است.
«بعد از شهادت امام رضا ـ عليه السّلام ـ شيعيان بدن شريف آن حضرت را در خراسان تشييع کردند. اين تشييع جنازه به حدي پر شور بود که تا آن زمان مثل آن ديده نشده بود، همه طبقات در تشييع جنازه امام حاضر شدند»[12]. امام رضا ـ عليه السّلام ـ در سال 203 هـ.ق در شهر طوس

فصل سماست مواظب باشید . قلبتان مثل برف سفید باد

                  سرما خوردگی

در ميان درمان‌هاي خانگي سرماخوردگي، عجيب‌ترين آنها سوپ مرغ است! شايد شنيده باشيد که در قرن 12 ميلادي پزشکي به نام مايمونيدس (Maimonides) براي درمان سرماخوردگي و آنفلوانزا سوپ مرغ تجويز مي‌کرد. به نظر مي‌رسد سوپ مرغ باعث غلبه بدن بر سرماخوردگي و بهبود سريع‌تر بيماري مي‌شود. به بيمارتان توصيه کنيد مايعات بنوشد. سرماخوردگي و آنفلوانزا، به‌خصوص اگر با تب، اسهال و استفراغ همراه باشند، ممکن است باعث از دست رفتن آب بدن شوند. توصيه کلي در سرماخورده‌ها نوشيدن آب ساده، انواع چاي گياهي و آبميوه‌هاي تازه است. مصرف نوشابه، قهوه و نوشيدني‌هاي حاوي کافئين بايد محدود شود زيرا اين ترکيب‌ها ادرارآورند و باعث کمبود آب بدن مي‌شوند. بهتر است مايعات به صورت گرم مصرف شوند.

1 سير، با خاصيت ضدويروسي و ضدباکتريايي خود و نيز قابليت تقويت‌کنندگي سيستم ايمني باعث بهبود سرماخوردگي مي‌شود. به بيمار توصيه کنيد 3 حبه سير به 3 ليوان آب اضافه کند و بگذارد آب به جوش بيايد. مخلوط را از روي شعله بردارد و به آن نصف ليوان آبليمو و نصف ليوان عسل اضافه کند. مصرف روزي 3 بار از اين معجون توصيه مي‌شود.

2 يک درمان خانگي براي سرفه کودکان و بزرگسالان سرماخورده؛ مخلوط پياز قرمز، عسل طبيعي و شکر قهوه‌اي است. پياز را پوست بکنيد و حلقه‌حلقه کنيد. برش‌هاي پياز را به ترتيب با لايه‌اي از عسل طبيعي يا شکر قهوه‌اي بپوشانيد. سپس آنها را براي 12 تا 15 ساعت (يک شب تا صبح) به همان وضعيت رها کنيد. پس از گذشت اين مدت، حدود يک فنجان شربت شيرين پياز به‌دست خواهد آمد. اين شربت حاوي ميزان قابل‌توجهي ويتامين‌ها و موادمعدني است که از پياز و عسل به‌دست آمده و باعث نرم شدن گلو و بهبود سرفه مي‌شود.

3 ترکيب آبليموي تازه و عسل طبيعي سرفه را درمان مي‌کند و از تعداد دفعات حمله سرفه‌هاي تحريکي مي‌کاهد. عسل طبيعي همراه با موم، اثر ضدويروسي و ضدباکتريايي دارد. ويتامين C و آنتي اکسيدان‌هاي موجود در ليموي تازه سيستم ايمني را تقويت و بهبود را تسريع مي‌کند.

6 چاي زنجبيل خاصيت ويروس‌کشي دارد و احتقان را برطرف مي‌کند. براي تهيه اين نوع چاي، 2 قاشق غذاخوري زنجبيل تازه را در
2

فنجان آب براي مدت 15 دقيقه بجوشانيد سپس آن را از روي شعله برداريد و 10 دقيقه صبر کنيد تا خنک شود.

7 تنفس هواي مرطوب(چه سرد و چه گرم)در تسکين گرفتگي بيني و گلودرد موثر است. يک راه موثر، گرفتن دوش آب گرم است. توصيه کنيد بيمار بخار آب را استنشاق و از دستگاه بخور استفاده کند.

8 به خاطر بسپاريد تميز کردن بيني در فرد سرماخورده بسيار مهم است. به بيمار ياد بدهيد موکوس و باکتري‌ها را با استفاده از سرم شستشو يا محلول دست‌ساز از بيني خارج کند. انجام اين کار 2 تا 4 بار و حداکثر ساعتي يکبار در روز توصيه مي‌شود. البته فين کردن بايد با ملايمت انجام شود. با فين کردن شديد، ممکن است ترشحات چرکي به مجاري گوش رانده شوند.

9 گرم نگه داشتن بدن و استراحت به‌خصوص اوايل سرماخوردگي يا آنفلوانزا باعث تقويت بيشتر سيستم ايمني بدن در مبارزه با بيماري مي‌شود. در صورت بروز تب، به‌خصوص در کودکان، پاشويه با جوشانده ختمي موثر است.

10 بهتر است بيمار آب نمک گرم غرغره کند. غرغره کردن آب نمک رقيق، خلط گلو را تخليه و گرفتگي گوش را برطرف مي‌کند. 4 بار غرغره کردن در روز توصيه مي‌شود.

11 از بيمار بخواهيد از قطره نعناع يا اکاليپتوس براي تنفس راحت‌تر کمک بگيرد. ترکيبات نامبرده اثر التيام‌بخشي روي مخاط آسيب‌ديده بيني دارند.

نکته آخر اينکه بهتر است سرماخورده‌ها هنگام خواب بالش اضافي زير سر خود بگذارند. بالا بردن ارتفاع سر هنگام خواب به باز شدن مجاري هوايي سينوس‌ها کمک خواهد کرد.

                                                خواص دارویی زنجبیل

  • این گیاه همراه با گیاهان دیگر بعنوان تقویت کننده معده و بدن و بادشکن و ضد نفخ بکار می رود . همچنین پزشکان چینی جدیدا کشف

  • کرده اند که شربت زنجبیل بهترین داروبرای معالجه زخم معده می باشد.

  • زنجبیل تازه وشربت زنجبیل با چای زنجبیل در بدن گرما تولید کرده و بدین وسیله مواد سمی و زائد بدن را بصورت عرق از بدن خار می سازد . این گیاه برای خانم هائیکه عادت ماهیانه آنها عقب می افتند تجویز شده است .

  • زنجبیل بهترین داروی سرماخوردگی و گلو درد میباشد . هنگامی که حس کردید دچار سرماخوردگی شده اید چند بار چای زنجبیل بنوشید و اگر گلو درد دارید علاوه بر آنکه چای آنرا میل می نمائید با آن نیز قرقره کنید .

  • زنجبیل را حتی برای کمپرس نیز می توان استفاده کرد که سموم بدن را خارج می سازد . برای این منظورابتدا چای زنجبیل استفاده کنید  دستمالی را با آن آغشته و آب اضافی آنرا فشار داده در محل زخم یا درد بگذارید .

  • شربت زنجبیل برای زخم معده بسیار مفید است .مبتلایان به زخم معده باید هر روز قبل از غذا یک قاشق چایخوری از این شربت را همراه با کمی آب بنوشید زخم معده آنهاپس از مدتی التیام خواهد یافت .

    طرز استفاده از زنجبیل

    ۱- یک قاشق چایخوری پودر خشک زنجبیل و یا دو قاشق چایخوری زنجبیل رنده شده تازه را در داخل قوری ریخته روی آن آب جوش بریزید و به مدت پنج دقیقه آنرا با حرارت ملایم دم کنید و سپس آنرا با عسل شیرین کرده و میل کنید .
    ۲- چای زنجبیل هر چقدر بیشتر بماند و دم بکشد تند تر می شود .حتی می توان چای زنجبیل را بعد از  سرد شدن در داخل یخچال گذاشت و خنک کرد و مانند یک نوشابه سرد استفاده نمود .
    ۳- برای تهیه شربت زنجبیل یک قسمت زنجبیل رنده شده را با سه قسمت عسل مخلوط کرده و در شیشه دربسته در یخچال نگهداری کنید و هر موقع خواستید مصرف کنید .

                               عامل‌ سرماخوردگی‌                 

بیش‌ از یکصد نوع‌ ویروس‌ سرماخوردگی‌ وجود دارد که‌ رینوویروس ها مهمترین‌ آنها هستند و حدود نیمی‌ از سرماخوردگی ها را باعث‌ می ‌شوند. حال‌ ببینیم‌چگونه‌ عفونت‌ سرماخوردگی‌ ایجاد می‌شود؟ میزان‌ کم‌ ویروس، حدود 1 تا 30 ذره، برای‌ ایجاد عفونت‌ کافی‌ است! ویروس‌ از راه های‌ مختلف‌ وارد بینی‌ می ‌شود، از آنجا به‌ عقب‌ بینی‌ و بعد به‌ طرف‌ آدنوئید (لوزه‌ سوم) می ‌رود و در آنجا تکثیر می‌ شود. به‌ دنبال‌ اولین‌ سری‌ تکثیر ویروس‌ (یعنی‌ حدود 10 تا 12 ساعت‌ بعد از ورود اولین‌ ویروس) علائم‌ شروع‌ می ‌شود؛ و 36 تا 72 ساعت‌ بعد به‌ حداکثر می‌ رسد.

استفاده‌ از بخور فواید زیادی‌ دارد و موجب‌ رفع‌ گرفتگی‌ بینی، مرطوب‌ شدن‌ مجاری‌ تنفسی‌ و بهبود سرفه‌های‌ خشک‌ و همچنین‌ تسهیل‌ خروج‌ خلط‌ می ‌شود. اگر دستگاه‌ بخور ندارید، می ‌توانید یک‌ ظرف‌ آب‌ را روی‌ شعله‌ بگذارید تا به‌ جوش‌ آید. سپس‌ آن‌ را با احتیاط‌ داخل‌ سینی‌ روی‌ زمین‌ بگذارید، روی‌ سر خود ملافه‌ یا چادری‌ بکشید و از هوای‌ بخار تنفس‌ کنید. بخور دادن‌ را دست‌ کم‌ سه‌ بار در روز هر بار به‌ مدت‌ 5 تا 15 دقیقه‌ ادامه‌ دهید.

ویروس‌ به‌ آسانی‌ از محیط‌ و وسایل‌ آلوده‌ و یا دست‌ دادن‌ با فرد سرماخورده‌ به‌ دست‌ شخص‌ منتقل‌ می ‌شود. سپس‌ ویروس‌ موجود روی‌ انگشتان‌ دست‌ از طریق‌ تماس‌ با بینی‌ یا چشم‌ به‌ این‌ دو قسمت‌ انتقال‌ می ‌یابد. ویروسی‌ که‌ روی‌ چشم‌ جا گرفت‌ از طریق‌ مجرای‌ اشکی‌ داخل‌ بینی‌ می‌ شود و مسیری‌ را که‌ در بالا توضیح‌ دادیم‌ طی‌ می‌ کند. بعضی‌ مواقع‌ هم‌ ویروس های‌ سرماخوردگی‌ توسط‌ عطسه‌ یا سرفه‌ فرد بیمار در فضا پخش‌ می ‌شوند و مستقیماً روی‌ چشم‌ یا بینی‌ فرد سالم‌ قرار می ‌گیرند و او را آلوده‌ می ‌کنند.

پاسخ‌ بدن‌ در برابر ویروس‌ سرماخوردگی‌                           

خود ویروس‌ آسیب‌ اندکی‌ دارد و بیشتر علائم‌ سرماخوردگی‌ ناشی‌ از پاسخ‌ دفاعی‌ بدن‌ به‌ ویروس‌ است؛ به‌ این‌ ترتیب‌ که‌ پس‌ از آلوده‌ شدن، سیستم‌ ایمنی‌ موادی‌ به‌ نام‌ واسطه ‌های‌ التهابی‌ تولید می ‌کند. این‌ واسطه‌ ها منجر به‌ گشادی‌ عروق‌ و ترشح‌ از آنها و ترشح‌ از غدد مخاطی‌ می‌ شوند و علائمی‌ مثل‌ آبریزش‌ چشم‌ و بینی‌ را به‌ همراه‌ دارند. همچنین‌ این‌ مواد سبب‌ تحریک‌ رفلکس های‌ سرفه، عطسه‌ و تحریک‌ پایانه‌ های‌ درد اعصاب‌ می‌ شوند.

نکته‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ این‌ واسطه‌ ها برای‌ رفع‌ سرماخوردگی‌ لازم‌ نیستند، زیرا 25 درصد مردم‌ سرما می‌ خورند، در حالی‌ که‌ علامتی‌ ندارند و مثل‌ بقیه‌ بهبود می ‌یابند.

چرا کودکان‌ بیشتر سرما می‌ خورند؟

نوزادان‌ تا شش‌ ماهگی‌ معمولاً به‌ دلیل‌ ایمنی ‌ای‌ که‌ از مادرشان‌ کسب‌ کرده‌اند، در برابر ویروس‌ سرماخوردگی‌ مقاوم‌ اند و اگر علائم‌ مشابه‌ سرماخوردگی‌ پیدا کنند ممکن‌ است‌ علل‌ دیگری‌ داشته‌ باشد. در این‌ مواقع‌ بهتر است‌ هر چه‌ سریع‌ تر توسط‌ پزشک‌ معاینه‌ شوند.بعد از شش‌ ماهگی‌ به‌ دلایل‌ زیر کودکان‌ بیش‌ از بزرگسالان‌ مستعد سرماخوردگی ‌اند:

الف) بچه‌ها ارتباط‌ نزدیک‌ و صمیمی‌ با والدین‌ و دیگر بالغان‌ و بچه‌ها دارند.

ب) بچه‌های‌ کوچک‌ تر نمی‌ توانند به‌ خوبی، بهداشت‌ از جمله‌ شست‌ و شوی‌ دست ها و مراقبت‌ به‌ هنگام‌ عطسه‌ و سرفه‌ را رعایت‌ کنند.

ج) مجاری‌ سینوس‌ و گوش‌ و راه های‌ هوایی‌ در بچه‌ها کوچک‌ است‌ و به‌    آسانی‌ به‌ وسیله‌ ترشحات‌ مسدود می‌ شود.

این‌ عوامل‌ بچه‌ها را بسیار به‌ سرماخوردگی‌ مستعد می ‌کنند و سبب‌ می‌ شوند آنها منبع‌ اولیه‌ ویروس‌ سرماخوردگی‌ باشند.

عوارض‌ سرماخوردگی‌

سرماخوردگی‌ در بزرگسالان‌ 7 تا 10 روز و در بچه‌ها 10 تا 14 روز طول‌ می‌ کشد و معمولاً به‌ طور خود به‌ خودی‌ و بدون‌ عارضه‌ بهبود می ‌یابد، اما گهگاه‌ عوارضی‌ بر جای‌ می ‌گذارد. به ‌خصوص‌ در کودکان‌ ممکن‌ است‌ عفونت‌ گوش‌ میانی‌ یا آلودگی‌ مجاری‌ هوایی‌ تحتانی‌ (ذات‌الریه‌ و برونشیت) را در پی‌ داشته‌ باشد. تشدید علائم‌ آسم، بروز سینوزیت ‌ و بدتر شدن‌ برونشیت‌ مزمن‌ از دیگر عوارض‌ سرماخوردگی‌ است. (افراد مبتلا به‌ آسم‌ تا حد امکان‌ از اشخاصی‌ که‌ به‌ تازگی‌ سرما خورده‌اند اجتناب‌ کنند.)

علائم‌ هشدار دهنده‌

در صورتی‌ که‌ خود یا کودکتان‌ دچار علائم‌ زیر شدید، حتماً به‌ پزشک‌ مراجعه‌ کنید:

1.  تب‌  شدید.

2. ترشحات‌ غلیظ‌ بینی‌ به‌ رنگ‌ زرد، سبز یا خاکستری.

3. سرفه‌ ای‌ که‌ بیش‌ از چهار روز طول‌ بکشد.

4. سرفه‌ یا خلط‌ زرد، سبز یا خاکستری.

5. درد قفسه‌ سینه.                                                  

6. تنفس‌ سخت‌ یا سریع؛ این‌ علامت‌ ممکن‌ است‌ در کودکان‌ نشانه‌ پنومونی‌ (ذات‌الریه) باشد.

7. تغییر رنگ‌ لب ها، پوست‌ یا ناخن ها به‌ رنگ‌ آبی.

8. منگی‌ و بی‌ حالی‌ کودک.

9. اگر شیرخوار شما به‌ طور غیرمعمول‌ بی ‌قرار یا بی‌ حال‌ شده‌ یا خوب‌ شیر نمی ‌خورد.

10. اگر سن‌ شیرخوار زیر سه‌ ماه‌ است‌ و تب‌ کرده، حتماً این‌ تب‌ را جدی‌ بگیرید و در اولین‌ فرصت‌ به‌ پزشک‌ مراجعه‌ کنید.

11. اگر بچه‌ها از درد گوش‌ شکایت‌ کنند یا بچه‌های‌ کوچک ‌تر گوششان‌ را بکشند.

12. اگر سرماخوردگی‌ بیش‌ از 10 روز در بزرگسالان‌ و بیش‌ از 14 روز در کودکان‌ طول‌ بکشد، بهتر نشود یا بدتر شود، ممکن‌ است‌ سینوزیت‌ حاد باکتریال‌ رخ‌ داده‌ و نیاز به‌ اتخاذ تدابیر درمانی‌ جدید توسط‌ پزشک‌ باشد.

بهتر است‌ با بروز اولین‌ علائم‌ سرماخوردگی‌ درمان‌ شروع‌ شود، چون:

الف) علائم‌ سرماخوردگی‌ تا 10 ساعت‌ پس‌ از ورود ویروس‌ به‌ بدن‌ شروع‌ می ‌شوند و تا 48 ساعت‌ بعد به‌ اوج‌ خود می‌ رسند. درمان‌ سرماخوردگی‌ زمانی‌ بسیار مؤثر است‌ که‌ با بروز اولین‌ علائم در همان‌ 10 ساعت‌ آغازین‌ شروع‌ شود.                                                 

ب) سرماخوردگی‌ اغلب‌ سینوس ها را نیز درگیر می ‌کند. فین ‌کردن‌ شدید سبب‌ افزایش‌ فشار در بینی‌ و برگشت‌ مایعات‌ بینی‌ به‌ داخل‌ سینوس ها می‌شود. فین‌ کردن‌ ممکن‌ است‌ علت‌ بیماری‌ سینوس ها در سرماخوردگی‌ باشد. درمان‌ زودهنگام‌ سرماخوردگی‌ سبب‌ کاهش‌ تعداد عطسه‌ و میزان‌ ترشحات‌ و کاهش‌ نیاز به‌ فین‌ کردن‌ می‌ شود؛ و در نتیجه‌ احتمال‌ ابتلا به‌ سینوزیت‌ را کاهش‌ می‌دهد

1. به‌ هیچ‌ عنوان‌ با بروز علائم‌ سرماخوردگی‌ در کودکان‌ به‌ آنها آسپیرین‌ ندهید؛ چون‌ بعضی‌ عفونت ها مثل‌ آنفلوآنزا و آبله‌ مرغان‌ در مراحل‌ اولیه‌ علائمی‌ شبیه‌ سرماخوردگی‌ دارند و مصرف‌ آسپیرین‌ در آنها منجر به‌ بروز سندرم‌ خطرناک‌ رای‌/ REYE( آسیب‌ مغزی‌ و نارسایی‌ پیشرونده‌ کبدی) می ‌شود. برای‌ کاهش‌ تب‌ در کودکان‌ به‌ جای‌ آسپیرین‌ از قطره‌ یا شربت‌ استامینوفن‌ استفاده‌ کنید.

2. وقتی‌ کودکان‌ سرما می‌خورند، معمولاً بیشتر از بزرگسالان‌ دچار گرفتگی‌ بینی‌ می ‌شوند. استفاده‌ از قطره‌ بینی‌ کلرورسدیم‌ هر شش‌ ساعت‌ یک‌ تا دو قطره‌ در هر سوراخ‌ بینی‌ به‌ رفع‌ گرفتگی‌ و خشکی‌ بینی‌ کمک‌ می‌ کند.

درمان‌ سرماخوردگی‌ سه‌ تا الف‌ است: استراحت، استامینوفن‌ و آش!

- حین‌ سرماخوردگی‌ تا می ‌توانید استراحت‌ کنید. سیستم‌ ایمنی‌ برای‌ تجدید قوا نیاز به‌ استراحت‌ دارد؛ بی ‌توجهی‌ به‌ علائم‌ یک‌ عفونت‌ ویروسی‌ و سعی‌ در ادامه‌ کار و فعالیت، مدت‌ ابتلا را طولانی‌ می‌کند.

-هنگام‌ سرماخوردگی‌ مصرف‌ مایعات‌ را افزایش‌ دهید )چای‌ کمرنگ، آب‌ میوه، آش‌ و سوپ‌ بدون‌ ادویه(

- استفاده‌ از بخور فواید زیادی‌ دارد و موجب‌ رفع‌ گرفتگی‌ بینی، مرطوب‌ شدن‌ مجاری‌ تنفسی‌ و بهبود سرفه‌های‌ خشک‌ و همچنین‌ تسهیل‌ خروج‌ خلط‌ می ‌شود. اگر دستگاه‌ بخور ندارید، می ‌توانید یک‌ ظرف‌ آب‌ را روی‌ شعله‌ بگذارید تا به‌ جوش‌ آید. سپس‌ آن‌ را با احتیاط‌ داخل‌ سینی‌ روی‌ زمین‌ بگذارید، روی‌ سر خود ملافه‌ یا چادری‌ بکشید و از هوای‌ بخار تنفس‌ کنید. بخور دادن‌ را دست‌ کم‌ سه‌ بار در روز هر بار به‌ مدت‌ 5 تا 15 دقیقه‌ ادامه‌ دهید )بهتر است‌ از ظرفی‌ که‌ روی‌ گاز در حال‌ جوشیدن‌ است‌ بخور ندهید، چون‌ اولاً حرارت‌ آن‌ معمولاً خیلی‌ زیاد است‌ و صورت‌ را اذیت‌ می‌کند، ثانیاً احتمال‌ فرو افتادن‌ ظرف‌ به‌ زمین‌ و خدای‌ ناکرده‌ سوختگی‌ وجود دارد(.

- هوای‌ اتاق‌ را مرطوب‌ نگه‌ دارید.

- مخاط‌ بینی‌ را با آب‌ یا آب ‌نمک‌ یا قطره‌ کلرورسدیم‌ شست‌وشو دهید.

- غِرغِره‌ کردن‌ آب ‌نمک‌ را فراموش‌ نکنید؛ چون‌ به‌ رفع‌ خشکی‌ گلو و پاک‌ شدن‌ مخاط‌ از ویروس‌ کمک‌ می‌کند. برای‌ این‌ کار، یک‌ قاشق‌ چایخوری‌ نمک‌ را در یک‌ لیوان‌ آب‌ بریزید و غرغره‌ کنید. توجه‌ کنید که‌ شوری‌ زیاد از حد آب‌ نمک‌ سبب‌ آزار گلو و حالت‌ تهوع‌ می‌ شود. به‌ جای‌ آب ‌نمک‌ می ‌توان‌ از سرم‌ کلرورسدیم‌ معروف‌ به‌ سرم‌ شست‌وشو استفاده‌ کرد.

- اگر پوست‌ اطراف‌ بینی‌ قرمز و زخمی‌ شده، آن‌ را با وازلین‌ یا پماد ویتامین‌A+D چرب‌ کنید.

- قرص های‌ مکیدنی‌(COLD CAND) در تسکین‌ التهاب‌ گلو مؤثرند

- مواد حاوی‌ ویتامین‌C در تسریع‌ بهبود سرماخوردگی‌ مؤثرند. پرتقال ، گریپ‌ فروت، انواع‌ توت، فلفل‌ دلمه ای‌ و سبزیجات‌ برگ‌ سبز غنی‌ از ویتامین‌C هستند.

اقداماتی‌ که‌ در کاهش‌ خطر انتشار سرماخوردگی‌ مؤثرند:

1. رفت ‌و آمد و تماس‌ خود را با شخص‌ بیمار به‌ ویژه‌ در سه‌ روز اول‌ بیماری‌ کاهش‌ دهید.

2. دست ها را پس‌ از تماس‌ با فرد بیمار یا وسایل‌ و سطوح‌ آلوده‌ بشویید.

3. دست ها را با بینی‌ و چشم‌ خود تماس‌ ندهید.

4. در مسیر سرفه‌ و عطسه‌ اشخاص‌ بیمار قرار نگیرید.

O شستن‌ دست ها؛ شستن‌ دست ها باید 15 تا 20 ثانیه‌ به‌ وسیله‌ آب‌ و صابون‌ انجام‌ شود. صابون ها و شوینده‌های‌ معمولی‌ ویروس‌ را غیر فعال‌ نمی‌ کنند؛ اما سبب‌ برداشت‌ آن‌ از دست ها می ‌شوند. شستن‌ دست ها به‌ ویژه‌ پس‌ از تماس‌ با بچه‌های‌ سرماخورده‌ مهم‌ است.

                                               آنفلوآنزا

یک‌ بیماری‌ ویروسی‌ شدیداً مسری‌ است‌ که‌ مجاری‌ تنفسی‌ را درگیر می‌ کند.  آنفلوآنزا شبیه‌ سرماخوردگی‌  است، اما علائم‌ آن‌ ناگهانی‌ تر و شدیدتر است. اغلب‌ با تب، لرز، دردهای‌ عضلانی‌ و سرفه‌های‌ شدید همراه‌ است‌ و معمولاً در فصول‌ سرد سال‌ به‌ صورت‌ همه‌ گیری‌ بروز می‌ کند.

بعد از 5 روز، تب‌ و دیگر نشانه‌های‌ بیماری‌ ناپدید می ‌شوند، اما سرفه‌ و ضعف‌ ممکن‌ است‌ ادامه‌ یابند. همه‌ علائم‌ معمولاً طی‌ یک‌ تا دو هفته‌ از بین‌ می‌ روند. با وجود این‌ مهم‌ است‌ که‌ آنفلوآنزا را به‌ سرعت‌ درمان‌ کنیم چون‌ ممکن‌ است‌ سبب‌ پنومونی‌ و دیگر عوارض‌ تهدید کننده‌ حیات‌ به‌ ویژه‌ در شیرخواران‌ و سالمندان‌ و کسانی‌ که‌ بیماری های‌ مزمن‌ دارند، بشود.

راه های‌ پیشگیری‌ از آنفلوآنزا

1. ساده‌ترین‌ راه‌ اجتناب‌ از شلوغی‌ است.

2. بهترین‌ راه‌ بعدی‌ شستن‌ مکرر دستهاست.

3. استفاده‌ از واکسن‌ نیز خطر ابتلا را کم‌ می‌کند؛ اگر هم‌ فرد واکسینه‌ شده‌ به‌ آنفلوآنزا مبتلا شود، علائم‌ بیماری‌ خفیف‌تر خواهد بود.

واکسن‌ آنفلوآنزا

چه‌ افرادی‌ بیشتر نیاز به‌ تزریق‌ واکسن‌ آنفلوآنزا دارند؟

- کودکان‌ 6 تا 23 ماهه‌ به‌خصوص‌ اگر در مهدکودک ها نگهداری‌ می‌ شوند.

- هر بچه‌ یا شخص‌ بالغی‌ که‌ دچار بیماری‌ مزمن‌ است‌ (آسم،  آلرژی ، بیماری‌ مزمن‌ قلبی‌ و ریوی‌ و...)

- افراد 6 تا 18 ساله‌ که‌ بنا به‌ دلایلی‌ تحت‌ درمان‌ طولانی‌ مدت‌ با آسپیرین‌ هستند.

- هر شخصی‌ که‌ با شیرخواران‌ زیر شش‌ ماه‌ کار می‌کند (مثل‌ پرستاران‌ و مربیان‌ مهدکودک ها و شیرخوارگاه ها)

- سالمندان‌ 65 ساله‌ و بالاتر.

- سالمندان‌ مقیم‌ خانه‌ های‌ سالمندان.

- پرسنل‌ بهداشتی‌ - درمانی‌ که‌ در تماس‌ مستقیم‌ با بیماران‌ هستند.

تزریق‌ واکسن‌ آنفلوآنزا برای‌ چه‌ افرادی‌ ممنوع‌ است؟

- هر شخصی‌ که‌ حساسیت‌ شدید به‌ تخم‌ مرغ‌ و فرآورده‌های‌ آن‌ دارد.

- هر بیمار تبدار مریض‌ احوال‌ تا هنگام‌ بهبودی‌ نباید واکسن‌ بزند.

- هر فردی‌ که‌ سابقه‌ حساسیت‌  شدید به‌  واکسن‌ آنفلوآنزا  دارد.

- شیرخواران‌ زیر شش‌ ماه.

- هر شخصی‌ که‌ دچار سندرم‌ گیلن‌باره‌ باشد.

نحوه‌ تزریق‌ واکسن‌

 واکسن‌  سالی‌ یک‌ بار در مهر و آبان به‌ اندازه‌ 5/0سی‌ سی‌ در عضله‌ بازو تزریق‌ می ‌شود و تا حدود یک‌ سال‌ به‌ فرد مصونیت‌ می‌ دهد.

فواید سرما خوردگی

پس وقتی به سرماخوردگی مبتلا می شوید این واکنش مثبت بدن را به وسیله قرص و دارو سرکوب نکنید.

برخی از پزشکان معتقدند که سرماخوردگی بیماری نیست بلکه یک نوع کوشش طبیعت برای رفع امراض است.

سرماخوردگی به از بین بردن اخلاط زائد در ریه، دستگاه تنفس و مغز می پردازد.

 پس وقتی به سرماخوردگی مبتلا می شوید این واکنش مثبت بدن را به وسیله قرص و دارو سرکوب نکنید.
 
جالب این جاست که این نکته حکیمانه را امام صادق (ع) در کتاب طب صادق به کسی که مبتلا به زکام شد این چنین بیان کرده اند:

 آن لطف خداست سپاهی از لشکریان حق است که به سوی تو فرستاده تا مرض را از جان تو دور کند و اگر خواستی از آن آسوده شوی به قدری که يک ششم از مرهم سیاه دانه و نیم دانه و نیم دانه کندس را خوب کوبیده و به وسیله نفس به بینی داخل کن این زکام را برطرف می کند ولی اگر صبر کنی و معالجه نکنی بهتر است زیرا زکام خاصیت بسیار دارد.

السلام علیک یا امام رضا -ع-

 

 شعر قاسم صرافان برای امام رضا(ع)

چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ماهم یا رضا !
از عاشقانِ «عاشقی با یک نگاهم» یا رضا !
 
من خوب می‌دانم بدم اما دوباره آمدم
خاکیِ راه مشهدم پس سر به راهم یا رضا !
 
به به! چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن
صحن سفید مرمرت، خالی سیاهم یا رضا !
 
وقت نظر بر گنبد و گلدسته‌های عرشیت
افتاده با عمامه‌ها از سر کلاهم یا رضا !
 
تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابوریان
در صحن جمهوری اگر «مشروطه‌خواه»م یا رضا !
 
مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان
در مجلس مستان تو با پادشاهم یا رضا !
 
یادم نمی‌آید یکی از دردهای بی حدم
شکر خدا پهلوی تو من روبراهم یا رضا !
 
از ماه زیباتر تویی، از نوح آقا تر تویی
با اینکه بدنامم ولی دادی پناهم یا رضا !
 
من در بهشتم پس قسم ساقی! به سقاخانه‌ات  
حتما کشیده دست تو خط بر گناهم یا رضا !
 
پیش ضریحت پیشتر خیر دو عالم خواستم
عمریست من شرمنده‌ی آن اشتباهم یا رضا !
 
یا ضامن آهو! بگو صیاد آزادم کند
تا صحن آزادی شبی باشد پناهم یا رضا !
 
از آب سقا خانه‌ات یک جرعه نوشیدم ببین
«رَستم از این بیت و غزل» من مست مستم یا رضا !

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

    

 شعر مریم سقلاطونی برای امام رضا(ع)

گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند

دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، آفتاب

صبح ها، صحن حرم را آب و جارو می کند

ماه هر شب کنج بست "شیخ حر عاملی"

یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

یاد معصومیت آن بچه آهو ...یاد تو

کوچه های شهر را لبریز "یا هو " می کند

باد، هم مثل نگهبان درت... بدو ورود

غصه را از شانه های خسته، پارو می کند

عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت

هر که می آید حرم ... این عطر را بو می کند

×××

...خادمی می گفت که... آقا به وقت بدرقه

دست زائر را پر از گل های شب بو می کند

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------- 

برخی از فضائل و كرامات امام علی ابن موسی الرضا- علیه السلام- عبارت است از:


دعای مستجاب
1 - آل برمك، مخصوصاً یحیی بن خالد بر مكی برای حفظ حكومت و مقام خویش هارون عباسی را وادار كردند تا موسی بن جعفر - علیه السلام - را شهید كرد، بدین سبب امام رضا - علیه السلام - در مكه به آنها نفرین كردند، حكومت و مقامشان تار و مار گردید.
محمد بن فضیل گوید: ابوالحسن رضا - علیه السلام - را دیدم، در عرفات ایستاده و دعای می كرد. بعد سرش را پایین انداخت، (گویی چیزی به قلب مباركش الهام شد) كه وی علت سر به زیر انداختن را پرسیدند؟ فرمود: به برامكه نفرین می كردم كه سبب قتل پدرم شدند. خداوند امروز دعای مرا درباره آنها مستجاب كرد، امام از مكه برگشت، چیزی نگذشت كه در همان سال، هارون بر آنها خشم گرفت وتار و مارشان كرد،
[1] جعفر برمكی شقه شد، پدرش یحیی به زندان رفت، بطوری متلاشی شدند كه مایه عبرت مردم گشتند.
علم غیب
2 - حسن بن علی بن وشا از مسافر نقل می كند: با ابوالحسن الرّضا - علیه السلام - در «منی» بودم، یحیی بن خالد با گروهی از آل برمك از آنجا گذشتند. امام صلوات الله علیه فرمود: بیچاره ها نمی دانند در این سال چه بلایی به سرشان خواهد آمد، بعد فرمود: بدانید عجیب تر از این آن است كه من با هارون مانند این دو انگشت خواهم بود، آنگاه دو تا انگشت مبارك را در كنار هم گذاشت. مسافر گوید: والله من معنی این كلام را نفهمیدم مگر بعد از آنكه امام را در طوس در كنار قبر هارون دفن كردیم.
[2]
لقب رضا ازخدا است
3 - ابونصر بزنطی رضوان الله علیه گوید: به امام جواد صلوات الله علیه گفتم: قومی از مخالفان شما می گویند: پدرت صلوات الله علیه را مأمون، رضا لقب داد، كه به ولایت عهدی راضی شد. فرمود: به خدا قسم، دروغ گفته و گناهكار شده اند. پدرم را خدای تعالی رضا لقب داده است زیرا كه به خداوندی خدا در آسمانش و به رسالت رسول الله و ائمه در زمینش راضی بود.
گفتم: مگر همه پدرانت چنین نبودند؟ فرمود: آری. گفتم: پس چرا فقط پدرت به این لقب ملقب شدند؟ فرمود: چون مخالفان از دشمنانش مانند موافقان از دوستانش از وی راضی شدند و چنین چیزی برای پدرانش به وجود نیامد، لذا از میان همه به رضا ملقب گردید.
[3]
ناگفته نماند: مخالفان خواسته اند با این طریق منقصتی بر آن حضرت فراهم آوردند، ولی چنانكه دیدیم این لقب از جانب خدا بوده است، درست است كه همه امامان صادق، كاظم، رضا، جواد و هادی و... بودند ولی برای هر یك بمناسبتی لقب بخصوص تعیین گشته است.
حضرت ابوالحسن رضا - علیه السلام - در «نیاج»
4 - ابو حبیب نیاجی
[4] گوید: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را در خواب دیدم كه به «نیاج» آمد و در مسجدی كه حاجیان هر سال می آمدند نشست گویا محضر ایشان رفته و سلام كرده و مقابلش ایستادم، در پیش آن حضرت طبقی از برگ درختان خرمای مدینه بود و در آن خرمای صیحانی داشت. گویا رسول خدا مشتی از آن خرما را به من داد، شمردم هیجده تا بود، - پس از بیداری - خوابم را چنین تأویل كردیم كه هیجده سال عمر خواهم كرد.
بعد از بیست روز در زمینی بودم كه برای زراعت آماده می كردند، مردی پیش من آمد گفت: حضرت ابوالحسن رضا - علیه السلام - به «نیاج» آمده و الان در مسجد نشسته اند. در این بین دیدم كه مردی به دیدار آن حضرت می روند، من هم به زیارت آن بزرگوار شتافتم، دیدم در محلی نشسته كه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را در آنجا دیده بودم، زیر آن حضرت حصیری بود مانند حصیرری كه در زیر جدش بود. و در پیش وی طبقی از برگ درخت خرما و در آن خرمای صیحانی قرار داشت.
سلام كردم، جواب سلامم را داد و از من خواست نزدش بروم، مشتی از خرما به من داد كه شمردم هیجده تا بود، گفتم: یابن رسول الله - صلی الله علیه و آله - ! زیاد بدهید، فرمود: اگر رسول خدا - صلی الله علیه و آله - زیاد داده بود ما هم زیاد می دادیم «فقال لوزادكَ رسولُ اللّه لزدْناكَ»
[5].
فضایل امام رضا - علیه السلام - از زبان ابراهیم بن عباس
5 - ابراهیم بن عباس گوید: امام رضا - علیه السلام - نشد كه به كسی در سخن گفتن ظلم یا جفا كند، هر كه با او سخن می گفت، كلام او را قطع نمی كرد و مجال می داد تا آخر سخنش را بگوید. اگر كسی حاجت پیش او می آورد در صورت امكان ابداً او را رد و مأیوس نمی كرد. ندیدم كه در پیش كسی پایش را دراز كند، و ندیدم در پیش كسی تكیه كند. ندیدم كه به كسی از غلامانش فحش بدهد، ندیدم كه آب دهان را به زمین اندازد، و ندیم كه با صدا و قهقهه بخندد بلكه فقط تبسم می كرد.
چون سفره طعام را باز می كردند همه خدمتكاران و غلامانش را و حتی دربان را با خود در سر سفره می نشانید. شبها كم می خوابید، بیشتر بیدار می ماند، اكثر شبها از اول تا آخر احیا می كرد، بسیار روزه می گرفت، در هر ماه سه روز روزه از وی فوت نمی شد. می گفت : این روزه همه عمر است «ذلك صومُ الدّهر».
[6] در پنهانی بسیار احسان می كرد و صدقه می داد، این كار را بیشتر در شبهای ظلمانی انجام می داد، هر كه گوید: نظیر او را در خوبی دیده ام، باور نكنید[7].
مبارزه با اسراف
6 - روزی غلامانش میوه ای را خوردند ولی آن را تمام نخوردند و مقداری مانده به دور انداختند، امام صلوات الله علیه بر آنها بر آشفت و فرمود: سبحان الله، اگر شما بی نیاز هستید دیگران بدان نیازمندند، بجای انداختن، به مستمندان انفاق كنید، «سبحان الله ان كنتم استغنیتم فان اُنا ساً لم یستغنوا اطعموه من یحتاج الیه»
[8]
علم غیب
7 - محمد بن سنان گوید: به آن حضرت عرض كردم: خودت را به امامت و پیشوایی مشهور كرده و در جای پدرت نشستی حال آن كه از شمشیر هارون خون می ریزد؟! فرمود: قول رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به من این جرأت را داده است، آن حضرت فرمود: اگر ابوجهل مویی از سر من بركند، بدانید كه من پیغمبر نیستم، و من می گویم: اگر هارون توانست مویی از سر من بگیرد بدانید كه من امام نیستم.
[9]
فضیلت زیارت امام رضا - علیه السلام -
8 - رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرمود: بزودی پاره ای از بدن من در زمین خراسان دفن می شود، هیچ غمگینی او را زیارت نمی كند، مگر آن كه خدا غمش را زایل می كند و هیچ گناهكاری او را زیارت نمی كند، مگر آن كه خدا گناهانش را می آمرزد. «قال رسول اللّه - صلی الله علیه و آله - ستّد فَنُ بضعهٌ منی بخراسان مازارها مكروب الا نفس الله كربه و لا مذنب الا غفرالله ذنوبه»
[10]زیارت ائمه علیهم السلام مانند توبه از مكفرات است و مصداق: «ان الحسنات یذهبن السیئات» (هود: 114) می باشد، رسول خدا - صلی الله علیه و آله - این كلام را در وقتی فرموده كه هنوز پدر و مادر امام هم به دنیا نیامده بودند.
امام جواد صلوات الله علیه به داوود صرمی فرمود: «من زار ابی فله الجنه».
[11] هر كه قبر پدرم را زیارت كند اجرش بهشت است.
و در روایت دیگری فرمود: هر كس قبر پدرم را عارفاً بحقه زیارت كند ازطرف خدا بهشت او را ضمانت می كنم: «قال ابوجعفر محمد بن علی الرضا - علیه السلام - ضمنت لمن زار قبر ابی - علیه السلام - بطوس عارفاً بحقه الجّنهَ علی اللّه عزوجل»
[12].
سخنی گهربار
9 - ثامن الائمه صلوات الله علیه فرمود: مؤمن، مؤمن (واقعی) نمی شود مگر آن كه در وی سه سنت (عادت و كار) باشد: سنتی از پروردگارش،سنتی از پیامبرش و سنتی از امامش. اما خصلتش از پروردگار آن است كه اسرار مردم رإ؛ّّ مخفی بدارد و افشا نكند و اما خصلتش از پیامبر آن است كه با مردم مدارا كند، و امام خصلتش از امام آن است كه در ضررهای بدنی و مالی صبر و استقامت داشته باشد. «قال الرضا - علیه السلام - لایكون المؤمن مؤمناً حتّی یكونَ فیه ثلاث خصالٍ: سنهٌ من ربه و سنه من نبیه و سنه من ولیّه، فاما السّنهُ من ربه فكتمان السر و اما السنه من نبیه فمداراه الناس و اما السنه من ولیّه فالصبر فی الباساء والضراء» تحف العقول: ص 442.
احسان
10 - مردی به محضر حضرت رضا - علیه السلام - آمد و گفت: به اندازه مروت خویش به من احسان كن، فرمود: نمی توانم (زیرا مروت امام خارج از حد بود). گفت: پس بقدر مروت من احسان كن، امام فرمود: آری، بعد به غلامش فرمود: دویست دینار به او بده.
امام در روز عرفه در خراسان همه مالش (شاید نقدینه باشد) را احسان كرد و به اهل نیاز تقسیم فرمود. فضل بن سهل گفت: این غرامت و اسراف است. فرمود: نه، بلكه غنیمت است، آنچه را كه در آن پاداش و كرامت هست، غرامت مشمار.
[13]
علی بن موسی عالم آل محمد
11 - موسی بن جعفر صلوات الله علیه به پسرانش می فرمود: برادرتان علی بن موسی عالم آل محمد است، از او از دینتان بپرسید، آنچه می گوید حفظ كنید، من ازپدرم امام صادق - علیه السلام - دفعات شنیدم می گفت: عالم آل محمد در صلب تو است ای كاش او را درك می كردم، او همنام امیرالمؤمنین علی است..
[14] امام صادق صلوات الله علیه در 25 شوال 83 هجری از دنیا رفت، امام رضا - علیه السلام - بعد از 16 روز در 11 ذوالقعده همان سال به دنیا آمد.
تواضع
12 - مردی از اهل بلغ گوید: در سفر خراسان در خدمت امام رضا - علیه السلام - بودم.روزی طعام خواست، همه خدمتكاران از سیاهان و دیگران را كنار سفره جمع كرد، گفتم: فدایت شوم،بهتر آن است كه آنها در خوان دیگری بخورند. فرمود: آرام باش پروردگار همه یكی است، مادرمان حوا و پدرمان آدم یكی است، مجازات بسته به اعمال است «فقال: مه ان الرّبّ تبارك و تعالی واحد، والام واحده والاب واحد و الجزاء بالاعمال»
[15].
بنده نوازی
13 - امام صلوات الله علیه به غلامانش گفته بود: در وقت طعام خوردن اگر بالای سرتان هم بایستم قبل از تمام كردن طعام برنخیزید، یاسر گوید: گاهی بعضی از ما را صدا می كرد، می گفتند: مشغول طعام خوردنند، می فرمود: پس بگذارید طعامشان را تمام كنند: «قال: ان قمت علی رؤوسكم و انتم تاكلون فلاتقوموا حتی تفرغوا».
[16]
توحید
14 - بزنطی علیه الرحمه نقل می كند: مردی از ماوراء نهر بلخ خدمت امام رضا - علیه السلام - آمد و گفت: از شما سؤالی می كنم اگر جواب دادید به امامتان معتقد خواهم بود، حضرت فرمود: از هر چه می خواهی بپرس.
گفت: مرا از خدایت خبر بده، در كجا بوده و چطور بوده و بر چه چیز تكیه كرده بوده است؟ امام - علیه السلام - فرمود: «انّ اللّه اَیّنَ الأَینَ بلاأینٍ و كَیّفَ الكْیفَ بلا كیفٍ و كان اعتمادُه علی قدرته».
یعنی خداوند به وجود آوردنده مكان است بی آنكه مكانی داشته باشد و به وجود آورنده كیفیت است بی آنكه كیفیتی داشته باشد و اعتمادش بر قدرتش بود، (خدا لامكان است، مكان از عوارض جسم است، خدا جسم نیست، كیفیت، مخلوق خداست، لازمه اش محدود بودن است، خدا بی انتها است، خدا بر قدرت خود ایستاده، هستی را از جایی دریافت نكرده است).
آن مرد چون این جواب را شنید برخاست، سر مبارك امام را بوسید و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله و ان علیا وصی رسول الله والقیّمُ بعده بما أَقام به رسول الله و انّكم الائمه الصادقون و انك الخلف بعدهم»
[17] ظاهراً آن مرد از فلاسفه بوده و از جواب امام - علیه السلام - پی به دانایی و امامت آن حضرت برده است.
معجزه ای از امام رضا - علیه السلام - و مجسم شدن عكسها
15 - صدوق رحمه الله علیه در عیون اخبار الرضا - علیه السلام - نقل می كند: در عهد مأمون عباسی كه حضرت رضا - علیه السلام - ولیعهد بود، باران قطع گردید، مأمون از آن حضرت خواست درباره باران دعا كند، امام فرمود: روز دوشنبه چنین خواهم كرد، رسول خدا - صلی الله علیه و آله - دیشب با امیرالمؤمنین به خواب من آمد و فرمود: روز دوشنبه به صحرا برو و از خدا باران بطلب كه خدا بر آنها باران خواهد فرستاد...
امام به صحرا رفت و از خدا باران خواست، باران آمد و احتیاج مردم رفع گردید.
[18] امام جواد صلوات الله علیه فرمود: بعضی از بدخواهان پدرم، به مأمون گفتند: یا امیرالمؤمنین! به خدا پناه كه تو شرافت عمیم و افتخار بزرگ خلافت را از خاندان بنی عباس به خاندان علویان منتقل كنی!! بر علیه خود و خانواده ات اقدام كردی. این جادوگر و فرزند جادوگران را آوردی، و او را پس از آن كه گمنام بود میان مردم شهرت دادی، آوازه اش را بلند كردی.
دنیا را با این جادو كه در وقت دعایش باران آمد، پر كرد. مرا واهمه گرفت كه خلافت را ازخاندان عباسی خارج گرداند، حتی وحشت كردم كه با سحر خود نعمت شما را زایل نموده و بر مملكت تو شورش بر پا دارد، آیا كسی بر علیه خود چنین جنایتی كرده است؟!!
مأمون گفت: این مرد در پنهانی مردم را به سوی خویش دعوت می كرد، خواستیم او را ولیعهد خود گردانیم تا مردم را به سوی ما دعوت نماید و مردم بدانند كه اهل حكومت و خلافت (دنیا دوست) است و آنان كه به وی فریفته شده اند بدانند كه در ادعای خود از تقوا و فضیلت و زهد صادق نیست! خلافت مال ما است نه مال او، ولی ترسیدیم كه اگر او را به حال خود رها كنیم، برای ما از جانب او وضعی پیش بیاید كه جلوگیری نتوانیم كرد.
و اكنون كه كرده خود را كردیم و به خطای خود پی بردیم، مسامحه در كار وی ابداً روا نیست، ولی می خواهیم بتدریج او را در نزد رعیت چنان بنمایانیم كه بدانند لیاقت حكومت ندارد، آنوقت ببینیم با چه راهی بلای او را از سر خود می توانیم قطع نماییم.
[19]
آن مرد گفت: یا امیرالمؤمنین! مجادله با او را به عهده من بگذارید، تا خود و یارانش را مغلوب نمایم و احترام و عظمت او را پایین آورم، اگر هیبت تو در سینه ام نبود او را سر جای خودش می نشاندم. و بر مردم آشكار می كردم كه از لیاقت ولایت عهدی كه به او تفویض كرده ای قاصر است.
مأمون گفت: چیزی برای من محبوبتر از این كار نیست كه به او اهانت و از قدرتش كاسته گردد، گفت: پس بزرگان مملكت، فرماندهان، قضات، و بهترین فقهاء را جمع نمایید، تا منقصت او را در پیش آنها روشن كنم، تا از مقامی كه او را در آن قرار داده ای پایین آید.
مأمون نامبردگان را جمع كرد، و در صدر مجلس نشست و حضرت رضا - علیه السلام - را در مقام ولایت عهدی در طرف راست خود نشانید، پس از رسمیت جلسه، آن شخص كه از طرف مأمون مطمئن بود، شروع به سخن كرد و گفت: مردم از شما بسیار حكایات نقل می كنند. و در تعریف شما افراط كرده اند، بطوری كه اگر خودتان بدانید از آنها بیزاری می كنید، اولین اینها آن است كه: شما خدا را درباره باران كه عادت باریدن دارد، دعا كردید و باران آمد، مردم آن را به حساب معجزه ای از شما گذاشتند و نتیجه گرفتند كه در دنیا نظیر و مانندی ندارد. این امیرالمؤمنین ادام الله ملكه و بقاءه است كه با كسی مقایسه نمی شود مگر آن كه برتر آید، شما را در محلی قرار داده كه می دانید، این پاسداری از حق و انصاف نیست كه مجال دهید دروغگویان بر علیه او و بر له شما بدروغ چیزهایی بگویند كه تكذیب مقام امیرالمؤمنین است!! و شما را از او بالاتر بدانند؟!!!
امام صلوات الله علیه فرمود: بندگان خدا را مانع نمی شوم ازاین كه نعمتهای خدا را درباره من یاد و حكایت كنند، اما این كه گفتی: صاحب تو (مأمون) مقام مرا برتر داشت، او مرا قرار نداد مگر در مقامی كه پادشاه مصر، یوسف صدیق را در آن قرار داد، حال آن دو را نیز می دانی (یوسف پیامبر بود و او یك پادشاه مشرك).
در این وقت آن مرد بر آشفت و گفت: پسر موسی! از حد خود قدم فراتر گذاشتی، كه خداوند بارانی را در وقت معین خود نازل كرد و تو آن را وسیله بلندی مقام خود قراردادی، كه به مقام حمله به دیگران بر آیی؟ گویا معجزه ابراهیم خلیل را آورده ای كه سرهای پرندگان را در دست گرفت و اعضاء آنها را در كوهها پراكنده نمود و به وقت خواندن، آمدند و بر سرهای خود چسبیدند و شروع به پرواز كردند؟!!!
اگر راستگویی این دو عكس شیر را كه در مسند خلیفه هستند زنده كن و بر من مسلط گردان، در این صورت معجزه ای برای تو خواهد بود، اما باران كه با دعای تو آمد، تو از دیگران در این كار برتر نیستی.
امام صلوات الله علیه از جسارت آن خبیث برآشفت و به دو عكس شیر فریاد كشید: این فاجر را بگیرید، پاره كنید، از او عینی و اثری نگذارید. در دم آن دو عكس به دو شیر ژیان مبدل شدند، و آن خبیث را گرفته و خرد كردند و خوردند و خونش را كه ریخته بود لیسیدند، مردم با حیرت به این منظره نگاه می كردند. آنگاه آن دو شیر محضر حضرت آمده و گفتند: یا ولی الله فی ارضه! دیگر چه فرمانی داری، می خواهی مأمون را نیز مانند او به سزایش برسانیم.
مأمون از شنیدن این سخن بیهوش گردید، امام فرمود: در جای خویش بایستید. بعد فرمود: بر صورت مأمون گلاب پاشیدند، به حال آمد، شیران عرض كردند: می فرمایید او را به رفیقش ملحق سازیم؟ فرمود: نه، خداوند عز و جل را تدبیری است كه به سر خواهد برد(اجازه نداده از ولایت تكوینی هر استفاده ای را بكنیم).
گفتند: پس فرمانت چیست؟ فرمود: برگردید به حالت اولی خود، آن دو شیر در دم مبدل به عكس شده و در روی مسند قرار گرفتند.
مأمون گفت: خدا را حمد می كنم كه مرا از شر حمیدبن مهران خلاص كرد (آن مرد خبیث)، بعد گفت: یابن رسول الله! خلافت مال جد شما بود، سپس از آن شماست اگر می خواهی آن را به شما تحویل بدهم، امام فرمود: اگر خلافت را می خوستم در عدم قبول آن با تو منازعه نمی كردم و از تو آن را نمی خواستم، زیرا خداوند از اطاعت مخلوقش به من عطا فرموده مانند آن را كه با چشم دیدی كه چگونه آن دو تصویر به شیر مبدل شدند.
ولی جهال بنی آدم از من طاعت ندارند، آنها هر چند در این كار زیانكار شده اند ولی خدا را در تدبیر آنها مشیتی است، مرا امرفرموده بر تو اعتراضی نكنم و كاری را كه كردم بر تو ننمایم، چنان كه به یوسف - علیه السلام - نیز درباره پادشاه مصر چنان فرمان داده بود...
[20]
نگارنده گوید: در این كار ابداً شگفتی نیست، آن مانند مبدل شدن عصای موسی به اژدهاست. امام - علیه السلام - ولایت تكوینی داشت و خدا او را چنین قدرتی داده بود، چنان كه عیسی - علیه السلام - نیز نظیر آن را انجام داد. در بعضی نقلها دیده ام كه مأمون به آن حضرت گفت: دعا كنید كه آن مرد زنده شود، فرمود: اگر عصای موسی جادوها را پس می داد، اینها نیز آن مرد را پس می دادند.

بفرمایید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زینب دختر فاطمه زهرا الگوست .

حضرت زينب کبري(سلام الله عليها) الگوي زن مسلمان

در عصر حاضر در عرصه تربيتي

مقدمه
پروردگار عالميان در بسياري از امت ها و طايفه ها و نژادها افرادي شايسته، ارزشمند و نمونه بوجود آورد تا حجت خود را بر آن اقوام تمام نمايد تا هيچ کس نتواند عذري بياورد و بگويد به دليل نداشتن الگو و اسوه منحرف شديم و از راه کمال باز مانديم.
در ميان اين الگوها بانواني همچون حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها)، حضرت زينب(سلام الله عليها)، حضرت خديجه(سلام الله عليها)، حضرت مريم(سلام الله عليها)، حضرت آسيه(سلام الله عليها) و بزرگان ديگري به چشم مي¬خورند که هر کدام از آن مخدّرات، مقامي والا و جايگاه عظيمي دارند.
الگو و اسوه در لغت
«اسوه» که معادل فارسي آن الگو مي باشد در لغت به معناي قدوه آمده است. چنانچه ابن منظور در لسان العرب مي نويسد: «اسوه ( اِ اُ س وَ ) (ع ا ) و الاسوة و الاسوة، القدوة ، يُقال: ائتس به، اي اقتدِ به و کُن مثله و القوم اُسوَة في هذا الامراي حالهم فيه واحدة.»[1]
اسوه، اسوه، يعني قدوه، و گفته مي شود: پيشوا گرفت، امرا؛ يعني به او اقتدا کرد و مثل او شد و قوم پيشوا، سرمشق در اين امر است، يعني حال آنها در اين امر يکي شده است.
نويسنده مجمع البحرين نيز اسوه را چنين معنا مي¬کند: « اسوه حسنهٌ: هي بکسر همزه و ضَمُها، اُسوهُ: اي ائتمام و اتباع[2]، منه حديث لک برسول الله اسوَهٌ و بعلي اسوهٌ.»
قريشي در کتاب قاموس قرآن اسوه را به معناي سرمشق، تعريف نموده است.[3]
علامه راغب اصفهاني در مفردات الفاظ قرآن علاوه بر معاني فوق، اسوه را نمونه¬اي که هم خوب و هم بد را شامل مي شود، توصيف کرده است.[4]زيرا در قرآن کلمه اسوه با حسنه توصيف شده است: «لقد کان لکم في رسول الله اسوة حسنة»[5]
اسوه و الگو در اصطلاح
اسوه در جايي به کار مي رود که انسان در نيکي و بدي از ديگري تبعيت کند چه در شادماني و چه در نيازمندي؛ در همين معنا خداوند متعال فرموده است: « و لقد کان لکم في رسول الله اسوه حسنه »
اسوه بر وزن عُروة، در اصل به معناي آن حالتي است که انسان به هنگام پيروي از ديگري به خود مي گيرد و به تعبير ديگر همان تأسي نمودن و اقتدا کردن است، بنابراين معناي مصدري دارد نه معناي وصفي.[6]
نوع تفکر حضرت زينب(سلام الله عليها) در رابطه با ازدواج
يکي از مهمترين مراحل زندگي انسان مرحله انتخاب همسر و آغاز زندگي مشترک است. نوع تفکر و بينش هر انساني در اين رابطه باعث مي¬گردد که معيارهاي متفاوتي براي انتخاب همسر در نظر گرفته شود و اين مساله در سعادتمندي و يا عدم سعادت افراد نقش مهمي را ايفا مي کند.
لازم به يادآوري است که هر چه معيارهاي انتخاب دقيق¬تر و نوع بينش و تفکر افراد به هم نزديک تر باشد رسيدن به هدف آسانتر خواهد بود چرا که همسر خوب در رسيدن فرد به قرب الي الله بسيار موثر است. نمونه و اسوه ي انتخاب شايسته را مي¬توان در زندگي اهل بيت به روشني ديد که از همه واضح تر، کفويت حضرت علي(عليه السلام) و حضرت فاطمه(سلام الله عليها)، و انتخاب شايسته هر کدام از اين بزرگواران است.
نوع تفکر و بينش اين دو الگو براي ازدواج و شروط زندگي مشترک، بينش الهي و هدفي متعالي است. بالاترين معيارشان براي انتخاب يکديگر، ايمان و صداقت و راستي است و وظيفه ايشان تقديم نسلي پاک به جامعه و پرورش بازوان اسلام است.
حضرت زينب(سلام الله عليها) که شاگرد مکتب چنين اساتيد بزرگواري است ديدگاهي همچون پدر و مادر خويش دارد. هنگامي که به سن ازدواج رسيد از بين خواستگاران متعددي که داشت پسرعمويش ـ عبدالله بن جعفر ـ را به همسري برگزيد زيرا او فردي کريم، بخشنده، با ايمان و صبور بود.
زينب پذيرش ازدواج با عبدالله را منوط به دو شرط کرد:
1. هر روز امام حسين(عليه السلام) را ببيند.
2. هرگاه برادرش حسين(عليه السلام) خواست به مسافرت برود و زينب(سلام الله عليها) نيز خواست همراه او باشد عبدالله مانع نشود.
نکته نهفته در اين دو شرط اين است که: بيان اين شروط به خاطر علاقه شديد يک خواهر به برادرش نيست بلکه ناشي از يک آگاهي والا نسبت به امر ولايت و حمايت از رهبر جامعه است.
زينب مي داند که حسين(عليه السلام) در انجام رسالتش تنهاست و ياران او اندک هستند، پس بايد حامي و ياوري چون زينب(سلام الله عليها) پا به پاي او در احياي دين جدش رسول خدا بکوشد تا ارزشها زنده گردد، خون حسين(عليه السلام) بيداد کند و خطبه زينب(سلام الله عليها) طاغوتيان را درهم شکند. پس اهدافش در ازدواج فراتر از تشکيل يک زندگي مشترک ساده و روزمرّه بود.[7]
حضرت زينب(سلام الله عليها) در تربيت فرزندان
يکي از مهمترين وظايف والدين، تربيت فرزنداني شايسته است. لذا اسلام سفارشات زيادي به پدران و مادران در اين زمينه نموده است. از نظر اسلام و علوم تجربي اخلاقيات و عملکرد والدين در روحيه فرزند از همان ابتداي انعقاد نطفه و حتي قبل از آن موثر است. به همين دليل در دين اسلام دستورات اکيدي براي زمان قبل از بارداري، حين بارداري و بعد از آن بيان فرموده است. به عنوان نمونه به چند سفارش در اين رابطه اشاره مي کنيم.
ازجمله دستورات اسلامي در زمينه تربيت فرزند اين است که پدر و مادر مواظب اخلاق و رفتار خويش باشند، پدر با روزي حلال و پاک مادر را ارتزاق نمايد تا فرزند از نور آن بهره مند گردد، آرامش رواني مادر حفظ گردد تا کودک در آينده دچار خشم و خشونت در رفتار نگردد. مادر به کلام وحي گوش فرا دهد و از شنيدن محرمات بپرهيزد. با وضو به کودک شير دهد و بسياري ديگر از دستورات که رعايت آنها موجب مي¬گردد فرزندي صالح و پاک به بار نشيند.
حضرت زينب(سلام الله عليها) شيوه¬هاي تربيتي مادر گرامي خود را به عنوان الگو مورد توجه قرار داده و در زندگي پياده کرده است .
زمان ظهور و شکوفايي ثمره¬ي اين تربيت الهي آن جاست که فرزندان زينب(سلام الله عليها) در واقعه کربلا به پشتيباني از ولايت، در ميدان جهاد حاضر مي شوند و عليه دشمنان دين به مبارزه پرداخته، سرانجام در مسير حق به فيض رفيع شهادت نائل مي گردند، و اين جز بازتاب و تأثير پذير تربيت و عملکرد زينب(سلام الله عليها) و همسرش عبدالله نيست. اين دو با دادن اجازه شرکت در جنگ به فرزندان روحيه شهادت طلبي و عشق به ولايت را در آنها تقويت کردند.
کسب رضايت شوهر
حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها) که در ضمن ازدواج شرط کرده بودند هر زمان امام حسين(عليه السلام) عزم سفر کردند با ايشان برود، وقتي که امام حسين(عليه السلام) عازم سفر به کربلا شدند حضرت زينب(سلام الله عليها) براي همراهي برادر و ولي خود از همسرشان کسب اجازه کردند در حالي که طبق آن شرط، مي-توانستند بدون اجازه شوهر همراه امام حسين سفر کنند، ولي در عين حال اگر اين نظر با رضايت کامل شوهر انجام مي¬شد بهتر و جالب¬تر بود.
اين درسي است براي بانوان امروزي که رضايت همسرشان را در تمام عرصه¬ها (حتي در مواردي که از نظر شرعي نيازي به اجاز? همسر نيست) جلب کنند تا زندگي شيرين، همراه با همبستگي و همدلي داشته باشند و بتوانند فرزنداني مطابق با ارزش¬هاي اخلاقي و اسلامي تربيت کنند.
زهد و تقواي عليا مخدّره زينب(سلام الله عليها)
مجمع البحرين درباره زهد چنين مي¬گويد: الزُهد في الشيء خلاف الرغبه فيه، تقول: زَهِدَ في الشيء باللکسر زُهداً و زِهادهةً بمعني ترکه و اعرض عنه، فهو زاهِدٌ.[8] يعني: زهد در چيزي، مخالف رغبت در آن است، چون گويي( زهد في شيء ) به معناي ترک آن و اعراض از آن است. يعني چيزي را که نفس به او رغبت داشته او را ترک کند و از او روي گرداند در اين صورت به او زاهد مي¬گويند.
در کتاب معاني الاخبار آمده: زاهد کسي است که آنچه را خدا دوست دارد دوست داشته باشد و از آنچه مورد بغض اوست دوري گزيند و از حلال بيش از حد کفايت نخواهد و به سوي حرام ميل نکند.[9]
براي ساکنين طريقت و کساني که در مقام تهذيب نفس هستند بهترين مقامات، زهد و تقواست و از بزرگترين صفات انبياء زهد و ورع و تقوا بوده است. با اين فضيلت انسان مي¬تواند به درجات رفيع برسد.
از رسول خدا روايت است که مي فرمايند: « مّن اراد ان يوتيه الله علم بغير تعلم و هدي بغير هدايه فليزهد في الدنيا.» و نيز فرمودند: «من زهد في الدنيا ادخل الله الحکمة في قلبه فانطق بها لسانه و عرفه دار الدنيا و ورائها و اخرجه منها سالم الي دارالسلام.»[0 1]
زينب(سلام الله عليها)در خانه شوهرش عبدالله بن جعفر، با آن که مي¬دانست شوهرش متمول و ثروتمند است و داراي اموال بسيار و خدم و حشم بي شماري است و بدين جهت زنان اشرافي قبايل و عشاير در خانه او بسيار جمع مي¬شدند و حق اين بود که کارهاي خانه را به کلفت و خدمه رجوع دهد، با کمال عزت و شرمي که در نظر همگان داشت به کارهاي خانه قيام مي¬نمود و به هيچ کس کار خود را وا نمي¬گذاشت و اين خود سرمشق بزرگي براي خانه داري بود. .[11]
از زهد زينب(سلام¬الله¬عليها) همين بس که چون يزيد بن معاويه تصميم گرفت خاندان محترم نبوت را که به اسارت تا شام آورده بود به مدينه بفرستد و حس کرد مردم درباره قتل حسين(عليه-السلام) غضبناک گشته¬اند و بالاخص قضيه اسارت که بيشتر موجب نفرت مردم شده بود، از عاقبت امر بيمناک شد و همواره عبيدالله بن زياد را لعن مي¬کرد که بر اين قضيه مقدم شده بود، نزد خود انديشه¬ها کرد که شايد جبران ماجراي گذشته را بنمايد؛ امر کرد مبلغي هنگفت پول، طلا، نقره و اموال و اثاثيه قيمتي و جواهرات گرانبها حاضر کنند تا بر ذريه و اسراي رسول الله(صلي¬الله¬عليه¬وآله) در مقابل مصائب آنها ببخشد. چون اهل بيت را حاضر نمود و عذرخواهي کرد، از حضرت زينب(سلام¬الله-عليها) خواهش کرد که اين اموال را قبول نمايد، گفت: « يا زينب(سلام¬الله¬عليها)، يا ام کلثوم خذي هذه الاموال عوضا عن الحسين و احسبي کان مات. اين اموال را بگير و گمان کن حسين(عليه¬السلام) مرده است.»
آن گاه زينب(سلام¬الله¬عليها) فرمود:« يا يزيد ما اقسي قلبت تقتل افي و تعطيني المال والله لا کان ذلک ابدا.» قلب بسيار سياهي داري که در مقابل قتل حسين(عليه¬السلام) مال دنيا به ما مي¬دهي، به خدا قسم که هرگز قبول نکنم. کسي که خدا محور است و جز خدا معبودي ندارد و دل بستگي به دنيا و مظاهر آن ندارد به يقين اين پاکي باطن او را به معارفي رهنمون مي¬کند که دست ما دور افتادگان از تزکيه از آن معارف الهي کوتاه است، شايد برترين بنياد انديشه¬اي او رابطه خالصانه¬اش با حضرت حق باشد که فرقان (قدرت تشخيص حق از باطل) به او عطا شده است.[12]
عفت حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها)
يحيي مازني مي¬گويد: «مدت زمان بسياري در مدينه در جوار و همسايگي اميرالمومنين و خانه دختر او زينب(سلام¬الله¬عليها) بودم (فلا و الله ما رايت لها شخصاً و لا سمعت لها صوتاً و کانت اذا ارادت الخروج لزيارة رسول الله(صلي¬الله¬عليه¬و آله¬وسلم) تخرج ليلاً و الحسن عن يمينها و الحسين عن شمالها و اميرالمومنين امامها، فاذا قربت من القبر شريف سبقها اميرالمومنين(عليه¬السلام) حضور القناديل، فسأله الحسن مرة عن ذلک فقال: اخشي ان ينظر احد الي شخص اختک زينب) سوگند به خدا شخص (بدن، تن و هيکل) زينب را نديدم و صدايش را نشنيدم. هر گاه مي خواست براي زيارت و ديدار قبر جدش رسول خدا(صلي¬الله¬عليه¬و آله¬وسلم) برود شب مي رفت در حالي که امام حسن(عليه¬السلام) جانب راست و امام حسين(عليه¬السلام) به سوي چپ و اميرالمومنين در جلو او بودند و هنگامي که به قبر شريف نزديک مي شدند، اميرالمومنين بر او پيشي مي گرفت و روشني چراغها را خاموش مي کرد ، يک بار امام حسن(عليه¬السلام) سبب آن را از حضرت علي(عليه¬السلام) پرسيد فرمودند: مي ترسم کسي به شخص خواهرت نگاه کند.»[13]
صدق اين داستان را مي¬توانيم با اين حديث حضرت فاطمه(سلام¬الله¬عليها) اثبات کنيم که فرمودند: «خيرٌ للنِّساء أن لايَرِينَ الرِّجالَ و لايَراهُنَّ الرِّجالُ» براي زنان بهتر است که مردان نامحرم را نبينند و مردان نامحرم نيز ايشان را نبينند.
اين روايت معتبر که نمايانگر فرهنگ اخلاقي فاطمه(سلام¬الله¬عليها) و سيره¬ي عملي آن حضرت مي¬باشد، دست مايه برخي از شبهه افکني¬ها در روزگار ما شده است. برخي با استناد به اين گونه روايات اين پندار بي اساس را در سطح جامعه ترويج مي¬کنند که سيره فاطمه زهرا(سلام¬الله¬عليها) براي دختران و زنان روزگار ما نمي¬تواند اسوه و الگوي مناسبي باشد .
از آن جا که ظاهر اين روايات تا حدي سوال انگيز و بحث برانگيز است، براي فهم حقيقت آن، دقت کامل در متن حديث و ژرف نگري در سيره ي عملي فاطمه(سلام¬الله¬عليها) ضروري است:
الف) دقت در متن حديث
استفاد? حضرت فاطمه(سلام¬الله¬عليها) از کلم? «خير» خود گوياي اين حقيقت است که سير? مذکور يک رُجحان و مزيت است. به ديگر سخن، حضرت فاطمه(سلام¬الله¬عليها) در مقام بيان يک امر ايده آل و ترجيحي مي¬باشند؛ امري که رعايت آن رجحان و برتري دارد و مادامي که ضرورتي پيش نيامده است، عمل به آن بهتر و مطلوب تر است .
پيام روايت نامبرده اين است که در شرايط ايده آلي که حضور زنان در عرص? اجتماع و ارتباط ايشان با نامحرمان ضرورتي ندارد، مطلوبترين سيره براي بانوان، حضور در منزل، تدبير مسائل خانواده و پرهيز کامل از نامحرمان است.
ب) توجه به مرز ميان مسائل حقوقي و اخلاقي
فرمود? حضرت زهرا(سلام¬الله¬عليها)) در بيان بهترين سيره براي زنان، روشن کنند? فضيلت و ارزشي اخلاقي است که در صورت عدم وجود رجحان و ضرورت، بهترين و مطلوب ترين سيره براي بانوان است ؛ بدين معنا که قرار گرفتن زن در منزل و دوري او از هم? نامحرمان –اگر ممکن باشد و مرجِّحي در کار نباشد – باعث ايجاد و دوام آرامش لازم براي انجام وظايف زنانه ومادران? او در عرص? خانواده و در نتيجه ، بهترين زمينه ساز کمال معنوي زن در راستاي قرب به خدا خواهد بود .
و همين است حکمتِ بيان ديگر آن حضرت که فرمود : « نزديک ترين حالت زن به پروردگارش، آن زماني است که در خان? خويش مي ماند و به امور خانواده و تربيت فرزند مي پردازد.»
ج) ژرف نگري در سيره عملي فاطمه(سلام الله عليها)
همان زهرايي که مي فرمايد: براي زن بهتر است که نه او هيچ مردي را ببيند و نه هيچ مردي او را، آن گاه که مصالح کلي جامع? اسلامي را در خطر مي¬بيند، به سوي مسجد مي¬شتابد و در حضور جمع کثيري از مردان مهاجر و انصار، غاصبان خلافت را به محاکمه مي¬کشاند. صحنه هايي از سير? رفتاري آن حضرت، تأييدگر اين حقيقت است که فرمود? پيش گفت? ايشان يک امرِ رجحاني است که در شرائط ايده آل و عدم وجود مرجّح ، مصداق مي يابد .
د) دقت در سيره ديگر زنان مورد تأييد پيامبر
دقت در سير? زنان ديگري که مورد تأييد پيامبر بوده¬اند، مي¬تواند ما را به حقيقت ديدگاه اسلام درباره¬ روابط اجتماعي زنان، نزديک¬تر نمايد. بررسي سير? زندگاني حضرت خديجه(سلام¬الله¬عليها) در اين زمينه بسيار جالب توجه است. حضرت خديجه(سلام¬الله¬عليها) تاجر بسيار معتبري بود که پيامبر اکرم(صلي¬الله¬عليه¬وآله¬وسلم)، کارگزار مضارب? ايشان بودند. پيامبر اکرم(صلي¬الله¬عليه¬وآله¬وسلم) با سرماي? خديجه و در صدر کاروان تجاريِ او به مسافرت و تجارت مي¬پرداخت و آن¬گاه از سود تجارت، حق عمل خود را بر مي¬داشت و باقيماند? سود و اصل سرمايه را به خديجه باز مي¬گرداند .
چنين سيره¬اي کاملاً مورد تأييد پيامبر بود و عاقبت سرماي? خديجه، نقش عظيمي در بقا و گسترش اسلام ايفا کرد تا جايي که معروف شده است که پيشرفت اسلام وابسته به دو چيز بود: ثروت خديجه(سلام¬الله¬عليها) و شمشير علي(عليه¬السلام). .[14] و حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها) که شبيه¬ترين فرد به مادرشان و سزاوارترين فرد براي الگو گرفتن از حضرت فاطمه(سلام¬الله¬عليها) بودند، در شرائط عادي پشت پرده عفاف بودند. ولي در صحنه کربلا وظيفه ايجاب مي¬کرد که ظاهر شوند .
عبادت حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها)
از برخي مقاتل معتبره از امام سجاد(عليه¬السلام) نقل شده است که فرمود: عمه¬ام زينب با تمام مصيبت¬هايي که بر ما وارد شده بود بعد از کربلا تا شام هيچ¬گاه نوافل خود را ترک نکرد.
همچنين روايت کرده است که چون امام حسن(عليه¬السلام) براي وداع نزد خواهر آمد، از جمله سخناني که به او گفت اين بود که فرمود: «يا اختاه! لا تنسي في نافله الليل» خواهرجان! مرا در نماز شب فراموش نکن.
از برخي مورخان ديگر نقل شده است که تهجد و شب زنده داري زينب(سلام¬الله¬عليها) در تمام مدت عمرش ترک نشده است و از امام سجاد(عليه¬السلام) روايت شده است که فرمودند: « در شب يازدهم محرم، عمه ام زينب(سلام¬الله¬عليها) را ديدم که در جامه نماز نشسته و مشغول عبادت است.»
عبادتي چنين عاشقانه حتي در سخت¬ترين شرايط الگويي است براي زنان امروزي که به دنبال بهانه¬هاي گوناگون براي ترک عبادت خود نباشند و حتي در شرايط حاد هم خدا و معبودشان را فراموش نکنند.
امر به معروف و نهي از منکر
هدف اصلي قيام عاشورا امر به معروف و نهي از منکر و اصلاح ساختار کلي جامعه و حکومت و زمامداران بود. امام حسين(عليه¬السلام) در وصيت نامه خود خطاب به برادرشان محمد حنفي فرمودند: «... من، نه از روي خودخواهي و سرکشي و هوسراني (از مدينه) خارج مي گردم و نه براي ايجاد فساد و ستمگري، بلکه هدف من از اين حرکت اصلاح مفاسد امت جدم و منظورم امر به معروف و نهي از منکر است....»[15]
زينب کبري(سلام¬الله¬عليها) هم که همراه و همگام برادر بود و در واقع تداوم بخش اهداف عاشورا به رهبري امام سجاد(عليه¬السلام) بود، در جايگاه¬هاي مختلف جهت تحقق اهداف قيام عاشورا تلاش مي¬کرد. با دقت در رفتار آن بانو در دوران اسارت و تعمق و تامل در خطبه¬هاي آتشينش، مي¬توان حقيقت و ماهيت اصلي نهضت امام حسين(عليه¬السلام) را دريافت.
حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها) در شديدترين و بحراني¬ترين اوضاع مراقب بودند که احکام الهي به طور دقيق اجرا شود، که يکي از احکام، امر به معروف و نهي از منکر و موضوع پوشش مي¬باشد، به طوري که در زمان اسارت وقتي به شهر کوفه رسيدند خطاب به مردم آن ديار فرمودند: «اي مردم! چشم¬هاي خود را از نگاه به ما بپوشانيد، آيا از خدا و رسولش حيا نمي¬کنيد که به بانوان خاندان پيامبر(صلي¬الله¬عليه¬وآله) مي¬نگريد؟» [16]
هم چنين در شهر شام با شجاعت و شدت کامل به يزيد اعتراض کرد و فرمود: «اي پسر معاويه! آيا عدالت است که زنان و کنيزان خود را در پشت پرده بنشاني ولي دختران رسول خدا را به صورت اسير از مقابل اين جمع بگذراني؟! حريم حجاب زنان ما را بشکني و نقاب از چهره ي آنان برداري؟.»[17]
هنگامي که اهل بيت(عليهم¬السلام) را منزل به منزل مي¬بردند، مردم در حين تماشا از روي دلسوزي به اسيران، نان و خرما مي¬دادند، اما زينب(سلام¬الله¬عليها) با وجود گرسنگي و تشنگي، آن نان و خرماها را به آنان برمي¬گرداند و مي¬فرمود: «صدقه بر فرزندان رسول خدا حرام است.»[18]
اگر با دقت به عمق سخنان حضرت زينب که در بالا ذکر شد، بنگريم در خواهيم يافت که اين سخنان گرچه در ظاهر براي پوشش و غذاي حلال مطرح شده است ولي مطالب ديگري را هم شامل مي شود . مانند تلاش در جهت بيداري مردم و نماياندن حق و باطل به آنها و ...
شجاعت حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها)
از جمله القاب آن معظّمه «الشجاعه» است. ملکه شجاعت از جمله ملکات نفساني بسيار شريف و از صفات انبيا است و مراد از آن قوت قلب است. و اين قوت از قلب به باقي اعضا مي¬رسد و تا اندازه¬اي هم اکتسابي است. براي شجاعت خواص و فضائل بسياري است که در اخبار از آن بسيار مدح شده است. و کامل¬ترين فرد در شجاعت، پيغمبر و اميرالمومنين(عليهمهالسلام) هستند. ولي شجاعت پيغمبر در بسياري موارد در پرده خفي ماند تا به خامس آل عبا به ارث رسيد و شجاعت حيدري به دختر والا اخترش به ارث رسيده است، چنانچه در گرفتاري¬هايي که براي حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها) پيش آمد، به شجاعت و نيروي قلب خود را نگه داشته و در هر حال با کمال ثبات، ايستادگي نموده و در چند مورد شجاعت او به صورت محسوس تجلّي نموده است:
اول: عصر عاشورا؛ وقتي که لشکر براي غارت حرم محترم حسين(عليه¬السلام) ريختند، خواستند حضرت سجاد(عليه¬السلام) را شهيد نمايند، آن حضرت مانع شدند و چنان شجاعت به خرج داده تا حضرت را نجات دادند.
دوم: وقتي که در مجلس ابن زياد، پس از احتجاج حضرت سجاد(عليه¬السلام) با ابن زياد، امر به شهادت آن حضرت نموده ، حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها) دست در گردن فرزند برادر انداخت، هر قدر خواستند او را جدا کنند نتوانستند؛ فرمود: «تا من زنده¬ام نخواهم گذاشت او را بکشيد.»
سوم: در شام؛ باز اراده قتل حضرت سجاد(عليه¬السلام) نمودند، او را به شجاعت خود نجات داد.
چقدر شبيه است اين شجاعت حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها) به اظهار شجاعت مادر بزرگوارشان حضرت زهرا(سلام¬الله¬عليها) وقتي که خليفه، با اتباعش به خانه اميرالمومنين(عليه¬السلام) ريختند و خواستند حضرت علي(عليه¬السلام) را با خود ببرند که حضرت زهرا(سلام¬الله¬عليها) دست انداخته کمربند علي(عليه¬السلام) گرفت، گفت: «نخواهم گذاشت او را به اين حال ببريد» هر قدر خواستند آنها را از هم جدا کنند نتوانستند تا اينکه به ضرب تازيانه و غلاف شمشير، آن مظلومه را جدا نمودند. .[9 1]
حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها) تنها بانوي صبور
در کجاي تاريخ چنين زني پيدا مي¬شود که آن همه مصيبت و رنج را تحمل کند و نامش ام-المصائب شود، ولي کوچکترين عکس العمل منفي نشان ندهد و همچنان بر ايمان، شجاعت و پرهيزکاري خود استوار و پابرجا بماند که تمام صاحبان خرد، مات و مبهوت، انگشت حيرت به دهان بگيرند و با صدايي بلند بگويند: الله اکبر، الله اکبر از اين صبر، از اين بردباري، از اين تحمل بر مصيبت-هاي طاقت فرسا و از اين شجاعت¬ها و دلاوري¬ها در ميان سيل تاخت و تازها و اقيانوس¬هاي دشمن؛ تاريخ کجا چنين بانويي را به ياد دارد که با آن صبر و استقامتش مصيبت و بلا را به زانو درآورد و در حقيقت، بندگي معبود را به اوج ظهور در آورد .
آيا در تاريخ عالم زني را سراغ داريد که پس از آن همه فاجعه¬ها و مصيبت¬ها و داغ¬هاي فراوان ديدن، هنگامي که به دست دشمن پليد خون خوار در کوفه به اسارت کشيده شود، همچون کوه استوار بر جا بماند و هيچ ضعفي از خود نشان ندهد و تماشاچيان کوفه را با سخنان حماسي اش نهيب زند و آنها را خوار و ذليل نمايد و همه را شرمنده و سرافکنده بگرداند ؟
چه درسي بزرگتر از صبر که انسان را به قرب الهي مي برد و چه کسي بزرگتر از (سلام¬الله¬عليها) براي اسوه شدن در اين عرصه ؟

علم و دانش حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها)
از نظر عقل و دين، علم و دانش از بهترين سجاياي بشري و ارزشمندترين صفات انساني است، و اين انسان نشات يافته از خاک، ارزشي پيدا نمي¬کند مگر به داشتن علم و دانش، و تا انسان فاقد علم و دانش باشد ارزشي ندارد. قرآن کريم مي¬فرمايد: «هل يستوي الذين يعلمون والذين لا يعلمون» يعني آيا کساني که عالم هستند با کساني که جاهل هستند برابرند؟
آري علم و دانش آدمي را به حقايق امور راهنمايي مي کند و موجبات رسيدن به سعادت و کمال و رضايت خداوند را فراهم مي آورد و همانطور که در حديثي از رسول خدا(صلي¬الله¬عليه¬وآله¬وسلم) نقل شده که ايشان بين دو نفر که يکي عالم و ديگري عابد بود فرمود: «فضل العالم علي العابد لفضلي علي ادني رجل من امتي.» يعني برتري عالم نسبت به عابد مانند برتري من نسبت به پايين¬ترين شخص امت من است و نيز فرمود: اهل بيت من خاندان علم هستند و همچنان که اطفال از شير تغذيه مي-کنند، امت من از دانش و بينش اهل بيت من مي¬آشامند؛ هر کس بيشتر از سرچشمه فضيلت و علم آنها بهره مند گردد درونش روشن¬تر گردد.
و حضرت زينب(سلام¬الله¬عليها) حامل علم و دانش بود که با نيروي الهام، در وجودش نقش بسته بود چنان چه شيخ جعفر نقدي هم مي¬فرمايد: علم آن عليا مخدّره مانند علم ساير صنوف بشري نيست و از باب علم امامت سيراب گشته و از سنخ معلومات ما نيست بلکه بوسيله الهامات غيبيّه و افاضات نبويّه و تعليمات علويه ( که معلمين مادي جهان را بدان راهي نيست) علم و دانش را فرا گرفته و با نيروي ايمان بوده که توانسته از منبع علم غيبي سرچشمه بگيرد و از تهذيب نفس جدّ و پدر و دو برادر والا گوهر خود ، علم و تربيت فراگيرد[20] و اين نيرو غير از قلب سليم و مخلَص براي خدا، در قلب ديگري جاي نگيرد .
پي¬نوشت

 

شادکام باشید دوستان

چگونه بخندیم؟

شما شاد هستید؟ شادی را دوست دارید؟ برای به‌دست‌آوردن آن تلاش می‌كنید؟ بی‌تردید همه ما شادی را دوست داریم، ولی نمی‌دانیم چگونه باید آن را به‌دست بیاوریم. شاید اگر بدانیم با شاد‌بودن چه امتیازاتی را به‌دست می‌آوریم و با آن سلامت خود را تضمین می‌كنیم مسلما راه رسیدن به آن را هم پیدا می‌كنیم.

براساس تحقیقات دانشگاهی، مثبت‌اندیشی و شادی راه ورود بسیاری از بیماری‌ها را بر انسان می‌بندد. به عنوان مثال، می‌گویند شاد‌بودن بیش از هر عامل دیگری خطر بیماری‌های قلبی را كاهش می‌دهد. محققان دانشگاه كلمبیا در مطالعاتی مشاهده كردند افرادی كه شادتر هستند كمتر از دیگران به بیماری‌های قلبی دچار می‌شوند لذا اگر شما به طور معمول فرد شادی نیستید، بهتر است شاد‌بودن را تمرین كنید چون این‌كار به قلب شما كمك می‌كند.
براساس این تحقیق، تاثیر شاد‌بودن به گونه‌ای است كه هرچقدر درجه شاد‌بودن بیشتر باشد درصد خطر مشكلات قلبی نیز كاهش می‌یابد. در مقابل، استرس اغلب موجب آزاد‌شدن هورمون‌هایی می‌شود كه می‌تواند به ماهیچه‌های قلب آسیب بزند.

استرس همچنین موجب می‌شود رگ‌های خونی بیش از حد باز شود و فضا برای ایجاد پلاك‌هایی كه رگ‌ها را مسدود می‌كند، فراهم می‌شود. به همین دلیل، پزشكان پـــــیشنهاد می‌كنند همیشه لبخند بزنید، چرا كه لبخند‌زدن استرس را از بین می‌برد. وقتی استرس دارید، لبخند بزنید تا استرس‌تان كمتر شود.

از سوی دیگر، لبخند‌زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می‌كند. وقتی عملكرد ایمنی بدن تقویت می‌شود شما احساس آرامش بیشتری می‌كنید. حتی می‌گویند لبخند‌زدن از ابتلا به آنفلوآنزا و سرماخوردگی جلوگیری می‌كند. لبخند‌زدن باعث كاهش فشارخون می‌شود. وقتی لبخند می‌زنید، فشارخون‌تان به طرز قابل توجهی پایین می‌آید. همچنین لبخند‌زدن اندورفین، سروتونین و مسكن‌های طبیعی بدن را آزاد می‌كند. تحقیقات نشان داده است لبخند‌زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می‌شود. می‌توان گفت لبخند‌زدن یك داروی مسكن طبیعی است.

می‌گویند شادی روی كاهش آلرژی تاثیر دارد. سعی كنید خود را در موقعیت‌ خندیدن قرار دهید. شركت‌كنندگان در تحقیقی كه از سوی محققان ژاپنی انجام شده بود زمانی‌ كه به تماشای یك فیلم خنده‌دار نشسته بودند كمتر دچار حساسیت‌ می‌شدند، اما همین افراد زمانی ‌كه به تماشای یك فیلم جدی نشستند، پیاپی عطسه می‌كردند. خلاقیت به خرج دهید. خلاقیت راه خوبی برای شادبودن است.

همچنین كسانی كه برای امرار معاش یا سرگرمی دست به خلاقیت می‌زنند، انسان‌های شادی هستند. فعالیت‌های خلاقانه‌ای مثل طراحی، نقاشی، مجسمه‌سازی، صنایع‌دستی، پختن یك غذای جدید، سرودن شعر یا باغبانی تأثیرات شگرفی در شاد‌بودن شما دارد. دوستان و اعضای خانواده خود را هر زمان كه از مساله‌ای ناراحت بودید، زیاد در آغوش بگیرید. این كار موجب انتقال موج شادی می‌شود.

هر زمان كه از مساله‌ای ناراحت شدید، اگر با خود بگویید: «این نیز بگذرد» و آینده روشن‌تری را تصور كنید. رفتاری همانند یك كودك داشته باشید تا احساس جوانی و نشاط كنید.

با مردم مهربانی كنید. شما می‌توانید با انجام كارهای كوچكی مثل گفتن یك كلمه محبت‌آمیز یا دادن نوبت خود به دیگران، مردم را شاد كنید.

قدرشناس باشید. قدرشناسی را تمرین كنید و تشكر از دیگران را از یاد نبرید. قدر داشته‌های خود را بدانید. این كار باعث می‌شود احساس شادی بیشتری كنید و زندگی را موهبتی بزرگ بدانید.

شعر هم بخوان عزیزم

 

آدم وقتی فقير میشود خوب ها يش هم حقير مي شوند اما کسی که زر دارد يا زور دارد

عيبهايش هم هنر ديده میشوند و چرندياتش هم حرف حسابی بحساب می آيند.

** دکتر علی شريعتی **

اي دل ز زمانه رسم احسان مطلب

وز گردش دوران سرو سامان مطلب

درمان طلبي درد تو افزون گردد

با درد بسازو هيچ درمان مطلب

** خيام **

يک روز رسد غمی به اندازه کوه

يک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنين است گلم

در سايه کوه بايد از دشت گذشت

** مجتبي كاشاني **

خداگو با خداجو فرق دارد
حقيقت با هياهو فرق دارد
بسا مشرک که خود قرآن بدست است
نداند در حقيقت بت پرست است

** مهدي سهيلي **

ای ياد تو در ظلمت شب همسفر من
وی نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
شبها منم و عشق تو و چشم تر من
وين اشک دمادم که بود پرده در من
در عطر چمن های جهان بوی تو ديدم
در برگ درختان سر گيسوی تو ديدم
هر منظره را منظری از روی تو ديدم

** مهدي سهيلي **

يک عمر به کودکی به استاد شديم

يک عمر زاستادی خود شاد شديم

افسوس ندانيم که ما را چه رسيد

از خاک بر آمدیم و بر باد شديم

** خيام **

آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ ----- بی وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی ----- ســـنگدل اين زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟

عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نيســــت ----- مـن که يـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟

نـــازنــينا ما به نــاز تــو جـــــوانی داده ایـــم ----- ديـــگر اکنـــون با جوانـان ناز کــن با مــا چـــــرا ؟

وه کــــه با اين عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار ----- اين همه غافل شـدن از چون منی شيدا چــرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان،پريشان می کند ----- درشـگفتم من نمـــی پاشــد ز هم دنيا چــــرا

**

** شهريار **

ای دل، قدمی به راه حق ننهادی

شرمت بادا که سخت دور افتادی

صد بار عروس توبه را بستی عقد

نایافته کام از او، طلاقش دادی

** شيخ بهايی **

روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
ديدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفته‌ی خود هيچ نيامد يادت؟

** سعدی **

درخت غم بجانم کرده ريشه
بدرگــــــاه خدا نالــــم همـيـشــــه
رفيـــقان قدر يکديــــگر بدانيد
اجل سنگست و آدم مثل شيشه

** سعدي **

مکن کاری که پا بر ســـنگت آيو
جهان با ا ين فراخـی تنگت آيو
چو فردا نامه خوانان نامه خونند
تو وينی نامه‌ی خود ننگت آيو

** باباطاهر **

خداوندا
از بچگی به من آموختند همه را دوست بدارم
حال که بزرگ شده ام
کسی را دوست می دارم
می گويند:
فراموشش کن

** دکتر علی شريعتی **

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند ، تو به دنبال نگاه زيبا باش

** دکتر علی شریعتی**

خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد .


آراستگی ظاهر درطریق جلب و جذب همسر
اینکه زن وشوهر برای داشتن زندگی مشترک و تداوم آن نیاز به تفاهم و اشتراک فکری و علاقمندی دارند، جای سخنی نیست. این دو خود باید خواستار وصل و علاقه مند به پیوند با یکدیگر باشند ، ولی فراموش نکنیم که با رعایت جنبه های مربوط به ظواهر زندگی و سر و وضع خود هم می توان موجبات جلب و جذب یکدیگر را فراهم آورد. بویژه از آن حیث که به گفته معروف بخشی از عقول مرد در چشم اوست.
جلب کردن شریک زندگی تنها با علم، مدرک تحصیلی، زیبایی و ثروت میسر نیست، زیرا عملاً افرادی را می شناسیم که این جنبه ها را دارا هستند ولی درعین حال از هم نفرت دارند. برقراری روابط دوستانه و جلب هم تا حدود زیادی بستگی دارد که شما در زندگی چه می کنید و در برابر مسائل آن چگونه موضع می گیرید و یا در برابر همسر به چه صورت حاضر می شوید. روش شما در زندگی و تلاش تان برای سر و سامان دادن آن باید به گونه ای باشد که علاقه همسرتان را برای زندگی با شما برانگیزد وگرایش او را نسبت به شما جهت دهد.
چگونگی جلب و جذب
اینکه این کار چگونه امکان پذیر است، باید بگوییم شیوه هایی وجود دارد که با رعایت آنها می توان در این مهم توفیق یافت. قبلاً ضروری است بگوییم زندگی ازدیدی، هنری است که موفقیت در آن نیازمند به ظرافت کاری است و فرد هنرمندتر در آن موفق تر است. در این مسیر بدانید که شما باید تارهای دل همسرتان را در چنگ خود داشته باشید و کاری کنید که او به شما راغب و علاقه مند باشد.
اما نکات و اصولی که در این زمینه باید موردنظر باشند بسیارند و از آن جمله است:
1- توجه به سر و وضع خودتان
برخی از زنان و شوهران تصور می کنند، آراستن خود مربوط به چند روز اول زندگی زناشویی است و پس از آنکه خودمانی شدند، حق دارند به هر صورتی که خواستند، با اوضاعی آشفته و درهم در برابر هم ظاهر شوند.
نزاکت زندگی ایجاب می کند که آراستگی زن و شوهر تا پایان عمر ادامه یابد. چه زن و چه شوهر باید ظاهری آراسته، مویی شانه زده، دندانی شسته، لباسی پاکیزه، ناخن ها و انگشتانی تمیز، بدنی پاک و دور از بوهای نامطبوع داشته باشند.
اینکه طرفین یکدیگر را در لباس کار و یا آشپزخانه ملاقات کنند، در نهایت به هنگام برخورد در همان سطح نسبت به هم رفتار خواهند کرد و ارزش و اعتباری برای یکدیگر قائل نخواهند شد. سر و وضع ظاهر باید به گونه ای باشد که طرفین رغبت آن را داشته باشند، در کنار یکدیگر بنشینند و به معاشرت بپردازند. بویژه آنکه پس از چند صباحی که از زندگی بگذرد، طرفین به حسابگری می پردازند و عیوب یکدیگر را برملا می بینند.
ضرورت آن
در دنیای امروز این امر ضروری است، زیرا که وسوسه ها، عوامل گمراهی و انحراف ها، زیادند. افراد در محیط خارج خانه و حتی در داخل خانه به علت ارتباط با گفته ها، نوشته ها، دیدارها و شنیده ها در معرض خطرات بسیاری هستند.
حضور در فضاهای باز اجتماعی با همه جنبه های مثبت این عیب را دارد که میل به تنوع طلبی را در افراد افزایش می دهد و افراد سست قلب و سست ایمان را وادار می کند که در برابر رفتارهای ناپسند در مواردی تسلیم شوند. شما با آراستگی خود موجبات عفاف و تقوی همسر را فراهم آورید و او را به زندگی با خود دلگرم سازید. توصیه های اسلامی هم متوجه این نکته است. روایات ما می گویند: خود را برای همسرانتان بیارایید و در این امر زن و مرد مشترک هستند. مردان حتی باید اجازه دهند، همسرانشان لباس آنها را برگزینند و یا آنچه را که مورد علاقه آنهاست، بپوشند تا آنها از آن لذت ببرند.
هم چنین سفارش شده است به مقدار متعادلی باید خودنمایی همسر را پذیرا شد و با تبسم و چهره گشاده ای وضع او را تحسین کرد و این برای استحکام زندگی ضروری است و تجارب گذشتگان و آنهایی که در زندگی خانوادگی آرامش نسبی بیشتری دارند، همین امر تأیید می کند.
زیان زیاده روی
در این امر همچنان باید توصیه کرد که از افراط و زیاده روی برحذر بود و نباید گذاشت که کار به لوسی و ننری بکشد. اگر بنا بشود پایه جلب و جذب فقط به زیبایی و سر و وضع ظاهر باشد و از آنچه که مربوط به معنویت و درون است، خالی باشیم، آن زندگی دوام نخواهد یافت. ما دراین موارد با لغزش های گوناگون مواجه ایم، از جمله اینکه افرادی را می شناسیم که برای جلب کردن و جاذب بودن خرج تراشی هایی می کنند و ضمن انقلاب مال و اسراف بگو مگوهایی بعدی است و یا در آرایش آنچنان کار به افراط کشیده می شود که به نظر لوس می آید.
اساس زندگی را بر احترام متقابل و تفاهم و اشتراک فکر باید گذارد تا در دل های یکدیگر نفوذ کنند وگرنه خود آرایی و دلربایی تا مدتی موثر است و پس از آن عادی و طبیعی می شود و جذابیت را از بین می برد.
2- سر و سامان دادن به زندگی
نکته دیگری که موجب جالب شدن زندگی و برانگیختن رغبت می شود، سر و سامان دادن به زندگی است. وصول به این امر گو اینکه از جهاتی نیازمند به مال است، ولی آنچنان نیست که بگوییم فقر و تهیدستی مانع آن می شود. شما افراد بسیاری را می شناسید که تنها در یک اتاق زندگی می کنند و با وجود فرزندان در همان اتاق سر و سامان یافته اند.
وضع خانه را به گونه ای می آرایند که با وجود وسایل بسیار ارزان در آن احساس آرامش و امنیت می کنند. اصولاً داشتن سلیقه و به کاربردن ذوق خود مسئله ای است که همگان واجد آن نیستند. شما برعکس گاهی وارد خانه ای می شوید که از نظر وسایل گران قیمت و اثاثیه و اسباب در سطح بالایی است، ولی نابسامانی، درهمی و آشفتگی از سر و روی آن می بارد.
غرض آنکه سر و سامان داشتن زندگی، آرامش نسبی آن، درست کردن جایی از اتاق برای نشستن و استراحت و گوشه ای دیگر برای لباس و رختخواب و زاویه ای دیگر برای گذاردن اجاق و سماور باعث شادابی کسانی است که وارد اتاق می شوند و درمی یابند فردی زنده و متحرک و مدیری کدبانو در این خانه زندگی می کند.
تنوع و رعایت نظم
در عین حال یک اتاق را هم می توان کم یا بیش رونق داد و هرچند وقتی وضع و دکور آن را عوض کرد. مثلاً جای استراحت و رختخواب را تغییر داد، آرایشی دیگر به وسایل خانه داد و محیط خانه را پر از لذت و نشاط کرد. این کار شدنی است به شرطی که شما آن را بخواهید و در پی آن باشید.
همچنین ضروری است که خانه منظم و هر چیزی تقریباً درجای خود باشد. فرد خسته و نگران اگر به جستجوی وسایل و اشیای خود باشد و نتواند آن را بیابد، خشمگین می شود و همین خشم است که ارکان حیات زوجین را می لرزاند و چه بسا درگیری هایی که ناشی از بی نظمی در زندگی و نبود هرچیز در جای خودش است.
3- توجه به جنبه های مادی زندگی
شاید این در حد شعار و انشایی بیش نباشد که افراد می گویند ما به جنبه های مادی توجهی نداریم و مسئله غذا و استراحت برای ما مسئله ای برای درگیری نیست. بخشی از زندگی طرفین به همین مسائل و امور وابسته است اگر به فرد گرسنه ای غذا نرسد، عصبانی می شود و اگر برای خسته ای امکان خواب و استراحت نباشد، خشمگین می شود و بر سر همه داد می کشد.
بدین سان بخشی از توجهات طرفین باید متوجه این امر باشد که جنبه های مادی زندگی را سر و سامان دهند. ما کسانی را می شناسیم که گرسنه می خوابند و ناراحت نیستند، ولی این امر اولاً نادرست است و ثانیاً برای کسانی است که می دانند آب و نانی برایشان نیست، ولی برای آن مردی که از حلال آب و نانی گرد آورده و به خانه رسانده است. این توقع وجود دارد که بتواند رفع گرسنگی کند. تاخیر در این امر، بی توجهی در به موقع تهیه کردن غذا و رعایت نکردن تنوع آن خود موجب دیگری است.
بانوان وظیفه ندارند که برای شوهر خود اجباری غذا تهیه کنند، ولی از روی لطف و برای تشریک مساعی در زندگی این وظیفه را تقبل کرده اند و حال که چنین است، باید بکوشند که در آن نقصی مشاهده نشود.
تلاش در تأمین آسایش
شک نیست که زن و مرد هردو کار و تلاش می کنند و در روز خسته می شوند. گاهی زن و زمانی مرد خسته تراست. اگر بنا باشد در چنین مواردی بر اساس قانون وظیفه بخواهند کارکنند، ارکان زندگی متزلزل می شود. ضروری است هریک از راه خیرخواهی و احسان موجب آسایش دیگری را فراهم آورد.
خستگی و نیاز به استراحت موجب اوقات تلخی است و بی توجهی شما به خستگی همسر او را عصبانی تر می کند و حوصله او را بیشتر سر می برد. چه بسیارند افرادی که در چنین صورتی خانه را محیط بدبختی و گرفتاری تصور می کنند زن حساب می کند که اگر در خانه پدر می ماند به چنین بدبختی دچار نمی شد و شوهر حساب می کند، اگر درکارگاه اداره یا مسجد می خوابید، برای او بهتر بود و این خود موجب بگو مگوها و عقده سازی است.
به تامین آسایش و راحتی همسر بپردازید. در مواردی زمینه را برای استراحت آنان فراهم آورید. گاهی بکوشید برای تنوع زندگی گردشی و تفریحی و مسافرتی داشته باشید اگرچه به علت کمبود بودجه به شهر یا روستایی نزدیک باشد. حتی اگر در این گردش و سفر بر شما سخت گذشت، آن را به رخش نکشید.
برای تفنن به منزل دوستان و بستگان بروید. آنها را بدون اینکه موجب خرج تراشی شود به خانه خود بیاورید لحظاتی گرد هم جمع شوید و بحث کنید از مسائل و اتفاق های روز باخبر شوید و بالاخره به صورتی کانون خانواده را گرمی ببخشید.
4- رعایت آداب و اخلاق
عالی ترین صفات زوجین در برابر هم رعایت ادب و احترام، دلسوزی و صمیمیت، خیرخواهی و حفظ آبروی همسراست. بی ادبی، جسارت، بی مهری و بی وفایی، حسد، تندخویی، بدزبانی، خودبینی، دروغگویی، ولگردی و هوسرانی خود از عوامل مهم درگیری و اختلاف هستند.
این صورت زندگی است که لحن شما در برخوردها محبت آمیز و خوشحال کننده و قیافه تان متبسم، بشاش و نشان دهنده آرامش شما باشد. محبت و مهربانی زن ها دل مردمان را می رباید و محبت و مهر و علاقه شوهر به همسر هرگز فراموش نمی شود. لحن سخن و برخورد باید به گونه ای باشد که نشان دهد. شما خیرخواه او هستید و ظاهر آرام تان باید نشان دهد، از مصاحبت با او لذت می برید. با چنین وضع و حالتی حتی می توان انتقادات خود را از او مطرح کرد.
ضرورت حفظ و کنترل خود
شما باید خود را در وضع و موقعیتی قرار دهید که احساسات همسر را جریحه دار نکنید و حتی برعکس جلوی ناراحتی او را بگیرید. بدین نظر ضروری است در طرز برخوردها و در سخنان تعادل خود را حفظ کنید و کاری نکنید که بعدها برایتان دردسری پدید آید. گاهی یک سخن نابجا زندگی مشترک را آتش می زند. این مسئله را بپذیرد که همیشه امکان ندارد، کارها بر وفق مراد شما باشد و همسر شما تابع رای شما گردد، زیرا او هم انسان است و برای خود فکر و استقلال قایل است. آرامش خود را حفظ کنید، بکوشید آرام حرف بزنید، از اضطراب و تشویش دوری کنید که این خود از عوامل آرامش بخش و آسایش دهنده است.
خودداری از افراط و تفریط
شما که می توانید با همسر خود برخوردی مؤدبانه داشته باشید، چرا بازبان نادرست یکدیگر را می رنجانید؟ شما که می توانید چهره ای بشاش و لبخندی بر لب داشته باشید، چرا خود را ناراحت و رنجور نشان می دهید؟ و بالاخره شما که می توانید با اندکی ظرافت زندگی را شیرین کنید، چرا آن را به کام یکدیگر تلخ می کنید؟
برای دور ماندن از عوامل جدایی باید از غرغر کردن، بدخلقی و بد دهنی، حساسیت بی مورد، عیب جویی، مجادله کردن، عصبانیت بی حساب، پافشاری روی حرف خود، خودخواهی، برتری جویی و فخر فروشی اجتناب کرد که اینها گرهای از مشکلات زندگی شما نمی گشاید.
آراستن زندگی خوب، ولی در آوردن اتاق به صورت مغازه سمساری عیب است. با استفاده از وضع موجود خود را آراستن نیکو است؛ ولی به بهانه آرایش و سر و صورت دادن وضع ظاهر خود درگیری ایجاد کردن نارواست. خوش زبانی و رعایت ادب خوب است، تملق و واداشتن فرد به غلو نازیباست.
غرض این است که در همه حال وظیفه را تشخیص دهید و برای شیرین تر کردن زندگی و داشتن حالات دوستانه از مسیر شرع و مکتب وارد شوید و هرگز راهی که خلاف رضای خداست نپیمایید. در همه حال، به این امر اطمینان داشته باشید که آن کسی که با خدا، در راه خدا باشد، خدا با اوست.
 

· 
· 
· 
توصیه های امام رضا (ع) بر آراستگی ظاهر
 
دین مبین اسلام به زیبایى ، آراستگی و طراوت توجهی ویژه دارد و آن را نه تنها وظیفه متقابل زن و مرد می داند بلکه توجه به آراستگی ظاهر را مایه عفت و پاکدامنی و خیانت نکردن زن و شوهر به یکدیگر معرفی کرده است.
به گزارش فرهنگ نیوز، ائمه اطهار علیهم‏ السلام آراستگی ظاهر را یک اصل مهم در روابط زناشویی زن و مرد دانسته و سفارشات آموزنده ای درباره زینت‏های مناسب برای آراستن خود داشته اند و همواره تأکید کرده اند که در این امر کوتاهی نشود. توصیه به شستن موی سر و محاسن، شانه زدن موی سر، خوش‏بو کردن بدن با عطر، اصلاح سر و صورت، کوتاه کردن ناخن انگشتان، خضاب و رنگ کردن موی سر و صورت، زایل کردن موهای زاید بدن، سرمه کشیدن، روغن زدن به مو و مسواک زدن در همین راستا است.
درباره آراستگی و توجه به مرتب بودن ظاهر، ابو عبّاد می گوید: «امام رضا علیه‏السلام تابستان روی بوریا و حصیر می‏نشست و زمستان روی گلیم. هم‏چنین جامه‏های درشت و زبر می‏پوشید، ولی وقتی در برابر مردم ظاهر می‏شد، خود را می‏آراست».(1)
در روایات ائمه هدی بالاترین زینت و نهایت سعادت برای مرد، برخورداری از همسری شایسته، معرفی شده است. کلینی در فروع کافی این حدیث را از امام رضا(ع) نقل می کند: «عن ابی الحسن علی بن موسی الرضا قال ما افاد عبد و فائدة خیراً من زوجة صالحة اذا رآها سرّته و اذا غاب عنها حفظته فی نفسها وماله»(2) یعنی از حضرت رضا روایت شده که ایشان فرمودند:هیچ فایده ای به کسی نمی رسد بهتر از این که برایش بانویی باشد که نگاه کردن به او و مصاحبت با او موجب شادمانی همسر باشد و در غیاب شوهر امانت دار و حافظ حریم خویش و خانواده و اموال شوهر است.
بر خلاف تصوری که اکثر مردم دارند اسلام آرایش را مخصوص زنان نمی داند و هر دو طرف یعنی هم زن و هم مرد را دستور داده است که خود را برای همسرشا ن آرایش کنند .البته باید دانست که مشی ائمه (علیهم السلام) بر اعتدال استوار است و همواره ما را از افراط و تفریط نهی کرده اند.
از نظر امام رضا علیه السلام نظافت و آراستگی ظاهر و ایجاد جذبه وظیفه ای متقابل برای زن و مرد دانسته شده است. امام رضا(ع) می فرمایند: «لقد ترک النساء العّفة لترک ازواجهن التهیة لهُنّ ؛(3) چه بسا که بی توجهی مرد به آراستگی ظاهر سبب گردد که زن از پاکدامنی فاصله بگیرد.
در همین زمینه حسن بن جهم می گوید : دخلت علی ابی الحسن (علیه السلام) و هو مخضب بسواد. فقلت: جعلت فداک قد اختضبت بالسواد؟ قال: ان فی الخضاب اجراً . ان الخضاب و التهیئه مما یزید فی عفه النساء ولقد ترک النساءالعفه لترک ازواجهن التهیئه لهن ؛ ابن جهم می گوید: نزد امام رضا (علیه السلام) رفتم و او موهایش را رنگ سیاه زده بود. گفتم :فدایت شوم، با رنگ سیاه موهایت را رنگ کردی؟ فرمود: در رنگ آمیزی مو پاداش است. رنگ کردن موی و آمادگی (با آراستن ظاهر) از چیزهایی است که پاکدامنی زنان را افزون می سازد. زنان پاکدامنی ها را رها کردند چون همسرانشان خود را برای ایشان آماده نکردند.(4)
امام رضا (ع) همچنین در بیانی راهگشا در این زمینه تأکید فرموده اند: «من اخلاق الانبیاء التّنظُفُ ؛(5) پاکیزگی از خلق و خوی انبیاست» و ضمن آنکه گام نهادن در این قلمرو را توأم با ثواب می دانند، می فرمایند: زنان بنی اسرائیل از عفت و پاکی دست برداشتند و این مسئله هیچ سببی نداشت جز آن که شوهران آنان، خود را نمی آراستند. سپس آن حضرت افزودند: انّها تشتهی منک مثل الّذی تشتهی منها؛(6) ؛ زن هم از مرد همان انتظاری را دارد که مرد از او دارد..
در همین راستا امام رضا (ع) استفاده از عطر را باعث انبساط روحی دانسته می فرماید: «چهار چیز است که دل را باز می کند و غم را از بین می برد: عطر زدن، عسل خوردن، سوارى کردن و به سبزه نظر کردن!» و نیز در توصیه ای دیگر به مردم می فرمایند: « برای مرد سزاوار نیست که استفادی هر روزه از بوی خوش را ترک کند پس اگر نتوانست، یک روز در میان و باز اگر نتوانست، در هر جمعه خود را خوشبو سازد و هیچ گاه این عمل را رها نکند».(
امام صادق (ع) - سيره فردي و اجتماعي
در لباس پـوشيدن هم ظاهر را حفظ مى كرد و هـم توانايى مالى را و مـى فـرمو د:
(( بهتـريـن لباس در هر زمان, لباس معمـول مردم همان زمان است.))
هم لباس نـو مى پـوشيد و هم لباس وصله دار. هـم لباس گران قيمت مى پـوشيد و هـم لباس كـم بها و مى فرمـود: ((اگر كهنه نباشد, نو هـم نيست.))
لباس كـم بها و زبر را زير ولباس نرم و گران قيمت را روى آن مى پـوشيد وچون (( سفيان ثورى )) زاهد به وى اعتـراض كـرد كه(( پـدرت علـى (عليه السلام) لبـاسـى چنيـن و گــــرانبها نمـى پـوشيد )) فرمـود :
(( زمان علـى (عليه السلام) زمان فقر و ندارى بـود واكنـون همه چيزفراوان است. پـوشيدن آ ن لباس درايـن زمان لباس شهرت است و حرام . خداوند زيبا است و زيبايى را دوست دارد و چـون به بنده اش نعمتـى مـى دهـد, دوست دارد بنده اش آن را آشكار كنـد.))
سپـس آستيـن را بالا زد و لباس زير را كه زبر و خشـن بـود , نشان داد و فرمـود:
(( لباس زبر و خشـن را براى خدا پـوشيده ام و لباس روئيـن را كه نـو و گـرانبها است بـراى شما.))
هنگـام احـرام و انجام فريضه حج برد سبز مـى پـوشيد و به گاه نماز پيراهـن زبر و خشـن و پشمين.
به وضع ظاهر خود بسيار اهميت مى داد. ظاهرش هميشه مرتب و لباسـش اندازه بود.
لباس سفيـد را بسيار دوست داشت و چـون به ديـدن ديگران مى رفت آن را برتـن مى كرد.
نعليـن زرد مى پوشيد و به كفـش زرد رنگ و سفيد علاقه مند بود.
موهاى سـر و صـورتـش را هر روز شانه مى زد.
عطـر به كار مـى بـرد و گل مى بـوئيد.
انگشترى نقره با نگين عقيق در دست مى كرد و نگيـن عقيق بسيار دوست مى داشت.
هنگام نشستـن گاه چهار زانـومـى نشست و گاه پـاى راست را بـر ران چپ مـى نهاد.
در اتـاقـش نزديك در و رو به قبله مى نشست .
لباسهايـش را خود تا مى كرد.
گاه بر تخت مى خـوابيد و گاه بر زميـن .
چـون از حمام بيرون مـى آمد لباس تازه و پاكيزه مى پوشيد و عمامه مى گذاشت.
بااين همه حضرت همگام و همسان با مردم بود و اجازه نمى داد امتيازى براى وى و خانواده اش در نظر گرفته شود. و اين ويژگى هنگام بروز بحران هاى اقتصادى و اجتماعى بيشتر بروز مى يافت. از جمله در سالى كه گندم در مدينه ناياب شد , دستور داد گندم هاى موجود در خانه را بفروشند و از همان, نان مخلوط از آرد جو و گندم كه خوراك بقيه مردم بود, تهيه كنند و فرمود:
(فان الله يعلم انى واجدان اطعمهم الحنطه على وجهها ولكنى احب ان يرانى الله قداحسنت تقديرالمعيشه.)
خدا مى داند كه مى توانم به بهترين صورت نان گندم خانواده ام را تهيه كنم; اما دوست دارم خداوند مرا در حال برنامه ريزى صحيح زندگى ببيند.
يعقوب سراج مى گويد: براى تسليت گفتن همراه امام صادق (عليه السلام) راهى منزل بعضى از خويشاوندان آن حضرت شدم. در بين راه بند كفش امام صادق (عليه السلام) پاره شد. آن حضرت كفش خود را به دست گرفت و با پاى برهنه به راه خود ادامه داد. ابن ابى يعفور كفش خود را درآورد و تقديم امام صادق (عليه السلام) كرد. اما آن حضرت نپذيرفت و فرمود:
صاحب مصيبت سزاوارتر است از صبر برآن.امام صادق (عليه السلام) با پاى برهنه به راه خود ادامه داد.
در مجموع بسيار بـا ابهت بودند . چنـدانكه چـون دانشمنـدان زمانـش به قصـد پيـروزى بر او بـراى مناظره هاى علمى به ديـدارش مـى رفتنـد, با ديدن او زبانشان بند مي آمد.
همـواره با وقار و متيـن راه مى رفت و به هنگام راه رفتـن عصا در دست مي گرفتند .
 
زیبایی ظاهر
با توجه به آراستگی، امری فطری است که هر موجود و هرگونه رشد و نمو و بالاخره هر سیر و تکاملی از آن بهره برداری دارد تا هر زشتی را به زیبایی و هر زیان و بی فایدگی را به آن چه ثمربخش است و هر ناقصی را به مراحلی از کمال برساند که در خور و در حیطه امکانات اوست.
آراستگی و تزیین شدن زمین به گونه های رستنی ها، گل ها و گیاهان و هم چنین در سیر و گردش موجودات زنده، حشرات، حیوانات، پرندگان و جز اینها که پیوسته در تکاپو و جنب و جوش هستند؛ حتی در دل ظاهراً جامدِ ماده و طبیعت؛ به وسیله دگرگونی سایه ها، روشنی ها که لحظه به لحظه با حرکت خورشید، جا به جا می شوند، خودنمایی می کند.
به همین گونه است زینت یافتن آسمان با ستارگان، که خداوند آن را یکی از راه های مهم تنبّه انسان در کتاب آسمانی دانسته است تا مردم از آن راه به عظمت و قدرت او پی ببرند.
نگاهی به صحنه های نظم و آراستگی آفرینش، نشان می دهد که در این عالم با به کارگرفتن اسباب و عوامل گوناگون، زشتی ها و یک نواختی ها از میان رفته است. عالم همیشه در حال دگرگونی و بهبود وضع است، به گونه ای که همواره بدون دخالت وسیله خارجی، خود به خود، دشت ها و کوه ها و صحراها، از فضولات و کثافات ومواد متعفّن پاک می شود و پیوسته خود را به زینت ها می آراید، به گونه ای که در گذر اعصار و قرون، عوامل دیگر نتوانسته اند زیبایی اش را از میان ببرند! اما چنان که می بینیم در شهرها و مراکز تمدن که تحت تصرف انسان ها قرار دارند، وضع برعکس است؛ یعنی در این مراکز، دخل و تصرف بی رویه و بی نظم بشر هم چون آلوده کردن هوا و آلوده نمودن آب ها با فاضلات کارخانه ها و مانند اینها مانع می شود که طبیعت از عهده پاک سازی و آراستگی محیط زندگی برآید.
نقش اجتماعی آراستگی
بی شک، زندگی انسان اجتماعی است. او در میان همنوعان خود، به صورت اجتماع زندگی می کند و این زندگی به پیوند میان انسان ها نیاز دارد که به وسیله محبت، دوستی، تفاهم و مانند اینها به وجود می آید. هرآن چه برمهربانی و ارتباط قلبی بیفزاید و انسان ها را به یکدیگر نزدیک تر نماید، پایه های زندگی اجتماعی را مستحکم تر شد، منافع برخورداری ها را که از راه اجتماع، عاید انسان می شود افزایش می دهد؛ زیرا وجود انسان به گونه ای است که کمال استحقاقی او، در ظروف اجتماع و زندگی مشترک با یگران به وجود می آید؛ از این رو در ارتباط با دیگران، ناگزیر باید از عواملی که موجب تنفّر دیگران می شود، دوری گزیند، تا زمینه برای برقراری مهر و الفت میان قلب ها فراهم آید.
پس لازمه رفاه زندگی اجتماعی این است که مهربانی میان افراد جامعه به وجود آید و آن با برطرف کردن زشتی ها و همه عواملی که به تنفّر و کراهت می انجامد، تحقق می یابد و در نتیجه، آراستگی و مرتب بودن موجب جذب دل های دیگران می شود. چنان که یادآور شدیم، آراستگی ظاهر، از امور فطری و از سنّت های ثابت و همیشگی است که به با ترقّی و تنزّل فرهنگ و مدنیّت، تغییر می کند. از روزگاران قدیم، توجه به ظاهر و آراستگی، متداول بوده؛ از این رو، خداوند متعال، عالمِ طبیعت را برای انسان زینت کرده، تا خود را با آن چه در عالم تکوین وجود دارد هم آهنگ سازد. در عین حال، تشریع نیز مردم را به این امر توجه داده است.
نقش فردی آراستگی ظاهر
آراستگی ظاهر، نه تنها آثار مثبت روحی و روانی بر دیگران دارد، آثار مثبتی در خود فرد نیز به وجود می آورد. بسیار روشن است که مرتب بودن و آراستگی ظاهر و پرهیز از هرگونه آشفتگی و پریشانی در درجه نخست، از وجود نظام فکری و ذوق سلیم انسان، نشئت می گیرد. این بدان معنا است که آشفتگی برونی، خود، برآشفتگی درونی دلالت میکند. کسانی که با داشتن فهم و فطرت سلیم، به آراستگی ظاهری بی اعتنا هستند، در واقع پیش از آن، باید از یک آشفتگی و بی نظمی در دورن خود جست و جو کنند؛ که بی نظم و عدم توجه به مرتب نمودن ظاهر، نشانه ای از کشمکش های درونی است. از نظر اسلام، درست نیست که کسی خود را در معرض اهانت و سبک شمردن دیگران قرار دهد. وضع ظاهری ژولیده و مراعات نکردن پاکیزگی و آراستگی ظاهر، مؤمن در نگاه ها، خوار می نماید و زبان طعن و سرزنش دشمن را می گشاید؛ بنابراین در تعالیم اسلامی سفارش شده که خود را بینوا، افسرده و نامرتّب نشان ندهید. خداوند در این باره فرموده:
بگو چه کسی زینت خدا و روزی پاکیزه را که خداوند برای بندگانش ایجاد کرده، حرام نموده است. بگو آن برای مؤمنان است... (1)
و نیز فرموده: «ای پسران آدم! زینت خودتان را در هنگام [رفتن به] هر مسجد برگیرید». (2)
آیه دیگر چنین است:
زمین را خشک و افسرده می بینی. در هنگامی که بر آن فرو می فرستیم، حرکت می کند و بالا می آید و انواع گیاهان بهجت آور [و شادی آفرین] می رویاند. (3)
در روایات نیز، این موضوع مورد توجه قرار گرفته که نمونه هایی را در این جا می آوریم:
الف) رسول خدا صلی الله علیه و آله مردی را دید که موی سرش ژولیده، جامه هایش چرکین و [بدریخت و] بدحال است؛ آن گاه فرمود: بهره مند شدن [از مواهب زندگی] جزو دین است». (4)
ب) «خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد و دوست دارد که اثر نعمت خود را بر بنده اش ببیند و تنگدستی و تظاهر به دشواری و فقر را مبغوض دارد». (5)
ج) «آراستگی از اخلاق مؤمنان است». (6)
د) «لازم است هر یک از شما هنگامی که به دیدن برادر دینی اش می رود خود را آراسته کند همان گونه که برای بیگانه، به جهت آن که او را به نیکوترین وضعیت ببیند، خود را می آراید». (7)
ه) «برادر دینی ات را با گشاده رویی دیدارکن». (8)
و) «رسول اکرم صلی الله علیه و آله مردی را دید که ریش بلند و نامرتبی داشت؛ آن گاه چنین فرمود: چه زیانی داشت اگر این مرد، ریش خود را اصلاح می کرد». آن مرد به محض شنیدن این سخن، رفت و به حالت معقول اصلاح کرد، سپس نزد آن حضرت آمد، حضرت هنگامی که وقتی اورا دید،فرمود شما نیز این چنین کنید. (9)
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت کرده است:
کسی که کفشی می گیرد، آن را مرتب نماید؛ کسی که جامه ای دارد آن را پاکیزه گرداند،؛ کسی که برای خود وسیله سواری آماده کرده، به وضع آن برسد؛ کسی که با زنی ازدواج کند او را [محترم و] گرامی بدارد، چرا که همسر هر یک از شما [همدم و] وسیله سرگرمی اوست پس او را ضایع نگرداند؛ کسی که [موی] سر می گذارد، باید از عهده آن برآید و [آن را] شانه بزند [و تمیز نگه دارد]؛ کسی که موی بگذارد و فرق باز نکند [یعنی آن را شانه نزند] خداوند در روز قیامت با وسیله ای از آتش برایش فرق قرار می دهد. (10)
در روایات فراوانی دستور داده شده که خودتان را خوش بو کنید. از امام صادق علیه السلام نقل شده: [استفاده از] بوی خوش [و عطر] از سنت های پیامبران است» (11) و نیز از امام رضا علیه السلام نقل است که: [بهره مندی از] بوی خوش از اخلاق انبیاست». (12) در روایات دیگر، از قول پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است: «بوی خوش، قلب را محکم می کند». (13)
برخی از روایات دلالت دارد که درباره عطر هرچه هزینه کنند، اسراف شمرده نمی شود. (14) روشن است که بوی خوش، نقش به سزایی در بهداشت و سلامت ایفا می کند و موجب انبساط خاطر و شادمانی می گردد و نیز سبب تقویت قوای فکری و روحی است. از سوی دیگر، سبب دوستی می گردد؛ بدین معنا که طبع مردم، کسی را که پاکیزه و خوشبو است می پذیرد و مایلند با او معاشرت و هم نشینی کنند و به او احترام می گذارند و شخصیت اجتماعی او محفوظ می ماند.
در تفسیر فخر رازی ذیل آیه 32 سوره اعراف، چنین آمده است:
همه انواع زینت ها از هر جهت، هم چون پاکیزگی بدن، مرکب برازنده و عالی، انواع زیورآلات هم چون طلا و نقره و ابریشم اگر نص بر حرمتش برای مردان نمی بود، زیرعنوان زینت که در این آیه آمده داخل می شد و نیز طیّبات هرچیزی را که انسان به آن تمایل داشته باشد از خوردنی ها و آشامیدنی ها و لذّت بردن از زنان و بوی خوش را، فرا می گیرد و بر مسلمانان حلال شده است و فهمیده می شود که قانون نخستین در این گونه موارد، اباحه است، مگر آن که با دلیل ویژه ای منع شده باشد.
حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: سه نفر از زنان به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند. یکی از ایشان گفت شوهرم گوشت نمی خورد؛ دیگری گفت: شوهرم بوی خوش نمی بوید؛ سومی گفت: شوهرم با زنان آمیزش ندارد. در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و اله از جای خود برخاست در حالی [از عجله] ردایش به زمین کشیده می شد، آن گاه به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: چه می اندیشند گروهی از اصحاب من که گوشت نمی خورند و بوی خوش نمی بویند و با زنان آمیزش نمی کنند؟! آگاه باشید که من گوشت می خورم، از بوی خوش بهره می برم و با زنان آمیزش دارم؛ پس کسی که از روش من اعراض کند از من نیست.(15)
خودآرایی معقول
آن چه در این باره باید به آن توجه شود این است که با وجود سفارش اسلام به آراستگی ظاهر، پیشوایان دین مقرر داشته اند که باید خودآرایی و تزیین، از راه حل صورت گیرد و روا نیست که انسان، در این راه، خود را به سختی بیندازد و از حدّ توان خارج شود و در هنگام توانایی و ثروت نیز بایسته است که از اسراف و تبذیر دوری شود؛ بنابراین، دستور اسلام درباره خودآراستگی با حدود و قیودی همراه است که با توجه به آنها مردم از تجمّل پرستی در امان می مانند. بی شک کسانی دنبال تجمّل و ظاهرآرایی می روند که ثروت های سرشار و بادآورده دارند و از تقوا بی بهره اند؛ افراد با ایمان که با کسب حلال، مال فراهم می آورند هیچ گاه از اعتدال خارج نمی شوند و هرگز مال حلال آن اندازه فراوان نیست که راه تجمّل پرستی، اسراف و زیاده روی را در پیش گیرند.
امام صادق علیه السلام فرموده است:
بپوش و خود را زیبا گردان که خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد؛ اما این لباس و وسیله زیبایی باید از حلال باشد. (16)
مردی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و اله رسید که موهای صورت وسرش به هم ریخته و نامرتب بود. فرمود: «آیا این مرد روغنی نبود که با آن وسیله مویش را مرتب کند؟!» سپس فرمود: «این مرد [با ریختی ناهنجار] بر یکی ازشما وارد می شود که گویی شیطانی است!» (17)
حسن به جهم گفته است: حضرت ابی الحسن علیه السلام را دیدم که مویش را رنگ کرده است. عرض کردم: فدایت گردم، رنگ کرده ای؟ فرمود: آری؛ همانا خود را آماده کردن [و آراستن] برای همسران از اموری است که پاکدامنی آنان را افزایش می دهد و هر آینه زنان به سبب این که شوهران، خود را آماده نکرده [و نیاراسته] اند، بی عفت شده اند، سپس فرمود: آیا خوشحال می شوی که همسرت را هم چون خودت که برای او آماده نکرده [و آراسته ننموده] ای، بدون آراستگی ببینی؟! عرض کردم: نه. فرمود: [عیناً] او نیز همین گونه است. (18)
از جمله خودآرایی هایی که در اسلام ممنوع شده،این است که زنان در اجتماع با قیافه ای که نظر مردان را جلب نمایند، ظاهر می شوند و جوانان را به فساد بکشانند. زن مسلمان باید متین، با وقار و در عین حال فعّال باشد و خود را از مردان شیطان صفتی که از نگاهشان، پستی و حیوانیّت می بارد، در امان دارد و ارزش و شخصیت خود را در برابر مطامع نامشروع و اهریمنی خرد نکند که اگر خدای نخواسته چنین باشد و زنانی پیدا شوند که بر اثر جلوه گری و خودآرایی بازیچه شوند، باید بدانند که سخت در اشتباهند. تنها افراد بی بند و بار به رایگان از این وضع نابهنجار سوء استفاده می کنند که نتیجه اش خوارساختن و لطمه زدن به آبروی آن خانمی است که از روی غفلت خود را در معرض انظار زهرآلود ناپاکان قرار داده است. همین افراد، اگر زمانی بخواهند ازدواج کنند، هیچگاه با زنانی که در اجتماعات، خودآرایی و جلوه گری می نمایند، ازدواج نمی کنند و در پایان، همان زنی که خودآرایی و جلوه گری نامشروع کرده زیان دیده است.
برابر دستور اسلام، زنان و مردان باید متانت و عفت داشته باشند و چنین نباشد که در برابر نیروی جنسی ای که حیوانات به مراتب از آن نیرو بیشتر لذت می برند، معنویت و شرافت خود را پایمال سازند و برای لذت مادی زودگذر به هوسرانی و بی بند و باری بپردازند.
از پیامبر صلی الله علیه و اله بازگو شده: «ازدواج کنید و طلاق ندهید که خداوند مردان و زنان هوسران را دوست ندارد». (19)
خودآرایی درونی
بسیار آشکار است که خودآرایی در اسلام تنها در آراسته نمودن ظاهر خلاصه نمی شود، بلکه اسلام با برنامه ریزی منظم و جدّی درباره سازندگی معنوی، آراستن باطن به فضایل و کمالات نیز سفارش های مؤکد و فراوانی نموده است.
پیامبر ما، پیامبر نور است و از پیروانش خواسته که دارای نورانیّت و پاکیزگی بیرون و درون باشند و سیما و سرشان را، صفا و خرمی بخشند. او در همه حال از خداوند درخواست می کرد که نور بیشتری به وی عطا کند به گونه ای که غرق در نور گردد، تا هیچ راهی برای او تاریک نباشد و حقایق همیشه در نظرش روشن باشد.
آری؛ آن حضرت همواره از خداوند می طلبید که در اطراف او هاله ای از نور که هرگز خاموش نشود، در تجلّی باشد، بلکه آن نور آن چنان در سراسر وجودش نفوذ کرده باشد که با پوست و پی اش درآمیزد. (20)
از ابن عباس روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی نماز رفت در حالی که دعایش این بود:
خدایا دردلم نوری، در دیده ام نوری، در گوشم نوری، از طرف راستم نوری، پشت سرم نوری، در پی ام نوری، در گوشتم نوری، در خونم نوری، در مویم نوری و در بشَرَه ام نوری قرار بده. (21)
پاکیزگی تن و ظاهر، عمل پسندیده ای است که هیچ کس نمی تواند آن را انکار نماید؛ اما این کار در صورتی کامل می گردد که با طهارت باطن همراه باشد. ممکن است کسی در ظاهر پاکیزه باشد؛ اما درونی داشته باشد که بر اثر کینه و حسد و بخل و خودخواهی، پیوسته در رنج و عذاب باشد و عمری را این گونه سپری کند. این زندگی چه سودی می تواند داشته باشد؟!
هنگامی بشر سعادتمند و خوشنود است که درون و برونش را از همه آلودگی ها و پلیدی ها پاک سازد. در این صورت است که به کمال مطلوب خود می رسد و از زندگی لذت می برد.
یک میلیاردر آمریکایی دردل کرده، می گوید:
بیش از 120 میلیارد دلار ثروت دارم؛ هر روز سیصد هزار دلار بر ثروتم افزوده می شود؛ اما چه فایده؟! ای کاش روزانه، یک جو، خوشبختی به من داده می شد. ویلاهای گوناگون دارم، مجلل ترین ضیافت ها را می دهم؛ ولی هرگز روحم راضی و آرام نمی شود. رضایت و آرامش روح، چیز دیگری است که ممکن است یک مرد بینوا آن را داشته باشد؛ اما یک میلیاردر، در جست و جوی آن،آه بکشد! دستورهای مرا در همه جا با سرعت اجرا می کنند؛ ولی من به چه کسی باید دستور بدهم که برایم شادی خریداری کند؟ من چقدر تیره بختم! حالا فقط با درد دل کردن می توانم اندکی اندوهم بکاهم... . (22)
از این گفتار چنین برمی آید که ثروت و زرق و برق ها و آراستگی های ظاهری تا هنگامی که همراه آراستگی باطنی نباشد و نورانیّت حاصل نشود که حقایق درک گردد، راهی به سوی سعادت نمی گشایند و نیک بختی را تامین نمی کنند و تیرگی ها و آلودگی های معنوی آدمی را ناراحت می سازد. از این رو است که در اسلام در دستورهایی که به بهداشت و پاکیزگی تن مربوط است، به بهداشت روان نیز توجه شده و بُعد معنوی آن نیز مورد نظر بوده است؛ برای نمونه در هنگام غسل مقرّر شده که بگویند: «اللهم طهِّر قَلبی و تقبّل سَعی.. اللهم اجعَل لی طَهُوراً و شِفاءً و نوراً ...» (23) چنان که می بینیم، با آن که در غسل، شست و شوی بدن و ظاهر، مورد نظر است، نورانیت و طهارت درونی نیز لحاظ شده است.
بنابراین اگر به احکام طهارت و نجاست فقهی با دید بازتر و کامل بنگریم می فهمیم که در دین اسلام، نجاسات به دو گروه تقسیم شده است و تطهیرشان نیز به دو گونه است؛ یک گروه با وسایل فیزیکی و شیمیایی از قبیل آب، آتش، زمین و غیره انجام می یابد و گروه دیگر با متدهای مخصوص، هم چون «پسیکوسوماتیک» (pasychosomatic) پاک می گردد؛ مانند توجه و ارتباط با خالق هستی، توبه، استحلال از کسی که به او تهمت زده اند، پرداخت حقوق یا وامی که پرداخت نشده است، هدایت کسی که اغوا کرده اند، ادای حق الله و حق الناس و غیر اینها.
قرآن کریم این دو موضوع را یادآوری کرده است و کسی که از این دو نوع آلودگی، خود را محفوظ بدارد، دوست خداوند به حساب می آید.بدین جهت می توان گفت هرچه پلیدی است در این دو نوع جای دارد و دوست خدا کسی است که پلیدی ها را از هرگونه که باشد با تطهیر و توبه از خود دور سازد؛ که «همانا خداوند توبه کنندگان و پاکیزگان را دوست دارد». (24)
در آیه 90 سوره مائده، قمار و شراب را رجس و از اعمال شیطان و گناه می داند و روشن است که در فقه، شراب نجس است و با استحاله [و سرکه] شدن پاک می شود و قمار با توبه و برگرداندن پول به صاحبانش، شراب با مطهر حسی و قمار با مطهّر روانی.
در سوره توبه می خوانیم:
از اموال ایشان زکات بگیر تا بدین وسیله ایشان را [از دل بستگی به دنیا]پاک و [از نظر اخلاق] پاکیزه گردانی. (25)
در مورد دیگر چنین آمده است: «... آنان [کافران و برخی از یهودان] کسانی هستند که خداوند نخواسته است دل هایشان را پاک گرداند...» (26)
در دعای ابوحمزه ثمالی چنین است: «مرا از همه گناهان پاک کن» (27) و نیز در دعای روز بیست و سوم ماه رمضان است: «خدایا در این روز گناهان مرا بشوی و مرا از عیب های روحی و معنوی] پاک ساز». (28)
از امام صادق علیه السلام در این باره، بیان بسیار لطیف و ظریفی نقل شده است، آن حضرت می فرماید:
به همان گونه که رحمت خداوند [و الطاف و توجهات او] گناهان بندگان را پاک می کند [و دل های ایشان را صفا و روشنی می بخشد] پلیدی ها و آلودگی های ظاهر را نیز، تنها آب برطرف می سازد [و آدمی را از زیان آنها حفظ می دارد].
چه قدر خوب است که ظاهر و باطن، هر دو، آراسته باشند. خداوند در این باره فرموده است:
و به ابراهیم و اسماعیل سفارش نمودیم که خانه ام را برای طواف کنندگان، اعتکاف کنندگان، برای رکوع کنندگان و سجده کنندگان پاکیزه گردانند. (31)
این مضمون می رساند که عبادت و توجه به خداوند، که نتیجه آن پاک کردن روان و باطن از اغیار و ادناس و از دلبستگی به مادیات است، در محیط آلوده و کثیف دست یافتنی نیست همان گونه که آراستگی و پاکیزگی ظاهر با ناپاکی و پلیدی باطن سازگار نمی باشد و مشکلات را از میان نمی برد. ملل پیشرفته امروز تا جایی که می دانند، نکات بهداشتی ظاهر را رعایت می نمایند و ظاهری آراسته دارند؛ اما پرداختن به ظاهر، در صورتی که آشفتگی و پریشانی خاطر، آنان را رنج می دهد و پیوسته در نگرانی درونی و فکری به سر می برند، چه سودی می تواند داشته باشد؟! تا جایی که روان شناسان و روان کاوان برای جوامع بشری احساس خطر کرده اند و در صدد چاره اندیشی هستند که بشر را از این بلای جانکاه و مهلکه سرخوردگی نجات دهند.
بشر به این همه کشفیّات و اختراعات شگفت انگیز دست یافته، نیروهایی را که در نهاد طبیعت وجود دارد به استخدام درآورده و مورد استفاده قرار داده، وسایل رفاه و آسایش مادی را به بهترین وجه برای خود فراهم کرده است. حال این پرسش پیش می آید که آیا این همه ظواهر فرینده و پیشرفت های شگفت انگیز و تلاش هایی که متخصّصان رشته های گوناگون علوم برای خوشبخت کردن و ارامش انسان انجام می دهند، مردم این دوران را از پیشینیان خویش سعادتمندتر نموده است؟! اگر سعادتمندتر نیستند، بلکه فرسنگ ها با بهروزی و آرامش فاصله دارند، علل آن چیست؟
نخستین نتیجه ای که در این باره گرفته می شود، آشکار کردن واقعیتی است که مردم به آن کمتر توجه دارند و آن این است که مهم ترین عامل بهروزی و نیک بختی انسان، همانا مربوط به درون اوست نه برون او؛ از این رو است که در بسیاری از جوامع که به اوج ثروت و نعمت و رفاه مادی رسیده اند، ناراحتی ها و رنجوری ها بسیار زیاد شایع است که شاید یک درصد آن، در دهکده های عقب افتاد دیده نشود و این پدیده، چنان رو به فزونی است که آمارها نشان می دهد 1/3 جمعیت این گونه کشورها کم و بیش به گرفتاری های عصبی مبتلا هستند و باید تحت درمان قرار گیرند. (32)
این وضع پدید نیامده مگر از آن رو که مردم به ظواهر پرداخته و تنها آن چه را مربوط به امور مادی است مورد توجه قرار داده اند؛ اما از تزیین باطن و برطرف نمودن آلودگی های درونی غفلت کرده، به تطهیر آنها نپرداخته اند.
مـراد از آراسـتـگـی ظـاهـر، هـمـانـا مـرتّب ، پاکیزه و مناسب بودن سر و وضع ظاهر است . بخشی از آراستگی ظاهر به کیفیت پوشش مربوط می شود.
مـوضـوع آراستگی ظاهر، مسلمان مکتبی و به ویژه برادران و خواهران پاسدارند. موارد آن نـیـز آراسـتـه بـودن هـنـگـام عـبـادت ، در مـحـیـط خـانـواده و عـرصـه اجـتـمـاع و مـحـل کـار را دربـرمـی گـیـرد. در آیـیـن نـامـه انـضـبـاطـی نـیـروهای مسلح (ماده 9) و دیگر دسـتـورالعـملهای سازمانی به آراستگی ظاهر و چارچوب آن اشاره شده است . آنچه در این شاخص مدّ نظر است کلّیت آراستگی ظاهری یک پاسدار مکتبی از منظر اسلام است نه تنها از منظر سازمان سپاه ؛ بنابراین محیط خارج سپاه را نیز دربرمی گیرد. کلیدواژه ها: آراستگی ظاهر مردان ، آراستگی ظاهر زنان ، حدود آراستگی . مقدمه
شـریـعـت مـقـدس اسـلام هـمـاره مـسـلمـانـان را بـه طـهـارت روح و پـاکـیـزگـی جـسـم کـسـب فـضـائل و طـرد رذائل کـمـک نـمـاید؛ همان گونه که پاکی روح ، آدمی را وامی دارد تا در آراستگی ظاهر خود نیز بیندیشد و به آن اقدام نماید.
هـمـه انـسـانـهـا از آراسـتـگـی ظاهر خود و دیگران استقبال می کنند و چهره مرتب و خالی از هرگونه آشفتگی را بر چهره نامرتب و آشفته ترجیح می دهند. این موضوع در بین برخی اقـشـار جـامـعـه نـمـود بـیـشـتـری دارد، کـه از جـمـله آنان می توان به نظامیان اشاره کرد. اصـطـلاح نـظـامـی گـری مـی طلبد که فرد نظامی ، بیش از دیگران در کارهای فردی و اجـتـمـاعـی و تـشـکیلاتی خود منظم و با انضباط باشد و اولین مصداق نظم ، در آراستگی ظاهر او جلوه گر می شود.
دیـن مـقـدس اسـلام درباره چگونگی آراستن و پیراستن ظاهر مرد و زنِ مسلمان احکام مشخص و مـعینی دارد. این احکام ، ضمن تاءکید بر اصل نظافت و پاکیزگی و آراستگی ، حد و حدود آن را هم تعیین می کنند.
نـوشـتـار حاضر، در دو بخش ، ابتدا مطالبی کلی برگرفته از متون اسلامی را درباره آراستگی ظاهر مردان و سپس آراستگی ظاهر زنان ، ارائه می دهد. بدیهی است جزئیات این مـوارد، طـی دسـتـورالعـمـل ها و آئین نامه های انضباطی در اختیار کارکنان محترم سپاه قرار گرفته یا قرار می گیرد. 1. آراستگی ظاهر مردان 1 ـ 1. مطلوبیت آراستگی
دیگران را نیز به تمیزی و آراستگی و دوری از آشفتگی ظاهر دستور می دادند:245
اِنَّ اللّهَ تَعالی یُحِبُّ مِنْ عَبْدِهِ اِذا خَرَجَ اِلی اِخْوانِهِ اَنْ یَتَهَیَّاءَ لَهُمْ وَ یَتَجَمَّلَ.246
هـمـانا خداوندِ برتر دوست دارد وقتی بنده اش نزد برادران خود می رود خود را آماده کند و بیاراید.
امـامـان مـعصوم (ع ) نیز به تمیزی و مرتب بودن ظاهر خود مشهور بودند و شیعیان را به این امر دعوت می کردند.
امام صادق (ع ) می فرمودند:
اِنَّ اللّهَ یـُحـِبُّ الْجـَمـالَ وَالتَّجَمُّلَ، وَ یَکْرَهُ الْبُؤْسَ وَالتَّباؤُسَ، فَاِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ اِذا اَنْعَمَ عـَلی عـَبـْدٍ نـِعـْمـةً اَحـَبَّ اَنْ یـَری عـَلَیـْهِ اَثـَرَها. قیلَ: وَ کَیْفَ ذلِکَ؟ قالَ: یُنَظِّفُ ثَوْبَهُ، وَ یُطَیِّبُ ریحَهُ، وَ یُحَسِّنُ دارَهُ، وَ یُکَفِّرُ اَفْنِیَتَهُ... .247
هـمـانـا خـداونـد زیـبـایی و آراستگی را دوست دارد و زندگی نکبت بار و سخت و فروتنی فـقـیـرانه را دشمن می دارد؛ زیرا خداوند بزرگ وقتی نعمتی به کسی می دهد، دوست دارد کـه اثـر آن را در زنـدگـی او بـبـیـنـد. پـرسـیـدنـد: و آن (تجمّل ) چگونه است ؟ فرمود: (بدین گونه که ) خویشتن را خوشبو، لباس را پاکیزه و خانه اش را زیبا سازد و صحن و سرایش را جارو کند.248
و پاکیزگی را جزو اخلاق و سیره انبیاء معرفی می کردند:
مِنْ اَخْلاقِ الاَْنْبِیاءِ التَّنَظُّفُ.249
پاکیزگی از اخلاق پیامبران است . 2 ـ 1. حدّ آراستگی
اسـلام در آراسـتـگـی حدّ اعتدال را برگزیده و هرگونه افراط و تفریط را مردود شمرده اسـت . مـرز اعتدال در کمّیت ، کیفیّت و نوع آراستگی ، حلّیت و حرمت است . امام صادق (ع ) در این باره فرمودند:
اَلْبِسُ وَ اَتَجَمَّلُ فَاِنَّ اللّهَ جَمیلٌ یُحِبُّ الْجَمالَ وَلْیَکُنْ مِنْ حَلالٍ.250
مـی پـوشم و خود را می آرایم ؛ زیرا خداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد، ولی باید از حلال باشد.
در آراسـتـگـی تـشـبـّه مـردان به زنان و عکس آن روا نیست . امام علی (ع ) شخصی را که با شـکـل و شـمـایـل زنـانـه بـه مـسـجـد پـیـامـبـر(ص ) آمـده بـود، بـیـرون رانـد و فرمود: از رسول خدا(ص ) شنیدم که می فرمود:
لَعَنَ اللّهُ الْمُتَشَبِّهینَ مِنَ الرِّجالِ بِالنِّساءِ وَالْمُتَشَبِّهاتِ مِنَ النِّساءِ بِالرِّجالِ.251
خداوند مردانی را که خود را به شکل زنان و زنانی را که خود را شبیه مردان درمی آورند از رحمت خویش دور کرده است . 3 ـ 1. پاکیزه بودن بدن
رسـول خـدا(ص ) علاوه بر پاکیزگی لباس ، به پاکیزگی و نظافت بدن نیز توجه داشـتـنـد و تـَنَظَّفُوا بِالْماءِ مِنَ الْمُنْتَنِ الرّیحِ الَّذی یُتَاءَذّی بِهِ، تَعَهَّدوا اَنْفُسَکُمْ فَاِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ یُبْغِضُ مِنْ عِبادِهِ الْقاذُورَةَ الَّذی یَتَاءَنَّفُ بِهِ مَنْ جَلَسَ اِلَیْهِ.252
خـویـشـتـن را بـا آب از هـر بوی بد زننده ای که موجب اذیت می شود، پاکیزه کنید و خود را عهده دار این کار سازید؛ زیرا خداوند بزرگ از بندگان خود آن کس را که به سبب کثیفی و آلودگی موجب اذیت همنشین خود می گردد، دشمن می دارد. 4 ـ 1. استعمال عطر
اسـتـفـاده از بوی خوش ، جزو سیره و سنت های پیشوایان دین بوده و به مسلمانان سفارش کـرده انـد کـه بـخـشـی از درآمد خود را به خریدن عطر (و مانند آن ) اختصاص ‍ دهند. بوی خـوش عـلاوه بـر ایـجـاد جـاذبه در ارتباطات اجتماعی ، در سلامتی روحی فرد نیز مؤ ثر است و به او نشاط و شادابی می بخشد:
اَلْعَطْرُ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلینَ.253
عطر زدن از سنّتهای پیغمبران است .
امام کاظم (ع ) نیز در بیانی زیبا، بر مداومتِ استفاده از بوی خوش تاءکید می نمایند:
لا یَنْبَغی لِلرَّجُلِ اَنْ یَدَعَ الطیّبَ فی کُلِّ یَوْمٍ، فَاِنْ لَمْ یَقْدِرْ عَلَیْهِ فَیَوْمٌ وَ یَوْمٌ لا، فَاِنْ لَمْ یَقْدِرْ فَفی کُلِّ جُمُعَةٍ وَ لا یَدَعَ ذلکَ.254
سـزاوار نـیـست مرد در طول روز عطر نزند. اگر نتوانست یک روز در میان و اگر بر آن هم قادر نبود هر هفته ، و تا می تواند آن را ترک نکند. 5 ـ 1. آراسته بودن موی سر
بخشی از آراستگی ظاهری هر مردی ، به تمیزی و آراستگی موی سر او مربوط می شود.
آراستگی موی سر به نظافت و بهداشت آن ، اصلاح و کوتاه کردن ، مرتب کردن و شانه زدن ، خضاب و رنگ کردن آن محقق می شود.
رسول خدا(ص ) در این باره می فرماید:
مَنِ اتَّخَذَ شَعْراً فَلْیُحْسِنْ وِلایَتَهُ اَوْ لِیَجُزَّهُ.255
هر کس مو بگذارد باید خوب به آن برسد، یا کوتاهش کند.
و امام کاظم (ع ) به اصلاح و تمیزی آن سفارش می فرمایند:
اِنَّ الشَّعـْرَ عـَلَی الرَّاءْسِ اِذا طـال اَضـْعـَفَ الْبـَصـَرَ وَ ذَهـَبَ بـِضـَوْءِ نُورِهِ، وَ طَمُّ الشَّعرِ یَجْلِی الْبَصَرَ، وَ یَزیدُ فی ضَوْءِ نُورِهِ.256
همانا موی سر چون دراز شود بینایی را ضعیف کرده ، نور چشم را می برد و کوتاهی موی سر موجب جلای دیده و فزونی نور آن می گردد.
مـرتـب و پـاکـیـزه بودن و حدّ و اندازه موی سر در برادران پاسدار علاوه بر هماهنگی با آمـوزه هـای دینی ، تابع مقررات سازمانی است . چنان که در ماده 103 آیین نامه انضباطی نیروهای مسلح آمده است :
موی سر نظامیان به ویژه اطراف سر و پشت گردن باید همیشه کوتاه باشد. 6 ـ 1. آراسته بودن صورت (محاسن و شارب )
در آمـوزه هـای دیـنـی تـراشـیـدن ریـش ، مـورد نـکـوهـش قـرار گـرفـتـه اسـت . در مـقـابـل ، بـه کـوتـاه کـردن شـارب تـوصـیـه و تـاءکـیـد شـده اسـت . از جـمـله رسول خدا(ص ) فرموده اند:
اِنَّ الَْمجُوسَ جَزُّوا لِحاهُمْ وَ وَفَّرُوا شَوارِبَهُمْ، وَ اِنّا نَحْنُ نَجُزُّ الشَّوارِبَ وَ نُعْفِی اللِّحی ، وَ هِیَ الْفِطْرَةُ.257
هـمـانـا مـجـوس ریـشـهـای خـود را مـی زدنـد و سـبـیل های خود را انبوه می گذاشتند، ولی ما (مسلمانان ) سبیل ها را می زنیم و ریشها را بلند می گذاریم و این روش با فطرت و خلقت مطابق است .
امام صادق (ع ) نیز داشتن ریش را از سنت های پیامبران از حضرت ابراهیم تا حضرت خاتم و سپس سنت مسلمانان تا قیامت برمی شمارند:
خـداونـد حـنـفـیـّت یـعـنـی طـهـارت را بـر حـضـرت ابـراهـیـم فـرو فـرسـتـاد کـه شـامـل ده چـیـز مـی شـود، ریـش ‍ گـذاشتن یکی از آنها است ... این دستورات حنیفیه (و سنّت استوار) تاکنون نسخ نگردیده و تا روز قیامت نسخ نخواهد شد.258
سـیـره پـیامبر(ص ) و امامان معصوم (ع ) این بود که همواره ریش می گذاشتند و شاربهای خـود را کـوتـاه مـی کـردنـد و تـاکنون هیچ تاریخ نگار معتبری خلاف آن را محاسن انبوه و سـفـید داشت ، بدون اینکه خیلی بلند باشد.259 امام صادق (ع ) شارب خود را به قدری کـوتـاه مـی کـرد کـه به انتهای آن می رسید. امام باقر(ع ) دو طرف محاسن خود را کوتاه تر از قسمت جلوی آن نگه می داشت .260
سـیـره مـتـشـرعـه نـیـز از صـدر تـا کـنـون بـر گـذاشـتـن ریـش و کـوتـاه کـردن سـبـیـل بـوده اسـت . ایـن سـیـره متخذ از حکم فقهی و فتوای فقها در این خصوص است . به عنوان نمونه فتوای امام خمینی چنین است :
ریـش تـراشـیـدن خـواه با تیغ یا با ماشین ، حرام است علی الاحوط. تراشیدن بعض ریش [به صورت پرفسوری ] حکم تراشیدن تمام آن را دارد.261 7 ـ 1. حد محاسن و شارب
ادله مـوجـود، حد مشخصی را به طور قطعی ، برای محاسن و شارب معلوم نکرده اند. اما از فـحـوای بـعـضـی روایـات ، مـی توان حداقل و حداکثری را برای محاسن و شارب استنباط کـرد. از روایـات استفاده می شود که بلند کردن ریش بیش از اندازه ، آن گونه که روش یهودیان است پسندیده مسلمان نیست . رسول خدا(ص ) فرمود:
حُفُّوا الشَّوارِبَ، وَاعْفُوا عَنِ اللِّحی ، وَ لا تَتَشَبَّهُوا بِالْیَهُودِ.262
سبیل ها را کوتاه و ریشها را بلند کنید؛ اما خود را شبیه یهود نسازید.
عالم شیعی ، محدث کاشانی در توضیح این حدیث می فرماید: کلمه ((احفاء)) مبالغه را می رسـانـد. پـس ((حـُفُّوا الشـوارب )) بـه مـعـنـای حـداکـثـر کـوتـاه کـردن شـارب است . در مـقـابل ، ((اعفاء)) به معنای کوتاه کردن است ؛ اما بدون مبالغه و در جایی که محاسن بیش از انـدازه بـلنـد شـده بـاشـد. شـاهد بر این ادعا نیز جمله ((و لا تتشبّهوا بالیهود)) است . یعنی محاسن خود را آن مقدار بلند نگذارید که شبیه یهودیان گردید.263
امـام صـادق (ع ) در مـورد حـدّ شـارب از رسـول خـدا(ص ) نقل کرده که فرمود:
اِنَّ مِنَ السُّنَّةِ اَنْ نَاءْخُذَ مِنَ الشّارِبِ حَتّی یَبْلُغَ الاِْطارَ.264
همانا کوتاه کردن شارب تا حدّی که خط لب آشکار گردد، از سنّت است .
مقام معظم رهبری (ره ) درباره حد ریش از نظر کوتاهی و بلندی می فرماید:
حـد مـعـیـنـی نـدارد، بـلکه معیار این است که عرفاً بر آن ریش صدق کند و بلند بودن آن بیشتر از قبضه دست کراهت دارد.265
و درباره حکم شارب می فرماید:
تـراشـیـدن سـبـیـل و بـاقـی گـذاشـتـن و بـلنـد نـمـودن آن فـی نـفـسـه اشـکـال نـدارد؛ بـله ، بـلنـد نمودن آن به مقداری که هنگام خوردن و آشامیدن با غذا یا آب برخورد کند، مکروه است .266
و درباره اصلاح موی گونه ها می فرماید:
اصلاح موی گونه ها، هر چند با تراشیدن ، حرام نیست .267
بـدیـهـی اسـت کـه حـد و انـدازه مـحـاسـن در نـیـروهـای مسلح تابع مقررات ، آیین نامه ها و دسـتـورالعـملهای سازمانی است . دستورالعمل نماینده محترم ولی فقیه در سپاه پاسداران انـقـلاب اسـلامـی ، در ایـن باره این است که : اصلاح صورت با ماشین کمتر از نمره چهار عـرفـاً صـدق مـحـاسـن نـمـی کـنـد. از ایـن رو، ضـروری اسـت کـارکـنـان و نـیروهای وظیفه شاغل در این نهاد مقدس ، حداقل صدق عرفی را مراعات نمایند.268 2. آراستگی ظاهر زنان
مـراد از آراسـتـگـی ظـاهرِ زنان نیز مرتب ، پاکیزه و آراسته بودن سر و وضع ، لباس ، استعمال بوی خوش و مانند آن است ؛ اعم از اینکه هنگام عبادت و در محضر خدا باشد، یا در محیط خانه و یا در عرصه اجتماع ، از جمله محیط کار.
آراسـتـگـی ظـاهـری برای زنان در هر یک از عرصه های یاد شده ، تابع موازین و حدودی است که در شرع تعیین شده است . 1 ـ 2. آراسته بودن هنگام عبادت
به این نوع از آراستگی برای زنان سفارش شده است و آیه شریفه ((خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کـُلِّ مـَسـْجـِدٍ؛ زیـنـت خـود را بـه هـنـگـام رفـتـن بـه مسجد با خود بردارید)) (اعراف : 31) شامل آنان نیز می شود. حدود پوشش و حجاب اسلامی در عبادت و از جمله نماز در که دور از چـشم نامحرم به جا آورده شود مانعی ندارد269 و حتی مستحب شمرده شده است . طبق فتوای مرجع بزرگ تقلید، حضرت امام خمینی (ره ):
بـرای زن در نـمـاز مـسـتـحـب است با زیور آلات ، خود را زینت دهد و استفاده از مواد و لوازم آرایـشی اشکال ندارد. ولی برای وضو باید چیزهایی مانند لاک ناخن که مانع رسیدن آب بـه اعـضـای وضـو اسـت و یـا مـوادی کـه مـانـع گـذاشـتن پیشانی بر مهر است بر طرف شوند.270 2 ـ 2. آراسته بودن در محیط خانه
دربـاره تـجـمـل و آراسـتـگـی زن بـرای شوهر تاءکید و سفارش شده و از حقوق شرعی و اخـلاقـی شـوهـر بـه شـمـار رفـتـه اسـت . امـام بـاقـر(ع ) مـی فـرمـایـد زنـان حداقل زیور، یعنی حنا را داشته باشند:
لا یـَنـْبـَغـی لِاءمْراءَةٍ اَنْ تُعَطِّلَ نَفْسَها و لَوْ اَنْ تُعَلّقَ فی عُنُقِها قِلادَةً وَ لا یَنْبَغی اَنْ تَدَعَ یَدَها مِنْ الْخِضابِ وَلَوْ اَنْ تَمْسَحَها مَسحا بِالْحِناءِ وَ اِنْ کانَتْ مُسِنَّةً271
بـرای زن ـ اگـر چـه سـالخـورده باشد ـ سزاوار نیست که بدون زیور باشد و دستش را بی رنگ و ساده بگذارد؛ اگر شده گردنبندی به گردن آویزد و حنایی به دست بکشد.
همان حضرت ، همه گونه آرایش و آراستگی زن برای شوهرش را جایز می دانند:
... لا بَاءْسَ عَلَی الْمَرْاءَةِ بِما تَزَیَّنَتْ بِهِ لِزَوْجِها272
هر آرایشی که زن برای شوهرش بکند مانعی ندارد و جایز است . 3 ـ 2. آراسته بودن در عرصه اجتماع
حـضـور زن در جـامـعـه و محیط کار، از نظر اسلام حدودی دارد که باید رعایت شود؛ برای مـثـال زن از نـظـر شـرع مـقـدّس اسـلام ، حـق نـدارد بـا آرایـش در اجـتـمـاع و محل کار حضور یابد.
امـام صـادق (ع ) بـه نـقل از پیامبر اکرم (ص )، آرایش زن برای غیر شوهر را برابر با آتش ‍ دوزخ می دانند:
نـَهی رَسُولُ اللّهِ(ص ) اَنْ تَتَزَیَّنَ الْمَرْاءةُ لِغَیْرِ زَوْجِها، فَاِنْ فَعَلَتْ کانَ حَقّا عَلَی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ اَنْ یُحْرِقَها بَالنّارِ273
بزرگ است که او را به آتش بسوزاند.
رسـول خـدا(ص ) در جـای دیـگـری از ایـن که زنان در اجتماع خود را خوشبو کنند، نهی می فرمایند:
اَیُّ اْمـَراءَةٍ تـَطـَیَّبَ ثـُمَّ خـَرَجـَتْ مِنْ بَیْتِها فَهِیَ تُلْعَنُ حَتّی تَرْجِعَ اَلی بَیْتِها مَتی ما رَجَعَتْ.274
هـر زنـی کـه خـود را خـوش بـو و معطر سازد و از خانه بیرون رود گرفتار لعن است تا وقتی که به خانه برگردد.
امام خمینی (ره )، درباره حدّ و حدود زینت زنان چنین فتوا می دهند:
زیـنـت را واجـب اسـت از نامحرم بپوشانند. (بنابراین ) اگر در صورت (زن ) آرایش موجود بـاشـد بـایـد پـوشـانـده شـود... و هـمـچـنـیـن در کـفـّیـن اگـر دارای زیـنـت ولو مثل انگشتر باشد. (سرمه نیز) اگر عرفا زینت محسوب شود، باید پوشانده شود.275
مقامِ معظم رهبری نیز درباره آرایش های جدید چنین می فرماید:
(تـتـو کـردن ابرو از نظر شرعی ) زینت محسوب می گردد (و) باید از نامحرم پوشانده شود، (و استفاده از عطریات و کرمهای خوشبو کننده ) اگر جلب توجه نامحرم می کند و یا مفسده دارد باید اجتناب نماید.276
زنـان مـی تـوانـند ناخنهای خود را نسبت به مردان اندکی بلندتر نگه دارند.277 البته با در نظر گرفتن روایاتی که در خصوص نظافت ناخنها و عدم تشبّه مسلمانان به کفار وارد شـده اسـت ، بـایـد در بـلنـد گـذاشـتـن نـاخـن ، حـدّ معمول و متعارف را مراعات نمایند.278
در صـورتـی کـه نـاخـنـهـا را بـا لاک و یـا حـنـا زیـنـت داده بـاشـند، باید آن را از نامحرم بپوشانند279 و قبل از وضو یا غسل ، آنها را از لاک ، پاک نمایند تا مانعی برای رسیدن آب به ناخن ها نباشد (حنا مانع نیست ).
بنابراین زنان در برابر همسران خود می توانند ـ و باید ـ تمیز و آراسته و با آرایش ‍ بـاشـند، امّا به هنگام حضور نامحرم ـ چه در خانه یا اداره یا خیابان و... ـ موظف به رعایت سـادگـی و دوری از آرایـش و زینت هستند، و اگر نمی توانند آرایش یا زینت را از خود دور نـمـایـنـد، بـایـد آنـهـا را از نـامـحـرم بـپوشانند. بدیهی است حضور خواهران پاسدار در محل خدمت ، طبق ضوابط و بدون هرگونه آرایشی است که توجه می آید.
تأثیر آراستگی ظاهر بر روابط زناشویی
سلامت نیوز : جلب کردن توجه همسر به‌عنوان شریک زندگی، تنها از راه ثروت، زیبایی و دانش نیست، بلکه نیازمند به کار بستن شیوه‌های ظریف و ویژه است. زندگی، هنری است که هر که هنرمندتر باشد و با ظرافت کار کند، در آن موفق‌تر است.

توجه به ظاهر

به گزارش سلامت نیوز به نقل از ماهنامه طوبی ؛ برخی به غلط می‌پندارند که آراستنِ خود تنها به چند روز اول زندگی زناشویی مربوط است، درحالی‌که یکی از اصول حاکم بر خانواده آرمانی، آراستگی ظاهر همسران برای یکدیگر است. ارزش زندگی ایجاب می‌کند که آراستگی زن و شوهر تا پایان زندگی ادامه یابد. زن و شوهر باید همواره ظاهری آراسته برای یکدیگر داشته باشند، به‌گونه‌ای که طرف مقابل به او رغبت کند و در کنار او بنشیند و با او سخن بگوید. پرسش مهم در اینجا آن است که دلیل تأکید زیاد ما بر آراستگی ظاهر زن و شوهر چیست؟

دنیای امروزه، دنیای وسوسه‌ها و انحراف‌های فراوان است و میل به تنوع‌طلبی را در افراد بالا می‌برد و افراد سست‌ایمان را به تسلیم وامی‌دارد. اگر زن و مرد براساس دستورهای روشنگر اسلام، خود را برای یکدیگر بیارایند، موجبات عفت همدیگر را فراهم می‌آورند. امام کاظم(ع) فرمود: «خودآرایی و آمادگی فرد، سبب افزایش عفت زن می‌شود».
ازهمین‌رو، در روایت‌ها نیز به زن و مرد توصیه شده است که خود را برای همسرانتان بیارایید و حتی به مردان گفته شده به زنان اجازه دهند لباس آنها را برگزینند و یا آنچه را مورد علاقه آنهاست، بپوشند تا آنها از آن لذت ببرند. زن نیز وظیفه دارد خود را برای شوهر بیاراید و در کنار او خوش‌بو و معطر باشد.

حتی فردی که از زیبایی ظاهری برخوردار نیست، می‌تواند با هنرمندی، به آراستگی باطنی و شخصیت انسانی خود بیفزاید. لبخند، زینت چهره است، همان‌گونه که نگاه مهربان چنین است و می‌تواند زیبایی فرد را دوچندان کند. در روایت‌ها نیز یکی از ویژگی‌های زنان بافضیلت، درخشندگی چهره معرفی شده است.

آراستگی در مکتب فاطمی

حضرت زهرا(س)، همواره در همه زمینه‌ها و از جمله در روش همسرداری الگو بود. دل و جان فاطمه(س) در کمال حسن نیت و صمیمیت در برابر همسر بزرگوارش بود و حُسن سریره او، زیباترین زیبایی‌ها را در پیش چشمان مبارک علی(ع) به تماشا می‌گذاشت. امیرالمؤمنین، علی(ع) در اشاره به آراستگی ظاهر و باطن فاطمه(س) می‌فرمود: «هرگاه به او می‌نگریستم، همه ناراحتی‌ها و غم‌هایم برطرف می‌شد».

این بانوی بزرگوار می‌کوشید در محیط خانه و خانواده، عطرآگین و آراسته باشد و موهبت زیبایی و جمال بی‌مثالی را که خداوند به ایشان ارزانی کرده بود، با زینت جلا دهد و آن را برای علی(ع) عرضه کند. آن حضرت همیشه نزد خود عطر نگه می‌داشت. ام‌سلمه می‌گوید: از ریحانه پیامبر خدا(ص) عطر خواستم و گفتم: سرورم! آیا عطر و بوی خوشی نزد خویش دارید. ایشان فرمود: «آری.» و بی‌درنگ شیشه عطری درآورد و اندکی از آن را بر کف دستم ریخت. بوی خوشی از آن برخاست که هرگز به مشامم نرسیده بود.
انسان به اقتضای فطرت، جویای پاکیزگی، زیبایی، تمیزی و آراستگی است و از ژولیدگی، به هم ریختگی و پریشانی نفرت دارد. از آنجا که دین مقدس اسلام منطبق بر این فطرت الهی است به پیروانش …
انسان به اقتضای فطرت، جویای پاکیزگی، زیبایی، تمیزی و آراستگی است و از ژولیدگی، به هم ریختگی و پریشانی نفرت دارد. از آنجا که دین مقدس اسلام منطبق بر این فطرت الهی است به پیروانش دستور می دهد تا همواره، مظاهر زشتی را از خود و محیط زندگی خویش دورسازند و خود را به ویژه هنگام برخورد با دیگران زینت کنند و با ظاهری آراسته و زیبا در معرض دید همنوعان خود ظاهر شوند. از نظر قرآن کریم، استعداد درک زیبایی از جمله مواهب فطری خداوند در روح آدمی است و وجود موجودات زیبا در جهان، پاسخی به این خواسته فطری و نعمتی از نعمت های گرانبهای آفریدگار حکیم است. قرآن کریم انسان ها را به آراستگی و برگرفتن زینت های خود، هنگام رفتن به مساجد دعوت می کند (که البته این توصیه منحصر به آرایش ظاهری نیست و شامل زینت های معنوی مانند طهارت و تقوا نیز می شود.) سپس در آیه بعد، حکم کلی تری را بیان کرده است و نظر کسانی که به غلط آراستگی و زینت را، با دین و تعالیم آسمانی مغایر می پندارند، مردود می شمارد.
( ای رسول خدا!) بگو چه کسی زینت خدا را که برای بندگان خود بیرون آورده و نیز روزی های پاکیزه را حرام کرده است؟ بگو: این برای کسانی است که ایمان آورده اند.پیشوایان عظیم الشان اسلام نیز در این رابطه توصیه های ارزشمندی به پیروان خود کرده اند. امام علی(ع) فرمودند: «آن گونه که هریک از شما خود را برای بیگانه ای می آراید که دوست می دارد او را در بهترین شکل ببیند، باید برای برادرمسلمانش نیز خود را همان گونه بیاراید.» به گزارش مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزه علمیه قم در سیره پیامبراکرم(ص) نیز آمده است که هرگاه ایشان قصد خروج از منزل یا پذیرفتن کسی را داشتند موی سر خود را شانه می زدند، سرووضع خود را مرتب می کردند، خویش را می آراستند و برای آن که تصویر خود را ببینند در ظرف آبی می نگریستند وقتی علت این امور را پرسیدند، فرمودند: «خداوند متعال دوست دارد، هنگامی که بنده اش به سوی برادرانش می رود، خود را برای دیدار آنان آماده کند و بیاراید.» از امام باقر(ع) نقل شده که رسول خدا(ص) از هر کوی و برزنی که عبور می کردند تا مدتی بوی خوشی فضای آن جا را معطر می ساخت به گونه ای که مردم می فهمیدند که رسول خدا(ص) از آن محل عبور کرده است.
در تعالیم پیشوایان اسلام، درخصوص آراستگی ظاهر، توصیه های فراوانی مطرح شده که توصیه به پوشیدن لباس پاکیزه و آراسته، شانه زدن و مراقبت از موی سر و محاسن، تمیز نگه داشتن بدن و زدودن موهای زاید آن، کوتاه کردن ناخن و موی شارب و پرهیز از آن چه که موجب نفرت و کراهت دیگران می شود، از قبیل بوی بد دهان که ناشی از مسواک نزدن و خلال نکردن دندان ها می باشد از این موارد است.اسلام، روی اصل آراستگی ظاهر (همچون آراستگی باطن) تاکید کرده است. بنابراین، باید توجه داشت که اگر مسلمانی با وضع آشفته و ظاهری زشت و پریشان در جامعه ظاهر شود، به خصوص اگر از نظر شغلی، وابستگی به حکومت اسلامی داشته باشد، وجود او یکی از وسایل تبلیغ علیه اسلام خواهد بود. وارستگی از قید ظواهر، هرگز به این معنا نیست که شخص خود را از آرایش ظاهری محروم کند و بدین وسیله درنظر دیگران خوار و بی مقدار جلوه کند

بر اسیران آزاد چه گذشت ؟

پرسش :

وقايعي كه بعد از واقعه عاشورا براي اسرا از كربلا تا مدينه اتفاق افتاد همراه با ذكر تاريخ توضيح فرمائيد؟

پاسخ :

يكي از بزرگترين فجايع بشري در 10 محرم سال 61 هـ ق در سرزمين كربلا توسط امويان به وقوع پيوست هنوز نيم قرني از رحلت پيامبر اسلام سپري نشده بود كه فرزند دختر آن بزرگوار را امت خودش به دستور كسي كه جانشين ظاهري آن حضرت بود به شهادت رساندند و فجايع عظيم ديگري از جمله بريدن سر كشته‌ها و غارت اموال و به اسارت گرفتن اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ مبادرت ورزيدند.

وقايعي كه بعد از شهادت امام حسين ـ عليه‌السلام ـ از كربلا تا مدينه براي اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ اتفاق افتاد خيلي بيشتر از آنست كه بتوان آنها را در پاسخ يك سؤال و بطور مختصر بيان نمود. همچنين بيشتر وقايع را ثبت نكرده‌اند و يا اگر ثبت شده به تاريخ دقيق آن اشاره نشده و به طور مطلق به محل وقوع آن اشاره رفته. حال در پاسخ اين پرسشگر عزيز بطور خلاصه و فهرست‌وار به وقايع مهم كه بعد از شهادت امام حسين ـ عليه‌السلام ـ كه گويا منظور سؤال‌كننده كه گفته بعد از واقعه عاشورا، همان شهادت امام حسين ـ عليه‌السلام ـ باشد. اشاره مي‌شود.

سال 61 هـ ق عصر روز دهم محرم لشكر يزيد بعد از اينكه امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خيمه‌ها و آزار و اذيت خاندان نبوت زدند، آن نامردمان به سوي خيمه‌هاي حرم امام حسين ـ عليه‌السلام ـ روي آوردند و اثاث و البسه و شتران را به يغما بردند و گاه بانويي از آن اهل‌بيت پاك با آن بي‌شرمان بر سر جامه‌اي در كشمكش بود و عاقبت آن لئيمان جامه را از او مي‌ربودند.[1]

دختران رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و حريم او از خيمه‌ها بيرون آمده و مي‌گريستند و در فراق حاميان و عزيزان خود شيون و زاري مي‌نمودند.

بعد از اين اهل‌بيت را با سر و پاي برهنه و لباس به يغما رفته به اسيري گرفتند و آن بزرگواران به سپاه دشمن مي‌گفتند كه ما را بر كشته حسين ـ عليه‌السلام ـ بگذرانيد. چون اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ نگاهشان به كشته‌ها افتاد فرياد كشيدند و بر صورت خود زدند.[2] بعد از اين قضايا عمر سعد ملعون در ميان يارانش جار كشيد: چه كسي است كه اسب بر پشت و سينة حسين ـ عليه‌السلام ـ بتازد! ده كس داوطلب شدند و تن حسين ـ عليه‌السلام ـ را با سمّ اسبان لگدكوب كردند.[3]

و همان عصر عاشورا بود كه عمر سعد سر مبارك امام حسين را با خولي بن يزيد اصبحي و حميد بن مسلم ازدي نزد عبيداله بن زياد به كوفه فرستاد و سرهاي ياران و خاندان او را جمع كرده و هفتاد دو سر بود و به همراهي شمر بن ذي‌الجوشن و قيس بن اشعث به كوفه فرستاد.[4] سپس كشته‌هاي خودشان را پيدا كرده دفن نمودند ولي جنازه بي سر و زير پاي اسبان لگدكوب شده امام حسين ـ عليه‌السلام ـ و يارانش تا روز دوازدهم محرم عريان در بيابان كربلا بود تا اينكه توسط قبيله بني‌اسد و به راهنمائي امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ دفن شدند.[5]

شب يازدهم محرم را گويا اسراي اهل‌بيت در يك خيمه نيم‌سوخته سپري نمودند در اين رابطه در مقاتل چيزي از احوال اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ نقل نشده ولي مي‌توان تصور كرد كه چه شب سختي را بعد از يك روز پر سوز و از دست دادن عزيزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خيمه‌ها و اهانت‌ها و... داشته‌اند.

عمر سعد ملعون در روز 11 محرم دستور كوچ از كربلا به سوي كوفه را مي‌دهد و زنان و حرم امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را بر شتران بي‌جهاز سوار كرده و اين ودايع نبوت را چون اسيران كفّار در سخت‌ترين مصائب و هُموم كوچ مي‌دهند.[6] در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قيس بن قرّه گويد: هرگز فراموش نمي‌كنم لحظه‌اي را كه زينب دختر فاطمه ـ سلام‌الله عليها ـ را بر كشته بر خاك افتاده برادرش حسين عبور دادند كه از سوز دل مي‌ناليد... و امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ مي فرمايد: ... من به شهدا نگريستم كه روي خاك افتاده و كسي آنها را دفن نكرده، سينه‌ام تنگ شد و به اندازه‌اي بر من سخت گذشت كه نزديك بود جانم بر آيد و عمه‌ام زينب وقتي از حالم با خبر شد مرا دلداري داد كه بي‌تابي نكنم.[7] (گويا اسراي كربلا را دوبار به قتلگاه مي‌آورند، يك دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خيام و به درخواست خود اسرا و يك بار هم در روز يازدهم محرم هنگام كوچ از كربلا و به دستور عمر سعد و اين كار عمر سعد شايد به خاطر اين بود كه مي‌خواست اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ با ديدن جنازه‌هاي عريان و زير آفتاب مانده شكنجه روحي به اسرا داده باشد.)

بعد از اينكه روز يازدهم محرم اسرا را از كربلا حركت دادند به سوي كوفه به خاطر نزديكي اين دو به هم روز 12 محرم اسرا را وارد شهر كوفه نمودند گويا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازه‌هاي كوفه و بيرون شهر سپري كرده باشند در اثر تبليغات عبيدالله بن زياد عليه امام حسين ـ عليه‌السلام ـ و خارجي معرفي كردن آن حضرت مردم كوفه از اين پيروزي خوشحال مي‌شوند و جهت ديدن اسرا به كوچه‌ها و محله‌ها روانه مي‌شوند و با ديدن اسرا شادي مي‌كنند.

ولي با خطابه‌هايي كه امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ و خانم زينب ـ سلام‌الله عليها ـ و سايرين از اسرا ايراد مي‌كند و خودشان را به كوفيان و مردم مي‌شناسانند و به حق بودن قيام امام حسين ـ عليه‌السلام ـ اذعان مي‌كنند شادي كوفيان را به عزا تبديل مي‌كنند. در طول مدتي كه در كوفه و در ميان مردم به عنوان اسير جنگي حركت مي‌كردند سرها بالاي نيزه بود و اسرا در كجاوه‌هاي جا داده شده بودند و آنان كه خيال مي‌كردند اسرا از خارجيان هستند و بر خليفه يزيد عاصي شده‌اند، جسارت و اهانت مي‌كردند، عده‌اي هم از نسب اسرا سؤال مي‌كردند با اين وضع وارد دارالاماره مي‌شوند و در مجلس عبيدالله بن زياد كه حاكم كوفه و باعث اصلي شهادت امام حسين، اين ملعون جلوي چشم اسرا و مردم با چوب‌دستي به سر مبارك مي‌زد و خود را پيروز ميدان قلمداد مي‌كرد و كشته شدن امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را خواست خدا قلمداد مي‌‌نمود.[8] ولي با جواب‌هاي كه از جانب خانم زينب و امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ مي‌شنيد بيشتر رسوا مي‌شد.

در خبرها آمده كه ابن زياد بعد از آنكه يك روز (يا چند روز بنا به روايتي) سرها را در كوچه‌ها و محله‌هاي كوفه گردانيد، آنها را به شام نزد يزيد بن معاويه فرستاد[9] و بعد از آن اسرا را به سرپرستي مخضّر بن تعلبه عائذي و شمر بن ذي‌الجوشن به شام روانه كرد. دستور داد كه امام سجاد را با غل جامعه دست‌ها را بر گردن بستند و سوار بر شتر بي‌جهاز به سوي شام حركت دادند. مدتي كه اسرا از كوفه و شام در حركت بودند را منابع ذكر نكردند چه وقايعي اتفاق افتاده و تنها به برخي بي‌ادبي‌هاي حاملين سرهاي مبارك از قبيل شراب اشاره دارند و در طول مسير از شهرهاي مختلف گذر مي‌كردند.

نقل شده كه اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ را سه روز پشت دروازه‌هاي دمشق نگه داشتند تا شهر را آذين‌بندي كنند و آماده براي جشن و شادي نمايند. در بيشتر منابع نقل شده كه روز اول صفر سر امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را همراه كاروان اسرا وارد دشمق كردند.[10] واقعه دلخراشي كه براي اسرا اتفاق افتاد اين بود كه علي‌رغم خواست آن بزرگواران مبني بر ورود به شهر از جاي خلوت و بطور جداگانه از سرهاي مبارك ولي شهر ملعون دستور داد سرها جلوي كاروان اسرا و از دروازه ساعات كه جمعيت انبوهي تجمع كرده بودند وارد كنند، و مردم غافل شام كه از حقيقت ماجرا بي‌خبر بودند با مشاهده كاروان شادي و هلهله مي‌كردند و بر سرها اهانت مي‌نمودند. سفر شام براي اهل‌بيت امام حسين ـ عليه‌السلام ـ بسيار تلخ و مصيبت‌هاي دوران اسارت در اين ديار، برايشان از سخت‌ترين مصيبت‌ها بوده است. وقتي از امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ پرسيدند در سفر كربلا، سخت‌ترين مصيبت‌هاي شما كجا بود، سه بار فرمودند: «الشام، الشام، الشام».[11] در شام نيز اسراي آل محمّد ـ صلي الله عليه و آله ـ را در حالي كه به ريسمان بسته شده بودند، به مجلس يزيد وارد كردند، وقتي بدان حال در پيش روي يزيد ايستادند، سر امام را در برابر يزيد مي‌گذارند و اين صحنه از سوزناك‌ترين صحنه‌هايي است كه براي امام سجاد و خانم زينب اتفاق مي‌افتد. چرا كه يزيد ملعون بر سر امام توهين كرده و شماتت مي‌كند و با قرائت اشعاري خود را پيروز ميدان مي‌داند و به مردم اجازه حضور مي‌دهد و در آن مجلس به لب‌هاي مقدس امام جلوي چشم اسرا خيزران مي‌زند.[12] گويا در اين مجلس است كه يك مرد شامي به خود اجازه مي‌دهد و اين جسارت بزرگ را مي‌كند. دختر امام حسين به نام فاطمه را از يزيد به كنيزي مي‌خواهد و با پاسخ تند دختر امام و خانم زينب روبرو مي‌شود و بعد از گفتگوئي ميان حضرت زينب و يزيد خانم زينب خطبه‌اي در مجلس يزيد ايراد مي‌كنند و شجاعانه به اعمال پليد يزيد اشاره مي‌كند و يزيد را در مجلس خود رسوا و خار مي‌كند.

اسرا در مدتي كه در شام بودند بنابر روايتي در يك خرابه صورت زنداني نگهداري مي‌شدند[13] و در اين مدت يزيد ملعون چندين مرتبه خواست كه امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ را شهيد كند كه خانم زينب مانع مي‌شدند.

در مقاتل آمده كه يزيد خطيبي خواست كه در اجتماع مردم صحبت كند و از يزيد و معاويه ستاش كند و به امام علي و فرزندان آن حضرت جسارت كند و در رابطه با پيروزي ظاهري يزيد به اصطلاح سخنراني كند و خطيب ايراد سخن كرد و اوامر يزيد را اجرا نمود و به ذم امام حسين ـ عليه‌السلام ـ پرداخت در اين حين امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ فرمود: اي يزيد! به من اجازه بده بالاي اين چوب‌ها روم (منظور ميزي بود كه خطيب شامي روي آن صحبت مي‌كرد) تا چند كلمه‌اي صحبت كنم كه موجب خشنودي خداوند و اجر و ثواب حضار باشد. يزيد نپذيرفت. ولي مردم اصرار كردند تا امام به منبر رفت امام خطبه‌اي خواند بعد از حمد و ثناي خدا خود را معرفي كردند، كه اصل و نسبشان كيست به ماجراي كربلا و اسيري خود اشاره فرمودند. در مجلس غوغائي بر پا شد و همه عليه يزيد همهمه مي‌كردند يزيد از مؤذن خواست كه اذان بگويد. ولي امام از اين اذان هم عليه يزيد استفاده كرده و يزيد را رسوا نمود.[14]

از جمله وقايعي كه براي اسراي اهل‌بيت در شام اتفاق افتاد بنا به گفته برخي منابع وفات دختر سه ساله امام حسين ـ عليه‌السلام ـ است . از كامل بهائي نقل شده اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ شهادت پدران را از كودكان خردسال پنهان مي‌داشتند. و به آنها مي‌گفتند كه پدر شما سفر كرده، تا اينكه شبي دختري از امام حسين ـ عليه‌السلام ـ به نام رقيه از خواب بلند مي‌شود و بهانه بابا را مي‌گيرد و ضجه و ناله مي‌كند و همه اهل خرابه با اين كودك همنوا مي‌شوند تا اينكه سر امام را در طشتي مي‌آورند خانم رقيه سر را به بالين گرفته و با آن سر درد دل مي‌كند. پدر بعد از تو محنت‌ها كشيدم بيابان‌ها و صحراها دويدم.

بعد از مدتي ديدند كه سر به يك طرف افتاد و كودك هم طرف ديگر او را حركت دادند. ديدند كه جان به جان آفرين تسليم كرده[15] بعد از اينكه مردم شام بوسيله خطابه‌هاي حضرت زينب و امام سجاد ـ عليهما‌السلام ـ شناخت كامل از اسراي اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ يافتند يزيد تحت فشار افكار عمومي و جهت جلوگيري از رسوائي بيشتر سه پيشنهاد از امام سجاد ـ عليه‌السلام ـ را خواست اينكه سر امام حسين را پس دهد، چيزهائي كه غارت شده برگردانند، اسرا را در صورت كشتن امام سجاد با يك فرد امين به مدينه روانه كند ولي يزيد سر امام را پس نداد و از كشتن امام منصرف شد و پيراهن كهنه امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را با مقداري پول پس داد.[16] و اجازه داد كه اسراي اهل‌بيت در شام براي شهداي كربلا عزاداري كنند. بعد از اينكه مدتي اسرا در شام مقيم بودند يزيد از قتنه مردم بيمناك شده و از نعمان بن بشير، كه قبلاً امير كوفه بود، خواست فردي پارسا و امين همراه اسرا آنها را بنا به خواست خودشان روانه مدينه نمايد. راوي مي‌گويد: هنگامي كه اهل و عيال امام حسين ـ عليه‌السلام ـ از شام برگشتند و به عراق رسيدند از راهنماي كاروان خواستند كه آنها را از راه كربلا عبور دهد و ايشان قبر امام حسين ـ عليه‌السلام ـ را زيارت كنند و چند روزي بعد از رسيدن به كربلا مشغول عزاداري و سوگواري براي امام و شهداي كربلا بودند.[17] گويا خروج اسرا از شام به طرف مدينه در بيستم صفر 61 بوده يعني مدت 20 روز از ورود به شام تا خروج از آن طول كشيده، بعد از زيارت قبور شهداي كربلا راهي مدينه شدند و بالاخره زينبي كه با برادران و اقوام خويش از مدينه خارج شده بود بدون برادر و خويشان و با رنج سفر و داغ شهداء و مصيبت‌هايي كه در طول اين مدت ديده بود وارد مدينه شد.

بايد در پايان نيز خاطر نشان شد كه در اين مختصر نمي‌شد همه وقايع اتفاق افتاده از كربلا تا شام و مدينه را توضيح داد و همچنين در اكثر منابع تاريخي به تاريخ دقيق خيلي از وقايع اشاره نشده بود و لذا به اين خاطر از پرسشگر از اينكه نتوانستيم تاريخ دقيق را يافته و ذكر كنيم عذرخواهي مي‌كنيم.

براي مطالعه بيشتر مي‌توان به منابع زير مراجعه كرد:

1. كتاب الارشاد از شيخ مفيد(ص).

2. حياة الامام الحسين بن علي(ع) باقر شريف قرشي.

3. ريا حسين الشريعة، ذبيح‌الله محلاتي.

4. زندگاني ابا عبدالله الحسين، عمادزاده.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . ابي مخنف، اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه و متن كامل وقعة الطف، سيدعلي محمد موسوي جزايري، انتشارات بني‌الزهرا، چاپ اول 1380.

[2] . سيد بن طاووس، اللهوف علي قتلي الطُّفوف، تحقيق و تقديم شيخ فارس تبريزيان، چاپ: اسوه نوبت دوم، 1357، ص180.

[3] . شيخ عباس، قمي، ترجمه نفس المهوم (در كربلا چه گذشت)، انتشارات مسجد مقدس جمكران، چاپ پنجم، ـ صلي الله عليه و آله ـ 485، اولين مقتل سالار شهيدان، پيشين، ص349.

[4] . شيخ عباس، پيشين، همان، ص486، و شيخ عباس پيشين، همان، ص 351.

[5] . شيخ عباس، پيشين، همان، ص492، اولين مقتل، پيشين، ص353.

[6] . شيخ عباس قمي، ترجمه نفس المهوم، ترجمه محمدباقر كسره‌اي، انتشارات جمكران، چاپ پنجم، ص 490، ابي محنف، اولين مقتل سالار شهيدان، پيشين، ص 351.

[7] . شيخ عباس، پيشين، ص 492 و حسين نفس مطمئنه، محمدعلي عالمي، انتشارات هاد، چاپ اول، 1372، ص 306.

[8] . ابن مخنف، اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه وقعة الطف، سيد علي محمد موسوي جزايري، انتشارات بني‌الزهرا، چاپ اول، ص 361، و ترجمه نفس‌المهموم، پيشين، ص 519.

[9] . محمدعلي عالمي، حسين نفس مطمئنه، انتشارات هاد، چاپ اول، ص 329، خرداد 1372.

[10] . جواد محدثي، فرهنگ عاشورا، نشر معروف، ص 240، اسفند 1374.

[11] . ابو مخنف، مقتل‌الحسين، ترجمه سيدعلي محمد موسوي جزايري، انتشارات بني‌الزهرا، چاپ اول، 1380، ص 385.

[12] . ابومخنف، پيشين، ص 387.

[13] . شيخ عباس قمي، نفس‌المهوم، ترجمه آيت‌الله شيخ محمد باقر كسره‌اي، ص 568، انتشارات صاحب‌الزمان جمكران، چاپ پنجم، 1374، ص 568.

[14] . ابومخنف، اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه سيدعلي محمد موسوي جزايري. انتشارات بني‌الزهرا، چاپ اول 1380، ص 405.

[15] . محمدعلي، عالمي، حسين نفس مطمئنه، انتشارات هادي، چاپ اول، 1372، ص 350.

[16] . ابومخنف، پيشين، ص 408.

[17] . ابومخنف، پيشين، ص 411.

*/*/*/*/**/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/**/*/

 

کاروان اسرای کربلا از کدام منازل گذشتند

با استفاده از دانشنامه امام‌حسین (ع)


پيشگفتار

از نظر تاریخی بعد از واقعه عاشورا اخبار چندانی از ماجرای سفر کاروان اسرا در دسترس نیست. مرحوم شیخ عباس قمی در «نفس المهموم» نیز بدین نکته تصریح می‌کند.
در چند نقل آمده است که کاروان اسرا روز اول صفر به شام رسیده‌اند، اما اینکه دقیقاً چند روز در راه بوده‌اند و از چه مسیری خود را به شام رسانده‌اند، مشخص نیست.
بر این اساس، بین شام و کوفه حداقل سه مسیر اصلی وجود داشته است و احتمالاً کاروان اسرا از یکی از این سه مسیر خود را به شام رسانیده‌اند. کوتاه‌ترین مسیر موجود، مسیر «بادیة‌الشام» است که تقریباً 800 کیلومتر است.
مسیر دوم مسیر کناره فرات است که به آب نیز دسترسی داشته و حدود یک‌هزار و 200کیلومتر مسافت آن بوده است. اما طولانی‌ترین مسیر، یک‌هزار و 600 کیلومتر درازا دارد و از شهرهایی مثل تکریت، موصل، نصیبین و حلب عبور می‌کند. در واقع اگر نقشه امروزی این مسیر را ملاحظه کنیم از چندین کشور عبور می‌کند.

حجت‌الاسلام سیدمحمود طباطبایی‌نژاد، سرپرست گروه تحقیقات دانشنامه 14 جلدی امام حسین (ع) در موسسه دارالحدیث قم، احتمال عبور کاروان از «بادیة‌الشام» را بیشتر می‌داند و می‌گوید: با توجه به اینکه روایات اندکی از مواجهه مردم با کاروان اسرا نقل شده، به احتمال قوی «بادیة‌الشام» مسیر عبور کاروان بوده است. البته در برخی منابع متأخر نظیر «مقتل ابی مخنف» ماجراهایی نقل شده است که برای ما سندیت ندارد.
طباطبایی‌نژاد در پاسخ به این سؤال که برگشت اسرا از شام چند روز به طول انجامیده است، می‌گوید: اگر بنا را بر این بگذاریم که اسرا برای اربعین به کربلا رفته باشند، مسیر برگشت بادیه نزدیک به دو برابر می‌شود.
وی ادامه می‌دهد: درباره اربعین بین علما اختلاف است. عده‌ای با وجود مسیر طولانی امکان حضور کاروان اسرا در کربلا در روز اربعین را منتفی می‌دانند. عده‌ای نیز این امکان را میسر دانسته و معتقدند اگر کاروان اسرا روز اول صفر در شام بوده باشد، می‌توانسته از مسیر بادیه خود را در اربعین به کربلا برساند.

برای پی‌بردن به مسیر حرکت کاروان اسرا به معتبرترین و کامل‌ترین منبع موجود یعنی «دانشنامه امام‌حسین (ع)» که حاوی 4هزار و 191 حدیث و گزارش تاریخی درباره سیدالشهداء (ع) است؛ رجوع می‌کنیم.
این دانشنامه به همت مؤسسه علمی ـ فرهنگی دارالحدیث و تحت نظر آیت‌الله ری‌شهری تهیه شده و حاصل 10 سال کار پژوهشی است. همراه با این کتاب، 5 نقشه ابتکاری نیز منتشر شد که یکی از آن‌ها به «خط سیر کاروان حسینی از مدینه به مدینه» اختصاص دارد.

توضیحى درباره مسیر کاروان اسیران کربلا از کوفه به شام و از شام تا مدینه

کاروان اسیران کربلا را پس از انتقال به کوفه، اندکى نگاه داشتند و سپس به سوى دمشق، پایتخت حکومت اُمویان، فرستادند. مسیر حرکت این کاروان، در کتب تاریخ و سیره، معیّن نشده است. از این رو، پیموده شدن هر کدام از مسیرهاى میان کوفه و دمشقِ آن روزگار، محتمل است.
برخى خواسته‌اند با ارائه شواهدى، حرکت آنان را از یکى از این چند راه، قطعى نشان دهند؛ ولى مجموع قرائن، ما را به اطمینان کافى نمى رساند. [1] ما ابتدا راه‌هاى موجود آن روزگار را بر مى شمریم و سپس، قرائن ارائه شده را بررسى مى کنیم. ذکر این نکته پیش از ورود به بحث، لازم است که میان کوفه و دمشق، فقط سه راه اصلى بوده است. البتّه هر کدام از این راه ها، در بخشى از مسیر، فرعى‌هاى متعدّد کوتاه و بلندى هم داشته اند که طبیعى است. [2]

مسیر حرکت کاروان اسیران کربلا، از کوفه به شام

راه نخست:راه بادیه
کوفه، در عرض جغرافیایىِ حدود 32 درجه و دمشق، در عرض جغرافیایىِ حدود 33 واقع است. این، بدان معناست که مسیر طبیعى میان این دو شهر، تقریبا بر روى یک مدار، قرار دارد و نیازى به بالا رفتن و پایین آمدن بر روى زمین، جز در حدّ کسرى از یک درجه نیست. بر روى این مدار، راهى واقع بوده که به «راه بادیه» مشهور بوده است. این مسیر، کوتاه ترین راه بین این دو شهر است و حدود 923 کیلومتر [3] مسافت داشته است.
مشکل اصلى این راه کوتاه، گذشتن آن از صحراى بزرگ میان عراق و شام است که از روزگاران کهن، به «بادیة الشام» مشهور بوده است. این مسیر، براى افرادى قابل استفاده بوده که امکانات کافى (بویژه آب) براى پیمودن مسافت هاى طولانى میان منزل هاى دور از همِ صحرا را داشته اند، هر چند، گاهى شتاب مسافر، او را وادار به پیمودن این مسیر مى کرده است.
گفتنى است در صحراها، شهرهاى بزرگ، وجود ندارند؛ امّا این به معناى نبودن راه یا چند آبادى کوچک نیست.

راه دوم: راه کناره فرات
فرات، یکى از دو رود بزرگ عراق است که از ترکیه سرچشمه مى گیرد و پس از گذشتن از سوریه و عراق، به خلیج فارس مى پیوندد. کوفیان، براى مسافرت به شمال عراق و شام، از کناره این رود، حرکت مى کردند تا هم به آب، دسترس داشته باشند و هم از امکانات شهرهاى ساخته شده در کناره فرات، استفاده کنند. گفتنى است لشکرهاى انبوه و کاروان هاى بزرگ که به آب فراوان نیاز داشتند، ناگزیر از پیمودن این مسیر بودند. [4]
این مسیر، ابتدا از کوفه به مقدار زیادى به سوى شمال غرب مى رود و سپس از آن جا به سوى جنوب، بر مى گردد و با گذر از بسیارى از شهرهاى شام، به دمشق مى رسد. این راه، انشعاب هاى متعدّد داشته و با طول تقریبى 1190 تا 1333 کیلومتر، جاى گزین مناسبى براى راه کوتاه، امّا سختِ بادیه بوده است. مجموع این راه و راه بادیه را مى توان به یک مثلّث، تشبیه کرد که قاعده آن، راه بادیه است.

راه سوم: راه کناره دجله
دجله، دیگر رود بزرگ عراق است و آن نیز مانند فرات، از ترکیه سرچشمه مى گیرد؛ امّا از شام نمى گذرد و درگذشته، براى رفتن به شمال شرق عراق، از مسیر کناره آن، استفاده مى کرده اند. این راه، مسیر اصلى میان کوفه و دمشق، نبوده است و باید پس از پیمودن مقدار کوتاهى از آن، کم کم به سمت غرب پیچید و پس از طىّ مسیر نه چندان کوتاهى، به راه کناره فرات پیوست و از آن طریق، وارد دمشق شد. این مسیر را مى توان سه ضلع از یک مستطیل دانست که ضلع دیگر طولىِ آن را راه بادیه و سه ضلع یاد شده آن را: مسافت پیموده شده از کوفه به سمت شمال، راه پیموده شده به سمت غرب، و راه پیموده شده به سمت جنوب ـ که بازگشت به بخشى از مسیر پیموده شده قبلى است ـ، تشکیل مى دهند. از این رو، از همه راه هاى دیگر، طولانى تر است و طول آن، حدود 1545 کیلومتر است. این راه را «راه سلطانى» نامیده اند.

چند نکته قابل توجّه

ما دلیل روشن و گزارش تاریخى معتبر و کهنى براى اثبات عبور کاروان اسیران کربلا از یکى از این سه راه، در دست نداریم و حدیثى نیز از اهل بیت علیهم السلام در این باره به ما نرسیده است. آنچه در دسترس ماست، برخى نشانه هاى جزئى و ناکافى اند که به صورت پراکنده، در برخى کتاب ها آمده اند، و نیز قصّه‌پردازى‌ها و شرح حال هاى بى سند و نامعتبرى که در کتاب هاى غیر قابل استناد (مانند مقتل ساختگى منسوب به ابو مِخنَف)، آمده و سپس در کتاب هاى دیگر، تکرار شده اند. [5] اینک، نشانه هاى جزئىِ پیش گفته را بررسى مى‌کنیم:

1. در معجم البلدان ـ که یک کتاب کهن جغرافیایى است ـ در معرّفى بخشى از شهر حَلَب در شام، آمده است: «در غرب شهر و در دامنه کوه جوشن، قبر محسن بن حسین علیه السلام است که گمان دارند وقتى اسیران [کربلا] را از عراق به دمشق مى بردند، او از مادرش سقط شده است و یا کودکى بوده است همراه آنان که در حَلَب، در گذشته و همان جا دفن شده است.»[6]
معلوم است که این گزارش، در صورت درستى، عبور کاروان از راه بادیه را نفى مى کند (زیرا حَلَب، در آن مسیر قرار ندارد)؛ امّا به تنهایى نمى تواند یکى از دو مسیر سلطانى (کناره دجله) و یا کناره فرات را تأیید کند؛ زیرا این دو راه، در مسافتى طولانى، با هم مشترک هستند و منطقه حَلَب، در مسیر هر دو راه قرار دارد.
از سوى دیگر، به کار رفتن واژه «یزعمون (گمان دارند)» از سوى مؤلّف معجم البلدان، بر قابل استناد نبودن این پندار، دلالت دارد، بویژه آن که فرزندى به نام محسن و یا همسر باردارى از امام حسین علیه السلام در وقایع کربلا، سراغ نداریم و سخنى از آنها در کتاب هاى در دسترس، نیامده است، و وجود شهرت محلّى، بر فرض درستى گزارش، از حدّ یک عقیده عمومىِ معمولى، فراتر نمى رود. [7]

2. ممکن است برخى بر اساس یکى بودن مسیر بردن سرِ امام حسین علیه السلام و حرکت کاروان اسیران واقعه کربلا، با استناد به گزارش ابن شهرآشوب ـ که به نقل از نطنزى، به ماجراى برخورد راهب صومعه با سرِ امام حسین علیه السلام، در منزل قِنَّسرین (در شمال شام) پرداخته است ـ،[8] بخواهند عبور از راه سلطانى را اثبات کنند.
پاسخ این گروه، آن است که پیش فرض این استدلال، یعنى یکى بودن مسیر حرکت کاروان اسیران و سرِ مبارک امام حسین علیه السلام، مسلّم نیست [9] و این احتمال، وجود دارد که سر را در شهرها چرخانده باشند؛ امّا اسیران را از راهى کوتاه تر برده باشند. حتّى در برخى اخبار، آمده است که سر مطهّر امام علیه السلام را پس از ورود اسرا به شام، در شهرهاى شام نیز گردانیدند، چنان که در شرح الأخبار آمده است: «آن گاه یزید ملعون، دستور دارد که سرِ حسین علیه السلام را در شهرهاى شام و دیگر شهرها بگردانند.»[10]
مطابق این نقل، این امکان وجود دارد که سر مطهّر امام علیه السلام، پس از رسیدن به شام، به مناطقى چون موصل و نَصیبین هم ـ که در راه سلطانى قرار دارند ـ، رسیده باشد.
از این رو، احتمال دارد که این گونه حوادثِ گزارش شده، مربوط به روزگار چرخاندن سر پس از رسیدن اسیران به شام بوده و یا در مسیر حرکت آنان به سوى شام، اتّفاق افتاده باشد.
همین احتمال، در باره مکان هایى که به «رأس الحسین علیه السلام » موسوم اند، وجود دارد. ابن شهرآشوب، در ذکر مناقب امام علیه السلام آورده است: «از فضیلت هاى ایشان (امام حسین علیه السلام )، کراماتى است که از مکان هایى که به آنها «رأس الحسین علیه السلام » گفته مى شود و از کربلا تا عَسقَلان و در میان آن دو (موصل و نَصیبین و حَماه و حِمْص و دمشق و جز اینها) قرار دارند، دیده شده است.» [11]
در باره این مناطق، علاوه بر این که ابن شهرآشوب، تصریح نکرده که اسیران یا سر مطهّر، از آنها گذر داده شده اند، این احتمال وجود دارد که چون سالیان درازى در قلمرو حکومت هاى شیعى یا دوستدار اهل بیت علیهم السلام (مانند: آل حَمْدان و فاطمیان) بوده اند، در آنها به هر دلیل یا انگیزه اى (چه واقعیت، چه یادبود و چه خواب و...)، «رأس الحسین» هایى ایجاد شده باشد، چنان که رأس الحسینِ موجود در قاهره، در زمان فاطمیان، ایجاد شد. افزون بر این، ماجراى راهب و سر، براى برخى مکان هاى دیگر هم ذکر شده که به دلیل بعید بودن تکرار این ماجرا، گزارش ابن شهرآشوب، [12] دست خوشِ تعارض مى گردد؛ زیرا یکى از مکان هاى ذکر شده، دِیْرى در اوایل راه است [13] و با قِنَّسرین ـ که در اواخر راه واقع است ـ، همخوان نیست.
گفتنى است بر فرض صحّت گزارش ابن شهرآشوب نیز، گذشتن کاروان اسیران از راه سلطانى اثبات نمى شود؛ زیرا بخشى از راه سلطانى، با راه فرات، مشترک است و منطقه قِنَّسرین، در مسیر کناره فرات نیز قرار دارد. البتّه این گزارش، در صورت درستى، عبور از راه بادیه را نفى مى کند.

3. به گمان ما و بر خلاف آنچه در عصر اخیر رواج یافته، گذشتن کاروان اسیران کربلا از راه سلطانى، کمترین احتمال را دارد؛ زیرا دورترین راه است و اساسا راهى نیست که براى کاروانى کوچک ـ که به اسارت مى روند، نه براى گردشگردى ـ، انتخاب شود. افزون بر این که پیموده شدن این راه، مدرک معتبرى ندارد و مستند این قول، مقتل منسوب به ابو مِخنَف است. [14]
از سوى دیگر، پذیرش عبور از راه طولانىِ سلطانى، با ماجراى «اربعین» و این که اسیران در بازگشت از شام، در اوّلین اربعین واقعه عاشورا بر سرِ مزار حسین علیه السلام حاضر شده باشند نیز ناسازگار است. [15]
ممکن است گفته شود که قدرت نمایىِ دستگاه حاکم، اقتضا مى کرده که اسیران را از درون شهرها عبور دهند و از این رو، آنان را از راه سلطانى برده اند؛ امّا این دلیل با بردن اسیران از مسیر کناره فرات نیز سازگار است؛ زیرا در این مسیر هم شهرهاى مهمّى واقع بوده است. افزون بر این، با چرخاندن سرهاى شهدا نیز این قدرت نمایى به انجام مى رسیده و به چرخاندن گروهى اندک (در حدّ یک خاندان کوچک و متشکّل از چند زن و کودک)، نیازى نبوده است؛ زیرا این کار، اگر نشانه ضعف حکومت نباشد، نشانه قدرت آن هم شمرده نمى شود، بویژه که دستگاه حاکم، شجاعت و سخنورىِ امام زین العابدین علیه السلام و زینب کبرا علیهاالسلام و دیگر اسیران را در کوفه، شاهد بوده است. از این رو، سیاست، اقتضا داشته که اسیران را از بیراهه ببرند و در شهرها نچرخانند.

4. بر اساس آنچه گفته شد، تنها نکته اى که مى تواند حرکت کاروان اسیران از راه سلطانى و یا راه کناره فرات را بر راه بادیه ترجیح دهد، دسترس داشتن به آب رودخانه است که این نیز با توجّه به کوچک بودن کاروان و امکان حمل آب با شتر، چندان وجه استوارى نیست. مؤیّد این نکته، عدم ذکر جزئیّات سفر و نبودن گزارشى در باره رسیدن کاروان به شهرها و یا دست کم، یکى دو شهر مهمّ سرِ راه است، که خود، نشان از پیمودن مسیر بیابانى و یا حتّى بیراهه است.

5. برخى شواهد که مى توانند موجب ترجیح راه بادیه بر دو راه دیگر گردند، عبارتند از:
یک. راه کناره فرات و راه سلطانى، هر دو، داراى شهرهاى بسیارى بوده اند و اگر این راه ها، مسیر حرکت اسیران مى بود، بایستى نقل هایى از مواجهه مردم این شهرها با کاروانیان یا مشاهده شدن آنان در آن شهرها، در منابع معتبر مى آمد ـ چنان که در کربلا و کوفه و شام، چنین گزارش هایى وجود دارد ـ، در حالى که در این باره، هیچ نقلى نیامده است. بنا بر این، به نظر مى رسد که مسیر حرکت اسیران، از جایى بوده که کمترین حضور مردمى را داشته که همان مسیر بادیه است.
دو. اعتراض هایى که از لحظه شهادت امام حسین علیه السلام علیه حکومت اُمَوى، حتّى به وسیله برخى طرفداران حکومت و خانواده جنایتکاران، انجام یافت و بازتابى که واقعه عاشورا در کوفه به وجود آورد، قاعدتا حکومت را از این که اسیران و سر مطهّر امام علیه السلام را از مسیر شهرها و آبادى‌هاى پُرجمعیت عبور دهند، باز مى داشت. متن کامل بهایى نیز مؤیّد این مسئله است: «مَلاعین که سرِ حسین علیه السلام [را] از کوفه بیرون آوردند، خائف بودند از قبائل عرب که غوغا کنند و از ایشان، باز ستانند. پس راهى [را] که به عراق است، ترک کردند و بیراه مى رفتند.» [16]
سه. سرعت انجام گرفتن کار، در کارهاى حکومتى، یک اصل است. لازمه رعایت این اصل، گذر از کوتاه ترین و سریع ترین مسیر بوده است.

نتیجه نهایى
به دلیل نبودِ دلایل روشن و قابل اعتماد نمى‌توان اظهار نظر قطعى کرد؛ ولى با توجّه به نکاتى که گذشت، عبور کاروان اسیران کربلا از مسیر بادیه احتمال بیشترى را به خود اختصاص مى‌دهد.

مسیر حرکت کاروان اسیران کربلا، از شام به مدینه
بر اساس نقشه ویژه دانش‌نامه امام حسین علیه السلام [15] فاصله میان دمشق تا مدینه، تقریبا 1229 کیلومتر است و با احتساب دمشق و مدینه، شامل 32 منزل بوده است.
کاروان اسیران، در بازگشت از شام، قطعا این مسیر را پیموده اند و چنانچه در ضمن حرکت، به کربلا هم رفته باشند، مسیرِ بسیار طولانى ترى را سپرى کرده اند. حرکت پُررنج خانواده امام علیه السلام و همراهان، از مدینه آغاز شد و به مدینه نیز ختم گردید و حدّاقل مسیرى که این بزرگواران طى کرده اند (با فرض رفتن از کوفه به دمشق از کوتاه ترین مسیر، یعنى راه بادیه، و عدم احتساب رفتنِ مجدّد به کربلا)، حدود 4100 کیلومتر است، با این محاسبه:
431 کیلومتر (از مدینه به مکّه) + 1447 کیلومتر (از مکّه به کربلا) + 70 کیلومتر (از کربلا به کوفه) + 923 کیلومتر (از کوفه به دمشق از راه بادیه) + 1229 کیلومتر (از دمشق به مدینه) = 4100 کیلومتر.


پی‌نوشت‌ها:
1. مرحوم حاج شیخ عبّاس قمّى در نَفَسُ المهموم (ص 388) مى گوید: بدان که ترتیب منزلگاه هایى که آنان در هر سفر، در آنها پیاده شدند و خوابیدند و یا [بدون خوابیدن] از آنها گذشتند، مشخّص نیست و در کتاب هاى معتبر نیز چیزى گفته نشده است؛ بلکه در بیشتر آنها، از سفر اهل بیت [ـِ امام علیه السلام] به شام، سخنى به میان نیامده است.
2. رجوع کنید به نقشه «خط سیر کاروان حسینی از مدینه به مدینه».
3. فاصله کوفه تا شام به خط کاملاً مستقیم 867 کیلومتر است.
4. لشکر امیر مؤمنان علیه السلام هم براى نبرد صفّین، همین مسیر را پیمود.
5. از جمله، ر.ک: طریق الکرام من الکوفة إلى الشام.
6. معجم البلدان: ج 2 ص 284 و 186. این مطلب، در بغیة الطلب فى تاریخ حلب (ج1 ص 411 - 414)، مفصّل تر آمده است.
7. صِرفِ مطرح بودن یک ماجرا یا انتسابْ در افواه، بدون این که پیشینه روشنى داشته باشد، نمى تواند اطمینان بخش باشد، بویژه در گذشته که ثبت وقایع، چندان متداول نبوده است و قبور، معمولاً سنگ نوشته اى نداشته اند و امکان خلط و اشتباه، بسیار بوده است.لذا گاه قبرهایى در چند جا به یک نفر منسوب شده اند، نظیر آنچه در مورد زینب کبرا علیهاالسلام اتّفاق افتاده است. این بحث، دراز دامن است و در این جا، تنها به آوردن نمونه اى که شیخ طوسى در کتاب الغیبة (ص 358) آورده، بسنده مى کنیم: «ابو نصر هبة اللّه بن محمّد، گفته است: قبر عثمان بن سعید، در قسمت غربى شهر بغداد، در خیابان میدان و در ابتداى جایى است که به درب جبله مشهور است، در قسمت راستِ داخل مسجدِ درب، و قبر، در سمت قبله مسجد قرار دارد. رحمت خدا بر او! محمّد بن حسن [طوسى]، نویسنده این کتاب، مى گوید: من قبر او را ـ در جایى که ابو نصر، یاد کرده ـ دیدم و در جلوى آن، دیوارى ساخته شده بود و محراب مسجد، در آن قرار داشت و در کنارش درى بود که از آن به مقبره ـ که در اتاقى کوچک و تاریک قرار داشت ـ وارد مى شدند. ما وارد آن مى شدیم و علنى، آن را زیارت مى کردیم. از زمان ورود من به بغداد، به سال چهارصد و هشت تا چهارصد و سى و چند، همچنان بود تا این که رئیس ابو منصور محمّد بن فرج، آن دیوار را خراب کرد و قبر در فضایى باز، واقع شد و براى آن، ضریحى ساخته شد و سقفى بر روى آن، زده شد. هر کس مى خواست، وارد مى شد و او را زیارت مى کرد و همسایه هاى آن محلّه، به زیارت قبر عثمان، تبرّک مى جستند و مى گفتند که وى، مرد صالحى بوده است. گاهى هم مى گفتند که او، پسر دایه حسین علیه السلام بوده است(!) و از واقعیتِ حال وى، اطّلاعى نداشتند. این قبر تا امروز (یعنى سال 447) همان گونه هست». مى بینیم که گروهى در باره قبر مشخّص عثمان بن سعید ـ که یکى از نوّاب خاصّ امام زمان علیه السلام است ـ بحث قبر فرزند دایه امام حسین علیه السلام بودن را مطرح کرده اند، در حالى که زمان طولانى اى هم از درگذشت عثمان، نگذشته بوده است.
8. المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 60.
9. بر پایه گزارش تاریخ طبرى، تاریخ دمشق و الإرشاد مفید، پس از واقعه کربلا، ابتدا سر مقدّس سیّد الشهدا علیه السلام و سایر شهیدان را به شام فرستادند و پس از آن، اسیران را اعزام کردند؛ لیکن طبق شمارى دیگر از گزارش ها، سرهاى شهدا، همراه با اسیران به شام فرستاده شده اند. برخى گزارش ها هم حاکى از آن اند که سرهاى شهیدان، همراه اسیرانْ اعزام شدند؛ لیکن سر مقدّس سیّد الشهدا علیه السلام، پیش از کاروان به دمشق رسید.
10. شرح الأخبار: ج 3 ص 159.
11. المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 82. در باره «رأس الحسین»هاى موجود در مناطق مورد اشاره و حتّى خارج از این مناطق و ارزیابى تاریخى آنها، ر.ک: نگاهى نو به جریان عاشورا: ص355 (مقاله «رأس الحسین و مقام هاى آن»، به قلم مصطفى صادقى).
12. المناقب، ابن شهرآشوب: هنگامى که سر حسین علیه السلام را آوردند و در منزلى به نام قِنَّسرین 1 فرود آمدند، راهبى از دِیْرش به سوى سر، حرکت کرد و نورى را دید که از دهان آن، ساطع بود و به آسمان مى رفت. راهب، 10هزار درهم به آنان (نگهبانان) داد و سر را گرفت و به درون دِیرش برد و بدون آن که شخصى را ببیند، صدایى شنید که مى گفت: «خوشا به حالت ! خوشا به حال آن که قَدر این سر را شناخت!». راهب، سرش را بلند کرد و گفت: پروردگارا! به حقّ عیسى، به این سر بگو که با من، سخن بگوید. سر به سخن آمد و گفت: «اى راهب ! چه مى خواهى؟». گفت: تو کیستى؟ گفت: «من، فرزند محمّدِ مصطفى و پسر علىِ مرتضى هستم. پسر فاطمه زهرا و مقتول کربلایم. من، مظلوم و تشنه کامم» و ساکت شد. راهب، صورت به صورتش نهاد و گفت: صورتم را از صورت تو بر نمى دارم تا بگویى: «من، شفیع تو در روز قیامت هستم». سر به سخن در آمد و گفت: «به دین جدّم محمّد، درآى». راهب گفت: گواهى مى دهم که خدایى جز خداوند نیست و گواهى مى دهم که محمّد، پیامبر خداست. آن گاه حسین علیه السلام پذیرفت که شفاعتش کند. صبحدم، آن قوم، سر و دِرهم ها را گرفتند و چون به وادى رسیدند، دیدند که درهم ها سنگ شده است.
13. مثیر الأحزان ـ به نقل از سلیمان بن مهران اَعمَش ـ: هنگامى که ایّام حج در طواف بودم، دیدم که مردى مى گوید: خدایا ! مرا بیامرز و مى دانم که نمى آمرزى. دلیلش را از او پرسیدم. گفت: من، یکى از چهل تنْ حاملانِ سر حسین به سوى یزید در راه شام بودم. پس از حرکت از کربلا، در نخستین منزل، بر دِیْر (صومعه) مسیحیان، فرود آمدیم و سر هم بر سر نیزه بود. خوراک آوردیم و سرگرم خوردن بودیم که ناگهان، کفِ دستى از دیوارِ دیر [بیرون آمد و]با قلمى آهنین و به خطّى خونین نوشت: {0 آیا امّتى که حسین را کشته اند شفاعت جدّش را در روز حساب، امید مى برند ؟! 0} ما بى تاب شدیم و شکیب از دست دادیم. یکى از ما خم شد تا آن کفِ دست را بگیرد که ناپدید شد. پس یارانم باز گشتند. همچنین از پیران بنى سُلَیم، نقل شده است که چون با رومیان جنگیدند و به برخى کلیساهایشان وارد شدند، این بیت شعر را در آن جا دیدند. از آنان پرسیدند: از کِى این شعر در این جا نوشته شده است؟ آنان گفتند: سیصد سال پیش از بعثت پیامبرتان!
14. مقتل الحسین علیه السلام المنسوب إلى أبى مخنف: ص 180.
15. بویژه آن که این مقتل، ماجراهاى مفصّل و زمانبَرى را در ضمن حرکت کاروان اسیران، آورده است.
16. کامل بهایى: ج 2 ص 291.

از صداقت کسی ضرر نکرد عزیزم



حدیث (1) امام صادق -ع-
إِنَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ لَم يَبعَث نَبيّا إِلاّ بِصِدقِ الحَديثِ وَأَداءِ المانَةِ إِلَى البَرِّ وَالفاجِرِ؛
خداى عزوجل هيچ پيامبرى را نفرستاد، مگر با راستگويى، و برگرداندن امانت به نيكوكار و يا بدكار.
كافى، ج2، ص104، ح1
حدیث (2) امام صادق عليه السلام :
إِنَّ الصّادِقَ أَوَّلُ مَن يُصَدِّقُهُ اللّه عَزَّوَجَلَّ يَعلَمُ أَنَّهُ صادِقٌ وَتُصَدِّقُهُ نَفسُهُ تَعلَمُ أَنَّهُ صادِقٌ؛
راستگو را نخستين كسى كه تصديق مى كند، خداى عزوجل است كه مى داند او راستگوست و نيز نفس او تصديقش مى كند كه مى داند راستگوست.
كافى، ج2، ص104، ح6
حدیث (3) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
يا عَلىُّ اصدِق وَإِن ضَرَّكَ فِى العاجِلِ فَإِنَّهُ يَنفَعُكَ فِى الآجِلِ وَلاتَكذِب وَإِن يَنفَعكَ فِى العاجِلِ فَإِنَّهُ يَضُرُّكَ فِى الآجِلِ؛
اى على راست بگو اگر چه در حال حاضر به ضرر تو باشد ولى در آينده به نفع توست و دروغ نگو اگر چه در حال حاضر به نفع تو باشد ولى در آينده به ضرر توست.
ميراث حديث شيعه، ج2، ص17، ح65
حدیث (4) امام على عليه السلام :
أَربَعٌ مَن أُعطيَهُنَّ فَقَد أُعطىَ خَيرَ الدُّنيا وَالخِرَةِ صِدقُ حَديثٍ وَأَداءُ أَمانَةٍ وَعِفَّةُ بَطنٍ وَحُسنُ خُلقٍ؛
چهار چيز است كه به هر كس داده شود خير دنيا و آخرت به او داده شده است: راستگويى، اداء امانت، حلال خورى و خوش اخلاقى.
غررالحكم، ج2، ص151، ح2142
حدیث (5) امام على عليه السلام :
اَلصّادِقُ عَلى شَفا مَنجاةٍ وَكَرامَةٍ وَالكاذِبُ عَلى شُرُفِ مَهواةٍ وَمَهانَةٍ؛
راستگو در آستانه نجات و بزرگوارى است و دروغگو در لبه پرتگاه و خوارى.
نهج البلاغه، خطبه 86
حدیث (6) امام صادق عليه السلام :
لا تَغتَرّوا بِصَلاتِهِم وَلا بِصيامِهِم، فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَما لَهِجَ بِالصَّلاةِ وَالصَّومِ حَتّى لَو تَرَكَهُ استَوحَشَ ، وَلكِنِ اختَبِروهُم عِندَ صِدقِ الحَديثِ وأداءُ الأمانَةِ؛
فريب نماز و روزه مردم را نخوريد، زيرا آدمى گاه چنان به نماز و روزه خو مى كند كه اگر آنها را ترك گويد، احساس ترس مى كند، بلكه آنها را به راستگويى و امانتدارى بيازماييد.
كافى، ج2، ص104، ح2
حدیث (7) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
إِذا رَأَيتَ مِن أَخيكَ ثَلاثَ خِصالٍ فَارجُهُ: اَلحَياءُ وَالمانَةُ وَالصِّدقُ؛
هر گاه در برادر (دينى) خود سه صفت ديدى به او اميدوار باش: حيا، امانتدارى و راستگويى.
نهج الفصاحه، ح205
حدیث (8) امام على عليه السلام :
اَلمؤمِنُ صَدوقُ اللِّسانِ بَذولُ الحسانِ؛
مؤمن بسيار راستگو و بسيار نيكوكار است.
غررالحكم، ج2، ص9، ح1596
حدیث (9) امام صادق عليه السلام :
مَن صَدُقَ لِسانُهُ زَكى عَمَلُهُ؛
هر كس راستگو باشد عملش پاكيزه مى شود و رشد مى كند.
كافى، ج2، ص105، ح11
حدیث (10) امام على عليه السلام :
يَبلُغُ الصّادِقَ بِصِدقِهِ ما يَبلُغُهُ الكاذِبَ بِاحتيالِهِ؛
راستگو، با راستگويى خود به همان مى رسد كه دروغگو با حيله گرى خود.
غررالحكم، ج6، ص471، ح11006
حدیث (11) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَلصِّدقُ طُمَنينَةٌ وَ الكَذِبُ ريبَةٌ ؛
راستگويى [مايه] آرامش و دروغگويى {مايه} تشويش است.
نهج الفصاحه، ح 1864
حدیث (12) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اِعلَم اَنَّ الصِّدقَ مُبارَكٌ وَ الكِذبَ مَشؤومٌ؛
بدان كه راستگويى، پر بركت است و دروغگويى، شوم.
تحف العقول، ص 14
حدیث (13) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
عَلَيكُم بِالصِّدقِ فَاِنَّهُ مَعَ البِرِّ وَ هُما فِى الجَنَّةِ وَ ايّاكُم وَ الكِذبِ فَاِنَّهُ مَعَ الفُجورِ وَ هُما فِىالنّارِ ؛
شما را سفارش مى كنم به راستگويى، كه راستگويى با نيكوكارى همراه است و هر دو در بهشت اند و از دروغگويى بپرهيزيد كه دروغگويى همراه با بدكارى است و هر دو در جهنم اند.
نهج الفصاحه، ح 1976
حدیث (14) امام على عليه السلام :
خَيرُ اِخوانِكَ مَن دَعاكَ اِلى صِدقِ المَقالِ بِصِدقِ مَقالِهِ وَ نَدَبَكَ اِلى اَفضَلِ العمالِ بِحُسنِ اَعمالِهِ؛
بهترين برادرانت (دوستانت)، كسى است كه با راستگويى اش تو را به راستگويى دعوت كند و با اعمال نيك خود، تو را به بهترين اعمال برانگيزد.
غررالحكم، ح 5022
حدیث (15) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
مَن اُلهِمَ الصِّدقَ فى كَلامِهِ وَ النصافَ مِن نَفسِهِ وَ بِرَّ والِدَيهِ وَ وَصلَ رَحِمِهِ، اُنسِى ءَ لَهُ فى اَجَلُهُ وَ وُسِّعَ عَلَيهِ فى رِزقِهِ وَ مُتِّعَ بِعَقلِهِ وَ لُـقِّنَ حُجَّتَهُ وَقتَ مُساءَلَتِهِ ؛
به هر كس، راستگويى در گفتار، انصاف در رفتار، نيكى به والدين و صله رحم الهام شود، اجلش به تأخير مى افتد، روزيش زياد مى گردد، از عقلش بهره مند مى شود و هنگام سئوال [مأموران الهى] پاسخ لازم به او تلقين مى گردد.
اعلام الدين، ص265
حدیث (16) امام صادق عليه السلام :
اُنظُر ما بَلَغَ بِهِ عَلىٌّ عليه السلام عِندَ رَسولِ اللّه صلى الله عليه و آله فَالزَمهُ فَإِنَّ عَليّا عليه السلام إِنَّما بَلَغَ ما بَلَغَ بِهِ عِندَ رَسولِ اللّه صلى الله عليه و آله بِصِدقِ الحَديثِ وَأَداءِ المانَةِ؛
بنگر على عليه السلام با چه چيز آن مَقام را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پيدا كرد همان را پيروى كن. همانا على عليه السلام آن مقام را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با راستگويى و امانتدارى بدست آورد.
كافى، ج2، ص104، ح5
حدیث (17) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
لاتَنظُروا إِلى كَثرَةِ صَلاتِهِم وَصَومِهِم وَ كَثرَةِ الحَجِّ وَالمَعروفِ وَطَنطَنَتِهِم بِاللَّيلِ، وَلكِنِ انظُروا إِلى صِدقِ الحَديثِ وَأَداءِ المانَةِ؛
به زيادى نماز و روزه و حج و احسان و مناجات شبانه مردم نگاه نكنيد، بلكه به راستگويى و امانتدارى آنها توجه كنيد.
بحارالأنوار، ج75، ص 114، ح5
حدیث (18) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اِضمَنوالى سِتّا مِن اَنفُسِكُم اَضمَن لَكُمُ الجَنَّةَ اُصدُقُوا اِذا حَدَّثتُم وَأوفُوا اِذا وَعَدتُم وَاَدُّوا اِذا ئتُمِنتُم وَاحفَظوا فُروجَكُم وَغُضّوا اَبصارَكُم وَكُفّوا اَيديَكُم؛
شش چيز را براى من ضمانت كنيد تا من بهشت را براى شما ضمانت كنم، راستى در گفتار، وفاى به عهد، بر گرداندن امانت، پاكدامنى، چشم بستن از گناه و نگه داشتن دست (از غير حلال).
نهج الفصاحه، ح321
حدیث (19) امام صادق عليه السلام :
اَلحِلمُ سِراجُ اللّه ... وَالحِلمُ يَدورُ عَلى خَمسَةِ أَوجُهٍ: أَن يَكونَ عَزيزا فَيَذِلَّ أَو يَكونَ صادِقا فَيُتَّهَمَ أَو يَدعُوَ إِلَى الحَقِّ فَيُستَخَفَّ بِهِ أَو أَن يُؤذى بِلا جُرمٍ أَو أَن يُطالِبَ بِالحَقِّ وَيُخالِفوهُ فيهِ، فَإِن آتَيتَ كُلاًّ مِنها حَقَّهُ فَقَد آصَبتُ... ؛
بردبارى چراغ خداست... پنج چيز است كه بردبارى مى طلبد: شخص عزيز باشد و خوار شود، راستگو باشد و نسبت ناروا داده شود، به حق دعوت كند و سبكش بشمارند، بى گناه باشد و اذيت شود، حق طلبى كند و با او مخالفت كنند. اگر در هر پنج مورد، به حق رفتار كنى، بردبار هستى... .
بحارالأنوار، ج71، ص 422، ح61
حدیث (20) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
يا عَلىُّ وَلِلعالِمِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: صِدقُ الكَلِمِ وَاجتِنابُ الحَرامِ وَأَن يَتَواضَعَ لِلنّاسِ كُلِّهِم؛
يا على دانشمند سه نشانه دارد: راستگويى، حرام گريزى و فروتنى در برابر همه مردم.
التوحيد، ص127
حدیث (21) امام على عليه السلام :
خَيرُ اِخوانِكَ مَن دَعاكَ اِلى صِدقِ المَقالِ بِصِدقِ مَقالِهِ وَ نَدَبَكَ اِلى اَفضَلِ العمالِ بِحُسنِ اَعمالِهِ؛
بهترين برادرانت (دوستانت)، كسى است كه با راستگويى اش تو را به راستگويى دعوت كند و با اعمال نيك خود، تو را به بهترين اعمال برانگيزد.
غررالحكم، ح5022
حدیث (22) امام على عليه السلام :
(علامة) اَليمانُ أَن تُؤثِرَ الصِّدقَ حَيثُ يَضُرُّكَ عَلَى الكَذِبِ حَيثُ يَنفَعُكَ؛
(نشانه) ايمان، اين است كه راستگويى را هر چند به زيان تو باشد بر دروغگويى، گرچه به سود تو باشد، ترجيح دهى.
نهج البلاغه، حكمت458
حدیث (23) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
إِنَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ أَحَبَّ الكَذِبَ فِى الصَّلاحِ وَأبغَضَ الصِّدقَ فِى الفَسادِ؛
خداوند عزوجل، دروغى را كه باعث صلح و آشتى شود دوست دارد و از راستى كه باعث فتنه شود بيزار است.
من لا يحضره الفقيه، ج4، ص353، ح5762
حدیث (24) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَلصِّدقُ طُمَنينَةٌ وَ الكَذِبُ ريبَةٌ ؛
راستگويى [مايه] آرامش و دروغگويى [مايه] تشويش است.
نهج الفصاحه، ح 1864
حدیث (25) امام صادق عليه السلام :
إِنَّهُ قالَ لِبَعضِ شيعَتِهِ ـ عَلَيكُم بِالوَرَعِ وَالاِجتِهادِ، وَصِدقِ الحَديثِ وَأَداءِ المانَةِ وَالتَّمَسُّكِ بِما أَنتُم عَلَيهِ، فَإِنَّما يَغتَبِطُ أَحَدُكُم إِذا انتَهَت نَفسُهُ إِلى هاهُنا، وَأَومى بِيَدِهِ إِلى حَلقِهِ؛
امام صادق عليه السلام به بعضى از شيعيان خود فرمودند: بر شما لازم است پرهيزكارى و تلاش و راستگويى و امانت دارى و چنگ زدن به مذهب خود، زيرا هر يك از شما به هنگام جان دادن، غبطه او را خواهند خورد.
دعائم الاسلام، ج1، ص66
حدیث (26) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
إِن أَحبَبتُم أَن يُحِبَّكُمُ اللّه وَرَسولُهُ فَأَدّوا إِذَا ائتُمِنتُم وَاصدُقوا إِذا حَدَّثتُم وَأَحسِنوا جِوارَ مَن جاوَرَكُم؛
اگر مى خواهيد كه خدا و پيغمبر شما را دوست بدارند وقتى امانتى به شما سپردند رد كنيد و چون سخن گوييد راست گوييد و با همسايگان خود به نيكى رفتار نماييد.
نهج الفصاحه، ح 554
حدیث (27) امام صادق عليه السلام :
اَلمَكارِمُ عَشرٌ ، فَإنِ استَطَعتَ أن تَكونَ فيكَ فَلتَكُن... : صِدقُ الَبسِ ، وَصِدقُ اللِّسانِ ، وَأداءُ الأمانَةِ ، وَصِلَةُ الرَّحِمِ ، وَإقراءُ الضَّيفِ ، وَ إطعامُ السّائِلِ ، وَالمُكافاةُ عَلىَ الصَّنائعِ ، وَالتَّذَمُّمُ لِلجارِ ، وَالتَّذَمُّمُ لِلصّاحِبِ ، وَرَأسُهُنَّ الحَياءُ؛
مكارم ده تاست : اگر مى توانى آنها را داشته باش ... : استقامت در سختى ها، راستگويى، امانتدارى، صله رحم، ميهمان نوازى، اطعام نيازمند، جبران كردن نيكى ها، رعايت حق و حرمت همسايه، مراعات حق و حرمت رفيق و در رأس همه، حيا.
غررالحكم، ج6، ص441، ح10926
حدیث (28) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
يا عَلىُّ وَلِلعالِمِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: صِدقُ الكَلِمِ وَاجتِنابُ الحَرامِ وَأَن يَتَواضَعَ لِلنّاسِ كُلِّهِم؛
يا على دانشمند سه نشانه دارد: راستگويى، حرام گريزى و فروتنى در برابر همه مردم.
التوحيد، ص127
حدیث (29) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
اَقرَبُكُم غَدا مِنّى فِى المَوقِفِ اَصدَقُكُم لِلحَديثِ وَاَدَّاكُم لِلاَمانَةِ وَاوفاكُم بِالعَهدِ وَاَحسَنُكُم خُلقا وَاَقرَبُكُم مِن النّاسِ؛
نزديك ترين شما به من در قيامت، راستگوترين، امانتدارترين، وفادارترين به عهد، خوش اخلاق ترين و نزديك ترين شما به مردم است.
بحارالأنوار، ج75، ص94، ح12
حدیث (30) امام صادق عليه السلام :
إِنَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبيّا إِلاّ بِصِدْقِ الْحَديثِ وَأَداءِ الأَْمانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَالْفاجِرِ؛
خداى عزوجل هيچ پيامبرى را نفرستاد، مگر با راستگويى، و برگرداندن امانت به نيكوكار و يا بدكار.
كافى، ج 2، ص 104، ح 1
حدیث (31) امام صادق عليه السلام :
إِنَّ الصّادِقَ أَوَّلُ مَنْ يُصَدِّقُهُ اللّه عَزَّوَجَلَّ يَعْلَمُ أَنَّهُ صادِقٌ وَتُصَدِّقُهُ نَفْسُهُ تَعْلَمُ أَنَّهُ صادِقٌ؛
راستگو را نخستين كسى كه تصديق مى كند، خداى عزوجل است كه مى داند او راستگوست و نيز نفس او تصديقش مى كند كه مى داند راستگوست.
كافى، ج 2، ص 104، ح6
حدیث (32) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
يا عَلىُّ اصْدِقْ وَإِنْ ضَرَّكَ فِى الْعاجِلِ فَإِنَّهُ يَنْفَعُكَ فِى الآجِلِ وَلاتَكْذِبْ وَإِنْ يَنْفَعْكَ فِى الْعاجِلِ فَإِنَّهُ يَضُرُّكَ فِى الآجِلِ؛
اى على راست بگو اگر چه در حال حاضر به ضرر تو باشد ولى در آينده به نفع توست و دروغ نگو اگر چه در حال حاضر به نفع تو باشد ولى در آينده به ضرر توست.
ميراث حديث شيعه، ج 2، ص 27، ح 65
حدیث (33) امام على عليه السلام :
اَلصّادِقُ عَلى شَفا مَنْجاةٍ وَكَرامَةٍ وَالْكاذِبُ عَلى شُرُفِ مَهْواةٍ وَمَهانَةٍ؛
راستگو در آستانه نجات و بزرگوارى است و دروغگو در لبه پرتگاه و خوارى.
نهج البلاغه، خطبه 86
حدیث (34) امام صادق عليه السلام :
لا تَغْتَرّوا بِصَلاتِهِمْ وَلا بِصيامِهِمْ، فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَما لَهِجَ بِالصَّلاةِ وَالصَّوْمِ حَتّى لَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ ، وَلكِنِ اخْتَبِروهُمْ عِنْدَ صِدْقِ الْحَديثِ وَأداءُ الأمانَةِ؛
فريب نماز و روزه مردم را نخوريد، زيرا آدمى گاه چنان به نماز و روزه خو مى كند كه اگر آنها را ترك گويد، احساس ترس مى كند، بلكه آنها را به راستگويى و امانتدارى بيازماييد.
كافى، ج2، ص 104، ح2
حدیث (35) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
إِذا رَأَيْتَ مِنْ أَخيكَ ثَلاثَ خِصالٍ فَارْجُهُ: اَلْحَياءُ وَالأَْمانَةُ وَالصِّدْقُ؛
هر گاه در برادر (دينى) خود سه صفت ديدى به او اميدوار باش: حيا، امانتدارى و راستگويى.
نهج الفصاحه، ح 205
حدیث (36) امام صادق عليه السلام :
مَنْ صَدُقَ لِسانُهُ زَكى عَمَلُهُ؛
هر كس راستگو باشد عملش پاكيزه مى شود و رشد مى كند.
كافى، ج 2، ص 105، ح 11
حدیث (37) امام على عليه السلام :
يَبْلُغُ الصّادِقَ بِصِدْقِهِ ما يَبْلُغُهُ الْكاذِبَ بِاحْتيالِهِ؛
راستگو، با راستگويى خود به همان مى رسد كه دروغگو با حيله گرى خود.
غررالحكم، ج 6، ص 471، ح 11006
حدیث (38) امام سجاد عليه السلام :
خَيْرُ مَفاتيحِ الاُمورِ الصِّدقُ وَ خَيْرُ خَواتيمِهَا الْوَفاءُ؛
بهترين شروع كارها صداقت و راستگويى و بهترين پايان آنها وفا است.
بحارالأنوار، ج 78، ص 161
حدیث (39) امام موسى كاظم عليه السلام :
اَداءُ الاَمانَةِ وَالصِّدْقُ يَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَالْخيانَةُ وَالْكَذِبُ يَجْلِبانِ الفَقْرَ وَ النِّفاقَ؛
اداى امانت و راستگويى روزى را زياد مى كند و خيانت و دروغگويى باعث فقر و نفاق مى شود.
بحارالأنوار، ج 78، ص 327
حدیث (40) امام على عليه السلام :
مَنْ تَحَرَّى الصِّدْقَ خَفَّتْ عَلَيهِ المُؤُنُ؛
هر كس صداقت و راستگويى پيشه كند، بار زندگى براى او سبك مى شود.
تحف العقول، ص 91
حدیث (41) امام على عليه السلام :
مَا السَّيْفُ الصّارِمُ فى كَفِّ الشُّجاعِ بِاَعَزَّ لَهُ مِنَ الصِّدْقِ؛
شمشير بُرّنده در دست شجاع براى او دشمن شكن تر از راستگويى نيست.
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج20، ص296، ح387
حدیث (42) امام على عليه السلام :
اَقْبَحُ الصِّدقِ ثَناءُ الرَجُلِ عَلى نَفْسِهِ؛
زشت‏ترين راستگويى، تعريف انسان از خودش مى‏باشد.
غررالحكم، ج 2، ص 388، ح 2942
حدیث (43) امام على عليه السلام :
اِذا اَحَبَّ اللّه‏ُ عَبْدا اَلْهَمَهُ الصِّدْقَ؛
هرگاه خداوند بنده‏اى را دوست بدارد، راستگويى را به او الهام مى‏نمايد.
غررالحكم، ج 3، ص 161، ح 4101
حدیث (44) امام على عليه السلام :
يَكْتَسِبُ الصّادِقُ بِصِدْقِهِ ثَلاثا:حُسْنَ الثِّقَةِ بِهِ، وَالْمَحَبَّةَ لَهُ، وَالْمَهابَةَ عَنْهُ؛
راستگو با راستگويى خود، سه چيز را به دست مى‏آورد: اعتماد، محبت و شكوه (در دل‏ها).
غررالحكم، ج 6، ص 480، ح 11038
حدیث (45) رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه ‏و ‏آله :
لا تَنْظُروا اِلى كَثْرَةِ صَلاتِهِم وَ صَوْمِهِم وَ كَثْرَةِ الحَجِّ وَالْمَعروفِ وَ طَنْطَنَتِهِم بِاللَّيْلِ، وَلكِنِ انْظُرُوا اِلى صِدْقِ الحَديثِ وَ اَداءِ الاَمانَةِ؛
به زيادى نماز و روزه و حج و نيكى و وِرد و ذكر شبانه مردم نگاه نكنيد، بلكه به راستگويى و امانتدارى آنان توجه نماييد.
عيون اخبار الرضا عليه ‏السلام ، ج1، ص 56، ح 197
حدیث (46) رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه ‏و ‏آله :
ثَلاثٌ يَقْبَحُ فيهِنَّ الصِّدْقُ: اَلنِّميمَةُ، وَ اِخبارُكَ الرَّجُلَ عَنْ اَهلِهِ بِما يَكْرَهُهُ، وَ تَكذيبُكَ الرَّجُلَ عَنِ الخَبَرِ؛
در سه چيز راستگويى زشت است: سخن‏چينى، خبر ناخوشايند دادن به مردى درباره زن و فرزندش و تكذيب كردن خبر كسى.
خصال، ص 87 ، ح 20
حدیث (47) رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه ‏و ‏آله :
عَلَيْكُمْ بِالصِّدْقِ فَاِنَّهُ مَعَ البِرِّ وَ هُما فِى الْجَنَّةِ وَ اِيّاكُمْ وَالْكِذْبَ فَاِنَّهُ مَعَ الْفُجورِ وَ هُما فِى النّارِ؛
شما را سفارش مى‏كنم به راستگويى، كه راستگويى با نيكى همراه است و هر دو در بهشت‏اند و از دروغگويى بپرهيزيد كه دروغگويى همراه با بدكارى است و هر دو در جهنم‏اند.
نهج الفصاحه، ح 1976
حدیث (48) امام صادق عليه ‏السلام :
اَلْكَلامُ ثَلاثَةٌ: صِدْقٌ وَكِذْبٌ وَ إِصْلاحٌ بَيْنَ النّاسِ قالَ: قيلَ لَهُ: جُعِلْتُ فِداكَ مَا الاِْصْلاحُ بَيْنَ النّاسِ؟ قالَ: تَسْمَعُ مِنَ الرَّجُلِ كَلاما يَبْلُغُهُ فَتَخْبُثُ نَفْسُهُ، فَتَلْقاهُ فَتَقولُ: سَمِعْتُ مِنْ فُلانٍ قالَ فيكَ مِنَ الْخَيْرِ كَذا وَ كَذا، خِلافَ ما سَمِعْتَ مِنْهُ؛
سخن سه گونه است: راست و دروغ و اصلاح ميان مردم به آن حضرت عرض شد: قربانت اصلاح ميان مردم چيست؟ فرمودند: از كسى سخنى درباره ديگرى مى‏شنوى كه اگر سخن به گوش او برسد، ناراحت مى‏شود. پس تو آن ديگرى را مى‏بينى و بر خلاف آنچه شنيده‏اى، به او مى‏گويى: از فلانى شنيدم كه در خوبى تو چنين و چنان مى‏گفت.
كافى، ج2، ص 341، ح 16
حدیث (49) رسول اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله :
اَلصِّدْقُ طُمَأْنينَةٌ وَ الْكَذِبُ ريبَةٌ؛
راستگويى مايه آرامش و دروغگويى مايه تشويش است.
نهج الفصاحه، ح 1864
حدیث (50) رسول اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله :
اِنَّ اَشَدَّ النّاسِ تَصْديقا لِلنّاسِ اَصْدَقُهُمْ حَديثا وَ اِنَّ اَشَدَّ النّاسِ تَكْذيبا اَكْذَبُهُمْ حَديثا؛
هر كس راستگوتر است سخن مردم را بيشتر باور مى‏كند و هر كس دروغگوتر است مردم را بيشتر دروغگو مى‏داند.
نهج الفصاحه، ح 591
حدیث (51) امام على عليه‏السلام :
تَحَرِّى الصِّدْقِ وَ تَجَنُّبُ الْكَذِبِ اَجْمَلُ شيمَةٍ وَ اَفْضَلُ اَدَبٍ؛
راستگو بودن و پرهيز نمودن از دروغ، زيباترين اخلاق و بهترين ادب است.
كافى، ج 8 ، ص 150، ح 132
حدیث (52) امام على عليه‏السلام :
وَ هُوَ خاتَمُ النَّبيّينَ، اَجْوَدُ النّاسِ كَفّا وَ اَرْحَبُ النّاسِ صَدْرا وَ اَصْدَقُ النّاسِ لَهْجَةً وَ اَوْفَى النّاسِ ذِمَّةً وَ اَلْيَنُهُمْ عَريكَةً وَ اَكْرَمُهُمْ عِشْرَةً مَنْ رَآهُ بديهَةً هابَهُ وَ مَنْ خالَطَهُ مَعْرِفَةً اَحَبَّهُ يَقولُ ناعِتُهُ: لَمْ اَرَ قَبْلَهُ وَ لا بَعْدَهُ مِثْلَهُ؛
او كه خاتم پيامبران بود، بخشنده‏ترين، پرحوصله‏ترين، راستگوترين، پايبندترين مردم به عهد و پيمان، نرم‏خوترين و خوش مصاحبت‏ترين مردم بود، هر كس بدون سابقه قبلى او را مى‏ديد، هيبتش او را مى‏گرفت و هر كس با او معاشرت مى‏نمود و او را مى‏شناخت دوستدارش مى‏شد و هر كس مى‏خواست او را تعريف كند، مى‏گفت: نظير او را پيش از او و پس از او نديده‏ام.
بحارالأنوار، ج 16، ص 190
حدیث (53) ابن شهر آشوب :
كانَ النَّبىّ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قَبْلَ المَبْعَثِ مَوصوفا بِعِشرينَ خَصلَةً مِن خِصالِ الاَنْبياءِ لَوِ انْفَرَدَ واحِدٌ بِاَحَدِها لَدَلَّ عَلى جَلالِهِ فَكَيْفَ مَنِ اجْتَمَعَت فيهِ؟! كانَ نَبيّا اَمينا، صادِقا، حاذِقا، اَصيلاً، نَبيلاً، مَكينا، فَصيحا، عاقِلاً، فاضِلاً، عابِدا، زاهِدا، سَخيا، كميا، قانِعا، مُتَواضِعا، حَليما، رَحيما، غَيورا، صَبورا، مُوافِقا، مُرافِقا، لَميُخالِطْ مُنَجِّما وَ لا كاهِنا و لا عَيافا؛
رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پيش از مبعوث شدن، بيست خصلت از خصلت‏هاى پيامبران را دارا بودند، كه اگر كسى يكى از آنها را داشته باشد، دليل عظمت اوست؛ چه رسد به كسى كه همه آنها را دارا باشد، آن حضرت پيامبرى امين، راستگو، ماهر، اصيل، شريف، استوار، سخنور، عاقل، با فضيلت، عابد، زاهد، سخاوتمند، دلير و با شهامت، قانع، متواضع، بردبار، مهربان، غيرتمند، صبور، سازگار، و نرم‏خو بودند و با هيچ منجّم (قائل به تأثير ستارگان)، غيب‏گو و پيش‏گويى هم‏نشين نبودند.
المناقب لابن شهر آشوب، ج 1، ص 123